شعر در مورد شهر سوخته ، اسرار و علت سوختن و نام اصلی شهر سوخته

شعر در مورد شهر سوخته

شعر در مورد شهر سوخته ، اسرار و علت سوختن و نام اصلی شهر سوخته

شعر در مورد شهر سوخته ، اسرار و علت سوختن و نام اصلی شهر سوخته همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهر سوخته

از پشت هیچستان آوازم می دهند
دوباره وهمی در آن سوی دروازه خیال
در انتظارم ایستاده
بر ستونی از برف در هرم آفتاب !
سلامم را
پژواکی گنگ از پایان شهر سوخته پاسخ می گوید
به پایان رسیده ام بی آنکه آغاز کرده باشم
سفری از هیچ تا هیچ
و در این تنهایی سربی
با خود زمزمه کرده ام
همهمه را در تالاب سکوت !
و در رخوت سرد بیهودگی
با خود کشیده ام
لاشه آرزوهای یخ زده ام را تا افق ها ناپیدا
یکی مرا بخواند
تا بودنم را حس کنم!

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شهر سوخته

صدای ساز من در گوش شب نالانه می چرخد
تن عریان شهر سوخته
چونان زن بدکاره
بر دست تجاوز غرق در عیش است
همان عیشی که در پایان
صدای زاریش بر این گنه
هر لحظه گریان است
صداقت را به حکم سنگسار
قربانیش کردند
من از این قتله گاه دائم گریزم
زندگان خفتند در تابوت
لب میگزند به سکوت
مصلوب بی عدلی و بهتانند
میروند جمله به آفاق سیاه..
دریا آتش گرفته
ماهیان سوخته اند
بوی جزغالگی عروس دریا
عابری مست کنار ساحل
نعره٬ های نفسکش میزند
بطریش لبریز غم
دیده اش بی پنجره
فکر تنهایی دریاست
و زمین داغ نفس می کشد از بی ثمری
گندمش ذوب شده
چمنش تُنُک است
گل سرخش زرد است
و شقایق دگر از خانه او رخت بسته
شعر شاعر همش از بوی غم است
چشم شاعر خیسٍ از بی وزنی
چه کسی خواهد گفت؟
چرا باران تلخ می گرید
چه کسی خواهد گفت؟

راستی یادم رفت!
حال من خوب است!
می خواهم بر آسمان صعود کنم!!!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد هنر ، نقاشی و موسیقی و خطاطی و اشپزی و چوب خیاطی

شعر درباره شهر سوخته

از شعر خیس ، دست کشیده ام تا نوشت …
هی شور می زند ، دلم/از ما جرا نوشت

تصویر آخری که از ستاره/ها کشید
در قاب پنجره ای مرا با سها نوشت

: من قول می دهم بروم خواب دیده ام ـ
ما را از این به بعد می شود شما نوشت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی شهر سوخته

حس کرده بود جای کسی را گرفته است
گرمای سایه ی نفسی را گرفته است

احساس کرده بود وطن هم غریبه است
در شهر سوخته ی بدن هم غریبه است

انگار دود گندم نسلی که سوخته ست
تا آسمان هفتم نسلی که سوخته ست ـ

پرواز کرده بود ؛ مرا می کشید و من …
بر بوم مرده ؛ بال صدا می کشید و من …

گاهی خدای فلسفه ی نیچه می شوم
[ـ اصلا چرا برای تو بازیچه می شوم ؟!]

حس می کنم که جای کسی را گرفته ام
گرمای سایه ی نفسی را گرفته ام

در شهر سوخته ی بدن هم غریبه ام
حتی برای آدم و عالم غریبه ام

تا دختری به جای خودم حرف می زند
با من سر و صدای خودم حرف می زند

لج می کند ـ اگر بروم ـ لوس می شود
من ٬ نام بچه ای ست که مایوس می شود

هی دست روی دست … گره وا نمی کند
آرامشی که موی مرا شانه می کند ـ

بغضی شکسته در صدفی از تبسم است
[ مثل هبوط چشم تو در فصل گندم است ]

حرفی در امتداد نگاه اش مردد ست
وقتی سکوت در سفر مرگ ممتد ست

مهمان جاده ی غم ناخوانده می شویم
یعنی در انتظار گودو درمانده می شویم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر سوخته

هر دو ـ شبیه گذشته ـ دور می شدیم
از عصر حاضر سحری که خدا نوشت :

تقویم سرنوشت ٬ نویسنده ای نداشت
یک برگ زرد ٬ قسمت تقدیر را نوشت*

* حالا در پا نوشت
۱. در نسخ خطی آمده است
وقتی که سرنوشت نویسنده ای نداشت
یک برگ زرد قسمت تقدیر را نوشت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد زود باوری ، متن و جملات زیبا و عکس نوشته و عکس پروفایل زودباوری

شعری در مورد شهر سوخته

دور گلوی دلم دست سرد تو
دارد شبیه حلقه ی یک دار می شود
تاریخ ملتهب شهر سوخته
دارد کنار کوچ تو تکرار می شود

یک زن کنار بی کسی اش ضجه می زند
یک زن درون آینه ها تیره می شود
دارد به انتهای خودش فکر می کند
به تیغ روی رگش خیره می شود

پشت هزار پنجره ی بی پر و غزل
یک زن به درد مغز سرش فکر می کند
تصویری از خودش به کف یک پیاده رو
یک فاتحه برای خودش ذکر می کند

مرگی بدون شکنجه ، بدون درد
کافیست کفش کوچ خودت را بپا کنی
یادت بماند عزیزم که قبل کوچ
قبری برای خاطره ام دست و پا کنی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر سوخته

ضجه می زد،
آسمان
نعره می زد،
جنگ
بغض،
چهرهء شهر را، می بلعید
آن دلاور مرد،
آن ابر سردار،
می لغزید
کوه،
از این درد،
انگار می لرزید
قصه می گوید:
سرنوشت بهرام چیست؟
این همان شهر سوخته ست،
آرام نیست
راوی این داستان، دیگر،
آزاد سرو نیست
از بخارا،
از نشابور،
از مرو نیست
روایت می کند
این داستان را
آرمان ایرانشهر

ضجه می زد،
آسمان
نعره می زد،
جنگ
آری،شهزادی
شهریاری،
کاو را،
هیچ
تخت و تاج شاهی نیست
آنکه درتاریخ
او را،
هیچ
نام و نشانی
ز پادشاهی نیست؟
در این،
کشتار و غارت ها
مگر او را
گناهی هست؟
در تیسفون،
پایتخت دوران ها
مگر دیگر
سپاهی هست؟
آری،
ایرانشهر،
دیگر ویران شد؟
سوخت و ساخت
قصه ء دوران شد
در نبردی سخت سنگین
سپاهی،
به عدالت تاخت؟
سپاهی،
به عدالت باخت؟
یا چون امیر عادلش
هرمزان،
اینجا
سوخت و ساخت؟
آری ایرانشهر،
دیگر ویران است؟
شهر سوخته
همان ایران است؟
آری
هرمزان
از همان،
فرماندهانی بود
که وعده هایش
گاه شیرین
گاه تلخ
نقش فرمانش،
هم می رسید،
از شوشتر
تا بلخ
شوشتر،
همان
شهری که می گفتند:
دوران ساز بود
صد دلاور داشت،
در ناز بود
قلعه هایش
بهر دوستی و مهر
باز بود
صد هزاران جلوه اش
در راز بود
این ابر شهر،
گرچه نامش
شوش بود و تر
یا همان، بهتر
که می نامیم شوشتر
اینجا را
که می گفتند:
پایتخت شاپور
پور اردشیر پاپکان
که خَم می کرد
سر گرد نکشان قیصر روم
در اینجا،
در این قلعه،
سپاهی،
با خدا
می کرد استقامت
این نبرد سخت سنگین،
می رفت
می کشید
تا قیامت
جنگ بود و
خون بود
و شمشیرهای تاخته
دشمن،
دوست بود و
دوست،
با دشمن ساخته
سوخت تیسفون،
بعد از آن
هر چه بود،
شهر
در ایرانشهر
این کهن بوم،
پری چهر پریزاد
کز فسون و فسانه هایش،
می توان زد فریاد؟
داستان فتح،
یا شکست این شهر
داستان،
عشق ست و
مهر ست و
کین
حکایت ها دارد
و ما را،
شکایت هاست.
حکایت ها دارد،
این شهر،
این مقاوم شهر
ایرانشهر،
شوشتر،
تاریخ

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی شهر سوخته

اینجا تهران است
همایش بوق و دود و آه
ارکستر سمفونی دادهای بی مرز
رگ قلبها مسدود
ستاره های شبش سالهاست خاموش
ماهش گریخته
اینجا بزرگترین پارکینگ جهان
حال زمین خراب و
میوه هایش تلخ
به جای درختان
برج ها رشد می کنند
چشمان خورشید گرفته است از تاریکی
جویبارانش سراب
چند صد اینج فاضلاب
سهم سبزی کاران این آب
شرمنده این تهران است
…………..
به تهرانی ها بر نخوره
شهر خوبی نیست آلوده است .
ولی شهر مهربانی است با مردمانی
نجیب و با فرهنگ.
اون طهران خوب بود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد طراوت ، متن زیبا و شعر کوتاه و جملات درباره گل و باران

شعر در مورد شهر سوخته

برای شهر سوخته ام اهواز…

یکی در گوشم نجوا می کند
آرام بخواب…
نگاهم بر ساعت دیواریست
باید برخاست!

کمی از ظهر گذشته
ساعت دیدار
نزدیک است
اما یکی می گوید بخواب

ظهر تابستان است
اتاقی تاریک
نسیم دلپذیر سرما ساز
خواب قیلوله…!

ساعت اما می گوید
باید برخاست
ساعت استاد است
لباسم را چشم بسته می پوشم!

در را باز می کنم
موجی از هوای داغ
صورتم را سخت سوزاند!

با ذهن کندم
که لنگ نسیمی خنک است
گام بر می دارم.

بوق ماشینی
رویایم را از سر می پراند
ترمزش با صدای قیج ویجی چون قطار می گیرد”
چهار چرخه ی چهل سال پیش است
تند می جهم روی صندلی
ای وای! اینجا چه داغ است
لحظه ای حس می کنم
نشیمنگاهم آتش گرفته است
آفتاب هم صورتم را …اخ سوختم!

لنگ لنگان حرکت می کند
یک متر دو متر خیابان…ودر نهایت میدان چهار شیر را می بینم
شکر رسیدم
پیاده می شوم
مرسی آقا!!!

نیمی دیگر از مسیر مانده
باید منتظر ماند، هیچ جنبنده ای
در این ساعت گرما بیرون نیست!

چشمم گرد می شود
پیرمردی نزدیک پیاده رو
آنجا همان نزدیک نشسته
نگاهم با او در می امیزد
انگار داغی در سینه دارد
مثل این است که چشمانش حرف می زند:
اینجا اهواز است
مرکز نفت
شهر خون و خاکستر
شهر شهیدان بخون خفته
سوسنگردوبستان ومردم دل سوخته
انگار داد می زند در قلب خسته و سنگینش!

مرا می بینی! من همان داغ دیده ی جنگم
به سویه نیم سایه ای گام بر می دارم
از نو نگاهی به آن پیر
که لا جرعه سر می کشد آبی
یحتمل داغ.

کمی آنورتر
کودکی در آغوش زنی
بی سرپناه
زن داد می زند
بخاطر خدا…!

مبهوت آنها در ان ساعات دیو کش
چشمانم از عرق می سوزد
میمالم هر دو را با پشت دست!

کاش می شد کاری کرد
کاش سرد بود و پتویی دوای درد
با گرما چه باید کرد؟
ماشینی رد می شود
میگویم دربست
او می ایستد!
الهی امین!! از شوق *گرما را از یاد می برم دمی

سوارش می شوم میگویم … بگذریم!
خانه ی استاد
دوباره میروم در فکر
چشمان آن پیرمرد
ضجه های آن بیوه زن
کودکی نیمه بیهوش از هوای گرم.

لحظه ای خود را میگذارم جای آنها
!نه! نه! من ؟نه
توانش در جسم من نیست
هر چه باشد من هنرمندم
کفایت می کند افسوس! احساس همدردی!

اما سرخ می شوم نه از گرما
از شرم
تفاوت ها
من و آنها
………..
آی آقا خیابان ۲۹

بعد می سنجم
خویش را با مردمان دیگر شهرم
یکی آنقدر دارد که
مقدارش درون ذهن نمی گنجد
یکی هم هیچ
یکی هم مثل من
لنگ آب باریکه ای
که قطع اش، دوره گردم می کند

بعد می گویم شکر!ومی گویم:
یکی هم آن پیرمرد!

متشکرم اقا
پیاده می شوم اینجا!

استاد به انتظار بر در خانه
در لبخندش محو می شوم
و از شوق آوای سازش
هرچه که آنروز بر من گذشت
را…نه از یاد نمی برم!!!

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شهر سوخته

عرش را بر شعر آرم گر تواَم یاری کنی
فاش می میریم اگر با من وفاداری کنی

دوختی کام مرا تا راز گفتی با کَــسان
سوختی قلب مرا تا چند بیــزاری کنی

سنگ شد قلبت چرا با بهت میپرسم زخود
عشق را باید دگر بر قلب حجاری کنی

بازآرَم دل به ره بازار شد پستوی عشق
حجره را باز اَر کنی بسیار دلداری کنی

داستان ها گفتم و شهزاده هایم شاهدند
خواستم بر مُلک دل تا هست سالاری کنی

باز شد مرز نِگه ، سرباز خواهم شد تو را
یار را گـر عاشقی کِی تَرک اجباری کنی

زخمها دارم به جان ای سرو بالا میشود؟
نوشدارویی شوی سهراب را یاری کنی ؟

یاد را آتش زنم … سیمرغ می آید به ناز
وای بر من کی توان با یار چون کاری کنی

باز ققنوسی شوم تا راز گویم از جنون
سوخت آن عشق و بُوَد آغاز خَمّاری کنی

رفتنت لرزاند قلب مبتلایم را چو اَرگ
کی شود ویرانه را آوار برداری کنی؟

چاره ای نَبْوَد دگر بر شهر تفتـــان دلم
سوخته شهری چنین را چند معماری کنی

روزها رفت و تب احساس را درمان نشد
اشک را باید به جوی یادها جاری کنی

در جهان باید به پاس عشق در نَـردش نشست
خواه پیروزی رسد… یا دور تکراری کنی .

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر سوخته

تو بیا ، تو ببین ، عصر تدبیر و تدبر خواب است
همه چوپان ، همه نی ،
همه سازند که برقصیم در این فصل اعجاز و ریا !
آی موسی عصر دریا شکافتن هم مرد !
راستی …
عصایت اینجاست
اژدها …؟؟؟!!!
نه نه نه
کرم است در اندیشه میلیونها سر
تو که رفتی ! ما ماندیم و …
آی موسی ! عصایت را به که بخشیدی آخر !!! ؟؟؟
خدایا ! همه در سمت توئیم
همه از همسایه هم با خبریم ! همه در اندیشه هم !
هیچکس تنها نیست !
فقط کَمکی راهمان کج شده ست
خدایا ! آسوده بخواب
کورش ما بیدار است
آه … ا ی سبز اندیشه من
برج بی تاب تو امروز چقدر آرام است !

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شلغم ، شعر کودکانه و کوتاه و زیبا در مورد شلغم

شعر درباره ی شهر سوخته

ستون های دلم لرزید
و فرو ریخت
شدت زلزله زیاد بود
و ویرانی هایش زیادتر
*
دنیای پیش ساخته ی خیالم
در آتش عشق تو
سوخت
شهر سوخته ی دلم
زائری جز تو نشناخت
اما…
چه می توان گفت!
*
داغ سکوت بر زبان دل
مهر می زنم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر سوخته

من مستعدّ سوختنم، آتشم بزن!

تا پیله بر تنت بتنم، آتشم بزن!

نام تو را نبرده لبم شعله‌ور شده است

با بوسه بر لب و دهنم، آتشم بزن!

از دامن تو خون سیاوش چکیده است

مغلوب جنگ تن به تنم، آتشم بزن!

تاریخ من روایت یک شهر سوخته است

من سال‌هاست بی‌وطنم آتشم بزن!

گنجشک‌های سوخته‌پر شعله‌ورترند

گنجشک داغدیده منم، آتشم بزن!

جان مرا گرفته‌ای آسوده نیستی

حالا که نعش بی‌کفنم، آتشم بزن!

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شهر سوخته

این بار هم نشد که ببرم کمند را

و ز پای عشق بگسلم این قید و بند را

این بار هم نشد که به آتش در افکنم

با شعله ای ز چشم تو هر چون و چند را

این بار هم نشد که کنم خک راه عشق

در مفدم تو ،منطق اندیشمند را

این بار هم نشد که ز کنج دهان تو

یغما کنم به بوسه ای آن نوشخند را

تا کی زنم دوباره به گرداب دیگری

در چشم های تو دل مشکل پسند را ؟

پروایم از گزند تعلق مده که من

همواره دوست داشته ام این گزند را

من با تو از بلندی و پستی گذشته ام

کوتاه گیر قصه ی پست و بلند را

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کدو ، تنبل و حلوایی از مولوی و شاعران بزرگ

شعر درباره شهر سوخته

گرما و انتظار
شیرازه وجود مرا چنگ می زنند
در خلوت دلم
گویی که حس درد
با درد انتظار
آهسته می خزد
در شهر سوخته
گرما هنوز مه
بیداد می کند
و شانه انسان
در زیر بار درد
فریاد می کند
توفان هنوز هم
بر شانه زمین
این قلب داغدار
پیوسته ساکن است
و خداوند
در حسرت تجلی خود در وجود ما
وجود انسان آزمند
پنهان به گریه است
زیرا بشر هنوز
در تنگنای شب
ابلیس را به گرمی یک منجی شریف
سیار تنگ در خم آغوش می کشد
و طبیعت هنوز هم
این بار سنگین را
بر دوش می کشد

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.