جمعه , 14 می 2021

شعر در مورد اقلید

شعر در مورد اقلید ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان اقلید استان فارس

شعر در مورد اقلید ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان اقلید استان فارس همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد اقلید

به روی پوست خشک شهر اقلید

اثر کرده شگفتا مرهم صبر

کشانده لکه ابری بر سر شهر

طراوت می ترواد از تن ابر

حضور پر نشاط چتر و چکمه

به وجد آورده حوض دختر گبر

کمی با فاصله از شیر سنگی

نشسته گرد غربت بر سر قبر

به پاس شهر من این قطعه شعر

چکیده روی جلد دفتر جبر

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان اقلید

مهربان مست نگاهت هستم
روز وشب چشم به راهت هستم
گل زهرا به خدا می میرم
عاشق چهره ی ماهت هستم
***
مهدی فاطمه دلتنگ صدایت هستیم
ما همه منتظر وجان به فدایت هستیم
هر کجا اذن نمایی وقدم بگذاری
عاشق مهر تو ولطف وصفایت هستیم
***
ای پرستوی مهاجر خبر از یار بگو
خبر از مهدی زهرا گل غمخوار بگو
خبر از دشت شقایق ،زتماشای بهار
زگل باغ خدا ، میوه ی پر بار بگو
***
از پرستوی مهاجر زشما پرسیدم
از همه مهر ووفا ،لطف خدا پرسیدم
چرخ زد روی درختی افتاد
من که از عشق جدایم چرا پرسیدم
پارسا اقلید فارس بهار ۹۱

بیشتر بخوانید : شعر در مورد زفاف ، اشعاری در مورد پیوند ازدواج و شب زفاف

شعر در مورد شهر اقلید

قلب ها را باید شست
چشم ها کور شده اند
بهر رفتن به ته کو چه ی ازادی
باید از هفت نظر کرد عبور
باید از ننگ شدن ، کفر شدن
شیر جنگل شد وفریاد کشید
سهم ما امدن وسنگ نبود
رفتن خاک وگل کوزه نبود
سهم ما خم شدن واین قفس وخاک نبود
سهم ما پر زدن از خاک به اوج
قلب ها را باید شست
چشم ما اب سیاه اورده
کو ره راهی که ته جاده ی ان بن بست است
تیغ جراح نتواند که دهد اب طلا
بهر ازادی از این کوچه واین جاده ی مرگ
قلب ها را باید شست
قلب ها را باید شست
پارسا اقلید فارس بهار ۹۱

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره اقلید

یاد ایام سحر خیزان بخیر
یاد ادم های با ایمان بخیر
یاد کرسی های گرم خانه ها
یاد شبها خانه ی همسا یه ها
عطر کاه گل های بارانی زده
مهر ولطف مردمان دهکده
اسمان ابی وصاف خدا
یاد ادم های بی مکر وریا
پای چشمه زنگ حیوانات ده
نان داغ ولقمه ی گرم کره
صوت بلبل ،خواندن کبک سحر
نی زدن با صوت واواز صفر
دره های سیب وزردالو ،هلو
توی میدان در زمستانش لبو
هوهوی باد بهار وعطر گل
در عروسی ترکه وساز ودهل
کوچه های تنگ وافکار بزرگ
مردمان صادق وایمان سترگ
رنگ ادمها همه رنگ خدا
در غم وشادی تمامی یک صدا
از فریب وحقه دا یم در گریز
با دروغ وفتنه در جنگ وستیز
پای کرسی قصه ی مادر بزرگ
قصه ی مرغ وخروس وشیر وگرگ
خانه ای هرگز حصاری را ندید
میوه از باغی کسی هرگز نچید
گو سفندان در چرا بی دغدغه
اضطراب واسترس دور از رمه
گرمی اتش کسی گازی نکرد
با حیات ادمی بازی نکرد
شیشه های پنجره دودی نبود
ذره ای اشغال در رودی نبود
خنده ها مصنوعی ودستی نبود
توی دلها رنگی از پستی نبود
این همه رنگ وریا پوسیده بود
سفره های پر گناه بر چیده بود
مرکب راهوارشان بنزی نبود
اسب بود وقاطر وهیزی نبود
غصه ی بنزین وقیمت ها نبود
مهربانی بود ونکبت ها نبود
زندگیها رنگ ماشینی نبود
ظرف ها جمله گلی چینی نبود
چشم وهم چشمی فراوان بین شان
در سلام واحترام و صدقشان
قاضی هر کس فقط وجدان او
سایه سار زندگی ایمان او
رزق وروزی ها همه پاک وحلال
زندگیها ساده ودور از ملال
در زکات مالشان خیلی دقیق
بهر هم مثل برادر ،چون رفیق
خمس مال خود جدا کرده حساب
در صداقت پاک وزیبا مثل اب
مردم ده راحت واسوده اند
بس که عشق و مهربانی چیده اند
به چه دورانی خدا اورده بود
مهربانی با صفا اورده بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اقلید

عشق یعنی کربلا ، یعنی حسین
افتاب عاشقی ، نور دو عین
عشق یعنی بوسه بر خاک خدا
بر زمین نینوا ،برکربلا
عشق یعنی باور مردان دین
از بزرگ وکوچک واهل یقین
عشق یعنی بوسه بر خنجر زدن
تیغ تیز عاشقی حنجر زدن
عشق یعنی سر به روی نیزه ها
با خدا بودن تمام لحظه ها
عشق یعنی راز کردن با عطش
بندگی اغاز کردن با عطش
عشق یعنی مهلت یک شب نماز
تا سحر با دوست در راز ونیاز
عشق یعنی هر چه دارم زان دوست
جان نا قابل فقط تقدیم اوست
عشق یعنی سجده بر خون خدا
سجده بر محبوب ومجنون خدا
عشق یعنی ای خدا سر می دهم
کربلا ؟ گلهای پرپر می دهم
عشق یعنی تا ابد ازادگی
معنی زیبای پاک بندگی
عشق یعنی خنده بر تیر وسنان
پر کشیدن از زمین تا اسمان
عشق یعنی سو ختن ،پر وانه وار
تا بماند رقص زیبای بهار
عشق یعنی دست وبازوها قلم
هر چه دارم ، ای برادر می دهم
عشق یعنی اصغر وشش ما هه ها
از حبیب واکبر وازاده ها
پارسا اقلید فارس بهار ۹۱

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کرمان ، شعرهای محلی کرمان با لهجه کرمانی و کرمان دل عالم است

شعر در مورد شهرستان اقلید

چه لالایی ،چه رویایی
عجب زیبا شبی دیشب به سر کردم
خدا آمد به خوابم یک اشارت کرد
نگاه مهربان او چه زیبا بود
فقط من بودم و لطف خدای مهربان در خواب
یکی خالق ،یکی بنده
یکی از کار خود شرمنده و خسته
ندا آمد در رحمت به رویت باز هر لحظه
ندا آمد منم زیبا خدای تو
چرا از من گریزانی
کجا داری چنین شرمنده بگریزی
در رحمت به رویت باز و می پوشم گناهانت
خدا دیشب مرا در خواب لالا خواند
صدایش مهربان چون نم نم باران
نگاهش مهربانتر از نگاه مادر دانا
سکوتش یک جهان معنا
تبسم های زیبایش مرا از غم رهایی داد و آرامش عطا فرمود
چه زیبا بود دیشب
خدا تا صبح با من بود
برایم قصه ها گفت از بهشت خود
مرا از ناامیدیها به در آورد
به سوی کوه طورم خواند
به سوی روشنایی،نور، فرمان داد
مرا موسی کلیم خود نمود دیشب
مرا فرمان رفتن داد به سوی ماندن تاریخ
برای جشن آزادی
برای ماندن امید انسانهای سرگردان
مرافرمان رفتن داد به سوی دادن عزت
به مردان و زنان نا امید از انتظار سبز
خدا تا صبح با من بود
خدا تا گفتن الله اکبر ،تا سحر،تا نور با من بود
ندیدم خستگی در صورتش تا صبح
ندیدم خواب در چشمان پر مهرش
مرا با خود به عمق مهربانی برد
به جایی برد که باور کردنش سخت است
نمی دانم کجا بود آنچه دیدم من
سراسر نور و ذکر خالق یکتا
سراسر مهربانی بود پیدا
خدا بود و همه تسبیح یا الله
چه زیبا بود آن رویا
چه زیبا بود آن رویا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر اقلید

ساقی می ومیخانه را امشب به آتش می کشم
جان ودل دیوانه را امشب به آتش می کشم
از خوردن می خسته ام در این خرابات زمان
هم خانه ، هم کاشانه را امشب به آتش می کشم
دیگر زعشق و عاشقی از جام می حرفی نزن
هم شمع ، هم پروانه را امشب به آتش می کشم
من سوختم پروانه وار با وعده های بی نشان
آن دفتر قولنامه را امشب به آتش می کشم
بازی مکن با حس دل ، من بنده ی جام میم
جام می وپیمانه را امشب به آ تش می کشم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرستان اقلید

یک مشت استخوان وپلاک و شماره ها
دارد نشان ز شهیدان ، یعنی ستاره ها
یک مشت خاک پر از خنده های عشق
ما را اسیر کرده به خود این نشا نه ها
* * * *
عاشقان عشق ،جان خود به دریا می زنند
در میان باد و طوفان دل به صحرا می زنند
روز و شب ها در پی نام و نشان ماندگار
داغ عشقی بر دل خود چون زلیخا می زنند
* * * *
هر چه داریم از گلستان شهید
از مقام وخون جوشان شهید
در جهان گر رونقی باشد به گل
از دعا واشک سوزان شهید
* * * *
وای من بعد از شهیدان مرده ایم
بس که گول پست ومنبر خورده ایم
غافل از فردا و شرمنده شدن
یا خود ، یاد از رفیقان برده ایم
* * * *
راستی یاد از شهیدان می کنید
یادی از عطر بهاران می کنید
در عبور از هر مقام وافتخار
یادی از گل های قران می کنید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شله زرد ، متن و شعر زیبا در مورد شله زرد نذری خوشمزه

شعر درباره ی اقلید

اقلیـد من ، پُر شـور و پُر امّیـد باشـــــــی

در آسمان فـارس، چون خورشید باشی

دائـم بَــــر و بومـت همـه آبــــــاد باشــــد

همـواره بـهـر فـــارس هـم اقلـــید باشی

ای خطّـه سر سبز و شـاد و پـــر طراوت

بـا مردمـانـی بـا صفــــا ، جاویــد باشی

در علم و دین و دانش و فضل و هنـــر هم

در اوج شـوکـت ، هـمـدم ناهیــــد باشی

ای شهر صاحب الزمان ، می خواهم از حق
تـا در پنـــــاهِ پـرچــــمِ تـوحیـــد باشی

اقلیـــــد ، دائــــم لطـــف حقّــــت یــــار بـادا
از جـانـب حــــــق ، موردِ تـأ یـــید باشی

ای شهرِ دستان پرورم ، (ناصر) نخواهـــد
جز اینکه دائم ، در خـــــورِ تمجید باشی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرستان اقلید

بزارتا برات بگم ازشهرکلیل واسه چی بهتره به هرازویک دلیل

ازفلکه ی سپاه تاپمپ بنزین سه هزارتومان بیشترنمی شه بیابنشین

مردومونه شادی اما بدقلق داری راه می ری گیرمیدن بهت

ولی ای بنازم جوونا همه غیرتی طرف میاد جلو می گی چه هیبتی

همه شیش جیب وخمره ای یقه هاباز یکی شوبرداربفروش بده جهاز

خدا قبول کنه همه بوکسلی ان یک جوری راه میرن انگاری کی ان

پیست اسکی اقلید تیمارگونه تفریح که چی بگم بلای جونه

سمت بهار همه بیسبون ونباتی صبر کن فلاکس رویادت رفت جواتی

دربندوسیزده بدرهمه چشمه انقدره سیاسی گوش نده بابا زشته

دشمن خونیشون شده آباده آبروشونواقلیدی به باد داده

ولی بوده همیشه برام یک فرضیه که چرااقلیدی عشقش نذریه

هرکی گفته اقلیدی ذات نداره بگوباباتوکه بازوات بادنداره

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر اقلید

کـلـیــدِ درِفــــــــــارس،اقلید ماست

هـمـا نـنـدِ بــــــــاغِ بهشتِ خـداست

نشستـه است بـــــــــردامنِ کوه بل

چـو تاجـی که یـــــاقوتْ دارد به دل

هـوایش مصفـّا ، زمین سـبزْ رنگ

پـراز نغمه ‌ی بلبل وعود وچـــــنگ

روایـت چـنین است بهـرام گـــــــور

در ایـن سرزمین رفت درقعرِگــــور

چـوپـیـک پیمبـربه ایـــــــــران رسید

بدیـن سرزمینْ، نـــــــورایمان دمید

شنـیـدم کـه اقلـیــد روزنـــــــــخست

دل از سُستیُ وکاستــــــی ‌هابشست

به آبش گلابُ وبه خاکش گُــل است

به کُـهْ ‌پایه‌اش،لاله وسُنبل اســــــت

به جوی اندرش، نازوگل‌پونه اسـت

هوا یش پـرازعِطـرِبابونــــــه اسـت

به صحرایِ آن، بلبــل کوهـی اســت

پـر ازنرگسِ مســــتِ جادویی اسـت

گــــل ِ‌اشـک در بــــــرج اردیبـهشـت

زمیـن را کـنـد هم چـوبــــاغِ بهشت

چـو خلعتْ به تـنْ می‌کنـــد کـوهِ بِـل

همهْ نوعروسانْ،به پیشـــــشْ خِجِل

شـود خـلعـتِ کــوهْ‌، بــــــرفِ سپیـد

بـهــــــــــاری دل ‌انـگـیــزآیـد پـدیـد

شــکـــــــــوفـا شــود بـاغِ آلالـه‌هــا

تـــــــروتـازه از خـیـزش ژالـه ‌هــا

بســـــی مـردمـانـش کـه بَرزیـگَرَند

بـه مهمـــــان ‌ْنـوازیْ ،دُر وُگوهرند

خـداونــــــد ِهـوشـنـدُودیـنُ و خــِرَد

بـه پـنـدارِآنـانْ، کـــــــــژی نگـذرد

در ایـنـجـا همـه اهـــل رزمنـد وبزم

همـه نکتـه سنجنــــــــد در نثرونظم

همه پاک و پاکــــــــــــیزه و پاکزاد

هژیرند وچالاک گردنـــــــــــد و پاد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کرج ، شعر کوتاه در مورد شهر کرج و استان البرز و شعر محلی کرجی

شعر در مورد اقلید

بزارتا برات بگم ازشهرکلیل واسه چی بهتره به هرازویک دلیل

ازفلکه ی سپاه تاپمپ بنزین سه هزارتومان بیشترنمی شه بیابنشین

مردومونه شادی اما بدقلق داری راه می ری گیرمیدن بهت

ولی ای بنازم جوونا همه غیرتی طرف میاد جلو می گی چه هیبتی

همه شیش جیب وخمره ای یقه هاباز یکی شوبرداربفروش بده جهاز

خدا قبول کنه همه بوکسلی ان یک جوری راه میرن انگاری کی ان

پیست اسکی اقلید تیمارگونه تفریح که چی بگم بلای جونه

سمت بهار همه بیسبون ونباتی صبر کن فلاکس رویادت رفت جواتی

دربندوسیزده بدرهمه چشمه انقدره سیاسی گوش نده بابا زشته

دشمن خونیشون شده آباده آبروشونواقلیدی به باد داده

ولی بوده همیشه برام یک فرضیه که چرااقلیدی عشقش نذریه

هرکی گفته اقلیدی ذات نداره بگوباباتوکه بازوات بادنداره

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان اقلید

گر ز راه اصلیت افتد گذر

شهر ما اقلید را بنما نظر

گر ز شیرازت به تهران مقصد است

انشعاب از راه سورمق سرحد است

راه کوتاهی بی شیب و فراز

فصل گرما خوش هوا و دلنواز

چون درخت و باغها گردد پدید

مدخل شهری است نام او کلید

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره اقلید

گذر کردم به شهری پر ز گردو

بدیدم آب در هر نهر و هر جو

بیندیشیدم از آن شهر و نامش

ز آداب و رسومش وز زبانش

در این احوال و زین افکار بودم

ز شوق و سرخوشی سر شار بودم

رسید از ره جوانی همچو رستم

سلامی کرد و سیبی داد دستم

علیکی گفتم وپرسیدم از او

چه شهری باشد اینجا زود برگو

گلیمی را کنار آب انداخت

بساط چای و قلیان را همی ساخت

تعجب کردم از این آب هنگفت

کنار من نشست و اینچنین گفت

که اینجا شهر من اقلید باشد

پر از گردو ،چنار و بید باشد

بگفتا نام اینجا هم کلیل است

محل عارفان بی بدیل است

زنان و دخترانش پاک پاکند

جوانانش همه همرنگ خاکند

کهنسالان دلی بی کینه دارند

حکایت از قدیم در سینه دارند

ببین تنگ براق و گور بهرام

تماشایش ببخشد بر دل آرام

بود چشمه رسول آب فراوان

نباشد چشمه ای زیباتر از آن

قناری،قمری و تیهو و بلبل

پراکنده به دشت و پهنه بل

به خرمنکوه ،نباتی و بصیرون

شلمزار و قدمگاه و تیمارگون

خداوند کریم حی تواب

همه یکجا کشیده روی یک قاب

که این قاب قشنگ اقلید باشد

سرای مردم جاوید باشد
رسول اسلامی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد صیغه ، شعر طنز و کوتاه درباره صیغه کردن و ازدواج موقت

شعر درباره ی اقلید

حافظ خیال رویت ما را به آرزو کُشت

مجنون به روی لیلی هر روز می کُند پُشت

خواجو خبر نداری در کوچه باغِ شیراز

با آن همه قِر و ناز دیگر نمانده یک راز

پیغام عاشقانه یک فال و صد خیالست

لیلی درون وی چَت در حال صید یار است

آن یار دلنوازت شُکریست بی شکایت

چون نکته دان نبودند بستند این حکایت

حافظ شراب شیراز مستم نمی کند باز

عقلم شده چو بَختک از سر نمی پرد باز

حافظ از آن سخاوت خاکی نمانده در کَف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *