شعر در مورد هجرت ، مسافرت و مهاجرت کردن و جدایی

شعر در مورد هجرت

شعر در مورد هجرت , شعر در مورد هجرت پیامبر , شعر درباره هجرت , شعر نو در مورد هجرت

با مجموعه شعر در مورد هجرت ، اشعاری زیبا در مورد مهاجرت کردن ، زیباترین شعر در مورد مسافرت و جدایی در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار هجرت

کفش‌هایم کو، چه کسی بود صدا زد: سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است. و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد.

بوی هجرت می‌آید: بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم. من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کسی زاغچه‌یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد وقتی از پنجره می‌بینم

حوری – دختر بالغ همسایه – پای کمیاب‌‌ترین نارون روی زمین فقه می‌خواند.

⇔⇔⇔⇔

چون من خیال رویت جانا به خواب بینم

کز خواب می‌نبیند چشمم به جز خیالی

رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت

شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی

حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی

زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی

⇔⇔⇔⇔

در بازوان‌ات در آغوش‌ات

آشتی شعله می‌کشد

و هر هجرتِ نا‌گهان تو

گامی به سوی بازگشت است

⇔⇔⇔⇔

صبر بی رویت ندارم یکنفس

طاقت هجرت ندارم یکزمان

⇔⇔⇔⇔

کفش‌هایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد.

بوی هجرت می‌آید:

بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

ای ظریف جهان سلام علیک

ای غریب زمان سلام علیک

ای سلام تو درنگنجیده

در خم آسمان سلام علیک

دی که بگذشت روی واپس کرد

کای ز هجرت فغان سلام علیک

شعر در مورد هجرت

زخم هجرت میان جان بگسست

مدد مرهم از میان بگسست

⇔⇔⇔⇔

ای گل شکسته ساقه ، گل پرپر

که به یاد هجرت پرنده هایی

توی یأس مبهم چشمات می بینم

که به فکر یه سفر به انتهایی

⇔⇔⇔⇔

شب آغاز هجرت تو

شب از خود گذشتنم بود

شب بی رحم رفتن تو

شب از پا نشستنم بود

⇔⇔⇔⇔

قلب پاییزی من

باغ دلواپسیه خوندنم ترانه نیست

هق هق بی کسیه

شب من با هجرت تو

شب معراج عذابه

⇔⇔⇔⇔

حرف هر روز و هنوزه

تنهایی شاید یه راهه

راهیه تا بی نهایت

قصه ی همیشه تکرار

هجرت و هجرت و هجرت

شعر در مورد هجرت از شاعران بزرگ

ز هجرت می کشم بار جهانی

که گویی من جهانی را ستونم

به صورت کمترم از نیم ذره

ز روی عشق از عالم فزونم

یکی قطره که هم قطره‌ست و دریا

من این اشکال‌ها را آزمونم

نمی‌گویم من این این گفت عشق است

در این نکته من از لایعلمونم

که این قصه هزاران سالگان است

چه دانم من که من طفل از کنونم

ولی طفلم طفیل آن قدیم است

که می دارد قرانش در قرونم

سخن مقلوب می گویم که کرده‌ست

جهان بازگونه بازگونم

⇔⇔⇔⇔

تو بگفتیم که دل را ز جهانیان فروشو

دل خود چگونه شویم چو ببرد هجرت آبم

صنما چو من کم آید به کمی و جان سپاری

که ز رشک دل کبابم و به اشک چون سحابم

به سحر تویی صبوحم به سفر تویی فتوحم

به بدل تویی بهشتم به عمل تویی ثوابم

تو چو بوبک ربابی به ستیزه تن زدستی

من خسته از ستیزت به نفیر چون ربابم

تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیایی

مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم

⇔⇔⇔⇔

بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم

افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم

بیا مثل پروانه های غریب نیاز

به مهتاب شبهای تنهایی عادت کنیم

⇔⇔⇔⇔

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم

وگر درم نگشایی مقیم درگاهم

چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش

به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم

کجا روم به سر خویش کی دلی دارم

من و تن و دل من سایه شهنشاهم

به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم

به توست آگهی من اگر من آگاهم

نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی است

نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم

نه از حلاوت حلوای بی‌حد لب توست

که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم

ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم

چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم

ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم

بس است دولت عشق تو منصب و جاهم

چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم

نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم

اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد

به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم

اگر چه کاهل و بی‌گاه خیز قافله‌ام

به سوی توست سفرهای گاه و بی‌گاهم

برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو

که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم

شعر در مورد هجرت و جدایی

گفتی ز باغ پنجره هجرت نمی کنی

بیمار عشق توست پرستوی روح من

از این مریض خسته عیادت نمی کنی

باشد برو ولی همه جا غرق عطر توست

⇔⇔⇔⇔

اگر تو دوست منی

کمک ام کن تا از تو هجرت کنم

اگر تو عشق منی

کمک ام کن تا از تو شفا یابم

⇔⇔⇔⇔

دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا

کسی ما را گم کرده است

و دارد در به در

دنبالمان می گردد

کسی که زنگ در را

همیشه بعد از هجرت ما

به صدا در خواهد آورد

⇔⇔⇔⇔

فرود آ تو ز مرکب بار می بین

وجودت را تو پود و تار می بین

هر آن گلزار کاندر هجر مانده‌ست

سراسر جان او پرخار می بین

چو جمله راه‌های وصل را بست

رخان عاشقان را زار می بین

چو سررشته اشارت‌هاش دیدی

بر آن رشته برو گلزار می بین

⇔⇔⇔⇔

بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین

قرار و صبر برفته‌ست زین دل مسکین

ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرس

که آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین

چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم

چو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین

چو آینه ز جمالت خیال چین بودم

کنون تو چهره من زرد بین و چین بر چین

مثال آبم در جوی کژروان چپ و راست

فراق از چپ و از راستم گشاده کمین

به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم

ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین

⇔⇔⇔⇔

شکفته داشتی چون گل دل و جانم دلاراما

کنونم خود نمی‌گویی کز آن گلزار خاری تو

ز نازی کز تو در سر بد تهی کرد از دماغم غم

مرا زنهار از هجرت که بس بی‌زینهاری تو

چو فتوی داد عشق تو به خون من نمی‌دانم

چه جوهردار تیغی تو چه سنگین دل نگاری تو

⇔⇔⇔⇔

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی

در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی

زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش

این فرش زمینی را چون عرش بیارایی

بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته

بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی

زین منزل شش گوشه بی‌مرکب و بی‌توشه

بس قافله ره یابد در عالم بی‌جایی

روشن کن جان من تا گوید جان با تن

کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی

تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم

رونق نبود جو را چون آب بنگشایی

ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی

والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی

در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم

افتاده در این سودا چون مردم صفرایی

شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت

جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی

⇔⇔⇔⇔

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منور است

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نزلی محقر است

کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان

بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمر است

شب‌های بی توام شب گور است در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیور است

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است

زنهار از این امید درازت که در دل است

هیهات از این خیال محالت که در سر است

⇔⇔⇔⇔

من کیم کانجا که کوی عشق توست

در نمی‌گنجد حدیث ما و من

ای ز وصلت خانه‌ها دار الشفا

وی ز هجرت بیت‌ها بیت الحزن

مطالب مرتبط

شعر در مورد آرزو شعر در مورد انارشعر در مورد اصفهانشعر در مورد بوسهشعر در مورد انتظار

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.