شعر در مورد دریا ، و ساحل و کشتی و عشق و آرامش از سهراب و سعدی

شعر در مورد دریا

شعر در مورد دریا , شعر در مورد دریاچه ارومیه , شعر در مورد دریاچه , شعر در مورد دریا و عشق

با مجموعه شعر در مورد دریا ، اشعاری زیبا در مورد دریاچه ارومیه ، زیباترین شعر در مورد دریا و عشق در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار دریا

از تو دور شدم

مثل ابر از دریا

اما هر جا رفتم باریدم.

⇔⇔⇔⇔

کسی با سکوتش،

مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد

کسی با نگاهش،

مرا تا درندشت دریای خون برد

مرا باز گردان

مرا ای به پایان رسانیده

– آغاز گردان!

⇔⇔⇔⇔

در آغوش تو

رودخانه ها جریانی عمیق داشتند

دریاها می خروشیدند

زمین می چرخید

⇔⇔⇔⇔

پشت دریا شهریست که یک دوست در آن جا دارد هر کجا هست

، به هر فکر ، به هر کار ، به هر حال ، عزیز است خدایا تو نگهدارش باش .

شعر در مورد دوست خوب

⇔⇔⇔⇔

کاش می‌توانست

به رود بیندازد خودش را

ماهی کوچکی که

د‌لش دریا بود و

خانه‌اش برکه !

⇔⇔⇔⇔

دلتنگی

رودخانه ای ست

که به هیچ دریایی

 نمی ریزد.

⇔⇔⇔⇔

برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تُنگ و دریا یکی ست!

دست من و شما درد نکند

که دل ِ تنگ آدم ها را

با یک عمر حافظه

توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تُنگ و دریا یکی ست!

دست من و شما درد نکند

که دل ِ تنگ آدم ها را

با یک عمر حافظه

توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم

⇔⇔⇔⇔

دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست،

اما برای ماهی زندگی‌ست

برای کسی که دوستت دارد

زندگی باش نه تفریح!!

⇔⇔⇔⇔

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

⇔⇔⇔⇔

دلتنگی

رودی نیست که به دریا بریزد!

دلتنگی

ماهی کوچکی ست

که برکه اش را

از چهار طرف

سنگچین کرده باشند!

⇔⇔⇔⇔

چه دریاچه ای بود

نگاهت

و من نمی دانستم تا کجاها

همراه خنده ات

در آن پارو خواهم زد.

⇔⇔⇔⇔

فانوس این خانه عاشقانه می سوزد

گردباد هم که باشی

خاموش نخواهم شد

دریا با جزر می رود

که با مد بازگردد

یا جزر باش، یا مد

این کشتی شکسته

باید به ساحل برسد.

⇔⇔⇔⇔

در شعرهای من

ممکن است

ماه، راه شود

و کوه، دریا

اما درد

کماکان

همان است که بود.

⇔⇔⇔⇔

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

 فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

⇔⇔⇔⇔

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

شعر در مورد دریا

طوفان بکن!  مرا بشکن!  دل نمی کنم

دریا تمام هستی دریا نوردهاست

⇔⇔⇔⇔

تو مثل چشم دریا عاشقى و پاک و بارانى

و من یک تکه از دریا ؛ ولی نمناک و طوفانى

⇔⇔⇔⇔

کجایی ساحل آرامش دریای طوفانی

پریشان بودم ای دریا تو را طوفان صدا کردم

⇔⇔⇔⇔

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

⇔⇔⇔⇔

به دریا می زنم امشب دل توفانی خود را

که طوفانی کنم از غم تمام شانه خود را

⇔⇔⇔⇔

غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید

روزی دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی

⇔⇔⇔⇔

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

⇔⇔⇔⇔

به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست

سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه

⇔⇔⇔⇔

تو گفته بودی میکشد دریا به هرسویت

من گفته بودم باتوام! پارو به پارویت

⇔⇔⇔⇔

عشق میگفت : “به دریا بزنم قلبم را “

عشق پیروز شد و عقلِ مرا ، دل دزدید

⇔⇔⇔⇔

دل به دریا می‌زنم من… دل به دریا می‌زنی؟

تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم

⇔⇔⇔⇔

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت

می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است

⇔⇔⇔⇔

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟

⇔⇔⇔⇔

مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت

گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

⇔⇔⇔⇔

تو ماهی باش تا دریا برقصد،موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

⇔⇔⇔⇔

ماهی تنهای تنگم، کاش دست سرنوشت

برکه‌ای کوچک به من می‌داد، دریا پیشکش

⇔⇔⇔⇔

من و تو ساحل و دریای همیم – اما نه!

ساحل این قدر که در فاصله با دریا نیست

⇔⇔⇔⇔

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

⇔⇔⇔⇔

اینجا کنار ساحل دریا دم غروب

دل می دهند آدم وعالم به تخته سنگ

⇔⇔⇔⇔

هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام

آسمان را پیش پایت سرنگون آورده ام

⇔⇔⇔⇔

هر لحظه زیبا می شوی، همرنگ دریا می شوی

افکار بی اندیشه را در دیده جویا می شوی

⇔⇔⇔⇔

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

⇔⇔⇔⇔

زانو به زانوی تو، ای دریای دور از دست!

و هیچ کس جز جنگل حَرّا نمی داند

⇔⇔⇔⇔

صد ابر اگر تا ابد الدّهر ببارند

این برکه ی قحطی زده دریا شدنی نیست

⇔⇔⇔⇔

رهایی، قصّه بود، ای ماهیِ تُنگِ بلورِ شب!

مبادا در فریبِ تُنگِ دریا گُم شود جانت

⇔⇔⇔⇔

دریا صدا که می زندم وقت کار نیست

دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست

⇔⇔⇔⇔

امسال که آمدی

برایم گردنبندی بیاور

با پنجاه و پنج دانه ی مروارید

بگذار فکر کنم

به خاطر من

پنجاه و پنج بار

دل به دریا زده ای!!

⇔⇔⇔⇔

دیده ما چو به امید تو دریاست چرا

به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

⇔⇔⇔⇔

شبیهِ ساحل،

آغوش باز کن،

تا خیالِ دریا بودن کنم!

⇔⇔⇔⇔

گوهر اشکم نگر از رشک عشق

وز صفا و موج آن دریا مپرس

⇔⇔⇔⇔

چنان مشتاقم

ای دلبر به دیدارت

که از دوری

برآید از دلم آهی

بسوزد هفت دریا را.

⇔⇔⇔⇔

امشب… مهمان منی

چهارگوشه دریا را می تکانم و

بسترت می کنم

می خواهم غرق شدن ماه را

در دریا تماشا کنم!

شعر در مورد دریا و عشق

نزدیک تر به تو

خودم را با دریاچه ی کوچکی

اشتباه می گیرم

بیا کنار من

و جای تمام آهوهایی باش

که از لب هایم آب می نوشند

⇔⇔⇔⇔

می روی و من پشت سرت آب نمی ریزم

وقتی هوای رفتن داری

دریا را هم به پایت بریزم

برنمی گردی

⇔⇔⇔⇔

خنده های تو تنها چیزی ست

که خدا

با دست هایش خلق کرد!

زمین و کهکشان و کوه ها

دایناسورها و دریاها

و تمام مردم

خود به خود پیدا شدند

⇔⇔⇔⇔

هدیه‌ام از تولد، گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده‌ام، تو کوهم کردی

برف می‌شدم، تو آبم کردی

آب می‌شدم، تو خانه دریا را نشانم دادی

می‌دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

⇔⇔⇔⇔

ماهی ِ تُنگ کوچکی هم اگر بودم

فراموشم نمی‌شد دریا…

هیچ موجودی

نداشته‌هایش را فراموش نمی‌کند

⇔⇔⇔⇔

شبیه باران بر دریا

بیهوده به تو فکر می کنم

و سهم بیشتری 

از قدم زدن در پیاده رو را

مال خودم می کنم

مثل یک پدر

دست های دلم را به دست می گیرم

و در کوچه ها تاب می خوریم

به پارک

سینما

به بلندترین نقطه ی شهر

فرقی نمی کند

اصلا به هرجایی که تو بودی باید رفت

دلم

مثل غروب جمعه

همه جا دلگیر است

شعر در مورد خودم

⇔⇔⇔⇔

هر روز

غرق می‌شوم

در این شهر بی دریا

و شب

خودم را بالا می‌کشم

روی تخت خواب

با صدف‌هایی در دستم

و تکه‌های تور

چسبیده به تنم

⇔⇔⇔⇔

آن دم

که دریا و آسمان

گم شود

پرواز، خواهم آموخت

پیش از آن که چشمانِ تو

دوباره باز شود.

شعر در مورد دریا و ساحل

کاری کن

ساحل

رویای رسیدن به تو نباشد.

در دریا

چاره جز

عاشق بودن

نیست

⇔⇔⇔⇔

از برکه

به دریا بزن!

تنهایی‌اَت

بزرگ شده است مرد

⇔⇔⇔⇔

تصویر قشنگی ست

برخورد موج با صخره

در یک غروب زیبا

اما …

تا اسیر دریا نشوی

نمی فهمی چه جهنمی ست این زیبایی

⇔⇔⇔⇔

در قایق سرگشته‌ی این ماه هلالی

من هستم و یاد تو و دریای خیالی

این گوشه همان گوشه و این میز همان میز

جای لب تو مانده بر این ساغر خالی.

⇔⇔⇔⇔

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها

که اشتباه نمی‌کنند!

باید راه افتاد،

مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند

بعضی هم به دریا نمی‌رسند.

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

⇔⇔⇔⇔

دروغ می‌گویند

تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپیده‌دَمی

کوه و جاده و دریا چیست

دریا و دشنام و کلمه کدام است

من خودم این حروفِ مُرده را

به مزامیرِ زندگی باز خواهم گرداند.

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔

دریا عمیق است

تنهایى، عمیق تر

⇔⇔⇔⇔

همه می‌گویند:

چه مهربان است این مَرد!

و کسی نمی‌داند

لبخند تو است روی لبهام

وقتی آ‌ن‌سوی دریاها

یادم میکنی

⇔⇔⇔⇔

 قطره کز دریا برون آید همی

چون سوی دریا شود دریا شود

⇔⇔⇔⇔

 دریا ز پی بخت بداز دیده چه ریزم

چون بخت بد خویش به دریا نتوان شست

⇔⇔⇔⇔

 هر جا که اشکم تاخته آهم علم افراخته

هامون ز دریا ساخته، دریا به هامون ریخته

⇔⇔⇔⇔

 گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

⇔⇔⇔⇔

 خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من

خوابگه از موج دریا، چون حبابی داشتم

⇔⇔⇔⇔

 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی

یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی

⇔⇔⇔⇔

 مبین ز موج تهیدست خوار دریا را

که روی کار بود پشت کار دریا را

⇔⇔⇔⇔

 نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

مطالب مرتبط

شعر در مورد افغانستانشعر در مورد خداشعر در مورد خواهرشعر در مورد آزادیشعر در مورد آسمان

شعر در مورد دریا ، و ساحل و کشتی و عشق و آرامش از سهراب و سعدی
4.8 (95%) 4 votes
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.