شعر در مورد دریا ، و ساحل و کشتی و عشق و آرامش از سهراب و سعدی

شعر در مورد دریا

شعر در مورد دریا , شعر در مورد دریاچه ارومیه , شعر در مورد دریاچه , شعر در مورد دریا و عشق

با مجموعه شعر در مورد دریا ، اشعاری زیبا در مورد دریاچه ارومیه ، زیباترین شعر در مورد دریا و عشق در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار دریا

از تو دور شدم

مثل ابر از دریا

اما هر جا رفتم باریدم.

⇔⇔⇔⇔

کسی با سکوتش،

مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد

کسی با نگاهش،

مرا تا درندشت دریای خون برد

مرا باز گردان

مرا ای به پایان رسانیده

– آغاز گردان!

⇔⇔⇔⇔

بگذار تو را میان خویشتن و خویش بگویم …

میان مژگانم و چشم بگذار اگر تو را به روشنای ماه اعتمادی نیست

تو را به رمز بگویم بگذار تو را به آذرخش بگویم یا با گل نم باران

بگذار نشانی چشمانت را به دریا پیشکش کنم

اگر دعوتم را به مسافرت می پذیری …

شعر از “نزار قبانی”

شعر در مورد بی اعتمادی

⇔⇔⇔⇔

در آغوش تو

رودخانه ها جریانی عمیق داشتند

دریاها می خروشیدند

زمین می چرخید

⇔⇔⇔⇔

 سخت جانی سد راه اتحاد سالک است

در صدف آب گهر چون واصل دریا شود؟

شعر در مورد همدلی

⇔⇔⇔⇔

پشت دریا شهریست که یک دوست در آن جا دارد هر کجا هست

، به هر فکر ، به هر کار ، به هر حال ، عزیز است خدایا تو نگهدارش باش .

شعر در مورد دوست خوب

⇔⇔⇔⇔

کاش می‌توانست

به رود بیندازد خودش را

ماهی کوچکی که

د‌لش دریا بود و

خانه‌اش برکه !

⇔⇔⇔⇔

دلتنگی

رودخانه ای ست

که به هیچ دریایی

 نمی ریزد.

⇔⇔⇔⇔

نمی بارد بارانی که گفتند :

از بخشش آسمان لبریز است.

نمی تابد آفتابی که گفتند : از کرانه لطف دربا می وزد .

آی، چادرنشین قبیله احساس، نمی بینی مرا؟

کویری که تشنگی به تن دارد .

ما ساده نشین بیابان باوریم

آسمان می گذرد، دریا تبخیر می شود و جنگل انبوه …

کویر ، اما، کویر مانده است

شعر در مورد بخشش

⇔⇔⇔⇔

ز هجرت می کشم بار جهانی

که گویی من جهانی را ستونم

به صورت کمترم از نیم ذره

ز روی عشق از عالم فزونم

یکی قطره که هم قطره‌ست و دریا

من این اشکال‌ها را آزمونم

نمی‌گویم من این این گفت عشق است

در این نکته من از لایعلمونم

که این قصه هزاران سالگان است

چه دانم من که من طفل از کنونم

ولی طفلم طفیل آن قدیم است

که می دارد قرانش در قرونم

سخن مقلوب می گویم که کرده‌ست

جهان بازگونه بازگونم

شعر در مورد هجرت

⇔⇔⇔⇔

برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تُنگ و دریا یکی ست!

دست من و شما درد نکند

که دل ِ تنگ آدم ها را

با یک عمر حافظه

توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تُنگ و دریا یکی ست!

دست من و شما درد نکند

که دل ِ تنگ آدم ها را

با یک عمر حافظه

توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم

⇔⇔⇔⇔

از تهران که می‌گویم به دریا می‌رسم

از خودم از تو

از آسمان که می‌گویم به دریا می‌رسم

از دریا که فاصله می‌گیرم

که فراموش می‌کنم

که دوباره شروع می‌کنم

به دریا می‌رسم

کجای دریا نشتی دارد

که تمام رابطه‌های من عاشقانه می‌شوند

خیس می‌شوند و به دریا می‌رسند.

شعر در مورد تهران

⇔⇔⇔⇔

دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست،

اما برای ماهی زندگی‌ست

برای کسی که دوستت دارد

زندگی باش نه تفریح!!

⇔⇔⇔⇔

پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر

نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر

کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت

جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر

تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی

هست منصور جان را هر طرف دار دیگر

جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا

کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر

جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت

نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر

در خرابات مردان جام جانست گردان

نیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر

شعر از مولانا

شعر در مورد جهل

⇔⇔⇔⇔

پسرم جان منی از این عزیزتر نمی شود

جان منی و خوش به حالت که مادرت

تو را مثل گوش ماهی هایی که خودش کنار دریا کشف کرده دوست دارد

برایت یک مشت بوسه میفرستم

باز هم هست

از این بوسه های عاشقانه برایت زیاد کنار گذاشته ام

شعر در مورد پسر

⇔⇔⇔⇔

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

⇔⇔⇔⇔

یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم

گر او هست، حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار

که شد نامور ((لوءلوء شاهوار))

بلندی از آن یافت، کو پست شد

در نیستی کوفت، تا هست شد

شعر در مورد تواضع

⇔⇔⇔⇔

دریا نام دیگر چشم های توست

جان کندن در اعماق آب

شکل پر تشنج بیقراری من

ای ریشه شیرین درد ای سهم نداشته من از تمام خوشبختی

که دست هایم جز به آغوش کشیدن حسرت تو

بر ماهیچه های گرم هیچ خواهشی گشوده نمی شود

در این سرگردانیِ همچون جنازه ای بر آب هزار بار هم که تکه پاره شوم

دوباره می خواهمت من آن فانوس های چشمک زن دور و نزدیک را هیچ می بینم

تو هم این زورق های عیاش پسند تفریحی را هیچ ببین

هیچ هیچ هیچ و به این فکر کن که یک قایق سرگردان کاغذی

جز فرو رفتن در ورطه آبی تو مگر سرنوشت دیگری هم دارد؟

“فرنگیس شنتیا”

شعر در مورد آب

⇔⇔⇔⇔

دلتنگی

رودی نیست که به دریا بریزد!

دلتنگی

ماهی کوچکی ست

که برکه اش را

از چهار طرف

سنگچین کرده باشند!

⇔⇔⇔⇔

چه دریاچه ای بود

نگاهت

و من نمی دانستم تا کجاها

همراه خنده ات

در آن پارو خواهم زد.

⇔⇔⇔⇔

فانوس این خانه عاشقانه می سوزد

گردباد هم که باشی

خاموش نخواهم شد

دریا با جزر می رود

که با مد بازگردد

یا جزر باش، یا مد

این کشتی شکسته

باید به ساحل برسد.

⇔⇔⇔⇔

در شعرهای من

ممکن است

ماه، راه شود

و کوه، دریا

اما درد

کماکان

همان است که بود.

⇔⇔⇔⇔

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

 فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

⇔⇔⇔⇔

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

شعر در مورد دریا

طوفان بکن!  مرا بشکن!  دل نمی کنم

دریا تمام هستی دریا نوردهاست

⇔⇔⇔⇔

تو مثل چشم دریا عاشقى و پاک و بارانى

و من یک تکه از دریا ؛ ولی نمناک و طوفانى

⇔⇔⇔⇔

کجایی ساحل آرامش دریای طوفانی

پریشان بودم ای دریا تو را طوفان صدا کردم

⇔⇔⇔⇔

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

⇔⇔⇔⇔

به دریا می زنم امشب دل توفانی خود را

که طوفانی کنم از غم تمام شانه خود را

⇔⇔⇔⇔

غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید

روزی دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی

⇔⇔⇔⇔

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

⇔⇔⇔⇔

ما به همت، سرخ رویی را به دست آورده ایم

خشک از دریا برآید پنجه مرجان ما

شعر در مورد پشتکار

⇔⇔⇔⇔

به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست

سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه

⇔⇔⇔⇔

تو گفته بودی میکشد دریا به هرسویت

من گفته بودم باتوام! پارو به پارویت

⇔⇔⇔⇔

عشق میگفت : “به دریا بزنم قلبم را “

عشق پیروز شد و عقلِ مرا ، دل دزدید

⇔⇔⇔⇔

دل به دریا می‌زنم من… دل به دریا می‌زنی؟

تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم

⇔⇔⇔⇔

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت

می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است

⇔⇔⇔⇔

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟

⇔⇔⇔⇔

مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت

گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

⇔⇔⇔⇔

تو ماهی باش تا دریا برقصد،موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

⇔⇔⇔⇔

ماهی تنهای تنگم، کاش دست سرنوشت

برکه‌ای کوچک به من می‌داد، دریا پیشکش

⇔⇔⇔⇔

من و تو ساحل و دریای همیم – اما نه!

ساحل این قدر که در فاصله با دریا نیست

⇔⇔⇔⇔

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

⇔⇔⇔⇔

اینجا کنار ساحل دریا دم غروب

دل می دهند آدم وعالم به تخته سنگ

⇔⇔⇔⇔

هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام

آسمان را پیش پایت سرنگون آورده ام

⇔⇔⇔⇔

هر لحظه زیبا می شوی، همرنگ دریا می شوی

افکار بی اندیشه را در دیده جویا می شوی

⇔⇔⇔⇔

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

⇔⇔⇔⇔

زانو به زانوی تو، ای دریای دور از دست!

و هیچ کس جز جنگل حَرّا نمی داند

⇔⇔⇔⇔

صد ابر اگر تا ابد الدّهر ببارند

این برکه ی قحطی زده دریا شدنی نیست

⇔⇔⇔⇔

رهایی، قصّه بود، ای ماهیِ تُنگِ بلورِ شب!

مبادا در فریبِ تُنگِ دریا گُم شود جانت

⇔⇔⇔⇔

تو می توانی

از پله ها بالا بروی

گل های آفتابگردان را

تماشا کنی،

برای پرنده ها نان خشک بریزی

اما نمی توانی

رویای زنی که با درخت آواز خوانده،

با پرنده ریشه زده،

و در دریا غرق شده را پس بگیری

شعر گل آفتابگردان

⇔⇔⇔⇔

دریا صدا که می زندم وقت کار نیست

دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست

⇔⇔⇔⇔

امسال که آمدی

برایم گردنبندی بیاور

با پنجاه و پنج دانه ی مروارید

بگذار فکر کنم

به خاطر من

پنجاه و پنج بار

دل به دریا زده ای!!

⇔⇔⇔⇔

دیده ما چو به امید تو دریاست چرا

به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

⇔⇔⇔⇔

شبیهِ ساحل،

آغوش باز کن،

تا خیالِ دریا بودن کنم!

⇔⇔⇔⇔

گوهر اشکم نگر از رشک عشق

وز صفا و موج آن دریا مپرس

⇔⇔⇔⇔

چنان مشتاقم

ای دلبر به دیدارت

که از دوری

برآید از دلم آهی

بسوزد هفت دریا را.

⇔⇔⇔⇔

امشب… مهمان منی

چهارگوشه دریا را می تکانم و

بسترت می کنم

می خواهم غرق شدن ماه را

در دریا تماشا کنم!

شعر در مورد دریا و عشق

نزدیک تر به تو

خودم را با دریاچه ی کوچکی

اشتباه می گیرم

بیا کنار من

و جای تمام آهوهایی باش

که از لب هایم آب می نوشند

⇔⇔⇔⇔

می روی و من پشت سرت آب نمی ریزم

وقتی هوای رفتن داری

دریا را هم به پایت بریزم

برنمی گردی

⇔⇔⇔⇔

خنده های تو تنها چیزی ست

که خدا

با دست هایش خلق کرد!

زمین و کهکشان و کوه ها

دایناسورها و دریاها

و تمام مردم

خود به خود پیدا شدند

⇔⇔⇔⇔

هدیه‌ام از تولد، گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده‌ام، تو کوهم کردی

برف می‌شدم، تو آبم کردی

آب می‌شدم، تو خانه دریا را نشانم دادی

می‌دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

⇔⇔⇔⇔

ماهی ِ تُنگ کوچکی هم اگر بودم

فراموشم نمی‌شد دریا…

هیچ موجودی

نداشته‌هایش را فراموش نمی‌کند

⇔⇔⇔⇔

شبیه باران بر دریا

بیهوده به تو فکر می کنم

و سهم بیشتری 

از قدم زدن در پیاده رو را

مال خودم می کنم

مثل یک پدر

دست های دلم را به دست می گیرم

و در کوچه ها تاب می خوریم

به پارک

سینما

به بلندترین نقطه ی شهر

فرقی نمی کند

اصلا به هرجایی که تو بودی باید رفت

دلم

مثل غروب جمعه

همه جا دلگیر است

شعر در مورد خودم

⇔⇔⇔⇔

هر روز

غرق می‌شوم

در این شهر بی دریا

و شب

خودم را بالا می‌کشم

روی تخت خواب

با صدف‌هایی در دستم

و تکه‌های تور

چسبیده به تنم

⇔⇔⇔⇔

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش

خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

شعر در مورد خواهر

⇔⇔⇔⇔

آن دم

که دریا و آسمان

گم شود

پرواز، خواهم آموخت

پیش از آن که چشمانِ تو

دوباره باز شود.

شعر در مورد دریا و ساحل

کاری کن

ساحل

رویای رسیدن به تو نباشد.

در دریا

چاره جز

عاشق بودن

نیست

⇔⇔⇔⇔

از برکه

به دریا بزن!

تنهایی‌اَت

بزرگ شده است مرد

⇔⇔⇔⇔

تصویر قشنگی ست

برخورد موج با صخره

در یک غروب زیبا

اما …

تا اسیر دریا نشوی

نمی فهمی چه جهنمی ست این زیبایی

⇔⇔⇔⇔

در قایق سرگشته‌ی این ماه هلالی

من هستم و یاد تو و دریای خیالی

این گوشه همان گوشه و این میز همان میز

جای لب تو مانده بر این ساغر خالی.

⇔⇔⇔⇔

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها

که اشتباه نمی‌کنند!

باید راه افتاد،

مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند

بعضی هم به دریا نمی‌رسند.

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

⇔⇔⇔⇔

دروغ می‌گویند

تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپیده‌دَمی

کوه و جاده و دریا چیست

دریا و دشنام و کلمه کدام است

من خودم این حروفِ مُرده را

به مزامیرِ زندگی باز خواهم گرداند.

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔

دریا عمیق است

تنهایى، عمیق تر

⇔⇔⇔⇔

همه می‌گویند:

چه مهربان است این مَرد!

و کسی نمی‌داند

لبخند تو است روی لبهام

وقتی آ‌ن‌سوی دریاها

یادم میکنی

⇔⇔⇔⇔

 قطره کز دریا برون آید همی

چون سوی دریا شود دریا شود

⇔⇔⇔⇔

 دریا ز پی بخت بداز دیده چه ریزم

چون بخت بد خویش به دریا نتوان شست

⇔⇔⇔⇔

 هر جا که اشکم تاخته آهم علم افراخته

هامون ز دریا ساخته، دریا به هامون ریخته

⇔⇔⇔⇔

 گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

⇔⇔⇔⇔

 خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من

خوابگه از موج دریا، چون حبابی داشتم

⇔⇔⇔⇔

 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی

یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی

⇔⇔⇔⇔

 مبین ز موج تهیدست خوار دریا را

که روی کار بود پشت کار دریا را

⇔⇔⇔⇔

 نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

اشعار حافظ در مورد دریا

به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق

به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد

نخست پادشهی همچو او ولایت بخش

که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد

دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین

که قاضی‌ای به از او آسمان ندارد یاد

دگر بقیهٔ ابدال شیخ امین الدین

که یمن همت او کارهای بسته گشاد

دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف

بنای کار مواقف به نام شاه نهاد

دگر کریم چو حاجی قوام دریادل

که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد

نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند

خدای عز و جل جمله را بیامرزاد

⇔⇔

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

⇔⇔

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه

جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طره عنبرشکنش

در مقامی که به یاد لب او می نوشند

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال

سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

⇔⇔

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست

بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار

این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف

ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم

دورم به صورت از در دولتسرای تو

لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان

در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

⇔⇔

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان

که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو

تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

⇔⇔

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها

توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم

عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکده

سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم

لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق

داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم

بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من

تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم

من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها

کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم

چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست

کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم

عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار

عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست

کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی

من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم

⇔⇔

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه

تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام بر این تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

شعر آرامش دریا

وقتی دلت گرفته باشه

تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند

باز هم دل تو بارانی ست

خیس تر از دریا خراب تر از امواج

⇔⇔

مثل ساحل آرام باش

تا مثل تلاطم بی قرارت باشند

مثل ساحل شوید

وقتی کسی روی دل تان را خط خطی می کند

و یا چیزی حک می کند که ناراحت می شوید

موجی از خوبی بفرستید و همه چیز را پاک کنید

شما ساحل آرامش شوید

⇔⇔

کجا جنگل ها سبزترند

و کجا دریا ها

آبی ترند

به من بگویید!

به من جایی را نشان دهید

که بوسه های عاشقی

در آرامش امن آنجا متولد می شوند

می خواهم برای همیشه

اینجا را ترک کنم …

((محمد شیرین زاده))

شعر کوتاه در مورد دریا و ساحل

شبیه ساحل

آغوش باز کن

تا خیال دریا بودن کنم

⇔⇔

صدای موجت ای دریا

برایم شعر زیبایی ست

پر از راز و پر از لذت

همانند معمایی ست

صدف می ریزی از خوبی

به روی ساحلت هرروز

و بوی تازه می گیرد

ازاین خوبی، دلت هرروز

در آغوش تو ماهی ها

تمام لحظه ها شادند

به زیر آب و روی آب

همیشه شاد و آزادند

پرستوهای دریایی

که خیلی عاشق موجند

نشسته گاه برساحل

و گاهی نیز در اوجند

تو ای دریا ! برای ما

بخوان شعر قشنگت را

به روی ماسه جاری کن

صدای رنگ رنگت را

⇔⇔

مرا بپوش

از چشم های بی پروا

مرا غرق کن

در تلاطم آغوشت

آن چنان که از تو

به هیچ ساحلی نرسم

⇔⇔

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

درین ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا، دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست

خروش موج با من می کند نجوا

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین بر کنم نیست

امید آن که جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست

⇔⇔

این ساحل خسته را تو پیدا کردی

این موج نشسته را تو برپا کردی

من خامش و خسته خفته بودم ای عشق

مرداب دل مرا تو دریا کردی

⇔⇔

شنیده بودم می گفتن هر وقت دلت تنگ شد

برو کنار ساحل دریا آدم رو آروم میکنه

اما بعد فهمیدم

معرفت بعضی آدما حتی دریا رو هم آروم میکنه

شعر زیبا در مورد دریا

حالا که برا ی تو میسر گشته

بگذر دگر از حال من سرگشته

تو منظره قشنگ ساحل اما

هر موج که سمتت آمده برگشته

⇔⇔

موجی که از دریا گریزان شد کجا می رفت

ساحل که دلتنگی دریا را نمی فهمد

⇔⇔

میخندی و برات مهم نیست … ای دریغ

من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

⇔⇔

انسان های بزرگ مانند دریایی هستند

که هر قدر سنگ در آنها بیندازیم

متلاطم نمی شوند

⇔⇔

ساحل دلت را به خدا بسپار

خودش قشنگ ترین قایق را

برایت می فرستد

⇔⇔

شاید عظمت قلب ها را با دریا مثال بزنند

اما من دوست دارم تو را به ترنم صبحگاهی مثال بزنم

چون در هوای تو نفس کشیدن عجیب بوی بهشت می دهد

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.