شعر در مورد قوچان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر قوچان استان خراسان رضوی

شعر در مورد قوچان

شعر در مورد قوچان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر قوچان استان خراسان رضوی

شعر در مورد قوچان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر قوچان استان خراسان رضوی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد قوچان

یکی مثل خودتان از بیچگی حرف مِزِنه

یکی از هزار میگه، اگه اوره هم بِتَنه

دو نِفر چسبیده بیدیم، هموجور بِهمدیه

مثل او رحمتیا لاله و لادن مِمَنه

یَخَمه گرفته بید و مِکشید مث اوسار

گفتم او، پَره مِرَه ولش بکن ای دیوَنه

قیف میی ، محله تان نوبه مایَم مِرِسه

همچی بُزنُم که بگی آخی آقی آخی ننه

حالا خیلی مِگذره از او روزا، یادش بخیر

دوتامان زی رَ زِدیم ، پیش خودمان بِمَنه

الک و گو گزره ، توشله و تَسمه

فِطیر و اَگینجه، موزی ماست و قتلمه

الک مشدی و بخ دیفالی، رِفته زِ یاد

بَزی رایانه و ای چت و متا، شد بَهَنه

رِفیقا رفیق بیدن، خاکی مث پس کوچه ها

دلاشان یکی بیدک، تا غصه ای واز نمنه

چله ها یادش بخیر، شِرنی و اَجیل به خَنه

آقامان که یک گوشه ، قصه رُستم مِخَنه

هر روزی که بیست مُشُد دیکته ما بمدرسه

پنج تُمَن کاسب بیدیم، یک عالمه کیک و دَنه

کوشامان لَخه بیدک، با کلاساش از جیریا

عرق مِکرد به وقت دو، تا که یکی جابِمَنه

او یکی ، پنبه مِزَد لحاف دوشک مین حولی

بیچه ها غَلت مِزَدَن که در مرفت جیغ ننه

تیکه تیکه که نِری، به آسمونم درکه نِری

مَگه برنگِرده بُوات از سرکارش به خَنه

یک آشی پُخته کُنُم که یک وِجب روغنشه

بیچه از ترس جونش مِگفت دیه نق نزنه

چِشم و گوش بِسته بیدیم ، هیچی حالیمان نِبیدَک

حالا که شکر خدا، همه زبونشان یک مَنه

نُمُگم ای رفیقا او دوره خوب بید یا الان

نُمُگم حیف روزا که میگذره از زمنه

الانم خوب مِتَنیم ساده بِشیم جوش نِزنیم

پیش چشم دلخوشا غم و غصه اَرزَنه

دل بِزِن به کوه و دشت اگه مِخی پیدا کِنی

مستی صدای گرگ عطر یاس و پُدَنه

عزیزُم سَرِت بدرد اُوردُم ایکه درد دلم بید

ایکه گفت از زبونم، باز ای “حسین” پرچنه

مو که قیمیش نُمُرُم از همه تان دل بِکَنُم

ایرَ گفتم براتان ، تا یادگاری بِمَنه

شعر از حسین میری از قوچان

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پرنده ، شاهین و مهاجر و قفس برای کودکان

شعر درباره قوچان

هنِزَم شاعر چُشمایِ سیاه تُم بخدا

هنُزَم بیا ببین که چشم به راه تُم بخدا

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد قوچان

بر نگه سرد من , به گرمی خورشید ,

مینگرد هر زمان دو چشم سیاه

تشنه ی این چشم ام , چه سود , خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت .

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر قوچان

شهر قوچان و لاله رویانش
بی نظیر  است باغ و ستانش

مردمانش  همیشه نظیف

با ادب  مهربان و   لطیف

دخترانش قشنگ و طنازند

شاد و شاد ند و بس نازند

پسرانش اصیل و خوش سیما
مادرانش  نجیب  و  بس  زیبا

لبنیات    و      روغن     زردش
صاف و  دردی  شراب انگورش

کرد و ترک اند و یار هم اند
همچو اعضای تن کنار همند

شهر  ما شهر  باران ها
پرورید ست بهترین گل ها

شهر نور است و نورانی
شهر عشق است و شیدایی

دیدنی ست بازار عشق آباد
هم شلوغ است و هم آباد

گفتگو    می کند  با   مردم
همچو   باران  نرم  با   گندم

مردمانش همه هنرمندند
اهل درکند و همدردند

من  همیشه می خوانم
قصه های خوب قوچانم

سر فراز ی   تو   قوچانی
زین همه شور  و  بیداری

زنده   مانی   خدا  نگهدارت
محکم  و  استوار  گامهایت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پشت سر حرف زدن ، دیگران و حرف مفت و مردم

شعر در مورد شهرستان قوچان

خنک آن باد که برخاک خراسان گذرد

خاصه برگلشن آن سرو خرامان گذرد

واجب آنست که از حال گدا یاد کنند

هر که بر طرف سراپرده‌ی سلطان گذرد

بلبل دلشده را مژده رساند ز بهار

باد شبگیر چو بر صحن گلستان گذرد

که رساند ز دل خسته‌ی جمعی پیغام

جز نسیمی که برآن زلف پریشان گذرد

هیچ در خاطر یوسف گذرد کز غم هجر

چه بلا بر سر محنت کش کنعان گذرد

خضر بر حال سکندر مگرش رحم آید

گر دگر بر لب سرچشمه‌ی حیوان گذرد

عمر شیرین گذرانیم به تلخی لیکن

نبود عمر که بی صحبت جانان گذرد

قصه‌ی آن نتوان گفت مگر روز وصال

هر چه برخسته دلان درشب هجران گذرد

پیش طوفان سرشکم ز حیا آب شود

ابر گرینده که بر ساحل عمان گذرد

بگذشت آن مه و جان با دل ریشم می‌گفت

بنگر این عمر گرامی که بدینسان گذرد

حاجی از کعبه کجا روی بتابد خواجو

گر همه بادیه بر خار مغیلان گذرد

خواجوی کرمانی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی قوچان

خـراسان هست مسمی هــمایون

به استعـداد خلـقـش بود مدیون

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر قوچان

در خراسان بود دولت بر مزید

زانک پیدا شد خراسان را عمید

صد غلامش بود ترک ماه روی

سرو قامت، سیم ساعد، مشک بوی

هر یکی در گوش دری شب‌فروز

شب شده در عکس آن در همچو روز

با کلاه شفشه و با طوق زر

سر به سر سیمن برو زرین سپر

با کمرهای مرصع بر میان

هر یکی را نقره خنگی زیر ران

هرک دیدی روی آن یک لشگری

دل بدادی حالی و جان بر سری

از قضا دیوانه‌ای بس گرسنه

ژنده‌ای پوشیده سر پا برهنه

دید آن خیل غلامان را ز دور

گفت آن کیستند این خیل حور

جمله‌ی شهرش جوابش داد راست

کین غلامان عمید شهرماست

چون شنید این قصه آن دیوانه زود

اوفتاد اندر سر دیوانه دود

گفت ای دارنده‌ی عرش مجید

بنده پروردن بیاموز از عمید

گر ازو دیوانه‌ای ، گستاخ باش

برگ داری لازم این شاخ باش

ور نداری برگ این شاخ بلند

پس مکن گستاخی و بر خود مخند

خوش بود گستاخی دیوانگان

خویش می‌سوزند چون پروانگان

هیچ نتوانند دید آن قوم راه

چه بدو چه نیک جز زان جایگاه

عطار نیشابوری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پسر ، بچه های خوب و خوشتیپ پسر عمو و پسر خاله کوچولو

شعر درباره شهرستان قوچان

بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد

دلبری هست به هر حال به پا برخیزد

لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است

هر زمان از دل پردرد صدا برخیزد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان قوچان

چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند عندلیبم به گلستان شدنم نگذارند

نیست بستان خراسان را چو من مرغی مرغم آوخ سوی بستان شدنم نگذارند

گنج درها نتوان برد به بازار عراق گر به بازار خراسان شدنم نگذارند

نه نه سرچشمه حیوان به خراسان خیزد چون نه خضرم به سر آن شدنم نگذارند

چون سکندر من و تحویل به ظلمات عراق که سوی چشمه‌ی حیوان شدنم نگذارند

عیسیم منظر من بام چهارم فلک است که به هشتم در رضوان شدنم نگذارند

همچو عیسی گل و ریحان ز نفس برد همت گر چه نزد گل و ریحان شدنم نگذارند

چه اسائت ز من آمد که بدین تشنه دلی به سوی مشرب احسان شدنم نگذارند

یا جنابی است چنان پاک و من آلوده جبین با جنابت سوی قرآن شدنم نگذارند

یا من آن پیل غریوان در ابرهه‌ام که سوی کعبه‌ی دیان شدنم نگذارند

آری افلاک معالی است خراسان چه عجب که بر افلاک چو شیطان شدنم نگذارند

من همی رفتم باری همه ره شادان دل دل ندانست که شادان شدنم نگذارند

ری خراس است و خراسان شده ایوان ارم در خراسم که به ایوان شدنم نگذارند

در خراس ری از ایوان خراسان پرسم گر چه این طایفه پرسان شدنم نگذارند

گردن من به طنابی است که چون گاو خراس سوسن روغنکده مهمان شدنم نگذارند

هستم آن نطفه‌ی مضغه شده کز بعد سه ماه خون شوم باز که انسان شدنم نگذارند

از خروسان خراسان چو منی نیست چه سود که گه صبح خروشان شدنم نگذارند

منم آن صبح نخستین که چو بگشایم لب خوش فروخندم و خندان شدنم نگذارند

نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم که به هنگامه‌ی نیسان شدنم نگذراند

درد دل دارم و درمانش خراسان، ز سران چون سزد کز پی درمان شدنم نگذارند

جانم آنجاست به دریای طلب غرقه مگر کوه گیرم که سوی کان شدنم نگذارند

گر چو خرگوش کنم پیری و شیر چه سود که چو آتش به نیستان شدنم نگذارند

بهر فردوس خراسان به در دوزخ ری چه نشینم که به پنهان شدنم نگذارند

بازگردم چو ستاره که شود راجع از آنک مستقیم ره امکان شدنم نگذارند

باز پس گردم چون اشک غیوران از چشم که ز غیرت سوی مژگان شدنم نگذارند

مشتری‌وار به جوزای دو رویم به وبال چکنم چون سوی سرطان شدنم نگذارند

بوی مشک سخنم مغز خراسان بگرفت می‌رود بوی، گر ایشان شدنم نگذارند

گوی من صد پی از آن سوی سر میدان شد گر چه با گوی به میدان شدنم نگذارند

فید بیفایده بینم ری و من فید نشین که سوی کعبه‌ی ایمان شدنم نگذارند

روضه‌ی پاک رضا دیدن اگر طغیان است شاید ار بر ره طغیان شدنم نگذارند

ور به بسطام شدن نیز ز بی‌سامانی است پس سران بی‌سر و سامان شدنم نگذارند

این دو صادق خرد و رای که میزان دلند بر پی عقرب عصیان شدنم نگذراند

وین دل و عقل که پیکان ره توفیقند بر سر شه ره خذلان شدنم نگذارند

دارم اخلاص و یقیم کام پرستی نکنم کان دو شیرند که سگبان شدنم نگذارند

عقل و عصمت که مرا تاج فراغت دادند بر سر منصب دیوان شدنم نگذارند

منم آن کاوه که تایید فریدونی بخت طالب کوره و سندان شدنم نگذارند

دلم از عشق خراسان کم اوطان بگرفت وین دل و عشق به اوطان شدنم نگذارند

از وطن دورم و امید خراسانم نیست که بدان مقصد کیهان شدنم نگذارند

ویحک آن موم جدا مانده ز شهدم که کنون محرم مهر سلیمان شدنم نگذارند

فتنه از من چه نویسد که مرا دانش و دین دو رقیبند که فتان شدنم نگذارند

ترس جاه و غم جان دارم و زین هر دو سبب به خراسان سوی اخوان شدنم نگذارند

همه بر جاه همی ترسم و بر جان که مباد جاه و جانی که تن آسان شدنم نگذارند

هر قلم مهر نبی ورزم و دشمن دارم تاج و تختی که مسلمان شدنم نگذارند

هم گذارند که گوی سر میدان گردم گر خلال بن دندان شدنم نگذارند

آن بخارم به هوا بر شده از بحر به بحر باز پس گشته که باران شدنم نگذارند

و آن شرارم که به قوت نرسم سوی اثیر چون شهاب اختر رخشان شدنم نگذارند

گیر فرمان ندهندم به خراسان رفتن باز تبریز به فرمان شدنم نگذارند

ز پی آنکه دو جا مکتب و دکان دارم نه به مکتب نه به دکان شدنم نگذارند

هر چه اندوختم این طایفه را رشوه دهم بو که در راه گروگان شدنم نگذارند

ناگزیر است مرا طعمه‌ی موران دادن گر نه موران به سر خوان شدنم نگذارند

خاقانی شروانی

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره قوچان

برادر جان ،خراسان است اینجا

سخن گفتن ، نه آسان است اینجا

چغک، چلغوز، کلپاسه، پلخمون

سخن هایی از اینسان است اینجا !

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پشتکار ، و تلاش و موفقیت و توانایی انسان

شعر درباره ی قوچان

خراسان

وطن معنا می شود

در خاک خراسان

جان می گیرد در او

لحظه های عرفان

روح در آن سبک بال تر

در اشتیاق پرواز

به کوی معشوق

من چه عاشقم

وعشق ها می بینم در او

هفت شهر عشق وتولدی دیگر

مشهد

مقصد کبوتران عاشق

معنا می شود در او ایمان

ورضایت روح با رضا

که غریبانه شهید شد

ولی نه

او آشناترین ،آشناهاست

نیشاپور

وخیام

عاقبت خاک وکوزه

عطار با عرفان ابدی آرمیده

وسایه درختان تولد صفاست…

سبزوار
شهر معرفت وشعر

چه زیباست وبامهر

متولد می شود در او

هزاران شاعر…

بیرجند

وعاشقانش

آرامش وفا در دلها…

شاندیز

از زیبایی لبریز

بهترین طعم غذا در او

آغوش سایه ی درختان

ونوازش مادر زمین

چه گرم وصمیمی است…

فاروج

شهر آفتابگرداهای زرد

صفای گرمی خورشید در او

ولبخند زیبای مردمانش…

حال خود بگویید

هفتمین شهر عشق را

که حیرانم از گفتن

ولی باز میگویم

خراسان هفت شهر عشق است…

سعید مطوری/شمع شبستان

از دفتر دوستانه

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد قوچان

 صبا کجاست که از جانب من این پیغام

ز ری به سوی خراسان برد به شوق تمام

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد قوچان

گذر گاه  را ره  سوی  مشهد است

ز توحید  این   گفته  اشهد  است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تنهایی ، مرد و زن و غم و غربت و شب و خدا از سهراب بهتر است

شعر درباره قوچان

از دور دیار عارفان پیداست
از دور دیدار یار آمدم
ای عاشقان ای عارفان
این گنبد شاه خراسان است
این گنبد شاه عارفان است
شهر شهریاران وشهر دلیران است این دیار
شهر شهرباران وشهر دلبران است این دیار
پای کوبان اشک ریزان
مویه کشان ناله کنان
در حریم حرم حرمت یار وارد شوید
صد صلای صد سلام سر دهید
سرو خرامان سلطان خراسان می رسد
شاه عاشقان و شمع عابدان می رسد
پای کوبان اشک ریزان
در حریم حرمت یار وارد شوید
ای دل دیدار دلدار آمدی
جانانه گو جانانه گو
نزد سلطان جانان آمدی
از ما نگو از او بگو
از سرای سلطان بگو
از شاه خوبان بگو
شعر از:سید شهرام ابهری

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره قوچان

برادر جان خراسانست این جا

سخن گفتن نه آسان است این جا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر قوچان

هند چو فردوس شد از صحبت من بهر هوایش کنون آیم به سخن

شیر صفت مرد به یک توی قبا گرم چو شیر است گرش نیست عنا

نه چو خراسان که تن از برف فزون سرد ساری است به ده شقه درون

آنکه به گرماست همین رنجش و بس لیک شود کشته ز سر ما همه کس

نی چو خراسان که دو سه هفته گلش آمد و بگذشت چو سیلی ز پلش

وین گل ما بعضی اگر خشک شود طبله درون نافه چو از مشک شود

میوه‌ی بی خسته که نبود به جهان برگ که چون میوه بود خورد مهان

موز همان میوه‌ی بی خسته نگر برگ ز تنبول نگر بابت خور

امیر خسرو دهلوی

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.