شعر در مورد بغض ، گلو و گریه و شعر کوتاه و زیبا و نو در مورد بغض کردن

شعر در مورد بغض

شعر در مورد بغض ، گلو و گریه و شعر کوتاه و زیبا و نو در مورد بغض کردن

شعر در مورد بغض ، گلو و گریه و شعر کوتاه و زیبا و نو در مورد بغض کردن همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد بغض

تو ! رسته ای که هر چه زمان در حصار توست

پیوسته ای که حادثه ها درمدار توست

ای نطفه ای که زاده شد از بطن آفتاب

آدینه ای که اینه ها سایه دار توست

می پرسمت که لحظه تحویل حال من

عید کدام سال؟کدامین بهار توست؟

حال مرا ببین ,همه اش بیقراری است

ها!دم نزن که بی خبری,کار کار توست

درد تو ریشه های مرا نرم می جود

مثل درختیم که درونم دچار توست

تنگ غروب و بغض من و باز هم سکوت

وقت به تنگ امدن از انتظار توست..

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بغض گلو

چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند

گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ساری ، شعر زیبا و کوتاه و حماسی مازندرانی درباره ساری

شعر در مورد بغض و گریه

یادگاری روی ابرا

جای اشکای منو توست

یه نگاه کن توی کوچه

رد باهای منو توست

اشک چشماتو نچکون

تو بذار اشکات بمونه

این مسیر بی کسی رو

بهتر از منم میدونه

من نمی خوام از تو دور شم

وحشتم روز جدایی ست

ما به هم تازه رسیدیم

عشق بکن روز رهایی ست

بسکه روزا بشت ابرا

ما دوتا بی هم گریستیم

ابر بارونی نبارید

وقتی که با هم نبودیم

جای دستات روی قلبم

تا ابد بذار بمونه

خاک کوچه ها رو یاک کن

رد تنهایی نمونه

توی بستر نفس هات

بغض کهنه دیگه مرده

غلت بزن تو بستره عشق

نه هنوز عشقت نمرده

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد بغض

کاش می شد نوشت

تمام حرف هایی را که بغض شدند

ولی بر گونه جاری نشدند

کاش می شد

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد بغض

هزار بغض و غزل کنج یاد این مرد است

و تیرگی جهان از نژاد این مرد است

میان خاطره ها می کشید درد عشقی را

هجوم حادثه ها امتداد این مرد است

دوباره یک غزلی گرد و خاک آور گفت

و سرفه های حروف از مداد این مرد است

کدام واژه نابی کلام باران بود

تگرگ گریه مردی که یاد این مرد است

بیا دوباره بساز خلوتی شبیه تنهاییم

سکوت هزار ساله فریاد این مرد است

چقدر با تو زمستان سپید و زیبا بود

و بی حضور تو باز انجماد این مرد است

برای دوری آخر دلش سیه پوش است

دلی که با خلاُت در تضاد این مرد است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خلیج فارس ، شعر زیبا فردوسی در مورد خلیج همیشه فارس

شعر درباره بغض

گر شکستم از تو شکستم…

لیاقت میخواهد بودن درشعرهای پسری که باتمام عشق نبودنت را اشک میریزد

تعجب نکن در بی لیاقتی تو شکی نیست

اینجا دلیل بودنت میان بغضهایم فقط حماقت خودم است .. نه لیاقت تو

⇔⇔⇔⇔

شعر دوبیتی در مورد بغض

صدایت می کنم با موجی از اندوه پنهانی

که می سوزد دل را در لحظه سرد طوفانی

صدایت می کنم شاید به خاطر آوری من را

شایدم برده ای از خاطر من را به آسانی

من مانده ام با یک سکوت وهم انگیز

تن پشت میله های دلتنگی عمری زندانی

سکوتم نشان رضایت نیست ،بغض کرده دل

دریایی از عشق و سهم من تنها پریشانی؟

من با همه بیگانه ام ، کاش می ماندی

آخر تو احساس مرا بیشتر از خودم میدانی

مانند بغض یک ابری ، سرانجامت بارانی

چرا این بغض سنگین را از خود نمی رانی؟

تمام وجودم را غرور تو زخمی کرد

برای بودن تو نه آغاز که نقطه ی پایانی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بغض گریه

بغض تو را دارم چشمکم

تو نباشی

وجودم افسرده ی لحظه های التهاب می شود

و روحم سرگردان دهلیزهای حسرت و تمنا

وای که نمی دانی

چه آرامشی دارد گرمای آغوشت

و چه غروری عطر حضورت

هستی من

با تو لبریز بودنم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کهگیلویه و بویراحمد ، شعر لری بویراحمدی غمگین و عاشقانه ممسنی

شعر نو در مورد بغض گریه

بغضی عظیم درون گلویم نهان شدست

پنهان ز دیدگان مردم و بسیار منزویست

نامردتر ز بازی دهر است و نارفیق

گویی که روزگار یک پیلهء سیاه

بر قامت غمین بغضم تنیده است

تا قدرت پلید خویش به قلبم نشان دهد

مزدور روزگار چه بی رحم و حیله گر

چنگال غم نشان خویش به قلبم فرو کند

شاید که روزگار خواست مرا یاد آورد

آن قصه قدیمی پر رمز و راز را

ای روزگار چقدر پر ز کینه ای

بعد از گذشت این همه سال از وقوع آن

این کینه در وجود تو موج می زند

فرتوت و خسته از این ظلم کهنه از ازل

انسان همیشه بندی این چنگال کینه بود

همواره در فراز و نشیب دقیقه ها

در فکر چاره ای برای خلاصی از این چنگ سرد بود

راهی نداشت

سلاحی نداشت

بیچاره آدمی!!

همواره ناگزیر بود تحمل برای او

زیرا که بعد قصهء سیب و فریب او

باری ز جنس غم به دوش و بختکی ز جنس بغض

در گلوش بود

این آسمان تشنه به خون زمین نگر

وین داس ماه نو نگر و قطره قطرهء خون زمینیان

کز صبحدم ز صورت گل ها روان شود

این ها همه بغض گلوگیر من شده

بغضی عظیم درون گلویم………

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره بغض آسمان

وقتی یکی بد و بی راه گفت بهت،

بغض نکن؛

جوابشم نده!

فقط با لبخند بگو؛

ممنون که خودتو معرفی میکنی به من!

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره بغض

از دل برود هر آنکه از دیده رود…

توی ِ مخروبهء قلبم، صد هزار حرفِ نگفته س!

تو رگِ شعر ِ شبونه م، بغض ِ گریه ها نهفته س!

بُغضی که نمیشکنه! آره بغض ِ خودمه!

گریه کن امشب دلم! حسّ ِ تنها بودنه!

من و تو با هم شکستیم! من و تو با هم بُریدیم!

راهی ِ فردای ِ روشن، شدیم امّا نرسیدیم!

تا جدار ِ شب شکست و، اشک ِ من حسّ ِ دلم نیس!

واسهء به تو رسیدن، چشم ِ من دیگه نشد خیس!

بُغضی که نمیشکنه! آره بغض ِ خودمه!

گریه کن امشب دلم! حسّ ِ تنها بودنه!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد لرستان ، شعر فارسی و لری زیبا در مورد سیل استان لرستان

شعر کوتاه درباره بغض

دلت که آرام نباشد

خنده ها و مسخره بازیهایت که هیچ

بیخیالی هایت هم دردی دوا نمی کنند

کافیست بهانه اش جور شود

بغض امان نمیدهد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی بغض

کنار بغض ترانه، فضا چه دلگیر است

برای از تو بریدن، نگار من؛ دیر است

به شوق با تو پریدن نمی زند قلبم

ولی به پای رسیدن هنوز، زنجیر است

بیا به خاطر باران ، که باورم پژمرد

و رنگ قهوۀ چشمان تو، دلم را برد

نبوده ای که ببینی، چقدر باریدم

شبیه ابر غریبی که دل به شب نسپرد

نوشته روی حقیقت، سکوت دریاها

عبور شعر من از کوچه های پروا ها

کسی ندیده مرا ، دل به آسمان دادم

نفس بریده رسیدم به شهر فردا ها

ستاره می شوم اما، طلوع بیدار است

درون هر غزلم اشتیاق دیدار است

ستاره می شوم اما، غریب می مانم

کنار قطره اشکی که سخت بیمار است

همیشه مثل حقیقت، رقیق می بارم

به پای هر مژه ات، تا سپیده بیدارم

چه ترسی از شب تاریک و طبل رسوایی

عیان نوشته ام امشب که دوستت دارم

⇔⇔⇔⇔

شعر نو درباره بغض

در آینه مردی دارد بغض می کند

بیایید بغلش کنید

پشتش را بمالید

به او بگویید همه چیز درست می شود

دلش می خواهد کمی دروغ بشنود

آینه را پایین تر نصب کنید

گمانم دیگر به زانو در آمده

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خرم آباد ، شعر لری و فارسی زیبا فردوسی در مورد خرم آباد

شعر کوتاه درباره بغض

چشمانم گریانند برای هر آنچه نداشته ام !

دستانم پروانه ای را می خواهند که هرگز پریدن را از یاد نبرد

و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادکی که در کوچه های کودکی از میان

انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت تا همبازی فرشته ها شود.

غروب را پشت شیشه جا بگذار و پنجره را ببند

و در آن سو خورشید جاودان عشق را در قلبت جا بده .

به بغض آسمانها خیره شو و خود آرام آرام ببار

ابرها را یکی یکی ورق بزن تا به آسمان صاف و یکرنگ صداقت برسی .

گامهایت را در راه پر پیچ و خم زندگی استوارتر بگذرار

و هیچ هراسی به خود راه نده .

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی بغض

هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی؟

پنجره ی اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم

تنهاییت برای من ، غصه هایت برای من

همه ی بغض ها و اشک هایت برای من

بخند برایم بخند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را

صدای همیشه خوب بودنت را …

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.