شعر در مورد آبان ، ماه و ماهی و شعر عاشقانه دختر و پسر آبان و متولدین آبان ماه

شعر در مورد آبان

شعر در مورد آبان ، ماه و ماهی و شعر عاشقانه دختر و پسر آبان و متولدین آبان ماه

شعر در مورد آبان ، ماه و ماهی و شعر عاشقانه دختر و پسر آبان و متولدین آبان ماه همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد آبان

طالعم فصل ِپائیز و آبان ِ سـرد است
یک شبی ماه ِ من/مـاه ِ شهریورم باش
شانه هـایم قـدمگـاه ِ صبح ِ غـرورت
در شب ِ آبنـوسی بیـا دفـتـرم بـاش
سادگـی رمز ِ عشق است و دلبستگی ها
خلوت ِ پـاک ِ آیینه در بستـرم بـاش
جز شکفتـن در اندیشه ی سبز من نیست
در سـکـوت ِ زمستان بیا بـاورم باش
جـاده شاید بـرای رسیدن کـم آورد
پای مـن را بگیر و دوباره پرم باش
آبرو دار عشق ام به نیش ِ تبـر هـا
بغض های فـرو خورده در خنجرم باش
در تن ِ ماسه های کـه چشم انتظارند
باز دریای ِ مواج ِ چشم ِ تـرم بـاش

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد آبان ماه

مهربانم مهر به آخر رسید!

اولین باد پاییزی نبودی..

یعنی نمی‌خواهی اولین

بارش آبان را اینجا باشی!؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تابستان ، برای کودکان و زمستان از حافظ و شاملو و فروغ فرخزاد

شعر در مورد آبان ماهی ها

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر
درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد آبان ماهی

با آبـــــــــــــــــــــــــــــان ماهــــــــــــــــی ها

دوست شدن صداقـت میخواد

دوست موندن لیــــــــــاقت ….

بعلههههه

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد آبانی ها

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش
دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( – آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تشکر از استاد ؛ شعر در وصف و درباره استاد و معلم

شعری در مورد آبان

بیادبه نام آنکه آبان آفریدست

که ماهی بهتر از آن کس ندیدست

به نام او که من را سروری داد

در آبان ، راه دنیایم نشان داد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد آبان ماه

دیگر نمی ترسم
از فریادِ دادِ یوروشِ قلبم
از تکه ابری که می تازد
و سنگ های سرخی که پرتاب می شوند
سمتِ آبیِ آسمانِ سینه ام…
دیگر نمی ترسم
از سکوت های وحشیِ گرگ های خیالم
از پاهایم
که گرفتارِ تگرگِ بی امانِ کوچه هایِ بن بست اند
و این راهِ من است که بی پایان است
که سنگ هایش دائما” چکش وار می کوبند!
عصایی نیست! عصیانی است…رد پنچه ها، خونی است..
رعدناک است آسمان اش
ستاره هایش، شهاب های سرخی که می میرند
و می شورانند سینه ام را…
دیگر نمی ترسم
از قنداقِ تنفگ ات بر سینه ام
از نم نمِ اشک هایِ زخمهایِ چرکیده ام

هیس…این یورش من است در آسمانِ یکه تازت
که می بارد و در آغوش میگیرد شانه هایت را
و این اسبِ تندرو، نامش زندگی است
که میرسد به دوشادوشِ قدم هایت….
برگ هایی که میریزند
ماهی های سرخی اند…در تنگِ بلور اشک هایم
و می چرخند
و می چرخانند با باد گیسوانم را
و ستاره ها جلا می یابند در بارش تند آبانِ چشم هایم
و فرود می آیند چون بوسه هایت لابه لای گیسوانم
از پاییز تا بهارِ رویشِ شکوفه های قلبم، هیچ راهی نیست….

هیس…. آغوش ات …زندگی است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر آبان

به دنیا آمدم در ماه آبان

گل عمرم شکفت و گشت خندان

منم از ماه لطف و مهربانی

منم از ماه نیکی آسمانی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد گرگ ، درون و گرگ صفتان و گرگ و میش و انسان

شعر در مورد تولد ابان ماهی

آبان
آبان هوایش سرد اما خط خطی هرگز
بادی تلاطم می وزد از دشت ها سقز
باید بدانی دستگیر عاشقی هستم
دندان به دندان می کشم از عشق من مزمز
دیوانگان شعر و چراغشان به راه است ماه!
هرگز مگو بی من مگو کاین دل کند کزکز
غوغای شعر تو اگر دل می گشاید باز
من شعر هایم می شود روی تو مه محفظ
دنیای من از شعر تو هرگز جدا نه نیست
قانون من از عشق تو دیوانه خود بر حظ
غم را که فرمان می دهد از عشق و دل ماها!
دیوانه ها از شعر هم راندند چون حافظ
بیم از سرودن نیست من با تو عجین ای عشق
شعر تو خود پر می کشد از شعر دو مآخذ
بوده که از شعر نسیمی حیرت آید عشق!
هرگز مرا از خود مران هرگز مگو هرگز
پاییز نودوشش – ماهی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد آبان ماهی ها

اگرچه یک دوجین از ماه دارم

فقط بر هشتمینش مِیل دارم

مرا بوده نشان افتخارم

که آبان ماه را در سینه دارم

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در مورد ماه آبان

کاش چون پائیز بودم … کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشگ هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد

وه … چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند … شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من …

همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته

پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پائیز بودم … کاش چون پائیز بودم

بیشتر بخوانید : متن زیبا و جمله و شعر در مورد تولد دوست قدیمی و بهترین دوست

شعر درباره ماه آبان

بگردم گر میان ماه هایم

ز آبان بهترم ماهی ندارم

به پایان می رسد چون ماه آبان

شوم من در فراقش سرد و نالان

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تولد ابان ماهی

من هم انسان هستم
همچو صدها و هزاران دگر
یار اگر قصد کند ،
عمر هفتاد نصیبم گردد
نیزشاید ،
به دو پنجاه بسنده نکند
البته ،
روز و یا ساعت وسالش مجهول
هریکی از پسِ خواهِ خودمان در گذریم
آنچه ده روزه و یا صد ساله
طول تاریخ زما لبریز است
هر یکی با منم خویش ،
بدان آویته
هریکی با صفت خویش ، به کاری مشغول
::::::
متن تاریخ ،
تعصّب اندر!
یا در ارضاء مورخ ،
نقش نقاشی یک نقاش است
مثل ابریست ،
که از منظر ناظر پیدا
دیو زیتون به سر ،
یا مَلَک تیر به بر
که تخیل ، همه اینان به ظهورآموده
بودِ غوّاصی ماهی در لوت
همچو ماهیگیر ، و بوته ی خار
ذهن تاریخ بر این آلوده
چه دروغ است ؟ چه راست ؟
همگی در نظرم نا پیدا ! ناسوده !
::::::
و حقیقت ،
آنچه واقع شده دراصل و اساس
سپری گشتن عمر کرمیست
که به یک پیله ی خودرشته پناهنده شده
تا زمان معلوم ،
به دگردیسی مطلوب ، و زیبای خدا دست زند
و دروغ ،
نقش و رنگیست که دارد به دو بال
تا که ناظر بفریبد در هوش
یا که پنهان شود از دید وحوش
همچو آبان تشین در پس شعر
همچو مستی ،
که پنهان شده ، در می مدهوش
::::::
کو مورخ !؟
که عبرت کند از این همه حال ؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ابان ماهی ها

ازخود می پرسم

و روی علامت سوال دراز می کشم و قوس می آیم

تا به خود آیم چرا؟؟؟

روی نگاهت مردی که از خود ((بی خود)) راضی است

در دکان روزی تعطیل خستگی هایش را حراج می کند.

و من خواننده ((متنها ))یش

نیستم ((شاید!)).

چه شکایتی؟!

از تو که چند فیلتر قرمز را آتش زدی

و روی حادثه مکث کردی …

روی خط کشیهایی که بیرنگ شده اند.

از بس مسافریم و دلتنگ.

ترمز و بوقی که در رسیدن من به تو کش می آید

و چراغی که در توهم من سفید می ماند از

بیرنگی چشمانم.

از هر چه میگذریم به هیچ که نه…

خسته تر از آنیم مگر نه؟

دیگر چه فرقی دارند

آلفرد هیچکاک و آنتونیونی

وقتی ((آنی)) که باید باشد نیست در( آنی هال)

و عینک گرد وودی آلن هم

روی نت های باخ

روی رنگهای …کیشلوفسکی

روی ماهنامه ها..

ورق به ورق کسی با من هست. ‌نیست؟؟

غریبگی نکن

اینجا تاش قلمی ام هست..

چند سطر از من بنویس!

دکان همسایه ما غاز دارد یا

شعرهایم مرغی که یک پا؟

این نحسی کاغذ است که جا کم می آورد روی این ۱۳

تا جمعه… چه خرافاتی آدم خواب می بیند.

مصداق حقیقت است

همذات پنداری با رویای لزبی بودن

به ۱۸ آبان می رسد

و مرد صفتی… خودم خواندم!

آبان ماهی ها……؟!

((شاید))!

این زنهای آبانی به دنبال ((اوروفه )) می گردند

و کسی با رویز رویز

خستگی هایش را باد می برد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ثنا ، شعر و متن و عکس نوشته عاشقانه در مورد اسم ثنا

شعر نو در مورد ماه آبان

دیدنت یک باردیگرزیرباران فرق دارد
تازه فهمیدم چرا شب,ماه آبان فرق دارد

شب بخواب آرام ترای شهر,خوشبختانه گویی
دودخودسوزی است این با دود قلیان فرق دارد

هرشبی درکافه میگویم که: لطفا,پیش خدمت
تلخ باشد قهوه,شایدفال فنجان فرق دارد

آرمانشهرت که بانو,باخراب اباد قلبم
تارسیدن درکنارم یک خیابان فرق دارد

دست من بالاست ,وقتی لشکرم, تعدادهنگش
تاکه رزمایش کنی هم چندگردان فرق دارد

من مریضم دردمن تکرار استغفارهاست
بی گناهست عشق شایدباتودرمان فرق دارد

من نه فرهادم نه مجنونم نه خسروبودم وهستم
عاشقم من یادر این افسانه پایان فرق دارد؟

گریه دریک تنگ تنگ ازاب ممکن نیست بانو
اشک ماهی ها مگرکم یا فراوان فرق دارد؟

هم ردیفم هم عروضم با”تو”معنا می شود
شعرمن دریک “تو”با کابوس وهذیان فرق دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ماه آبان

به نام آنکه آبان آفریدست
که ماهی بهتر از آن کس ندیدست

به نام او که من را برتری داد
مرا با تاج آبان سروری داد

به دنیا آمدم در ماه آبان
گل عمرم شکفت و گشت خندان

منم از ماه لطف و مهربانی
منم از ماه نیکی آسمانی

منم هم ماه کوروش شاه شاهان
کسی کو بُد پدر بر خاک ایران

جوان مردی که ذوالقرنین نامش
بزرگی در وجود و در مرامش

مرامم چون پدر از عشق لبریز
سرشتم سبزتر از سبز جالیز

برایم عشق امری با تقدس
گلی دانم ورا از باغ فردوس

گدای عشق بی عشقان نباشم
چرا منت کش اغیار باشم ؟

من آبانیَم و غرق غرورم
اگر دریای نوری ، کوه نورم

اگر عشقی بود مجنون ترینم
منم فرهاد و شیرین آخرینم

چو دریا این دل من بی کران است
چو رودی زنده ، جاوید و روان است

دماوندم رفیع و پایدارم
حضوری ساکت و آرام دارم

ولیکن در مصاف دشمنانم
شوم آتشفشان آتش فشانم

منم از برج عقرب می زنم نیش
نه بر یاران که بر انسان بد کیش

بدان با مرگ هم گر دربیفتی
به از اینکه به آبانی دراُفتی

بدان گر بار دیگر فرصتی بود
به دنیا آمدن را مهلتی بود

اگر بد در تولد اختیاری
که خود روز ورودت را نگاری

میان ماهها از سال شمسی
دوباره بی شک و دور از هراسی

گزین می کردمی آبان که آبان
بود ماه دل انگیزان و خوبان

دل انگیزی تو ای مولود آبان
تو ماهی چارده شب رفته بر آن

برای آنکه در این زندگانی
خودت را کوچک و ارزان ندانی

نگه بر نام ماه خویش انداز
که نامش با “الف” گشتست آغاز

الف یعنی همان آتش که داری
همان احساس ناب بی قراری

الف یعنی که هستی پاک چون آب
تو باشی جان سپارد هر چه مُرداب

پس از آن “ب” نشان از بی ریایی
دل لبریزعشقی ماورایی

نشانی از بزرگی پارسایی
صفت هایی سراسر کبریایی

“الف” در حرف سوم بهر تاکید
هر آنچه گفته شد را هست تایید

دوباره آتشی پاک و سمایی
اهورایی ، ز یزدان و خدایی

دوباره آب و دوری از سیاهی
دوباره مرگِ مرداب و تباهی

و اما حرف آخر حرف “نون” است
نشان از نور اسرار درون است

تو نوری روشنی بخشی سپیدی
حضورت مرگ و پایان پلیدی

پناهی از برای بی پناهان
که این رسم است در آیین آبان

هر انسان یک خصیصی بیش دارد
صدف دُرّی میان خویش دارد

تو را اما خصایص ناتمام است
صدف از حیرت انگشتش به کام است

طراوت می تراود از وجودت
محبت رج زده بر تار و پودت

تمام حرف های تو ز باران
چو رگباری ز جنس نوبهاران

بکن زنجیر ظلمت پاره پاره
که هستی کهکشانی پرستاره

شمیم و عطر تو از آسمان است
تو بویت بِه ز بوی حوریان است

به رویت نا امیدی چون بتازد
امیدت پشت او را خاک سازد

تو دانی کز تو برتر در جهان کیست؟
نمی گویم که عین بت پرستیست

تو در بی راهه های نا امیدی
چراغ راهی و نوری سپیدی

تویی افتادگان را دست آویز
برای هر کسی اسرارآمیز

تو بارانی لطیف و مهربانی
سروش و قاصد رنگین کمانی

تو امروزی همان فردای دیروز
تو هر روزی و هر روزی و هرروز

تو یک گل از تبار رازقی ها
تویی تنها دلیل عاشقی ها

تو پروازی میان آسمان ها
تو یک حسی رها در بی کران ها

تو هستی لایق زیباترین ها
تو هستی بهترین در بهترین ها

تو زیبایی و زیبایی پسندی
عجب نبود که خود را می پسندی

تو رویایی سپید همچون بهشتی
تو شش حرف جدای سرنوشتی

که می چسبی و می سازی جهانت
به هر شکلی که خواهی آسمانت

ز جا برخیز و دنیا زیرو رو کن
بجنگ و ترس را بی آبرو کن

بیا تا هرنفس فریاد سازیم
بیا تا قصر غم بر باد سازیم

برایت آرزو دارم جهانی
سراسر سرخوشی و شادمانی

چو گل باشی و عمرت گل نباشد
بمانی تا که آبان زنده باشد

الا ای همسفر از فصل باران
الا ای همقطار ماه آبان

تو را من می سپارم بر جهاندار
خدای ماه آبانت نگهدار

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.