شعر در مورد ترس ، از ابراز عشق و عاشق شدن و ترس از خدا و مرگ از مولانا

شعر در مورد ترس

شعر در مورد ترس ، از ابراز عشق و عاشق شدن و ترس از خدا و مرگ از مولانا

شعر در مورد ترس ، از ابراز عشق و عاشق شدن و ترس از خدا و مرگ از مولانا همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد ترس

ز سمت دروازه های سکوت راه میکشم

طرحی به رنگ دردها ی جانکاه میکشم

هرگز به پای خود این فاصله را نرفته ام

طوقی به گردنم فتاده به اکراه میکشم

گفتند فضیلت است سکوت گر کنم اختیار!

ننگ است هموطن این آه ، آه میکشم!

زمانه بدست خِرد، لخت میشود ابهامش

زین پشم و پینه بد انتطار ماه میکشم

ترس از گنه، کِشد پای مرا به بند جهل

زین جهل ،بار خرافه، به ناخواه میکشم…

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ترس از عشق

از شورىّ چشم اهالى ترس دارم

از مردمان این حوالى ترس دارم

از خود که گاهى آب م اما گاه آتش

از این دل حالى به حالى ترس دارم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خرداد ماه + خرداد ماهی ها و متولدین خرداد

شعر در مورد ترس از خدا

وقتی ظهر شود

گوش سایه هایم را می کشند

که چرا صبحدمان

از نقطه ی ثقل فاصله میگیرد

تا شاید یادش بماند که این جسارت را

هنگام غروب تکرار نکند!

نمیدانم

شاید دلبستگی کلاغها

به بالاترین نقطه ی درخت

تصویر روشنی از دلهره باشد

شاید هم کنترل

فرزند نابالغ ترس است

حتی کرکس هم آشیانه اش را

اینقدر دور از دسترس نمیسازد

قالب پنیری که آن کلاغ دزیده بود

تمدن فریبکاری روبهان را رونق داد

دستان “خوش باوری” را

به زانوان نامهربان ظهر سپرده ایم

چقدر در دسترسیم

باید مراقب گوشها بود!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ترس از ابراز عشق

آنقدر می ترسم از بی رحمی پاییز که

ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ترسیدن

در خفا آمده دزدی به در خانه ی من

اثر انگشت کسی مانده به ویرانه ی من

من در خانه نبستم گله از کس چه کنم

گاو افکنده سر و وارد کاشانه ی من

چه توقع که ظرافت نبود در کارش

این زبان بسته نداند گل و پروانه ی من

ترس از سایه نباشد بوَد از صاحب او

چه زیادند در این خانه که بیگانه ی من

فکر فرهیخته را گر که ببندم در کار

قِسم دیگر بشود قصه ی افسانه ی من

خصم، دزدیست که با دست خود آرَم لیکن

شک ندارم که به بالا رود از شانه ی من

از چه شیون نکند عاکف اگر می بیند

دشمن خانه خزیدست به سامانه ی من

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تیر ماه ، تیر ماهی ها و بانوی تیر ماهی

شعر در مورد ترس از دست دادن

از حسودان ترس دارم با شکوفه دادنت

ای هلوی ِ چار فصل ِ من! شکوفایی بد است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ترسو

به ستوه آمده ام من

کور سو شمعی و فانوسی نیست

این شب تنگ نخواهد بگذشت

همچو ابری که بپوشد همه جا

غم گرفته است مرا

نتوان چشم گشود،چشمها را بسته است

دست زنجیر گسستنمان نیست

پای رفتن خسته است

دل چو مرغی به قفس بسته شده

رمق گفتن و آهیدن نیست

دل اگر میل پریدن می داشت

زین کار او را

میله سرد قفس وا می داشت

وین چونین شورین جا

کی توان گفت که فردایی هست؟

اما،صدایی آمد،کسی گفت با من:

ز چه نالی ای مرد

شمع و فانوسی نیست

غم تو را سایه شدست

دست ها در قل و زنجیر شده

چشم ها بسته شدست

نای رفتن ز تو پر بگشوده

به ستوه آمده ای

باشد،لیک

صبح یارانش را در کمین بنشانده

و سپیده اینک

آخرین پرده شب را

فرو خواهد ریخت

آه،افسوس

غمت از شب نیست

از گذار روزی است

که سر انجام به شب خواهد خورد

هراست اینجا ست

ترسی از گل بوته سیه فام شبی

دست وحشتناکی،دست ددی

با تو پیوند ابد وار دهد

ترس تو از خود توست

لیکن افسوس که دگر شب رفته است

افسوس…

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ترسو بودن

می ترسم از خودم که شبیه م به هیچ کس

از تــــرس تـــــــــوی  آینـــــــه  آدم  ندیده ام

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شب ، تنهایی و بیداری و شب مهتابی

شعر در مورد ترس از آینده

هر چه گشتم

خسته از تکرارٍ دیدن

بیکران و بیکران

هرگز ندیدم جز به عمقی غرق روحم

عمق بی پایان ، بی مرز ، تنها

ترس افتاد در دل.

هر که دیدم ، هر چه دیدم

او و او بود تنها.

ترس افتاد در دل.

من کجایم ، در میان عمق انبوه

هر چه ماده هر چه ذره

گل، ستاره، کوه و انسان

هر چه را می دیدم انگار

از یکی غیر از جدا بود.

ترس افتاد در دل

ترس از درک انگار.

سر به خود بردم

که تنهایی به ترسم چیره گردد

ناگهان در خود چه دیدم

ماده ای از جنس تنها

روحم از آن ماده پروا

ترسِ دیگر!

من که بودم!

هر چه دیدم ، هر چه در دنیا و من بود.

او و او بود تنها.

ترس افتاد در دل

ترس دیگر

از خودم از تارو پودم.

من که بودم

قطره ای غرق در دریای تنها

او و او بود هر جا.

ترس از ترس کردم

از تفکر از مرگ کردم

از دیدن و بیدار بودن

از خودم از عمق تنها

از خدا.

او و او بود هرجا.

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ترس از عشق

در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ترس از دست دادن عشق

ترس …

اوهامی خیال انگیز …

ترس از دل است …

از تیره دلی …

بر زمینت می زند همچون غرور

از هرچه ترسی آید بر سرت کرور کرور

ترس پیش بنده عاری بس بزرگ

تو هم همزاد اوئی

برتر از اوئی

ترس فقط پیش یکتا خدا

ترس ننگت آورد

بند تنگت آورد

ترس می کندت چون برده

رنجور …

آشفته …

بی زبان …

پر تمنا

ترس از بن برکن از وجود خویشت

خویشتنت را خوار می سازد

تیشه بردار

زن …

محکم زن …

برکن ترس را ز جا

یاد خداوندگار آرامش دل

است دشمن ترس و هرچه ز ترس

خدا صاحب ترس است

ترس فقط پیش خداست

دست سوی خدا آور

خدائی غرق کشده در کرم و وفا

بیشتر بخوانید : شعر گل آفتابگردان ؛ شعر زیبا و عاشقانه در مورد آفتابگردان

شعر درباره ترس از ابراز عشق

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ترس از خدا

ترس

تاریکی… رعب و وحشت… سکوت…

اینسو… آنسو… همه جا در خاموشی فرو رفته بود!!!

فقط یک صدا می آمد که گویی به سان نوای قدم های دیوی پلید بود که دم به دم به روح من نزدیک و نزدیک تر می شد…

آه…

در زیر آن چهارچوب کذایی فقط توان تنفس داشتم! آری,صدای قلبم بود که فریاد می زد:

بمان… بمان… بمان…

پای بر خاک نهادم… ناگاه فریادی به من نهیب زد؟!

جسم من به جرم تحرک روی زمین خشمگین و لرزان آغشته به خون شد… این مجازات چیست؟!!

نگاهی به اطراف خود کردم و از قفس جسم خود رهایی یافتم… هر کس به سویی می دوید؟!

همه در حال فریاد و شیون بودند…

ولی من… من فقط صدای جیغ سکوت را می شنیدم که گویی پرده ی گوشم را با موج مهیب خود تکه تکه می کرد.

چرا؟!!… چرا جبر لرزش زمین باید تکاپوی معنوی ما را بیدار کند؟

چرا من و تو به فکر مرگ نیستیم در حالی که او خود به فکر ماست؟!!…

و در آن لحظات بود که دور از عشق والدین خدا را لمس کردم… حس کردم… بوییدم…

آری,همان عطر همیشگی که در آغوش مادر حس می کردم!

همان عطری که در کربلای وجودم عاشقانه برآن سجده می زدم و فریاد بر می آوردم که:

لبیک… لبیک… انا الحق…!

نمی دانم… نمیتوانم وصف کنم…

فقط در توان انگشتانی که اندام نحیف قلم را در دست گرفته می بینم که اشک قلم را بر کاغذ جاری سازم و بنویسم: شاعر مترسانم دگر

دوزخ ندارد آتشی

آنها که می میرند خود

آتش ز دنیا میبرند…

⇔⇔⇔⇔

شعر مولانا در مورد ترس از خدا

از آسمان  می افتم

سقوط تکه ابریست

که دست بر پیراهنم می ساید

ترس قطره اشکی ست

که نمی ریزد

قصه ی گندم به تکرار نان می رسد

قصه ی آدم به پایان مرگ…

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آدم نمک نشناس ، شعر در وصف آدم نمک نشناس

شعر درباره ترسیدن

آرامش خیال ، زیارت خدا در خواب است

شمیم عطر خدا

در ابتدای سرازیری قبر است

و تو ساکت و مبهوت

با سرعتی سرسام آور

به سمت پایین در سقوطی

ناگهان به یک دوراهی می رسی

یکی انتها دارد

به دنیای سبزی و خرمی

و آن دیگری

ابتدایش چنان شعله ور و سوزان

که دیگر امیدی به انتها نیست

در سرعت زیاد

یکهو در جایت میخکوب میشوی

آنجاست که امتیاز تو را میجویند

و تو بیخبر از امتیاز

به دنبال بخت و اقبال میگردی

در پشت سرت

روزگارفنا شده خویش را بر پرده میبینی

اما دریغ که دیگر بازگشتی نیست

در آنجا باحسرت

به دنبال پیشانی

برای عرق سرد ترس میگردی

حیف که از ترس

مرا یارای بیش از این دیدن نیست

برخیزید

این یک خواب بود

اما نه یک رویا

بلکه یک تجلی از واقعیت

به کیمیایی ناب که ما آن را خواب مینامیم

باید چرخش کرد

رو سوی خدای آسمانها و زمین کرد

باید دست از قدیسانی که به دور خویش ساخته ایم

شست

آنها را شفیع عبادت به درگاه ازل کنیم

نه خدایانی برای برآوری حاجات دنیایی

عصر طلایی انسان نزدیک است

منتظران واقعی

شمیم رسیدن ناجی را حس میکند

وقت آن است که برخیزیم از خواب

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ترس از دست دادن عشق

دیوانه ام

فکر می کنم شیشه ام

عاقبت رها می شوم و می شکنم

نگران دست های توام

هر بار که زمین می خورم!

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.