پنج‌شنبه , 13 می 2021

شعر در مورد ورامین

شعر در مورد ورامین ، شعر کوتاه و زیبا در مورد شهر ورامین

شعر در مورد ورامین ، شعر کوتاه و زیبا در مورد شهر ورامین همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد ورامین

پانزده خرداد روزیست بس بزرگ
ملت ایران قیام کردند ستر گ

عده ای از پیشوا تا شهر ورا مین
راه پیمایی نمو دند بسوی تهران

رسیدند چون که بر شهر ورامین
شدند راهی شهر ری با استقبا ل

در بین راه نر سیده به قر چک
دژ خیمان رژیم پهلوی بستند برگبار

تعدادی از آنها در دم مقتو ل گشتند
عده ای هم دستگیر زندان رفتند

تهرا نیها از این ما جرا که آگاه گشتند
گرد هم جمع شده راه پیما یی کردند

برای سر کوب مردم مظلوم ارتش بیامد
مردم را درخیابان و کوچه بستند به رگبار

عدهای در این در گیر ی مقتول گشتند
عده ای هم دستکیر شد ند راهی زندان

حرکت مرد م در پیشوای ورا مین
پایه حکومت در تهران به لرزه افتاد
بعد از پیروزیانقلاب مرد م که خواستند
این روزهم مبدا پیروزی گرامی باشد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد گناه ، نکرده و غیبت و زبان و گناه عشق و توبه و امام زمان از حافظ

شعر در مورد رامین

رفتی
تلخ
مظلومانه
و همچنان کودک
او
من
و یک ملت
ماندیم و عقده های ناپاک محجوبی
گم شده
انسانیت در موطن ما
اخلاق در آتش غارت و هوس
هیزمی ست بسان ما در قعر دوزخ سیاه
ادامه دارد…
زندگی
بعد از تو
کسالت بار تر از گذشته
سرد، بی عاطفه، خاموش

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر ورامین

جسم و جان عاشق و رسواست چه حاشا بکنم

دل من واله و شیداست چه حاشا بکنم

رنگ رخساره خبر از دل مجنون بدهد

عشق درخانه ی لیلاست چه حاشا بکنم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد صبح بخیر ، گفتن عشقم + صبح زیبا جمعه پاییزی و بهاری عاشقانه

شعر درباره ورامین

طنز- به فکر ازدواجم
۱
پس از چندی که هستم سخت درگیر
به فکرازدواجم درعجب شیر
به آذربایجان رفتم به قصد
خرید مسکن و ایجاد تغییر
۲
زبس هرشب خوراکم هست کوکو
به زودی می روم سلماس و ماکو
از آذربایجان باید بگیرم
زنی سرآشپزبا خلق نیکو
۳
ندارم اسکناس و بخت واقبال
که بارم را ببندم تا به خلخال
اگرگیرم عیالی اردبیلی
یقیناً می شوم یک عمر سرحال
۴
دلم می خواهد از نائین و کاشان
دوزن گیرم فرستم گل براشان
صد افسوس اصفهانیهای خرپول
بود ناجوروضع جاده هاشان
۵
نمی گیرم زن ساوجبلاغی
ندارم چونکه مسکن یا الاغی
عیالی گیرم از استان البرز
که ویلا دارد و ماشین وباغی
۶
نمی گیرم زن از استان ایلام
که قطعا می شوم یکباره بدنام
مگر در موسیان و صالح آباد
زنی یابم که او باشد خوش اندام
۷
نمی گیرم زن از استان بوشهر
ندارم آشنا غیر از منوچهر
ولی در دیلم و بندر گناوه
شدم مهمان مهتاب و پریچهر
۸
زمستان می روم دیزین و شمشک
برای بازی اسکی بلاشک
ازآنجا تا ورامین می شتابم
برای جشن عقدم توی قرچک
۹
گرازبلداجی و سامان و ناغان
زنی گیرم نخواهم گشت داغان
عیالی ازتباربختیاری
کند ظلمت سراها را چراغان
۱۰
دلم خواهد زنی مومن بگیرم
نه اینکه کافری مزمن بگیرم
برای ازدیاد توله جن ها
زنی می خواهم از قائن بگیرم
۱۱
نمی خواهم زنان بد بگیرم
سخن چینان نابخرد بگیرم
دلم می خواهد از قوچان و تربت
عیال ساکن مشهد بگیرم
۱۲
ندارم آشنا در اسفراین
که درآنجا شوم همواره ساکن
عیالی درخراسان شمالی
بگیرم گربیابم شخص ضامن
۱۳
درآغاز بهارزندگانی
به خوزستان سفر کردم زمانی
شنیدم اززنم درشهر اهواز
دوباره فکرزن هستی روانی؟
۱۴
زن از ابهر بگیرم یاکه زنجان
سوالم را خودت پاسخ ده زن جان
اگرخواهی برنج طارم اصل
بگوفردا شوم مهمان مرجان
۱۵
زنم می گوید ازافغان بگیرم
که فوراً آبله مرغان بگیرم
ولی از دامغان باید عیالی
رئوف از جمع مشتاقان بگیرم
۱۶
کمی درجاده احساس خطر کن
به سیستان و بلوچستان سفر کن
رسیدی تا به زابل شهرخوبان
مرا از حال شیدا باخبرکن
۱۷
نمی خواهم زن از آباده گیرم
عروسی را برایش ساده گیرم
می آید با پرایدش چون به شیراز
عزای رفتنش در جاده گیرم
۱۸
اگربی مسکن و مسکین بگیرم
زنی را باید ازقزوین بگیرم
دلم می خواهد از بوئین زهرا
زنی با خانه وماشین بگیرم
۱۹
سنندج دخترانی خوب دارد
مریوان مردم محبوب دارد
سفر کردم به کرستان و دیدم
زنانش چشم شهرآشوب دارد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جوانمردی ، پهلوان و رسم مردانگی و مروت

۲۰
مرا با خود ببر کهنوج و کرمان
برای بررسیِّ وضع استان
اگرزنها غمی درسینه دارند
بمانیم چند روزی پیش آنان
۲۱
دلم می خواست تا با یار دیرین
روم روزی به شهرقصر شیرین
پری رویان خوبی داره سنقر
روم گشتی زنم درشهرهرسین
۲۲
برای کسب شغل پردرآمد
روم کهکیلویه بویراحمد
درآنجا چون همه مهمان نوازند
به مهمانان زنم گوید خوش آمد
۲۳
گلستان یا همان استان گرگان
که می بارد درآنجا سخت باران
همه مهمان نوازومهربانند
بیا باهم بگیریم زن ازآنان
۲۴
اگر روزی زن از تالش بگیرم
برای مادرش گالش بگیرم
سه تا ازفومن وگیلان و املش
برای حفظ آرامش بگیرم
۲۵
سفر کردم رسیدم بر لرستان
به ازنا و الیگودرزو دلفان
زبین دختران خوب و رعنا
پسندیدم یکی را پشت فرمان
۲۶
اگرخواهم مددکاری بگیرم
عیالی بایدازساریبگیرم
دراین فکرم کهازنوشهر و چالوس
مدیری قاطع وکاریبگیرم
۲۷
اگر دربسترم خارش بگیرم
روم جایی که آرامش بگیرم
دلم می خواهد از استان مرکز
پرستاری هم از تفرش بگیرم

۲۸
همه آگاه باشید ایّهاالنّاس
بدست آرم اگر یاقوت و الماس
جهاز دلبران را بی محابا
به سرعت می خرم ازبندرعبّاس
۲۹
شده فصل خزان و مهرو آبان
امان ازدست طنّازان دوران
هم اکنون در پیِ بادام و گردو
بیا همراه من تا تویسرکان
۳۰
نمی خواهم زن از لبنان بگیرم
برایش هی کش تنبان بگیرم
زنی می گیرم از لندن که هردم
درآغوشش بمیرم جان بگیرم!

۳۱
بده یارانه را تا زن بگیرم
به پردیسان روم مسکن بگیرم
به قصد ازدیاد توله جن ها
هم از اینجا هم از لندن بگیرم
۳۲
شبیه بزخودم را اخته کردم
فقط خون خودم را لخته کردم
به تهران تا رسم ازیزد و میبد
درِ دکّان خود را تخته کردم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شب بخیر ، و صبح بخیر گفتن عاشقانه عشقم

شعر درباره رامین

به روز پانزده خرداد در سال چهل و دو
خروشی بر کشید از خلق به منظور دفاع از دین
گروهی از مسلمانان به پا خواستند برای دفع
هجوم افکار مسموم وارد گشته از خارج
هدف این بود که دین کم رنگ گردد نزد مردم
ولی آن مرجع تقلید که همواره هوشیار بود
ندا سر داد بر مردم که دین را در خطر دارند
مردم مؤمن ایران جواب دادند بر ندای او
گروهی از ورامین و شهرک های اطرافش
به راه افتادند تا آیند به تهران بهر گفتگو
نظام جابر آمریکایی هجوم بردند بر آنها
شهید کردند تعداد زیادی از این مردم
نظام منحوس قبلی برای سرکوب مردم
حکومت را نظامی کرد تا بریزد خون این مردم
تفنگداران زورگویان شهید کردند افرادی
چنان سرکوب نمودند جرأت مردم از دست رفت
اگر چه پا پس کشیدند، شد آتش زیر خاکستر
که شعله های آن در سال پنجاه و هفت نمایان شد
پس از پیروزی مردم در نهضت اسلامی
به پاس حرمت خون شهیدان این روز تعطیل شد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ورامین

جنون بالقوه

مرگ را هرشب آرزومندیم
به سیاهی و سایه پابندیم
گور خود را به دست خود کندیم!
این جهنم بهای باور ماست!

چشم ها توی درد خوابیــدند
گاو ها هم همیشــــه زاییدند
چشمه های سراب خشکیـــدند!
“خودکشی” نه ، که “خان” آخر ماست!

– عشق – ایهــام زندگی بودی
ژنوم ات اقتدا به نابــودی …
“شاید از کنده های ما دودی …”
ایده آلی که مثل مادر ماست !

نسل ما جام مرگ را نوشید
یک” ورامین “دیگری جوشید
آرزو های ما “کفن پوشید”
دین و ایمان مرده در سر ماست!

دل خوشی ها به ما نمی آید
رنج ِ نابرده …گنج ،می آید!
تا ترازو کجــا بفرماید …!
آن خداوند ِ داد،داور ماست

توی زندان کسی مرخص نیست
مرزهای خدا مشخص نیست
کم کشیدیم – زندگی- بس نیست؟!
دست بندی که یار و یاور ماست!

رمزِ”بودن” جنـــون ِ بالقوه ست
هرچه خواندیم و خوانده ای یاوه ست
روی هرزخم، پرچم ِ “کاوه “ست
کاویانی به روی سر در ماست..

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پرسپولیس ، کوتاه و قهرمان و استقلال + شعر طنز و زیبا پرسپولیس

شعر درباره ورامین

ای کا ش پدرم
نامم را
کریستف می گذاشت
تا بتوانستم
به زیارت مشهدآقاامام رضا(ع)
نایل آیم
حالا نشسته ام درب حیاط قمی مان به انتظار
به امید آنکه
دوستم مهدی بیاید
بیاید ولااقل به اتفاقش
تاحرم حضرت معصومه(ع)بروم
قربانت بروم یا علی(ع)
با این نام مقدس و مطنطنت
که بر من نحیف نهاده اند
اما ای کاش
پدرم
نامم را
کریستف یا ابن بطوطه
می گذاشت
تا بتوانستم
از کربلا ونجف
دیدن نماییم
ویا از کوچه پس کوچه های اندلس وقسطنطنیه
به کسی چه مربوط؟!
حالا که بر مصطبه ی درب زنگ خورده ی حیاط قمی مان
نشسته ام
بگذار درعالم خیال
طیران کنم
طیران کنم تا طهران
تا جزایر قناری
(اسغفرالله ،چقدر حواس پرتی گرفته ام/درطیرانی که /ظرفیتش راندارم)
ای کاش پدرم یا فامیل
نام کافر کریستف یا گابریل را
بر من می گذاشتند
تا لااقل درعالم خیال
طیران می کردم تا طهران
تا شاه عبدالعظیم
و یا ری و ورامین
ای کاش نام کافر…
تا…

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره رامین

یه روز که دختره اومد خیابون…. یواش یواش اومد تو پیچ شمرون
ماموری اومد جلو وگفت بهش…. من ندارم حوصلۀ کشمکش
اگه نمی خوای بخوری تو سری….. پایین بکش یک کمی اون روسری
این رژبد رنگو چرا مالوندی؟…. یه کاره ، تو خونه چرا نموندی؟
مگه باباجون تو ورشکسته؟… که مانتوات کوتاهه ، آب نشسته؟
پاچۀ شلواره یا لول تفنگ…. آخه مگه با کی می خوای بری جنگ؟
پشت چشات چرا سفید و آبی ست؟….رنگ موهای تو چرا شرابی ست؟
اگرچه قر میدی و شوخ و شنگی….به چشم خواهری یه کم قشنگی
قِروفِرت اگرچه دل می بره….. سلیقه ات از زن من بهتره
زنم اگر چه پیش تو عجوزه ست….. تو امتحان خوشگلی رفوزه ست
لازمه اما کمی ارشاد تو…. یه چیزایی باید بدیم یاد تو
باید که حالیت بشه از یه من ماس…. چقد کره برای ما مهّیا س
دختره وقتی رفت وارشاد شد… تعهد ی سپرد وآزاد شد
دوتا بادمجون زیر چشماش بود…. ردّی ازارشاد روی پاهاش بود
بسکه خوشش اومده بود از اداش…خندیده بود طفلکی کلی با هاش!!!
هردوتا چشماش پر ازاشک بود….چشم نبود اون دیگه یک مَشک بود
صورتشم بگی نگی نیلی بود….. خیال نکن که جای یه سیلی بود !!!
البته اون مأموره هم شاد شد…….از این که یکی دیگه ارشاد شد
طفلکی «جاوید» که دید این قرار……. زترس ارشاد نمود الفرار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *