شعر در مورد کلبه ، چوبی و تنهایی و عشق و جنگلی+اشعار کوتاه و عاشقانه

شعر در مورد کلبه

شعر در مورد کلبه ، شعر در مورد کلبه چوبی ، شعر در مورد کلبه تنهایی ، شعر در مورد کلبه عشق

شعر در مورد کلبه چوبی و تنهایی ، شعر در مورد کلبه عشق و جنگلی ، اشعار کوتاه و عاشقانه در مورد کلبه در سایت پارسی زی. با ما با خواندن این مطلب زیبا و عاشقانه همراه باشید.

گر تو را افتاد یک ساعت درنگ

صد درنگ از عالم هجران نمود

همچو گویی گشت سرگردان مدام

هر که خود را مرد این میدان نمود

خود در این میدان فروشد هر که رفت

وانکه یکدم ماند هم حیران نمود

تا ابد در درد این، عطار را

ذره ذره کلبهٔ احزان نمود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تنهایی ، مرد و زن و غم و غربت و شب و خدا از سهراب بهتر است

چون تو ز ناز و کبر نگنجی به شهر در

من شهر ترک گفته بیابان گرفته‌ام

عطار تا که از تو چو یوسف جدا افتاد

یعقوب‌وار کلبهٔ احزان گرفته‌ام

⇔⇔⇔⇔

کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد

خوب من، منظره ی خوب تماشا دارد

 ساخته ام آینه ای را به بلندای خیال

تا خودت را به تماشای خودت وا دارد

⇔⇔⇔⇔

بسا ایوان که بر کیوانش بردند

کجا شد آنهمه ایوان دریغا

بسا قصرا که چون فردوس کردند

کنون شد کلبهٔ احزان دریغا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کلبه چوبی

جنگل،

پاییز،

کلبه ای چوبی

و دودی که از دودکشش بالا می رود

کاش با تو

در چهارچوب همین تابلو

آشنا شده شده بودم.

⇔⇔⇔⇔

باز این چه عیاری را شب پوش نهادستی

آشوب دل ما را بر جوش نهادستی

باز آن چه شگرفی را بر شعلهٔ کافوری

صد کژدم مشکین را بر جوش نهادستی

در حجرهٔ مهجوران چون کلبهٔ زنبوران

هم نیش کشیدستی هم نوش نهادستی

در غارت بی باران چون عادت عیاران

هم چشم گشادستی هم گوش نهادستی

ای روز دو عالم را پوشیده کلاه تو

نامش به چه معنی را شبپوش نهادستی

از جزع تو اقلیمی در شور و تو از شوخی

لعل شکرافشان را خاموش نهادستی

از کشی و چالاکی پیران طریقت را

صد غاشیه از عشقت بر دوش نهادستی

سحرا گه تو کردستی تا نام سنایی را

با آنهمه هوشیاری بی هوش نهادستی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره کلبه چوبی

نه منت دریا را می کشم

نه بی تابی ِ جنگل را می کنم

همه را برای تو می آورم

اگر تو به ارتفاع چوبی این سقف قناعت کنی

یقین، دنیا را درون کلبه ای جای داده ام

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پروانه ، شدن و شمع و گل و بهار و پیله کودکانه از حافظ

برگذر زین جهان غرچه فریب

در گذر زین رباط مردم‌خوار

کلبه‌ای کاندرو نخواهی ماند

سال عمرت چه ده چه صد چه هزار

رخت برگیر ازین خراب که هست

بام سوراخ و ابر طوفان بار

از ورای خرد مگوی سخن

وز فرود فلک مجوی قرار

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کلبه

 جمع کردن هیزم ها با تو

گرم کردن کلبه با تو

دم کردن چای با تو

خاموش کردن فانوس با تو

و تا صبح

به آغوش کشیدن و بوسیدنت با من

⇔⇔⇔⇔

پس چو عیسی بپر دانش و عقل

زین پر آشوب کلبه بیرون تاز

وارهان این عزیز مهمان را

زین همه در دو داغ و رنج و گداز

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کلبه عشق

زشادیها به جان آمد دلم یا رب غمی خواهم

بشد سالی که بی غم می گذارم ماتمی خواهم

نیم من اهل عیش و نوش و مستی با پریرویان

به ویران کلبه ای با اهل دردی عالمی خواهم

⇔⇔⇔⇔

روزگاریست که جز جهل و خیانت نخرند

داری این مایه و گر نه خر ازین کلبه بران

سپر تیر زمان دیدهٔ شوخست و فساد

جهد کن تات نبیند فلک از پی سپران

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کلبه تنهایی

مپسند یوسف من اسیر برادران

پروای پیر کلبه ی احزان نگاه دار

بازم خیال زلف تو ره زد خدای را

چشم مرا ز خواب پریشان نگاهدار

⇔⇔⇔⇔

نزد تو شاهست مهمان آمده از راه دور

شاه را در کلبهٔ ادبار در زندان مکن

مطل دارالملک تن را گوهر افسر مساز

نقد دارالضرب دل را نقش شادروان مکن

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد کلبه

در کلبه ما خورشید مهمان شده باز امروز

در محفل ما مهتاب، افشانده صفا امشب

یک روز نشد با ما این چرخ و فلک همراه

گوئی من و دل هستیم مهمان خدا امشب

⇔⇔⇔⇔

ز پیش دیده تا جانان من رفت

تو پنداری که از تن جان من رفت

اگر خود همره جانان نرفتم

ولی فرسنگها افغان من رفت

سر و سامان مجو از من چو رفتی

تو چون رفتی سر و سامان من رفت

چه دید از من که چون بر هم زدم چشم

چو اشک از دیدهٔ گریان من رفت

از آن پیچم به خود چون مار ، وحشی

که گنج کلبهٔ ویران من رفت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کلبه

عشق

شکل های بسیار دل انگیزی دارد

مثل گل سرخ

در دست دختری زیبا

مثل ماه

بالای کلبه ای برفی

اما من

گوش بریده ونسان ونگوگ ام

شکل تلخی از عشق

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پیری ، مادر و جوانی و تنهایی شهریار

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد

در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد

دود آتشکده از کلبه عاشق خیزد

گر به کاشانهٔ خود آتش موسا ببرد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره کلبه

ای آرزوی من

تو آن همای بخت منی

کز دیار دور

پرپر زنان به کلبه ی من پر کشیده ای

⇔⇔⇔⇔

دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود

چشم پر عربده‌اش بر سر ناز آمده بود

چشمش از ظاهر حالم خبری می‌پرسید

غمزه‌اش نیز به جاسوسی راز آمده بود

بود هنگامهٔ من گرم چنان ز آتش شوق

که نگاهش به تماشای نیاز آمده بود

غیر داند که نگاهش چه بلا گرمی داشت

زانکه در بوتهٔ غیرت به گداز آمده بود

چه اداها که ندیدم چه نظرها که نکرد

بنده‌اش من که عجب بنده نواز آمده بود

آرزو بود که هر لحظه به سویت می‌تاخت

داشت می‌دانی و خوش در تک و تاز آمده بود

وحشی از بزم که این مایهٔ خوشحالی یافت

که سوی کلبهٔ ما با می و ساز آمده بود

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره کلبه عشق

ما کلبه زهد برگرفتیم

سجاده که می برد به خمار

یک رنگ شویم تا نباشد

این خرقه سترپوش زنار

⇔⇔⇔⇔

با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو

ما را نوید باد ز زخم خدنگ تو

نقش فریب غیر پذیرفت همچو موم

چون نرم گشت آه دل همچو سنگ تو

با ما سبک عنان و به غیری گران رکاب

رشک آور است سخت شتاب و درنگ تو

قانون خود به چنگ مخالف کنم به ساز

چون نیست احتمال رهایی ز چنگ تو

ای تازه گل نه گرم جهان دیده‌ای نه سرد

نوعی نما که کم نشود آب و رنگ تو

بد نام عالمیم ز ما احتراز کن

برماست حفظ جانب ناموس و ننگ تو

وحشی نشین به خلوت خفاش کافتات

ناید به کنج کلبهٔ تاریک و تنگ تو

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پدر و مادر ، فوت شده و از دست رفته کودکانه

شعر درباره کلبه تنهایی

لعلی چو لب شکرفشانت

در کلبه جوهری ندیدم

چون در دورسته دهانت

نظم سخن دری ندیدم

⇔⇔⇔⇔

من اندوهگین را قصد جان کردی ، نکو کردی

رقیبان را به قتلم شادمان کردی ، نکو کردی

به کنج کلبهٔ ویران غم نومیدم افکندی

مرا با جغد محنت همزبان کردی ، نکو کردی

ز کوی خویشتن راندی مرا از سنگ محرومی

ز دستت آنچه می‌آمد چنان کردی ، نکو کردی

شدی از مهربانی دوست با اغیار و بد با من

مرا آخر به کام دشمنان کردی ، نکو کردی

چو وحشی رانده‌ای از کوی خویشم آفرین برتو

من سرگشته را بی‌خان و مان کردی، نکو کردی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره کلبه جنگلی

مرکب ایمانت اگر لنگ شد

قصد سوی کلبه بیطار کن

علت پوشیده مدار از طبیب

بر در او خواهش و زنهار کن

⇔⇔⇔⇔

منم خرابه نشینی که گلخن تابان

به پیش کلبهٔ من حکم بوستان دارد

منم که سنگ حوادث مدام در دل سخت

به قصد سوختنم آتشی نهان دارد

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره کلبه

بوی جگر سوخته بگرفت همه کوی

آتش بزن این کلبه خونخواره ما را

دیدند سر شکم همه همسایه و گفتند

این سیل عجب گر نبرد خانه ما را

⇔⇔⇔⇔

کسی مسیح شود در سراچه افلاک

که پا چو مهر مجرد کشد ز عالم خاک

به سیل‌خیز حوادث اسیر کلبه گل

ز طاق خانه نشیند به زیر موج هلاک

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در مورد کلبه

درویش بین به کلبه خود می برد هوس

زان شمع کش ملایکه پروانه ضیاست

عقل است و لاف صبر یکی پرده برفگن

تا بنگری که فایده عقل تا کجاست

⇔⇔⇔⇔

روز بدخواه و کلبهٔ سیهش

شام مرگ است و خاطر جهال

اثر خفت مخالف تو

ثقل ذاتی برد ز طبع جبال

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد کلبه

ناآمدنت را گله از بخت کنم، زانک

در کلبه درویش تو مهتاب نیاید

شبها من دیوانه و یار و دو سه همدم

من نالم و یاران مرا خواب نیاید

⇔⇔⇔⇔

چنگل شاهین آزارش به جای دست شاه

کلبهٔ صیاد خونخوارش به جای بوستان

کرده گم بستان اصلی پرفشان بی‌اختیار

در خزان بی‌بهار و در بهار بی‌خزان

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تولد ، خودم و مادر و پسر و خواهر و دوست

بیا ای سیل از چشم تر من

فکن این کلبهٔ غم بر سر من

که آنکو همچو من غمناک باشد

همان بهتر که زیر خاک باشد

که آن کو چون من خاکی نشیند

همان بهتر که کس گردش نبیند

بدینسان تا به کی بر خاک گردم

اجل کو تا دهد بر باد گردم

شعر در مورد کلبه ، چوبی و تنهایی و عشق و جنگلی+اشعار کوتاه و عاشقانه

لعلی چو لب شکرفشانت

در کلبه جوهری ندیدم

چون در دورسته دهانت

نظم سخن دری ندیدم

.

مرکب ایمانت اگر لنگ شد

قصد سوی کلبه بیطار کن

علت پوشیده مدار از طبیب

بر در او خواهش و زنهار کن

.

بوی جگر سوخته بگرفت همه کوی

آتش بزن این کلبه خونخواره ما را

دیدند سر شکم همه همسایه و گفتند

این سیل عجب گر نبرد خانه ما را

.

درویش بین به کلبه خود می برد هوس

زان شمع کش ملایکه پروانه ضیاست

عقل است و لاف صبر یکی پرده برفگن

تا بنگری که فایده عقل تا کجاست

.

ناآمدنت را گله از بخت کنم، زانک

در کلبه درویش تو مهتاب نیاید

شبها من دیوانه و یار و دو سه همدم

من نالم و یاران مرا خواب نیاید

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.