شعر در مورد همسایه ، شعر کودکانه درباره حق همسایه خوب و بد و جملات و متن

شعر در مورد همسایه

شعر در مورد همسایه ، شعر در مورد حق همسایه ، شعر در مورد همسایه خوب و بد

شعر در مورد همسایه ، شعر کودکانه درباره حق همسایه خوب و بد و جملات و متن در سایت پارسی زی.احترام به همسایه در دین مبین اسلام بسیار مورد تایید است و باید حقوق همسایه را گرامی داشت.امیدواریم این مطلب مورد توجه شما قرار گیرد.

رسانید رویین بر ما پیام

یکایک همه هرچ بردی تو نام

ولیکن شگفت آمدم کار تو

همی زین چنین چرب گفتار تو

دلت با زبان هیچ همسایه نیست

روان ترا از خرد مایه نیست

بهرجای چربی بکار آوری

چنین تو سخن پرنگار آوری

⇔⇔⇔⇔

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست

شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

و از زبان تو تمنای دعایی دارد

حافظ

بیشتر بخوانید : شعر در مورد هوای پاک ، با آهنگ کودکانه برای نوجوانان

این خانه زیبا و بزرگ است

یک عالمه مستاجر اینجاست

همسایه‌هایی خوب داریم

یک گوشه از آن خانه ماست

این خانه خوب و قدیمی

هم حوض و هم گلخانه دارد

هرکس برای خود اتاقی

دور حیاط خانه دارد

⇔⇔⇔⇔

گفت ای موسی سفر رها کن

وز دست بیفکن آن عصا را

آن دم موسی ز دل برون کرد

همسایه و خویش و آشنا را

اخلع نعلیک این بود این

کز هر دو جهان ببر ولا را

در خانه دل جز او نگنجد

دل داند رشک انبیا را

مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حق همسایه

دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم

محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم

تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم

هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم

⇔⇔⇔⇔

دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا

زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا

عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب

آن که جان می‌جست او را در خلاء و در م

آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود

همچنان که آتش موسی برای ابتلا

الصلا پروانه جانان قصد آن آتش کنید

چون بلی گفتید اول درروید اندر بلا

چون سمندر در میان آتشش باشد مقام

هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا

مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حق همسایه

بیا بر سر رنگ­ها نجنگیم

آبی یا سفید

در

اگر تو بازش کنی

رخنه­یی است در دیوارهای سنگ و پیشانی

همسایه

سنگ می­اندازد و

گیلاس­ها در حوض خالی می­افتند

سنگ­ها

خواب کودک را به هم می­زنند

کبوتر را می­پرانند

اما سرانجام فرو می افتند

⇔⇔⇔⇔

رقاصتر درخت در این باغ‌ها منم

زیرا درخت بختم و اندر سرم صباست

چون باشد آن درخت که برگش تو داده‌ای

چون باشد آن غریب که همسایه هماست

⇔⇔⇔⇔

شعر برای حق همسایه

وقتی نیستی

فقط به یک چیز فکر می کنم

رفته ای

همسایه ی درخت باشی

شادی هایت را

کنار غم هایش بگذاری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تهران ، قدیم و زیبا و شلوغ و عاشقانه و برج میلاد

قصد سرم داری خنجر به مشت

خوشتر از این نیز توانیم کشت

برگ گل از لطف تو نرمی بیافت

بر مثل خار چرایی درشت

تیغ زدی بر سرم ای آفتاب

تا شدم از تیغ تو من گرم پشت

تیغ حجابست رها کن حجاب

بر رخ من گرم بزن یک دو مشت

وصف طلاق زن همسایه کرد

گفت به خاری زن خود هشت هشت

گفت چرا هشت جوابش بداد

در عوض زشت بدان قحبه رشت

بهر طلاقست امل کو چو مار

حبس حطامست و کند خشت خشت

آتش در مال زن و در حطام

تا برهی ز آتش وز زاردشت

بس کن و کم گوی سخن کم نویس

بس بودت دفتر جان سر نوشت

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره حق همسایه

بخند کودک همسایه

من اندوه‌های زیادی را دیدم که سر پیچ همین خیابان

چشم انتظار بزرگ‌سالی تو هستند.

⇔⇔⇔⇔

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

⇔⇔⇔⇔

شعر با حق همسایه

بگذار که همسایه های ساکت مان

نام تو را ندانند

همین زلال زرد روسری

برای پچ پچ هزار ساله ی آنان کافی ست

⇔⇔⇔⇔

دلی دارم که گرد غم نگردد

میی دارم که هرگز کم نگردد

دلی دارم که خوی عشق دارد

که جز با عاشقان همدم نگردد

خطی بستانم از میر سعادت

که دیگر غم در این عالم نگردد

چو خاص و عام آب خضر نوشند

دگر کس سخره ماتم نگردد

اگر فاسق بود زاهد کنندش

وگر زاهد بود بلعم نگردد

چو یابد نردبان بر چرخ شادی

ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد

چو خرمشاه عشق از دل برون جست

که باشد که خوش و خرم نگردد

ز سایه طره‌های درهم او

ز هر همسایه‌ای درهم نگردد

بکن توبه ز گفتار ار چه توبه

از آن توبه شکن محکم نگردد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تواضع ، فروتنی و افتادگی و ادب برای کودکان

شعر درمورد حق همسایه

ماه بالای سر آبادی است ،

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش ،

ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب

⇔⇔⇔⇔

در این سرما سر ما داری امروز

دل عیش و تماشا داری امروز

میفکن نوبت عشرت به فردا

چو آسایش مهیا داری امروز

بگستر بر سر ما سایه خود

که خورشیدانه سیما داری امروز

در این خمخانه ما را میهمان کن

بدان همسایه کان جا داری امروز

نقاب از روی سرخ او فروکش

که در پرده حمیرا داری امروز

دراشکن کشتی اندیشه‌ها را

که کفی همچو دریا داری امروز

سری از عین و شین و قاف برزن

که صد اسم و مسما داری امروز

خمش باش و مدم در نای منطق

که مصر و نیشکرها داری امروز

⇔⇔⇔⇔

شعر با کلمه حق همسایه

 همجواری قوی ترین پایه است

دل همسایه پیش همسایه است

تا جهان است رسم یاری باد!

دوستی باد و دوستداری باد

⇔⇔⇔⇔

آفتابی برآمد از اسرار

جامه شویی کنیم صوفی وار

تن ما خرقه ایست پرتضریب

جان ما صوفییست معنی دار

خرقه پر ز بند روزی چند

جان و عشق است تا ابد بر کار

به سر توست شاه را سوگند

با چنین سر چه می‌کنی دستار

چون رخ توست ماه را قبله

با چنین رخ چه می‌کنی گلزار

تو بها کرده بودی ای نادان

گشته بودی ز عاشقی بیزار

عشق ناگه جمال خود بنمود

توبه سودت نکرد و استغفار

این جهان همچو موم رنگارنگ

عشق چون آتشی عظیم شرار

موم و آتش چو گشت همسایه

نقش و رنگش فنا شود ناچار

گر بگویم دگر فنا گردی

ور نگویم نمی‌گذارد یار

جنه الروح عشق خالقها

منه تجری جمیعه الانهار

منه تصفر خضره الاوراق

منه تخضر اغصن الاشجار

منه تحمر و جنه المعشوق

منه تصفر و جنه الاحرار

منه تهتز صوره المسرور

منه یبکی الکئیب بالاسحار

ان فی العشق فسحه الارواح

ان فی ذاک عبره الابصار

ذبت فی العشق کی اعاینه

ما کفی ان اراه باثار

ان اثار تعجب اثار

ان الاسرار تستر الاسرار

کثره الحجب لا تحجبنی

ان ذکراک تخرق الاستار

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تار ، زدن و سه تار و موی یار و دف و تار و پود

شعر با کلمه ی حق همسایه

من و تو همدل و هم آوازیم

ز آن که همسایه ایم و همرازیم

دل ما باشد آشیانه تو

خانه ما بود چو خانه تو

⇔⇔⇔⇔

روستایی بچه‌ای هست درون بازار

دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار

که از او محتسب و مهتر بازار بدرد

در فغانند از او از فقعی تا عطار

چون بگویند چرا می‌کنی این ویرانی

دست کوته کن و دم درکش و شرمی می‌دار

او دو صد عهد کند گوید من بس کردم

توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار

بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم

که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار

باز در حین ببرد از بر همسایه گرو

بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار

خویشتن را به کناری فکند رنجوری

که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار

این هم از مکر که تا درفکند مسکینی

که بر او رحم کند او به گمان و پندار

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد حق همسایه

بوسه ای گر نربوده است ز یاقوت لبش

دهن لاله چرا تا به جگر سوخته است؟

آتش از خانه همسایه به همسایه فتد

صائب از پهلوی دل درد و غم اندوخته است

⇔⇔⇔⇔

نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر

نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر

نه که همسایه آن سایه احسان توام

تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره حق همسایه

چو همسایه است با جان تو جانان

بده جان و حق همسایه بگذار

تو را سرمایه هستی بلایی است

زیانت سود کن سرمایه بگذار

⇔⇔⇔⇔

جان من و جان تو بستست به همدیگر

همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر

ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من

ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر

ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم

من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر

همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی

تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور

یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه

تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر

چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم

زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر

از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم

چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر

مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد

تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی حق همسایه

ماییم که بی مایی ما مایه ماست

خود طفل خودیم و عشق ما دایه ماست

فی الجمله عروس غیب همسایه ماست

وین طرفه که همسایه ما سایه ماست

⇔⇔⇔⇔

هله خاموش که سرمست خموش اولیتر

من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم

شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است

من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه در مورد حق همسایه

از خانه به باغ راه داریم

همسایه سرو و یاسمینیم

هر روز به باغ اندرآییم

گل های شکفته صد ببینیم

⇔⇔⇔⇔

ای جان لطیف و ای جهانم

از خواب گرانت برجهانم

بی‌شرم و حیا کنم تقاضا

دانی که غریم بی‌امانم

گر بر دل تو غبار بینم

از اشک خودش فرونشانم

ای گلبن جان برای مجلس

بگرفته امت که گل فشانم

یک بوسه بده که اندر این راه

من باج عقیق می ستانم

بسیار شب است کاندر این دشت

من از پی باج راهبانم

شب نعره زنم چو پاسبانان

چون طالب باج کاروانم

همخانه گریخت از نفیرم

همسایه گریست از فغانم

⇔⇔⇔⇔

شعر مفهومی در مورد حق همسایه

شب نعره زنم چو پاسبانان

چون طالب باج کاروانم

همخانه گریخت از نفیرم

همسایه گریست از فغانم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دریا ، و ساحل و کشتی و عشق و آرامش از سهراب و سعدی

از خانه به باغ راه داریم

همسایه سرو و یاسمینیم

هر روز به باغ اندرآییم

گل‌های شکفته صد ببینیم

⇔⇔⇔⇔

شعرهای کودکانه در مورد حق همسایه

امشب چنان گریسته ام کاشک چشم من

همسایه را به خانه در افکند آبها

برخوان سینه از دل بریان نهاده ام

در رهگذار خیل خیالت کبابها

⇔⇔⇔⇔

آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه‌ای

آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه‌ای

آفتاب و چرخ را چون ذره‌ها برهم زند

وز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه‌ای

عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی

عشق سازی عقل سوزی طرفه‌ای خودرایه‌ای

چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او

ز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه‌ای

قهر صد دندان ز لطفش پیر بی‌دندان شده

عقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه‌ای

صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری

وز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه‌ای

کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت تو

بر نهان و آشکارش می‌نگر از قایه‌ای

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد همسایه

دلا چون واقف اسرار گشتی

ز جمله کارها بی‌کار گشتی

همان سودایی و دیوانه می‌باش

چرا عاقل شدی هشیار گشتی

تفکر از برای برد باشد

تو سرتاسر همه ایثار گشتی

همان ترتیب مجنون را نگه دار

که از ترتیب‌ها بیزار گشتی

چو تو مستور و عاقل خواستی شد

چرا سرمست در بازار گشتی

نشستن گوشه ای سودت ندارد

چو با رندان این ره یار گشتی

به صحرا رو بدان صحرا که بودی

در این ویرانه‌ها بسیار گشتی

خراباتی است در همسایه تو

که از بوهای می خمار گشتی

بگیر این بو و می‌رو تا خرابات

که همچون بو سبک رفتار گشتی

به کوه قاف رو مانند سیمرغ

چه یار جغد و بوتیمار گشتی

برو در بیشه معنی چو شیران

چه یار روبه و کفتار گشتی

مرو بر بوی پیراهان یوسف

که چون یعقوب ماتم دار گشتی

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.