شعر در مورد شب ، تنهایی و بیداری و شب مهتابی

شعر در مورد شب

شعر در مورد شب ، شعر در مورد شب مهتابی ، شعر در مورد شب تنهایی ، شعر در مورد شب بیداری

خداوند شب را مایه آرامش قرار داده است و این خیلی خوب است.همه ما به آرامش نیاز داریم.

در این مطلب از سایت پارسی می خواهیم در مورد شعر در مورد شب ، تنهایی و بیداری و شب مهتابی صحبت کنیم. امیدواریم این مطلب مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد.

اشعار زیبا در مورد شب

بخیر که هیچ

بـه صبح برسد

شب‌هایم

کافی‌ست

ساناز یوسفی

⇔⇔⇔⇔

هیچ انسانی

بدون شب بخیر

تا صبح بیدار نمانده

اما گاهی انسان‌ها

بـه یاد یک شب بخیر

سالها بیداری می کشند

نرگس حریری

⇔⇔⇔⇔

شب بخیر عشق گمشده‌ام

برای تمام چای‌هایی کـه باهم نخوردیم

تمام بوسه‌هایی کـه بـه هم ندادیم

تمام شب‌هایی کـه کنار هم نخوابیدیم

تمام روزهایی کـه در انتظار هم ماندیم

تمام عاشقانه‌هایی کـه بـه هم نگفتیم

تمام آغوش‌هایی کـه از هم دریغ کردیم

تمام شادی‌هایی کـه سم غم کردیم

تمام سرشانه‌هایی کـه بـه اشک هم نسپردیم

تمام حسرت‌هایی کـه نصیب آرامش‌مان کردیم

شب بخیر نیمه گمشده‌ام، شب بخیر ای عشق

شب بخیر بر یادمانده‌ام، ای نیمه هستی من

اینک بخواب آرام، ای تمام زندگی‌ام

هانیه مقدم

⇔⇔⇔⇔

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمیآید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی آید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دامهای روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم

مغروق این جوانی معصوم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد ‚ درد ساکت زیبایی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفسهایش

نوشد بنوشد که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد

خاکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوسها را

می خواهمش دریغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تیره به تنهایی

می خوانمش به گریه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پایان

او آن پرنده شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان

شعر شب و هوس از فروغ فرخزاد

⇔⇔⇔⇔

شب بخیر را نباید تایپ کرد
شب را باید زل زد در چشمانش
دستى کشید لاى موهایش
و هرم نفس‌هایش
و ان وقت گفت:
شب بخیر
علی قاضی نظام
⇔⇔⇔⇔

فکر نکنی که خورشیدی، نه عزیزم!

خورشید نیستی چون خورشید شب ها نیست

و گل های آفتابگردان را به حال خود می گذارد.

شعر گل آفتابگردان

⇔⇔⇔⇔

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا بـه کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت اسـت بـه رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا…

⇔⇔⇔⇔

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی​خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش ان صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی​پرستی

پادشاه من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین درازدستی…

⇔⇔⇔⇔

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم کـه نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند کـه دراین دایره سرگردانند…

⇔⇔⇔⇔

صوفی ار باده بـه اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه اینکار فراموشش باد

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

بـه غلامی تو معروف جهان شد حافظ

حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

⇔⇔⇔⇔

رسید مژده کـه ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه درنظر یار خاکسار شدم

حریف نیز چنین ارجمند نخواهد ماند

چو پرده‌دار بـه شمشیر می زند همه ی را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد اسـت

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

کـه این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

حافظ

شعر در مورد شب تنهایی

غریبه ای می خواهم!

که بنوشد قفل لبانم را

بزیر سایه تاریکی

تا کس نبیند

که خزیده گونه های ترم را

قطرات نهیف تنهایی

⇔⇔⇔⇔

سایه ای در تاریکی

برای گیتار ِشاهین میرمُغتدائی

سایه ای در تاریکی ام، شاید که بی معنی باشه

یا شایَدَم که موندَنَم، بیخود و طولانی باشه

برای مَن وقتی بهار، به شکل ِ پائیز در می آد

این دل ِ سرگردون ِ مَن، یه عشق ِ تازه رُ میخواد

یه عمره بی وفاییُ، تو چشم ِ زیبات میبینَم

از سردی ِ زندگی باز، گوله های برف میچینم

لحظهء ما که میرسه، سایهء تاریکی میشم

چشات منُ نمیبینَن، با تنهایی یکی میشم

مَن و تو رو به روی ِ هَم، نمیبینیم که با هَمیم

آخه تو وقت ِ ما شُدن، تنها ترین ِ عالَمیم

عاشق دیگه معنیشُ داد، به چشمای چشم انتظار

اونا که اهل ِ دل بودن، پائیزشون نَشُد بهار

وجود ِ مَن برای تو، سایه ای در تاریکیه!

باور کن این ترانه رُ، نپرس که شاعرش کیه!

⇔⇔⇔⇔

همه شب زار می سوزم به تاریکی و تنهایی

که با من هیچ دلسوزی درین مسکن نمی سوزد

⇔⇔⇔⇔

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می پرسی که روز وصل حیرانم

⇔⇔⇔⇔

شبی خوش هر که می خواهد که با جانان به روز آرد

بسی شب روز گرداند به تاریکی و تنهایی

⇔⇔⇔⇔

به تاریکی چو درماند روان اوحدی تنها

روان او را برون آور ز تاریکی و تنهایی

⇔⇔⇔⇔

من ز تاریکی شب می دیدم

دست حسرت زده ی باران را

تو ز تنهایی شب میگفتی

من ز باران غم خود را دیدم

من ز چشمان غم آلوده ی تو

اشک باران دلم را دیدم

تو مرا در ته شب می دیدی

من تو را روز خوش خوشبختی

من تو را سایه ی عشقی دیدم

از درختی که خودش دنیا بود

من ز تاریکی شب می دیدم

من و تو بی کس و تنها بودیم

تو مرا دیدی و من با حسرت

از دل شب خیس و بی کس بودم

از دل این شب باران رفتی

من ز تاریکی شب می دیدم

دست امید مرا می بردی

چشم رویای مرا می بردی

تو ز تاریکی شبها رفتی

من ز تاریکی شب می دیدم

رفتنت آتش دنیایم بود…

⇔⇔⇔⇔

و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد

گاه از دو روزنه ی رخسارم

گاه در نگاهی پوچ در تاریکی شب هایم

گاه در باز دمی اندوهناک که با زحمت

از قفس آزاد شده و پایانش خدا را شکر می گویند

و گاه در وجودم که به هیچ پایانی نمی رسید مگر تنهایی

⇔⇔⇔⇔

شب من پنجره ای بی فردا

روز من قصه ی تنهایی ما

مانده بر خاک و اسیر ساحل

ماهی ام ، ماهی دور از دریا

⇔⇔⇔⇔

امشب

شعری نخواهم نوشت

شمع را….

برای تولدت روشن میکنم

و پرهایم را طواف میدهم

بر گرد آتشی که تــــو در جانم روشن کرده یی

تکه خاکستر کوچک کافی است

تا پر سوخته حرمت پیدا کند.

جشن تولد توست

و من…

بار به دنیا می آیم و خاکستر می شوم

تا راز حضور تو را بدانم.

ققنوسم من امشب!

“ تولــ ــ ـ ـــدت مبارک بهترینم “

شعر در مورد شب بیداری

 بی خوابی و عاشقیست کارم

سگ بهر وفا و پاسبانیست

⇔⇔⇔⇔

 جز آب دگر آبی از نادره دولابی

بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد

⇔⇔⇔⇔

 از آرزوی خیال تو روز دراز

در بند شبم با دل پر درد و نیاز

وز بی خوابی همه شب ای شمع طراز

می گویم کی بود که روز آید باز

⇔⇔⇔⇔

 از عشق تو درجهان سمر خواهم شد

وز دست غمت زیر و زبر خواهم شد

وانگه زپس هزار شب بی خوابی

گریان گریان به خواب درخواهم شد

⇔⇔⇔⇔

 نبست در بیداری موهوم ما بی حاصلان

آنقدر خوابی که کس زحمت دهد تعبیر را

⇔⇔⇔⇔

 بی خوابی شب جان مرا گر چه بکاست

جر بیداری ز روی انصاف خطاست باشد

که خیال او شبی رنجه شود

عذر قدمش به سالها نتوان خواست

⇔⇔⇔⇔

 شبها ز فراق تو دلم پر خونست

وز بی خوابی دو دیده بر گردونست

چون روز آید زبان حالم گوید

کای بر در بامداد حالست چونست

⇔⇔⇔⇔

 امشب به جمال او پرورده شود دیده

ای چشم ز بی خوابی تا غم نخوری امشب

⇔⇔⇔⇔

 زقید جسم جانهای عزیز آسان برون آید

به خوابی یوسف بی جرم از زندان برون آید

⇔⇔⇔⇔

می توان دولت بیدار به بی خوابی یافت

تو همین در دل شب دیده بیدار طلب

شعر در مورد شب مهتابی

به شب مهراب رفت از پیش جمشید

شب مهتاب شد جویای خورشید

⇔⇔⇔⇔

در آن تاریکی شب از فروغ ماه روی او

ز روزن رفته بیرون شعله مهتاب می دیدم

⇔⇔⇔⇔

آئینه ها به دیدن تو خو گرفته اند

پروانه ها دوباره هیاهو گرفته اند

گلبرگ های تازه ی باغ نگاه من

از عطر هر تبسم تو بو گرفته اند

چشمان تو تجلی مهتاب عاشقی ست

موهای تو ، نسیم فرا رو گرفته اند

حرفی بزن که داغ مرا تازه تر کنی

چون شمع ها طلیعه ی سو سو گرفته اند

با هر نگاه نرگسی ات در بهار عشق

گلهای باغ بهانه ی ابرو گرفته اند

سجاده های سجده ی من را بهانه کن

حالا که خنده های تو شب بو گرفته اند

این صخره ها حرای اصیل ” پرستش ” اند

تا ببرهای حادثه آهو گرفته اند

⇔⇔⇔⇔

دیشب، با خیال روی تو،

شعری از مهتاب سرودم

شعری از ستاره باران هوای تو سرودم

از نگاهت، از صدایت،

از تو و چشم سیاهت،

شعری با صدای غمبارت سرودم

دیشب، با خیال روی تو،

از جاده بی انتهای شب، گذر کردم

اما از روی حسادت

از نگاه روشن مهتاب حذر کردم

بی تو بودن

و بی تو به مهتاب نگاه کردن

برای من کابوسی از رفتن دیرینه توست…

دیشب، با خیال یاد تو،

شب را به صبح سر کردم

این بار از روی خجالت

به مهتاب نظر نکردم

بی تو مرا،

مهتاب رنگی دگر است

⇔⇔⇔⇔

وای از آن شعر، شعر کوچه !

وای از آن شب، شب مهتاب !

وای از شوق دیدار…

حتی در خواب

بی تو بودم…تک و تنها،

دور از همه غمها

با تو اما،

عشق آمد و من رفتم تو رویا…

از غم دوری تو شعر سرودم

شعر که نه!…

حرف دلم بود که دگر بار بریدم!

همه امید به آن لحظه

که آیی به سراغم…

شوق دیدار تو بود، دیدار نبود!

عطر صد خاطره بود، یار نبود…

یادم آید که شبی،

از این کوچه گذر کردی

شعر خواندی و نوشتی و سفر کردی…

یاد داری که به من گفتی حذر کن؟

حذر از عشق ندانم هرگـــــــــــــز …

⇔⇔⇔⇔

 نالند به مهتاب سگان وین سگ شبگرد

فریاد که فریاد زمهتاب دگر داشت

⇔⇔⇔⇔

برگرد…

تو نیستی…

نیستی که ببینی چگونه بی تو

لحظه هایم بی چراغ مانده

نیستی که ببینی

بی تو

چه عذابی است با مهتاب بودن و

به مهتاب نگاه کردن

تو نیستی اما

صدایت هست

صدایی که هنوز برایم

از کوچه و آن شب می گوید

آن شب مهتاب بی تو…

برگرد،

می خواهم برای لحظه ای

با چشمانت رویایی شوم

می خواهم بارانی شوم …

⇔⇔⇔⇔

 هوا چکیده نورست در شب مهتاب

ستاره خنده حورست در شب مهتاب

سپهر جام بلوری است پر می روشن

زمین قلمرو نورست در شب مهتاب

⇔⇔⇔⇔

صراحی می گلرنگ، سرو سیمینی است

پیاله غبغب حورست در شب مهتاب

زمین ز خنده لبریز مه، نمکدانی است

زمانه بر سر شورست در شب مهتاب

⇔⇔⇔⇔

رسان به دامن صحرای بیخودی خود را

که خانه دیده مورست در شب مهتاب

می شبانه کز او روز عقل شد تاریک

تمام نور حضورست در شب مهتاب

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.