جمعه , 18 ژوئن 2021

شعر پدر حافظ

شعر پدر حافظ ، شعر درباره مقام پدر از شهریار و شاملو و فریدون مشیری و مولانا

شعر پدر حافظ ، شعر درباره مقام پدر از شهریار و شاملو و فریدون مشیری و مولانا همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر پدر حافظ

ابروی دوست کی شود دستکش خیال من

کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل

یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف

من به خیال زاهدی گوشه‌نشین و طرفه آنک

مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره پدر حافظ

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد چشم زخم ، چشم بد از حافظ و سعدی و مولانا و شهریار

شعر در وصف پدر حافظ

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره پدر از حافظ

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست

ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

⇔⇔⇔⇔

شعر برای پدر از حافظ

پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی

طمع مهر و وفا زین پسران می‌داری

کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت

این طمع‌ها که تو از سیمبران می‌داری

گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی

عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری

مگذران روز سلامت به ملامت حافظ

چه توقع ز جهان گذران می‌داری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد گیلان ، گیلانی و رشت و شهر و استان گیلان و دختر گیلکی

شعر حافظ پدر و پسر

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

⇔⇔⇔⇔

شعر حافظ پدرم

واژه واژه از فراقت گفتم

فکر کردم برایت شعر است

ور نه شاعر باشی

چقدر شعر برای تو سرودن سخت است

⇔⇔⇔⇔

شعر پدر از حافظ شیرازی

هر چه دارم از تو دارم ای پدر ای که هستی نور چشم و تاج سر

رحمت بارانی روشن تبار مهربانی از تو مانده یادگار

ای پدر ای با دل من همنشین ای صمیمی ای بر انگشتر نگین

ای پدر ای همدم تنهاییم آشنایی با غم تنهاییم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ریاکاری ، ریاکار و شعر طنز و کوتاه حافظ در مورد ریاکاران

شعر سنگ قبر پدر حافظ

علی الگوی او در زندگانی

همیشه مظهر ایمان پدر بود

به من آموخت او در اولین بار

کلام و آیه ی قرآن پدر بود

⇔⇔⇔⇔

شعری برای پدر از حافظ

ای پدر ای با دل من همنشین

ای صمیمی ای بر انگشتر نگین

ای پدر ای همدم تنهاییم

آشنایی با غم تنهاییم

⇔⇔⇔⇔

شعر حافظ پدرم روضه رضوان

گفته‌‌ام بارها و می‌گویم

بی‌وجودش حیات مکروه است

همه‌ عمر تکیه‌‌گاهم بود

پدرم نام کوچکش کوه است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد همسایه ، شعر کودکانه درباره حق همسایه خوب و بد و جملات و متن

شعر حافظ پدر

ای طنین نام تو بر گوش من

ای پناه گریه ی خاموش من

همچو باران مهربان بر من ببار

ای که هستی مثل ابر نو بهار

در صداقت برتر از آیینه ای

در رفاقت باده ای بی کینه ای

ای سپیدار بلند و بی قرار

می برم نام تو را با افتخار

هر چه دارم از تو دارم ای پدر

ای که هستی نور چشم و تاج سر

رحمت بارانی روشن تبار

مهربانی از تو مانده یادگار

⇔⇔⇔⇔

شعر سنگ قبر پدر مولانا

در عالم خیال به چشم آمدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

موی سیاه او شده بود اندکی سپید

گویی سپیده از افق شب دمیده بود

⇔⇔⇔⇔

شعر سنگ قبر پدر از حافظ

پدر بشنو این حرف فرزند خویش

عزیز و گرامی و دلبند خویش

تویی مایهٔ بود و پیدایشم

کنارت به ناز و به آسایشم

پدر تکیه‌گاه وجود منی

تو سرمایهٔ هست و بود منی

پدرم روزت مبارک باد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شنا ، اشعار کودکانه در مورد شنا و دریا و کشتی و ساحل

شعر سنگ قبر پدر از مولانا

بر کوزه‌گری پریر کردم گذری

از خاک همی‌نمود هر دَم هنری

من دیدم اگر ندید هر بی‌بصری

خاک پدرم در کف هر کوزه‌گری

⇔⇔⇔⇔

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد

آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

حافظ

⇔⇔⇔⇔

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

حافظ

⇔⇔⇔⇔

… چندان که بدین قصه فرو می‌نگرم

یک ذرّه نمی‌رسد ز جائی دگرم

هرچند که شایسته و زیبا پسرم

نه کار من است این و نه کار پدرم…

(در مقام حیرت و سرگشتگی)

عطار

⇔⇔⇔⇔

مباش جان پدر غافل از مقام پدر

که واجب است به فرزند احترام پدر

اگر زمانه به نام تو افتخار کند

تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر

رهی معیری

⇔⇔⇔⇔

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظ

⇔⇔⇔⇔

مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم

فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم

——————————————-

برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست

که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی

مولانا

⇔⇔⇔⇔

هنوز ترک نصیحت نمی‌کند پدرم

چه می‌کند پدر مشفق از چنین فرزند

—————————————————–

پدرم گفت که هم زخم هلاکت بخورد

خویشتن هرکه چنین بر سر نار اندازد

گفتم از مدعیان باک مدار ای بابا

چه توان سوخت از آتش که چنار اندازد

نزاری قهستانی

⇔⇔⇔⇔

این چنین زار که امروز منم در غم عشق

قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

عبید زاکانی

⇔⇔⇔⇔

دو جهان می‌کنم فدای یکی

چه کنم این رسیده از پدرم

شاه نعمت الله ولی

⇔⇔⇔⇔

گویی پدرم داشت علم و دانش

از دانش و علم پدر چه داری‌؟

———————————-

پدرم بود صبوری که ببرد

به جنان رخت از این ویرانه

ملک الشعرا بهار

⇔⇔⇔⇔

دنبال چه می‌گردی پدرم؟

چرا صورتت این همه رو به زمین

نزدیک است

من از این تای کمر می‌ترسم

تو هنوز سلام آفتاب‌های بی شماری را نداده‌ای

رو به زمین نه

به آسمان خیره شو

صاف بمان

ستون این خانه نفهم است

یادش نده ویرانی این سقف چگونه ست

رسول ادهمی

⇔⇔⇔⇔

در چشم‌های پدر

خدا زندگی می‌کرد

هیچ وقت نمی‌شد

در چشم‌هایش نگاه کرد و

با او حرف زد

هیچ وقت نمی‌شد

به چشم‌هایش خیره شد

علیرضا اسفندیاری

⇔⇔⇔⇔

من دیدم اگر ندید هر بی‌بصری

خاک پدرم در کف هر کوزه‌گری

خیام

⇔⇔⇔⇔

نیم ساعت پیش،

خدا را دیدم

که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان

در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم، آمد

آواز که خواند، تازه فهمیدم

پدرم را با او اشتباهی گرفته‌ام

حسین پناهی

⇔⇔⇔⇔

… پدرم بنده قدیم تو بود

عمر در بندگی به سر بردست

بنده‌زاده که در وجود آمد

هم به روی تو دیده بر کردست

خدمت دیگری نخواهد کرد

که مرا نعمت تو پروردست…

(بخشی از یک قصیده در مدح)

سعدی

⇔⇔⇔⇔

بو، بوی خوش پیراهن پدر

چُرتِ خُمارِ ظهر، عطر عجیب خواب

گِل نَمور حاشیه، قطره، حوصله، شیر آب

چه شمارش صبوری

«دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!»

بادبزن را از این دست

به آن دست خسته می‌دهم

پدر بوی دریا و گندم و گریه می‌دهد

خُرد و خرابِ سنگ و تابه و طراز

پهلو به پهلو که می‌شود

شوره‌ی خیسِ عرق در بناگوشِ مرده می‌دود

«دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!»

بو، بوی خوش پیراهن پدر

چند ابر پراکنده بالای کوه

پَرپَر پشه‌ای بال ابروی پیر

عطر خیس حصیر، بادبزن، بوریا

و زندگی که چیزی نیست

که چیزی نبوده است

یعنی قشنگ سخت

سخت و قشنگ و ساده

خوش و گزنده و بی‌تاب

پیاده‌ غمگین، تبسم تلخ

سیدعلی صالحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *