اشعار حسین جنتی ، شعر دانشگاه اصفهان و خواجه دزد و از زبان مومیایی

اشعار حسین جنتی

اشعار حسین جنتی ، شعر دانشگاه اصفهان و خواجه دزد و از زبان مومیایی

اشعار حسین جنتی ، شعر دانشگاه اصفهان و خواجه دزد و از زبان مومیایی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

حسین جنتی (زادهٔ ۲۳ اسفند ۱۳۵۹) شاعر غزل‌سرای معاصر اهل ورامین است. وی در شهریور سال ۱۳۸۹ در جلسه شعرخوانی سیدعلی خامنه‌ای حضور داشته و سروده‌هایی انتقادی با مضامین اجتماعی و اقتصادی خوانده‌است. سیدعلی خامنه‌ای از یکی از سروده‌های او تمجید کرده‌بود.از وی دو مجموعه شعر و نیز کتابی پیرامون آموزش شعر به چاپ رسیده‌است.

باید که ز داغم خبری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری است که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد عشق ، اول به خدا و یک طرفه و زمستان و واقعی و به فرزند

اشعار حسین جنتی

بین ما  خطی است قرمز، پس تو با ما نیستی

یک قدم بردار ، می بینی که تنها نیستی

 خیر خواهان توایم ای شیخ،ما را گوش کن

فرصت امروز را دریاب ، فردا نیستی

یک سخن کافی است گفتن، گر درین خانه کَس است

یا نشانی را غلط دادی به ما ، یا نیستی

هیچ می ترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه !

از مسلمانی همین داری که  ترسا نیستی!

ای که با یک سنگ کوچک، خاطرت گِل می شود

مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی

نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب

فرق دارد آخر این قصه،موسی نیستی

⇔⇔⇔⇔

شعر حسین جنتی در حضور رهبر

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود

با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم

چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود

گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من

جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود

رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند

کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است

کوه اگر پا داشت تا حال از این جا رفته بود

دور تا دورش همه خشکی است این تنها خزر

راه اگر می داشت از این چاله به دریا رفته بود

⇔⇔⇔⇔

دانلود اشعار حسین جنتی

نگرد بیهده،یک سکه ی سیاه ندارم

به کاهدان زده ای،هیچ غیر کاه ندارم

جز اینکه هیچ ثوابی تمامِ عمر نکردم

دگر به صاحب قرآن قسم ،گناه ندارم

خیالِ خیر مبر، من سرم به سنگ نخورده است

زِ توبه خسته شدم، حالِ اشتباه ندارم

اگر به کشتنِ من آمدی چراغ نیاور

که سالها است به جز سایه ام سپاه ندارم

دو دست ، دورِ چراغم گرفته ام شبِ توفان

خوشا خودم که سری دارم و کلاه ندارم

نه خورده ام زِ کسی لقمه ای ، نه بُرده ام از کس

که خُرده بُرده ای از خیل شیخ و شاه نداریم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد باران ، عاشقانه و پاییزی و دلتنگی و تنهایی از شاعران بزرگ

نقد اشعار حسین جنتی

هرچه مردم ساده تر،حکامشان سفاک تر

گرگ کمتر می درد،از گله ی چالاک تر

سادگی ها مانع آزادگی هامان شده  است

هرچه کوه و دره کمتر ،نعره بی پژواک تر

شستن مغز بشر ، یا خوردن آن بدتر است

کیست اکنون عاقلان درچشمتان ضحاک تر ؟

ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست

ازسر منبر خدارا دیده وحشتناک تر

گرچه عریانی به چشم زاهدان بی قیدی است

هرچه طول جامه کمتر، باصفا تر، پاک تر

دامنت را رنگ کن از باده زاهد می شود

باغ پرگل تر، یقینا بی خس و خاشاک تر

های یوسف،روز محشر با گریبانت مناز

نیست از قلب پریشان زلیخا چاک تر

⇔⇔⇔⇔

جدیدترین اشعار حسین جنتی

دوستانت را شمردم، دشمنانت بیشتر

شاعر از فکرت حذر کن، از زبانت بیشتر

لقمه ی معنی چنان بردار تا وقت سخن،

از حدود عقل نگشاید ، دهانت بیشتر

گر نفهمی معنی زنهار یاران ، دور نیست،

پوستت می فهمد این را، استخوانت بیشتر

سنگ می اندازی و  بازی نه این است  ای رفیق

چون که بار شیشه داری در دکانت بیشتر

من نمی گویم رهاکن،من نمی گویم نگو

فکر شعرت باش ، اما فکر نانت بیشتر

جان نکردی چاشنی، تیرت همین جا اوفتاد

جز همین حد را نمی داند کمانت بیشتر

حال می باید به پاهایت بیاموزی که نیست،

از گلیم پاره ای طول جهانت بیشتر

⇔⇔⇔⇔

اشعار کوتاه حسین جنتی

به سُخره می نگرم گرد و خاکِ پای علی را!

اگر در آوَرَد امروز ، خودْ ادای علی را!

بگو به مدّعیِ خیره سر به حیله نشاید،

توان گرفت دراین روزگار جای علی را!

که گریه می کند امروز تا قیامِ قیامت

اگر به تن کند از هرطرف عبای علی را!

ردای عدل جز او در قد و قواره ی کس نیست

مگر که رو کند از پشتِ پرده تای علی را!

چه بود عاقبتِ ساحران و موسی عمران ،

اگر نداشت درآن داستان عصای علی را؟!

علی ست آینه ی ذاتِ حق نمای محمد

کجا دهد حلبی جلوه ی صفای علی را؟!

مرا چو ذرّه ی بی اختیار و مست رهاکرد

همانکه ساخت به تدبیر ، کهربای علی را!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد برادر ، فوت شده و مسافر و خوب و نامرد و از دست رفته

زیباترین اشعار حسین جنتی

وقتی خزف، در بهترین مکانِ مغازه،

(در بهترین خیابان)

در پیشِ چشمِ مردمِ شهر است،

و اندر نبودِ گوهرِ شایسته،

چشمِ خلق_

با جنسِ اصل، یکسره قهر است،

.
.
سنگی غریب در جگرِ کوه

از خونِ دل به رنگِ رُخِ خویش می زند!

گیرم ، خزف به زخمِ زبان نیش می زند!
.
باری!

روزی که از توالی و تکرار،

جنسِ بدل،

لای گِل و زباله بسی مبتذل شده ست،

آن سنگِ گوشه گیر

به گوهر بدل شده ست!!

⇔⇔⇔⇔

گزیده اشعار حسین جنتی

پدرم نام مرا “حسین” گذاشته است…

مگیر آینه را پیشِ روی من که در این شهر زِ نامِ کوچکِ خود شرم می کنم که سرم هست!

اشعار عاشورایی حسین جنتی

نگرد بیهده! یک سکه ی سیاه ندارم

به کاهدان زده ای ! هیچ غیر کاه ندارم

جز اینکه هیچ ثوابی تمامِ عمر نکردم،

دگر – به صاحب قرآن قسم – گناه ندارم!

خیالِ خیر مبر، من سرم به سنگ نخورده ست،

زِ توبه خسته شدم، حالِ اشتباه ندارم!

اگر به کشتنِ من آمدی چراغ نیاور،

که سالهاست به جز سایه ام سپاه ندارم

دو دست ، دورِ چراغم گرفته ام شبِ توفان،

خوشا خودم! که سری دارم و کلاه ندارم!

نه خورده ام زِ کسی لقمه ای ، نه بُرده ام از کس،

که خُرده بُرده ای از خیلِ شیخ و شاه ندارم

شعرهای سیاسی حسین جنتی

گرفتم خالق یکتای ما غفار هم باشد!

سزاوار است سلطان فکر استغفار هم باشد!!

سزاوار است سلطان اندکی تقوا کند پیشه

خصوصا اینگه منظور نظر جبار هم باشد!!

بکوشد بعد وی نام نکویی هم به جا ماند

به فکر یادگار گنبد دوار هم باشد!

ز آه بینوایان بام قصرش را سبک سازد

کمی اندیشناک سختی آوار هم باشد!

که آوار است و هیچ از شوکت و حرمت نمیداند!

به روی تاج اگرچه برسرش دستار هم باشد!!

اگر بر کاروانی ره ببندد لاجرم باید-

-دگر چشم انتظار لشکر مختارهم باشد!

کمی تاریخ خواندن لازم آید شیخ وسلطان را

که غیر از قصه ی عبرت دراو تکرار هم باشد!!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد برف ، باران و زمستان + برف باریدن پاییزی و زمستانی از شاملو

شعر کوتاه از حسین جنتی

 هرچه مردم ساده تر. حکامشان سفاک تر!

گرگ کمتر می درد . از گله ی چالاک تر!

سادگی ها . مانع آزادگی هامان شده ست

هرچه کوه و دره کمتر . نعره بی پژواک تر!

شستن مغز بشر . یا خوردن آن بدتر است!

کیست اکنون . عاقلان. درچشمتان ضحاک تر!!؟

ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست

ازسر منبر خدارا دیده وحشتناک تر!!

گرچه عریانی به چشم زاهدان بی قیدی است

هرچه طول جامه کمتر . باصفا تر پاک تر!!

دامنت را رنگ کن از باده زاهد. میشود-

-باغ پرگل تر . یقینا بی خس و خاشاک تر!

های یوسف ! روز محشر با گریبانت مناز

نیست از قلب پریشان زلیخا چاک تر!

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.