شعر در مورد داراب ، شعر فردوسی در مورد شهرستان داراب استان فارس

شعر در مورد داراب

شعر در مورد داراب ، شعر فردوسی در مورد شهرستان داراب استان فارس

شعر در مورد داراب ، شعر فردوسی در مورد شهرستان داراب استان فارس همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهر داراب

ساکن داراب ام و دارابی ام
در جنوب کشورم بارانی ام
گوش داری تا کنم وصفش بیان
ساکن این شهر زخوش اقبالی ام
میزبان نیمی از گلها منم
عطر بر رخ میزنم روحانی ام
عاریت برده زگلها ، چشمه ها
چشمه ی آب گل و گلابی ام
کوه ها پر برف تا خرداد و تیر
کوه ساردو در چمن مرواری ام
میوه نخلم بود شهد عسل
خوش گوارا از بم کرمانی ام
پرورشگاه هزاران میوه ام
نوش باد آن پرتقال،دارابی ام
در زراعت از همه شهر ها سرم
شاه کشت پنبه ایرانی ام
با وجود این همه باغات و دام
نیستم در فقر ولی دارا نی ام
دشتهایم خشک و لم یزرع شده
آب هست در عمق سیصد متری ام
در نفیر سرد و گرم بادها
نیستم مدهوش گهی طوفانی ام
با غزل های خوش هر شاعرش
خو گرفتم چون که من رضوانی ام
دودمانم از کیان داراب شاه
گنجها دارم اگر بشکافی ام
آن حکیم طوس در شاهنامه اش
گفت دارابگرد بله دارابی ام

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر داراب

نظرکن به داراب شَهرِ کُهَن
همین مُلکِ زیبایِ هر جا سُخن

که دیوار گِردش به فَّن وشِگِرد
به جا مانده از شهرِ دارابگرد

همه روستاهای جَمع وبُزرگ
وَآن بَخش جَنّت وَرستاق وفُرگ

به آن دِه کده هایِ در دور دَست
بلندای کوه وکمر زیر و پَست

چه آن چِشمه ها درمیان دو کوه
و یا نَهر هایی سَرا پا شِکوه

کنارش درختان سَبزوقشنگ
به دشت و دَمَن یاکه درلای سَنگ

دو چشمه گُلابی وَتَنگِ رَغِز
و یا چشمه ی آب قولان وَ قِز

به مُرز وفَدامی وَآبشارِشان
تو بین لایزَنگان و گُلزارشان

درختان پسته وَگِردو وَ رَز
بَنه کوهی بینی وَ بادام و گز

هَشیواروذُرت وَگندم به کِشت
وَ آن سَبزه زاران هَمچون بهشت

وَیانقش رُستَم که بَس دیدنیست
تماشای آن خوب و اَرزیدنیست

ببین مسجدِ سنگی این دیار
که در قلب کوهی بُوَد اُستوار

وَسوغاتِ شَهرم بُوَد پرتقال
ندیده مثالش کسی تا به حال

دگرپنبه ی ناب محصول ماست
نمونه وَعالی وَبی کم وَکاست

شنیدی اگرچند این شرحِ حال
شَنیدن بُوَد پا به پای خیال

به دیده نِگر شهرِ زیبایِ مَن
زِ اعماقِ تاریخ گوید سُخن

شعر از: محمد حسن صالحیان

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کفر ، و ایمان از حافظ و شعر کامل خدایا کفر نمیگویم

شعر فردوسی در مورد دارابگرد

شهرم قشنگ وزیباست

نزدیک آب دریاست

همسایه ی شیرازم

بر شهر خود می نازم

من اهل داراب هستم

خوشحال وشاداب هستم

گرچه کوچیکه شهرم

ولی باغصه قهرم

گاهی دلم میگیره

اگه بارون نگیره

اخه بارون کم میاد

آب تابستون بند میاد

کوه ها پراز انجیره

گردو و بادام و زیره

باغ های پرُزِ میوه

هیچ کسی خواب ندیده

دور وَرِمون زیاده

حیوون نر و ماده

پرنده های زیبا

کنار هم تو دشتا

چشمه داریم گلابی

آب داره پرُزماهی

قشنگه شهر داراب

هیچ که ندیده در خواب

گلهاش چه قدر معروفه

میره تا شهر کوفه

پنبه داریم فراوون

تو دشت و دربیابون

گندوم داریم طلایی

نمونه هست وعالی

خدا کنه به مونه

این شهر تو فارس نمونه
شعراز:محمد حسن صالحیان

⇔⇔⇔⇔

شعر فردوسی در مورد داراب

شهر داراب صفایی دارد

چه نکو آب و هوایی دار

مردمانش همه با مهر و وفا

شهرت روز فزایی دارد

هر طرف چشمه آبی جاری

همچو آیینه جلایی دارد

نغمه قمری و آواز هزار

غلغل و شور و نوایی دارد

دشت و صحرا همه چون مخمل سبز

به برش سبز قبایی دارد

هست هر گوشه ی آن باغ گلی

چه محیطی، چه فضایی دارد

شهر، دارای کهن تاریخ است

چه سرافراز بقایی دارد

“آزما” شاعر خوش ذوق آنجاست

خوش بحالش که چه جایی دارد

((حسین آزما))

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان داراب

چو آن پاسخ نامه دارا بخواند

ز کار جهان در شگفتی بماند

سرانجام گفت این ز کشتن بتر

که من پیش رومی ببندم کمر

ستودان مرا بهتر آید ز ننگ

یکی داستان زد برین مرد سنگ

که گر آب دریا بخواهد رسید

درو قطره باران نیاید پدید

همی بودمی یار هرکس به جنگ

چو شد مر مرا زین نشان کار تنگ

نبینم همی در جهان یار کس

بجز ایزدم نیست فریادرس

چو یاور نبودش ز نزدیک و دور

یکی نامه بنوشت نزدیک فور

پر از لابه و زیردستی و درد

نخست آفرین بر جهاندار کرد

دگر گفت کای مهتر هندوان

خردمند و دانا و روشن‌روان

همانا که نزد تو آمد خبر

که ما را چه آمد ز اختر به سر

سکندر بیاورد لشکر ز روم

نه برماند ما را نه آباد بوم

نه پیوند و فرزند و تخت و کلاه

نه دیهیم شاهی نه گنج و سپاه

ار ایدونک باشی مرا یارمند

که از خویشتن بازدارم گزند

فرستمت چندان گهرها ز گنج

کزان پس نبینی تو از گنج رنج

همان در جهان نیز نامی شوی

به نزد بزرگان گرامی شوی

هیونی برافگند بر سان باد

بیامد بر فور فوران نژاد

چو اسکندر آگاه شد زین سخن

که دارای دارا چه افگند بن

بفرمود تا برکشیدند نای

غو کوس برخاست و هندی درای

بیامد ز اصطخر چندان سپاه

که خورشید بر چرخ گم کرد راه

برآمد خروش سپاه از دو روی

بی‌آرام شد مردم جنگجوی

سکندر به آیین صفی برکشید

هوا نیلگون شد زمین ناپدید

چو دارا بیاورد لشکر به راه

سپاهی نه بر آرزو رزمخواه

شکسته دل و گشته از رزم سیر

سر بخت ایرانیان گشته زیر

نیاویختند ایچ با رومیان

چو روبه شد آن دشت شیر ژیان

گرانمایگان زینهاری شدند

ز اوج بزرگی به خواری شدند

چو دارا چنان دید برگاشت روی

گریزان همی رفت با های هوی

برفتند با شاه سیصد سوار

از ایران هرانکس که بد نامدار

دو دستور بودش گرامی دو مرد

که با او بدندی به دشت نبرد

یکی موبدی نام او ماهیار

دگر مرد را نام جانوشیار

چو دیدند کان کار بی‌سود گشت

بلند اختر و نام دارا گذشت

یکی با دگر گفت کین شوربخت

ازو دور شد افسر و تاج و تخت

بباید زدن دشنه‌ای بر برش

وگر تیغ هندی یکی بر سرش

سکندر سپارد به ما کشوری

بدین پادشاهی شویم افسری

همی رفت با او دو دستور اوی

که دستور بودند و گنجور اوی

مهین بر چپ و ماهیارش به راست

چو شب تیره شد از هوا باد خاست

یکی دشنه بگرفت جانوشیار

بزد بر بر و سینهٔ شهریار

نگون شد سر نامبردار شاه

ازو بازگشتند یکسر سپاه

بیشتر بخوانید : شعر در مورد صبا ، شعر عاشقانه در مورد اسم صبا و باد صبا

شعر در مورد شهر داراب

چنان بد که روزی یکی تندباد برآمد غمی گشت زان رشنواد
یکی رعد و باران با برق و جوش زمین پر ز آب آسمان پرخروش
به هر سو ز باران همی تاختند به دشت اندرون خیمه‌ها ساختند
غمی بود زان کار داراب نیز ز باران همی جست راه گریز
نگه کرد ویران یکی جای دید میانش یکی طاق بر پای دید
بلند و کهن بود و آزرده بود یکی خسروی جای پر پرده بود
نه خرگاه بودش نه پرده‌سرای نه خیمه نه انباز و نه چارپای
بران طاق آزرده بایست خفت چو تنها تنی بود بی‌یار و جفت
سپهبد همی گرد لشکر بگشت بران طاق آزرده اندر گذشت
ز ویران خروشی به گوش آمدش کزان سهم جای خروش آمدش
که ای طاق آزرده هشیار باش برین شاه ایران نگهدار باش
نبودش یکی خیمه و یار و جفت بیامد به زیر تو اندر بخفت
چنین گفت با خویشتن رشنواد که این بانگ رعدست گر تندباد
دگر باره آمد ز ایوان خروش که ای طاق چشم خرد را مپوش
که در تست فرزند شاه اردشیر ز باران مترس این سخن یادگیر
سیم بار آوازش آمد به گوش شگفتی دلش تنگ شد زان خروش
به فرزانه گفت این چه شاید بدن یکی را سوی طاق باید شدن
ببینید تا اندرو خفته کیست چنین بر تن خود برآشفته کیست
برفتند و دیدند مردی جوان خردمند و با چهره‌ی پهلوان
همه جامه و باره و تر و تباه ز خاک سیه ساخته جایگاه
به پیش سپهبد بگفت آنچ دید دل پهلوان زان سخن بردمید
بفرمود کو را بخوانید زود خروشی برین سان که یارد شنود
برفتند و گفتند کای خفته مرد ازین خواب برخیز و بیدار گرد
چو دارا به اسپ اندر آورد پای شکسته رواق اندر آمد ز جای
چو سالار شاه آن شگفتی بدید سرو پای داراب را بنگرید
چنین گفت کاینت شگفتی شگفت کزین برتر اندیشه نتوان گرفت
بشد تیز با او به پرده‌سرای همی گفت کای دادگر یک خدای
کسی در جهان این شگفتی ندید نه از کار دیده بزرگان شنید
بفرمود تا جامه‌ها خواستند به خرگاه جایی بیاراستند
به کردار کوه آتشی برفروخت بسی عود و با مشک و عنبر بسوخت
چو خورشید سر برزد از کوهسار سپهبد برفتن بر آراست کار
بفرمود تا موبدی رهنمای یکی دست جامه ز سر تا به پای
یکی اسپ با زین و زرین ستام کمندی و تیغی به زرین نیام
به داراب دادند و پرسید زوی که ای شیردل مهتر نامجوی
چو مردی تو و زادبومت کجاست سزد گر بگویی همه راه راست
چو بشنید داراب یکسر بگفت گذشته همی برگشاد از نهفت
بران سان که آن زن برو کرد یاد سخنها همی گفت با رشنواد
ز صندوق و یاقوت و بازوی خویش ز دینار و دیبا به پهلوی خویش
یکایک به سالار لشکر بگفت ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت
هم‌انگه فرستاد کس رشنواد فرستاده را گفت بر سان باد
زن گازر و گازر و مهره را بیارید بهرام و هم زهره را

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر داراب

به گازر چنین گفت روزی که من همی این نهان دارم از انجمن
نجنبد همی بر تو بر مهر من نماند به چهر تو هم چهر من
شگفت آیدم چون پسر خوانیم به دکان بر خویش بنشانیم
بدو گفت گازر که اینت سخن دریغ آن شده رنجهای کهن
تراگر منش زان من برتر است پدرجوی را راز با مادر است
چنان بد که یک روز گازر برفت ز خانه سوی رود یازید تفت
در خانه را تنگ داراب بست بیامد به شمشیر یازید دست
به زن گفت کژی و تاری مجوی هرآنچت بپرسم سخن راست گوی
شما را که باشم به گوهر کیم به نزدیک گازر ز بهر چیم
زن گازر از بیم زنهار خواست خداوند داننده را یار خواست
بدو گفت خون سر من مجوی بگویم ترا هرچ گفتی بگوی
سخنها یکایک بر و بر شمرد بکوشید وز کار کژی نبرد
ز صندوق وز کودک شیرخوار ز دینار وز گوهر شاهوار
بدو گفت ما دستکاران بدیم نه از تخمه‌ی کامکاران بدیم
ازان تو داریم چیزی که هست ز پوشیدنی جامه و برنشست
پرستنده ماییم و فرمان تراست نگر تا چه باید تن و جان تراست
چو بشنید داراب خیره بماند روان را به اندیشه اندر نشاند
بدو گفت زین خواسته هیچ ماند وگر گازر آن را همه برفشاند
که باشد بهای یکی بارگی بدین روز کندی و بیچارگی
چنین داد پاسخ که بیش است ازین درخت برومند و باغ و زمین
بدو داد دینار چندانک بود بماند آن گران گوهر نابسود
به دینار اسپی خرید او پسند یکی کم‌بها زین و دیگر کمند
یکی مرزبان بود با سنگ و رای بزرگ و پسندیده و رهنمای
خرامید داراب نزدیک اوی پراندیشه بد جان تاریک اوی
همی داشتش مرزبان ارجمند ز گیتی نیامد بروبر گزند
چنان بد که آمد سپاهی ز روم به غارت بران مرز آباد بوم
به رزم اندرون مرزبان کشته شد سر لشکرش زان سخن گشته شد
چو آگاهی آمد به نزد همای که رومی نهاد اندرین مرز پای
یکی مرد بد نام او رشنواد سپهبد بد او هم سپهبدنژاد
بفرمود تا برکشد سوی روم به شمشیر ویران کند روی بوم
سپه گرد کرد آن زمان رشنواد عرض‌گاه بنهاد و روزی بداد
چو بشنید داراب شد شادکام به نزدیک او رفت و بنوشت نام
سپه چون فراوان شد از هر دری همی آمد از هر سوی لشکری
بیامد ز کاخ همایون همای خود و مرزبانان پاکیزه‌رای
بدان تا سپه پیش او بگذرند تن و نام و دیوانها بشمرند
همی بود چندی بران پهن دشت چو لشکر فراوان برو برگذشت
چو داراب را دید با فر و برز به گردن برآورده پولاد گرز
تو گفتی همه دشت پهنای اوست زمین زیر پوینده بالای اوست
چو دید آن بر و چهره‌ی دلپذیر ز پستان مادر بپالود شیر
بپرسید و گفت این سوار از کجاست بدین شاخ و این برز و بالای راست
نماید که این نامداری بود خردمند و جنگی سواری بود
دلیر و سرافراز و کنداور است ولیکن سلیحش نه اندرخور است
چو داراب را فرمند آمدش سپه را سراسر پسند آمدش
ز اختر یکی روزگاری گزید ز بهر سپهبد چنان چون سزید
چو جنگ‌آوران را یکی گشت رای ببردند لشکر ز پیش همای
فرستاد بیدار کارآگهان بدان تا نماند سخن در نهان
ز نیک و بد لشکر آگاه بود ز بدها گمانیش کوتاه بود
همی رفت منزل به منزل سپاه زمین پر سپاه آسمان پر ز ماه

⇔⇔⇔⇔

شعر فردوسی در مورد دارابگرد

به عمر و خاص که عمرش سه باره کرد جهان به عمر و عاص که عمرش دوباره یافت شباب
به گربزی کف نفط و سر بزی شیرو به خشک ریشه‌ی یونان و شقشقه داراب
به جان آنکه چو عیسیم برد بر سر دار نشست زیر و جهودانه می‌گریست به تاب
به موش زیر برو گربه‌ی خیانت کن که این هژبر به چنگ است آن پلنگ به ناب

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کار خیر ، متن و جملات زیبا و شعر درباره کارهای خیر

شعر درباره داراب

در هوشیاری خود خواب میدیدم
شاید هم خواب مرا میدید!
با نگارش اندیشه خویشتن مات مانده بودم در جاده
چه شگفت آفرینانه و سحر آمیز من خوب بودم
چه کسی بود که آموخت به من آنرا؟؟
چه کسی نهاد در نهادینه من آنرا؟؟

از دیدن نادانی خود مانوسم
مدتی ست که باران را نبوسیده ام
اگر باران نباشد من خواهم مرد ؟؟
من غریبم با منیت خویش
من با غربت دوست خواهم سوخت
از شهر صدایی آمد
: روزی باید از خواب بیدار شوی.
خواب چه بود؟
من با خودم هم راحت نبودم
از دور چیزی نمی دیدم
هیچکس خواستار من نبود
تبسم دوست داشتنی مادر مرا در غربت خودم غریبتر کرد
من روشنایی را می دیدم
و ساعت

⇔⇔⇔⇔

شعر فردوسی در مورد داراب

تو از دوره گردان محله ی بیکسی من چه پرسیدی؟
چرا…اا؟؟؟
تو از غربت من چه میدانی ؟
و تو چه میدانی که خدا کجاست ؟
پشت ابرها ؟؟ در آسمانها ؟؟؟ نه نه
باور کن
درون مهر و سجاده هم نیست
و هم هست
و تو چه میدانی چه اندازه تنهایی مرا با او
و تو چه میدانی و مفت و ارزان صحبت میکنی؟
لال
خف
خفه خون بگیر…ر
بی صدا باش
خاموش
خدارا برای من تعریف نکن
اصلا تعریف اش نکن
من و تو که هیچ همه از این کار عاجزند
حال بیا
من کمی خون جگر جوشانده ام
بیا تا با هم دو پیک بزنیم
به سلامتی مرگ
به سلامتی خاک
به سلامتی روح.
خب
ببین
من ِ تو ِ ما
زیبایی
دروغ
کودک درون ام پر از شیطان است
شقایق را ببین
شبنم یخ زده بامدادی ام را بنگر
مرا فراموش نکن
زندگی را حس کن
بگذار کنار این منطق و استدلال بوعلی را
لحظه ای با انار تنهایی -مزرعه زمان را بگذران
میبینی؟
این اصل است
و تعریف اش خارج از محدوده
بیا و کمی با خاک -آب بازی کن
حسسسسسسسسسس
احساس اش میکنی
خاک را در دستانت بفشار
آب را بنگر
و بدان هستی
نیستی نیست

و بدان عقل من و تو هنوز کله گنجشکی ست
عمیق تر نفس بکش
زنده باش
زندگی باش
رها
تنها
با خدا باش

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان داراب

مرغ پابست مرا داخل تالاب کنید
دل دریازده را عاشق و بیتاب کنید

کلبه ی غمزده را برکه به تسخیر آورد
برکه را با کمک آینه سیراب کنید!

عکس خورشید مرا بر لب ساحل زده اند
عکس را پاره تماشای دو مهتاب کنید!

رستم پیر چرا آخر افسانه شکست؟!
یادی از قصه ی درد آور سهراب کنید

خسته ام معنی ابیات به هم ریخته را!
شهر تبریز مرا همدم داراب کنید!

وقت بیداری مردم به سر آمد ، بروید
مردمم را به هنر در قفس خواب کنید!

مهره ی مار فروشان همه دزدند و کثیف
همه را در بدر مهره ی سنجاب کنید!

آه-طوفان بزرگیست برای دل ِما
سینه را مُفتخراً لانه ی گرداب کنید!

سم دیوانه کُشی حال ِ مرا سوخت ولی…!
زهر را فوت سپس هم مزه ی آب کنید!

در زمستان که هوا سرد و نفس گیر شود
کفش را مضطرب و عاشق جوراب کنید!

تف کنید از ته دل ! بر سر مظلوم نما!
تف به تف روی هم انباشته گنداب کنید

غزل فاصله ها دختر مرداب منم!
گوشه چشمی به من-این دختر مرداب-کنید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سجده ، شکر و زیارت عاشورا و شجده نکردن شیطان

شعر در مورد شهر داراب

چو دارا به دل سوک داراب داشت به خورشید تاج مهی برفراشت
یکی مرد بر تیز و برنا و تند شده با زبان و دلش تیغ کند
چو بنشست برگاه گفت ای سران سرافراز گردان و کنداوران
سری را نخواهم که افتد به چاه نه از چاه خوانم سوی تخت و گاه
کسی کو ز فرمان من بگذرد سرش را همی تن به سر نشمرد
وگر هیچ تاب اندر آرد به دل به شمشیر باشم ورا دلگسل
جز از ما هرانکس که دارند گنج نخواهم کس شاددل ما به رنج
نخواهم که باشد مرا رهنمای منم رهنمای و منم دلگشای
ز گیتی خور و بخش و پیمان مراست بزرگی و شاهی و فرمان مراست
دبیر خردمند را پیش خواند ز هر در فراوان سخنها براند
یکی نامه بنوشت فرخ دبیر ز دارای داراب بن اردشیر
بهر سو که بد شاه و خودکامه‌یی بفرمود چون خنجری نامه‌یی
که هرکو ز رای و ز فرمان من بپیچد ببیند سرافشان من
همه گوش یکسر به فرمان نهید اگر جان ستانید اگر جان دهید
سر گنجهای پدر برگشاد سپه را همه خواند و روزی بداد
ز چار اندرآمد درم تا بهشت یکی را بجام و یکی را به تشت
درم داد و دینار و برگستوان همان جوشن و تیغ و گرز گران
هرانکس که بد کار دیده سری ببخشید بر هر سری کشوری
یکی را ز گردنکشان مرز داد سپه را همه چیز باارز داد
فرستاده آمد ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری
ز هند و ز خاقان و فغفور چین ز روم و ز هر کشوری همچنین
همه پاک با هدیه و باژ و ساو نه پی بود با او کسی را نه تاو
یکی شارستان کرد نوشاد نام به اهواز گشتند زو شادکام
کسی را که درویش بد داد داد به خواهندگان گنج و بنیاد داد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر داراب

دبیر جهاندیده را پیش خواند بیاورد نزدیک گاهش نشاند
یکی نامه بنوشت با داغ و درد دو دیده پر از خون و رخ لاژورد
ز دارای داراب بن اردشیر سوی قیصر اسکندر شهرگیر
نخست آفرین کرد بر کردگار که زو دید نیک و بد روزگار
دگر گفت کز گردش آسمان خردمند برنگذرد بی‌گمان
کزو شادمانیم و زو ناشکیب گهی در فراز و گهی در نشیب
نه مردی بد این رزم ما با سپاه مگر بخشش و گردش هور و ماه
کنون بودنی بود و ما دل به درد چه داریم ازین گنبد لاژورد
کنون گر بسازی و پیمان کنی دل از جنگ ایران پشیمان کنی
همه گنج گشتاسپ و اسفندیار همان یاره و تاج گوهرنگار
فرستم به گنج تو از گنج خویش همان نیز ورزیده‌ی رنج خویش
همان مر ترا یار باشم به جنگ به روز و شبانت نسازم درنگ
کسی را که داری ز پیوند من ز پوشیده‌رویان و فرزند من
بر من فرستی نباشد شگفت جهانجوی را کین نباید گرفت
ز پوشیده‌رویان بجز سرزنش نباشد ز شاهان برتر منش
چو نامه بخواند خداوند هوش بیاراید این رای پاسخ‌نیوش
هیونی ز کرمان بیامد دوان به نزدیک اسکندر بدگمان
سکندر چو آن نامه برخواند گفت که با جان دارا خرد باد جفت
کسی کو گراید به پیوند اوی به پوشیده‌رویان و فرزند اوی
نبیند مگر تخته گور تخت گر آویخته سر ز شاخ درخت
همه به اصفهانند بی‌درد و رنج ازیشان مبادا که خواهیم گنج
تو گر سوی ایران خرامی رواست همه پادشاهی سراسر تراست
ز فرمان تو یک زمان نگذریم نفس نیز بی‌راه تو نشمریم
بکردار کشتی بیامد هیون دل و دیده‌ی تاجور پر ز خون

⇔⇔⇔⇔

شعر فردوسی در مورد دارابگرد

چو ده سال بگذشت زین با دو سال شکست اندر آمد به سال و به مال
بپژمرد داراب پور همای همی خواندندش به دیگر سرای
بزرگان و فرزانگان را بخواند ز تخت بزرگی فراوان براند
بگفت این که دارای داراکنون شما را به نیکی بود رهنمون

بیشتر بخوانید : شعر در مورد فحشا ، شعر هایی در مورد فقر و فحشا و شعر فقر شاملو

شعر درباره داراب

کنون آفرین جهان‌آفرین بخوانیم بر شهریار زمین
ابوالقاسم آن شاه خورشید چهر بیاراست گیتی به داد و به مهر
نجوید جز از خوبی و راستی نیارد بداد اندرون کاستی
جهان روشن از تاج محمود باد همه روزگارانش مسعود باد
همیشه جوان تا جوانی بود همان زنده تا زندگانی بود
چه گفت آن سراینده دهقان پیر ز گشتاسپ وز نامدار اردشیر
وزان نامداران پاکیزه‌رای ز داراب وز رسم و رای همای
چو دارا به تخت مهی برنشست کمر بر میان بست و بگشاد دست
چنین گفت با موبدان و ردان بزرگان و بیداردل بخردان
که گیتی نجستم به رنج و به داد مرا تاج یزدان به سر بر نهاد
شگفتی‌تر از کار من در جهان نبیند کسی آشکار و نهان
ندانیم جز داد پاداش این که بر ما پس از ما کنند آفرین
نباید که پیچد کس از رنج ما ز بیشی و آگندن گنج ما
زمانه ز داد من آباد باد دل زیر دستان ما شاد باد
ازان پس ز هندوستان و ز روم ز هر مرز باارز و آباد بوم
برفتند با هدیه و با نثار بجستند خشنودی شهریار
چنان بد که روزی ز بهر گله بیامد که اسپان ببیند یله
ز پستی برآمد به کوهی رسید یکی بی‌کران ژرف دریا بدید
بفرمود کز روم و وز هندوان بیارند کارآزموده گوان
بجویند زان آب دریا دری رسانند رودی به هر کشوری
چو بگشاد داننده از آب بند یکی شهر فرمود بس سودمند
چو دیوار شهر اندرآورد گرد ورا نام کردند داراب گرد
یکی آتش افروخت از تیغ کوه پرستنده‌ی آذر آمد گروه
ز هر پیشه‌یی کارگر خواستند همی شهر ایران بیاراستند
به هر سو فرستاد بی‌مر سپاه ز دشمن همی داشت گیتی نگاه
جهان از بداندیش بی‌بیم کرد دل بدسگالان بدو نیم کرد

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.