شعر در مورد تنهایی ، مرد و زن و غم و غربت و شب و خدا از سهراب بهتر است

شعر در مورد تنهایی

شعر در مورد تنهایی , شعر در مورد تنهایی و غم , شعر در مورد تنهایی مرد , شعر در مورد تنهایی شب

با مجموعه شعر در مورد تنهایی مرد ، اشعاری زیبا در مورد تنهایی و غم ، زیباترین شعر در مورد تنهایی و شب در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار تنهایی

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود

خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابروکمان کرد

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد

گاه از دو روزنه ی رخسارم

گاه در نگاهی پوچ در تاریکی شب هایم

گاه در باز دمی اندوهناک که با زحمت

از قفس آزاد شده و پایانش خدا را شکر می گویند

و گاه در وجودم که به هیچ پایانی نمی رسید مگر تنهایی

⇔⇔⇔⇔

از برکه

به دریا بزن!

تنهایی‌اَت

بزرگ شده است مرد

شعر در مورد دریا

⇔⇔⇔⇔

می بینی ای لحظه های خالی از احساس تهی

می بینی که چه صدای خرد شدن دست های خزان شده اش

در دست های تنهایی کسل آور است و تو را نیز بی رمق می کند

آه ، پس او چه می گفت ؟

⇔⇔⇔⇔

من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی

ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی

⇔⇔⇔⇔

هرکس به میزانی که تنهایی نیاز دارد

عظمت دارد و بی نیاز تر است

⇔⇔⇔⇔

امشب از شب‌های تنهایی است رحمی کن بیا

تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من

همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم

تا خوش و صافی برآید ناله‌ها و وای من

⇔⇔⇔⇔

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

وابستگی ام را به تو باور کردم

⇔⇔⇔⇔

من آن گلبرگ مغرورم نمی میرم ز بی آبی

ولی بی دوست میمیرم در این مرداب تنهایی

⇔⇔⇔⇔

باید باور کنیم

تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای

که در خلوت خانه پیر می شوی

و سالهایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.

تازه

تازه پی می بریم

که تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

عشق من تو باش

نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم

تو باش تا در دنیای بزرگ تنهایی ام تنهاترین باشی

⇔⇔⇔⇔

اینکه شمعدانی را “جانم” صدا می زنم،

دست خودم نیست

همیشه فکر می کنم که گل‌ها را

تو به دنیا آوردی

به گل‌های مریم و نرگس و یاس

یا همین بنفشه و شب بو

نگاه کن

زیبایی شان به تو رفته

تنهایی شان به من.

شعر در مورد خودم

⇔⇔⇔⇔

بلندترین شاخه ی درخت

یک واژه را خیلی خوب می فهمد و آن هم تنهاییست

شعر در مورد تنهایی مرد

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفا کمی آغوش برایم بفرست

⇔⇔⇔⇔

گر دم از شادی وگر از غم زنیم

جمع بنشینیم و دم با هم زنیم

یار ما افزون رود افزون رویم

یار ما گر کم زند ما کم زنیم

ما و یاران همدل و همدم شویم

همچو آتش بر صف رستم زنیم

گر چه مردانیم اگر تنها رویم

چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم

گر به تنهایی به راه حج رویم

تو مکن باور که بر زمزم زنیم

تارهای چنگ را مانیم ما

چونک درسازیم زیر و بم زنیم

ما همه در جمع آدم بوده‌ایم

بار دیگر جمله بر آدم زنیم

نکته پوشیده‌ست و آدم واسطه

خیمه‌ها بر ساحل اعظم زنیم

چون به تخت آید سلیمان بقا

صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

شب من پنجره ای بی فردا

روز من قصه ی تنهایی ما

مانده بر خاک و اسیر ساحل

ماهی ام ، ماهی دور از دریا

⇔⇔⇔⇔

بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم

افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم

بیا مثل پروانه های غریب نیاز

به مهتاب شب های تنهایی عادت کنیم

⇔⇔⇔⇔

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهایی ا م را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

⇔⇔⇔⇔

درد غریبیست تنهایی و بی کسی

امان از دلی که دلبر ندارد

⇔⇔⇔⇔

تو آسمان دنیا هر کسی ستاره ای دارد

چرا وقتی نوبت ماست آسمان جایی ندارد

شعر در مورد تنهایی و غم

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرف های خود را با او بزند،

آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت،

به راستی انسان از تنهایی دق می کند!

⇔⇔⇔⇔

ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ

ﻋﺸﻘﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ!

ﺩﺷﻤﻨﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﻮﺩﻩ ﺍﻡ

ﺩﻭﺳﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺰﯾﻨﻢ…

⇔⇔⇔⇔

زندگی چون قفس است

قفسی تنگ پر از تنهایی

و چه خوب است دم غفلت آن زندان‌بان

و سپس بال و پر عشق گشودن

بعد از آن هم پرواز

⇔⇔⇔⇔

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید..

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی،

بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت

دیوار را خراب میکند!

شعر در مورد تنهایی و شب

باید به فکر تنهایی خودم باشم.

دست خودم را می‌گیرم و

از خانه بیرون می‌زنیم.

در پارک،

به جز درخت،

هیچ‌کس نیست.

روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم،

تا پارک،

از تنهایی رنج نبرد!

دلم گرفته،

یاد تنهایی اتاق خودمان می‌افتم،

و از خودم خواهش می‌کنم،

به خانه باز گردد ..

⇔⇔⇔⇔

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشکتمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

وابستگی ام را به تو باور کردم

⇔⇔⇔⇔

میزنم کبریت بر تنهایی ام

تا بسوزد ریشه بیتابی ام

میروم تا هر چه غم پارو کنم

خانه ام را باز هم جارو کنم

⇔⇔⇔⇔

تنهاییم را به گردن هیچکس نمی اندازم

گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد !

شعر در مورد تنهایی از شاعران بزرگ

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

مثل آتیش تو صحرا / یا که طوفان تو دریا

مثل ظلمت توی شب ها / جون به لب موندم و تنها

⇔⇔⇔⇔

پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا ، دلم تنهاست

⇔⇔⇔⇔

غربت آن نیست که تنها باشی / فارغ از فتنه ی فردا باشی

غربت آن است که چون قطره ی آب / در به در ، در پی دریا باشی

غربت آن است که مثل من و دل / در میان همه کس یکه و تنها باشی

⇔⇔⇔⇔

وقتی که تنهایی میاد ، حس می کنم که بی کسم

ثانیه ها نمی گذرن ، هیچ موقع فردا نمیآد

دلم دیگه زندگی رو با اینهمه درد نمیخواد

⇔⇔⇔⇔

گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم

حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم

⇔⇔⇔⇔

کاش میشد هیچکس تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی باتو میمانم ولی

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

⇔⇔⇔⇔

کاش بودی و دلم تنها نبود

تا اسیر غصه ی فردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من

زندگی اینگونه بی معنا نبود

⇔⇔⇔⇔

با من حرف بزن

من تنها تنهایی هستم

که جز تو

کسی‌ نمی تواند شریک تنهاییم باشد

با من حرف بزن

که من تنها صدایی هستم

که بی‌ تو در سکوت خود خیره می‌‌شوم

با من حرف بزن

که روزگارم نه که نمی گذرد

که تمام دنیای من بی‌ تو جمعه می‌‌گذرد.

⇔⇔⇔⇔

هر چقدر هم که بگوییم:

مردها فلان

زن ها فلان

یا تنهایی خوب است

و دنیا زشت است؛

آخرش روزی قلبت

برای کسی تندتر می زند…!

مطالب مرتبط

شعر در مورد بی اعتمادیشعر در مورد بی معرفتی ♥ شعر در مورد امام زمان ♥ شعر در مورد افغانستانشعر در مورد دلتنگی

شعر در مورد تنهایی ، مرد و زن و غم و غربت و شب و خدا از سهراب بهتر است
5 (100%) 5 votes
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.