شعر در مورد تهران ، قدیم و زیبا و شلوغ و عاشقانه و برج میلاد

شعر در مورد تهران

شعر در مورد تهران , شعر در مورد تهران قدیم , شعر در مورد تهرانی ها , شعر در مورد تهران زیبا

با مجموعه شعر در مورد تهران زیبا ، اشعاری زیبا در مورد تهران قدیم ، زیباترین شعر درباره تهران در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار تهران

اواز سر میکنم.

اوازی به نرمی جداییی و جز خردن خاطره ها.

سرطان بگیر

ای سنگ جان پریده روح من

گذشت و در گذشت و در امیخت با طناب دار

خسته از منظره شهر

خسته از منظره ی تلخ تهران

خسته از استفراغ های الوده در گلو

به بی صدا گریه کردن یک مرد مصلوب

خیابان یادگار توست، تهران یادگار توست

درختان کنار این خیابان‎ها بهار توست

تو باران آمدی گل بود کز هر گوشه می‎بارید

هنوز این شاخه‎های سبز هر سو زیر بار توست

هنوز این شهر، مدهوش تو و ذکر و نماز تو

اذان، مسجد به مسجد، بازگوی اعتبار توست

تو از نسل محمد، پیر ما، خورشید ما بودی

جهان تا رویت خورشید فردا در مدار توست

تویی آن چشمه‎سارانی که لبنان و فلسطین هم

اگر یک قطره خون دارد به جرات وامدار توست

اگر جانی است در رگ‎های رویایی به نام قدس

به یمن گام‎های پیروان روزه‎دار توست

هنوز از بهمن این شهر، ظلمت بیم‎ها دارد

سپیدا بخت تهرانی که بعد از تو دیار توست

تو چشم مردم این سرزمین هستی، زمین دیری است

نگاهی منتظر، هر سو به شوق امیدوار توست

با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟

با غربت مهمان کُش تهران چه بگویم؟

شعرهایم با هوای شهر تهران جور نیست

گرچه راه خانه تا این شهر چندان دور نیست

شاعر تهرانی من،‌ باز هم تهران بمان

آن چنانی هم که می گویم هوا ناجور نیست

شعر در مورد تهران قدیم

اذان عصر، تهران خلوتی با آسمان دارد

اذان هر جا که می‎گویند، از این شهر جان دارد

از آن الله‎اکبرها که مردان تو بالیدند

از آن الله‎اکبرها، اذان‎هامان نشان دارد

اذان پیش از تو می‎گفتند اما گاه بی‎تکبیر

پس از فریاد سرخ تو، اذان طعم اذان دارد

شهیدانت درختان‎اند هر قامت،‎ قیامت‎وار

رشید آن‎سان که پا در خاک، سر در کهکشان دارد

دماوند ایستاده موسپید و پیر، پابرجای

که عهدی با جوانمردان تهران جوان دارد

بهشتی هست، گلزاری که زهرایی‎ست تربت‎هاش

که در هر حجله‎اش آیینه‎هایی جاودان دارد

بلند است از تو در عالم، سر هر بید مجنونی

که بوی طرۀ مشگین لیلی همچنان دارد

سلام ای پایتخت سجده و تکبیر و بغض و عشق

هم از تو واژه خون دارد، هم از تو شعر جان دارد

اگر شطحِ غزل گنگ است، شرح قصه طولانی ست

تو شهر عشقی و هر کوچه‌ات صد داستان دارد

هزاران پنجره، آیینه، چشمانی چراغانی

تو آن شهری که رو بر راه یار مهربان دارد

پیشم نباشی گریه می کنم

پیشم نباشی غصه میخورم

تو بام تهران با چشای خیس

هرچی چراغ زردِ میشمرم

شعرهایم با هوای شهر تهران جور نیست

گرچه راه خانه تا این شهر چندان دور نیست

ازدحام سایه ها در لا به لای برج ها …

در دل این سرزمین انگار اصلا نور نیست

شب در این وادی سراسر روشنی دارد ولی

نور آن از جنس نار روی کوه طور نیست

مردمانش خوب اما … شهر جور دیگریست

قندها شیرین نمی ماند، نمک ها شور نیست

برگ ها بی شاخه اند و شاخه هایش بی درخت

گر درختی تاک باشد، میوه اش انگور نیست

 زیر هر پایی صدای خش خش یک برگ هست

روی گل اما صدای وز وز زنبور نیست

در جنوب شهر … بستم چشم تا باور کنم

بوی تریاک و صدای منقل و بافور نیست

پارک بودم، مرد لاتی رو به من لبخند زد

حتم دارم خنده ی با ترس بی منظور نیست

کودکی می رفت از عرض خیابان …، زیر شد

پس فقط چشمان نابینا در اینجا کور نیست

زد … و بعد از لحظه ای کوتاه از آنجا گریخت

جز پلیسی که نبود آنجا، کسی مأمور نیست

پیرمردی در غروب سالمندان می نوشت

آرزویش جز رمیدن در پناه گور نیست

شاعر تهرانی من،‌ باز هم تهران بمان

آن چنانی هم که می گویم هوا ناجور نیست

شهر من قم …، خانه ام در آسمان های ارم*

واژه های هیچ شهری مثل قم پرشور نیست

شعر در مورد تهران زیبا

میترسم از این شهر لعنتی

از بام تهران از شمال شهر

از کافه های دنج با کلاس

از قهوه های تلخ مثل زهر

میترسم اینکه گمت کنم

میترسم عشقم بی اثر بشه

دریاچه چیتگر بدون تو

میتونه با اشکم خزر بشه

تهران شلوغه دستمو بگیر

همدست من باشو ولم نکن

اینجا منو دور از تو میکُشه

این ظلمو در حق دلم نکن

تناقض تهران امروز را دوست دارم.

می‌گویند ما روی دیو نشسته‌ایم.

ضحاک اژدهایی است که در کوه دماوند در بند است

و هرچند وقت یک بار زنجیرهایش را می‌جود و زلزله می‌آید

از روی پل حافظ که رد می‌شوی‌،

روی پشت‌بام‌ خانه‌ها لباس‌هایی است

که انگار با باد دوره ناصرالدین‌شاه خشک می‌شود،

من این هم‌زمانی گذشته و آینده را دوست دارم.

می نویسم . در اتاق خودم.

که تکه ای است از یک خانه بی قواره

مثل همه خانه های تهران

اما اتاق من از دنیا بریده است. مثل خودم

از تهران که می‌گویم به دریا می‌رسم

از خودم از تو

از آسمان که می‌گویم به دریا می‌رسم

از دریا که فاصله می‌گیرم

که فراموش می‌کنم

که دوباره شروع می‌کنم

به دریا می‌رسم

کجای دریا نشتی دارد

که تمام رابطه‌های من عاشقانه می‌شوند

خیس می‌شوند و به دریا می‌رسند.

شاخه ای رُز، در لیوان لب پریده

این فوق العاده ترین تصویر در خانه ی من است

وقتی از بی قرارترین ملاقات عمرم برگشته ام

اینجا تهران است

اما هر چه به من نزدیکتر می‌شوی

خانه ها منارجنبان می شوند

تهران تو را به اندازه کف پاهایت می شناسد !

من مثل کف دستهایم !

باید می‌دانستیم،

کوچه ها اتاق های خصوصی مناسبی نیستند

این را پنجره ای که محکم خودش را بست گوشزد کرد .

و غروب مرد گرفته ای بود،

که ساعتی پیش،

در انتهای خیابان زیر ماشین رفت

وقتش شده به خانه برگردی

دور می شوی و دست تکان می دهی،

شالیزارها خشکشان می زند،

نهنگی خسته،

در یک پارک جان می کَ نَ د.و منارجنبان های تهران،

خانه های سیاهی می شوند

در جدولی حل نشدنی

که سوال به سوال از خانه دور ترم می کند

شعر درباره تهران

نمی ترسم از جنگ

یا زلزله ای که تهران را

در یک شب سیاه می بلعد!

نمی ترسم از احتمال برخورد شهاب سنگ

با زمینی که از یک لحظه به بعد

روی مدار مقرر نمی چرخد

نمی ترسم از تمام شدن توی خواب

یا آخرین لبخندم روی دیوار.

می ترسم این شعر آخری باشد که می نویسم!

گوشی را بردار …

لاله زار،

لب های توست

تهران

بی دلیل برای خیابان های َش

اسم انتخاب می کند …

با شعر سایه چند چو خمیازه های صبح

ما را خمار خمر شب دوش می کنی

تهران بی صبا ثمرش چیست شهریار

نیما نرفته گر سفر یوش می کنی

یادش بخیر بام تهران با تو پراز قرار بود و خاطره!

حالا فقط یک بلندی بی خاصیت است که دلتنگم می کند…

اواز سر میکنم. اوازی به نرمی جداییی

و جز خردن خاطره ها.

سرطان بگیر ای سنگ جان پریده روح من

گذشت و در گذشت و در امیخت

با طناب دار خسته از منظره شهر خسته

از منظره ی تلخ تهران خسته از استفراغ های الوده در گلو

به بی صدا گریه کردن یک مرد مصلوب

شعر نو : پوریا سبحانلو

نمی ترسم از جنگ یا زلزله ای

که تهران را در یک شب سیاه می بلعد!

نمی ترسم از احتمال برخورد شهاب سنگ

با زمینی که از یک لحظه به بعد روی مدار مقرر نمی چرخد

نمی ترسم از تمام شدن توی خواب یا آخرین لبخندم روی دیوار.

می ترسم این شعر آخری باشد که می نویسم!

گوشی را بردار …

شعر از “مریم نوابی نژاد”

مطالب مرتبط

شعر در مورد تقدیر الهیشعر در مورد همدلیشعر در مورد هوای پاکشعر در مورد یلداشعر در مورد تجربه

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.