اشعار محمدرضا حاج رستم بیگلو و دکلمه ها و شعر سیگار

اشعار محمدرضا حاج رستم بیگلو

اشعار محمدرضا حاج رستم بیگلو و دکلمه ها و شعر سیگار

اشعار محمدرضا حاج رستم بیگلو و دکلمه ها و شعر سیگار در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

او در سی ام آذرماه هزاروسیصدوپنجاه و سه خورشیدی در تهران به دنیا آمد. اگرچه این تاریخ در شناسنامه وی بیست و هشتم شهریور ثبت شده، تا اینکه به دنیا آمدن وی در نیمه دوم سال باعث تاخیر یکساله در اغاز تحصیل نشود.او فرزند ارشد خانواده است و دوبرادر کوچکتر از خود دارد.

دو صندلــی قرینه،  میـز، هوای شرجــی، مه، باران

و این نشست غم انگیزی ست کنار ساحل هرمزگان

که تو نشسته ای و عمدا به کیف چرم خودت مشغول

کمی  نه  دورتر  از کیفت  نشسته اند  دو  تا  فنجان

یکی  برای  خودم  از  آن  نگاه  ارمنی ات  ودکا

یکی برای شما قهوه ،چه فرق می کند این یا آن؟

_شما از این که نمی نوشید ؟ _نخیر حضرت آقا ! من ؟

_چقدر مضحک و بی ربط است سوال های من از ایشان

نگاه مخفـی او در من،  نگاه  ممتد  من در او

سکوت ردٌو بدل می شد در این دیالوگ بی پایان

[]

چه می شد آه اگر دستش به دست من بخورد، حتی

خراش  ناخن  او  می شد  بهانه ای که به هر عنوان

بگیرم  و  بجوم  او  را  چنان  پلنگ  که  آهو را

محاصره کنمش در خود بگیرمش به سر دندان

کشان کشان  ببرم او را میان  شهر  بیاندازم

ببندمش به درختی خشک درست در وسط میدان

دو گوشواره ی گوشش را به شاخه هاش بیاویزم

و دکمه دکمه بگیرم  پوست  از آن گلابی آویزان

….

به خود می آیم و می بینم که از مربع قبل از این

زبان  و  نحو  غزل  برگشت  و  از  گلابی  آویزان

به بعد هرچه که می خواهم نمی شود که ملاقاتی

دوباره  راه  بیاندازم  کنار  ساحل  هرمزگان

[]

دو صندلی قرینه، میز، هوای شرجی و شاعر که

بدون خانم پشت میز نشسته است در این باران

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آزادی ، آزادگی و اختیار و پرنده + آزادی بیان و زندان

اشعار محمدرضا حاج رستم بیگلو

تهران من از تو هیچ نمی خواهم،جز تکه پاره های گریبانم

نوستـالژیای  مـرگ  مکرر  را  تزریق  کـن  دوباره  پریشانم

تهران دلت همیشه غبارآلود، رویای سنگ خیز تو وهم آلود

پهلوی پهنه های  تو خون آلود،  پس یا بمیر  یا که بمیرانم

من زخمی از توام تو چرا زخمی؟ابرو شکسته خسته پر از اخمی

ای پایتخت بخت  چه سرسختی؟!  انکار کن بگـــو که نمی دانم

امّ القرای غربتی و دیزی، ای باغ دشنه! باغچه ی تیزی!

گور اقاقی و ون و تبریــزی، حالا  تو را چگونه بترسانم؟

ای سرزمین آدمک و مردک ، الّاکلنگ دوز و کلک بی شک

چـاه درک مخازن نارنجــک ، فندک بزن  بسوز و بسوزانم

شمس العماره های پر از ماری، دیو آشیان بی در و دیواری

سردابی از جنازه و مرداری،از عشق های بی سرو سامانم

ای شهر شحنه خیز چه مشکوکی،چه کافه های خلوت متروکی

گردوی  سرنوشت  چرا  پوکی؟ _ از  روز  و  روزگار  گریزانم

ده ماه سال عاطلی و تعطیل،  قانون تو قواعد هردمبیل

ای جنگل زنان و صف و زنبیل، هم میهنان مرد پشیمانم

قاجار غرق سور و سرورت کرد،صاحب قران تنور بلورت کرد

دارالفنون قرین غرورت کرد،در فکر پیش از این و پس از آنم

مشروطه شهر شعر و شعورت کرد،شاهی دوباره از همه دورت کرد

تا کودتا کــه زنده بگورت کرد، خون می خورم هر آینــه می خوانم

دیدی که دختر لر از اینجا رفت،حتی امیر دلخور از اینجا رفت

دل نیز با دل پر از اینجا رفت،من دل شکسته ام که نمی مانم

شریان فاضلاب ترین هایی،شن زاری از سراب ترین هایی

ویران تر از خراب ترین هایی، من روح رودهای خروشانم

هرشنبه  سوری  تو  پر  از  کوری، مامــورهای خنگ به مزدوری

با لحن خشک و جمله ی دستوری،اما به من چه من نه مسلمانم

قحطی زد و دیار دمشقم سوخت، خانه به خانه لانه ی عشقم سوخت

در پلک خود کفن شد و از غم سوخت،هر دختری که شد دل و شد جانم

⇔⇔⇔⇔

شعرهای محمدرضا حاج رستم بیگلو

باغی آتش گرفته درچشمت، شاه‌توتی‌ست پاره‌ی دهنت

دشمنـی نیست بین مــا الّا، پوشش  بـــی‌ دلیل پیرهنت

پشت در پشت شاعرت بودیم، من و شیراز و بلخ و نیشابور

تـــو بگو دفتــــر همه شعر است، گر سوالی کنند از وطنت

کمرت استوای زن یعنـــی، سینه آتش‌فشان تن یعنــــی

مادرت کیست، در کدام رحم؟ نقش بسته چم‌وخم بدنت

می‌نشینم مگر تو رد بشوی، می‌دوم تا مگر که خسته شوی

مــــی‌کشم  امتداد  راهـــی را ، بــــه  امیــد در آن قدم زدنت

تو قدم می‌زنی، قدم من‌را، تو نفس می‌کشی هوس من‌را

هـــــوس لابه‌ لای هر نفســــم، قفس سینه و نفس زدنت

تو اگر مرغ عشق من باشی، بازوانم بدون شک قفس ند

واقعـــا حیف اگــر که این آغوش، تنگ باشد برای پر زدنت

شرح یک روح در دو تن حرف است، داستان دو روح و یک تن را

می‌نویسم اگـــر شبـی تن من، بخــورد لحظه‌ای گــــره به تنت

می‌روی‌ هات را نمـــی‌بینم، نیستی‌ هات را نمـی‌خوابم

خواب و بیدار عصر هر شنبه می‌نشینم به شوق آمدنت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آسمان ، ابری و آبی و پرستاره شب و کویر و عشق و زمین و پرواز

شعر محمدرضا حاج رستم بیگلو

به تو ای آینه از خسته ترین قاب، سلام

گل نیلوفــــر خوابیده بــه مرداب ، سلام

ای دو چشم تو دوتا شیخ ابوالعشوه ی ترک

مست قیلوله و لـــم داده بـه محراب ، سلام

آخرین نسل به جامانده ی ترسابچه گان

مــغ هندوی از آتش زده سرخاب، سلام

ای همه روی تو، ابروی تو ازبوی تو مست

چشم آهـــوی تو و خــوی تو نایاب، سلام

مژه در مژه که نه پنجه ی پنجاه پلنگ

پرقــوی سر مویت دم سنجاب، سلام

لف و نشر دو لبت غرق در ایجاز نمک

قدو بالای تـو سرمصدر اطناب، سلام

ای هــم آغوشی ما، دیـــو در آغـوش پری

رقص ماهی بچه در قلعه ای از آب، سلام

بهترین حالت ممکن شدن امر محال

سر بــه گرداب قرار سر نوّاب، سلام

پابه پا شاه و گدا، شاه شما،بنده گدا

مرگ بــــر جمله رعایا و به ارباب سلام

معتکف در دهنت هر چه که دندان طلبه

بــه سخنران زبان ، مرجـع طلاب، سلام

در  گره  خوردگــــی مـــــرز  نگاه  من و تــــو

شمع می گفت به آن گوهر شب تاب، سلام

در بیامیز و نیاویز بـــه آن ابـــــروی کــج

چشم توماهی و ابروی تو قلاب، سلام

چشم اگر دید تـو را سجده ی واجب دارد

پلک می افتد و می گوید در خواب، سلام

⇔⇔⇔⇔

شعر از محمدرضا حاج رستم بیگلو

بگو : اجّی ، بگــو از شانه هایـم دربیاید پر!

بگو : مجّی ، مبدّل شو به یک پروانه و بپر !

بگو : پروانه پر! من می نشینم روی انگشتت

بگو : هـر دانه انگشت از من از پروانه انگشتر

بگو: اجّی ، بگو صحرا شود بلوار رستاخیز!

در آن پروانه را دور سر  آهــو  بـه  رقص آور

بگو : مجّی، خیابان مـــؤذن را بیــــابان کن

_بیابان را که مه!_ البته که نه، دربیابان گر،

به شوق هرچه خواهی یک قدم بردار ، می بینی:

دلت می گیــــرد از ایـــن همرهــــان سست ناباور

بگو اجّی و برف از پشت بــام ابر پارو کن

بدم تا گر بگیرد خوشه ی انگور در ساغر

اگر گنجشک در حوضی بیفتد ناز شست حوض

فقط ای حــوض نقاشـی اگر فراش باشی ،پر!!!

دو کرباسک، دو رملک، دوبه دو خوابیده در ریمل

و زیـــــر  آن  دو  رمّالک  در  اسطـــرلاب  یکدیگر

تو ازاین حرف ها سر درنیاوردی من از جادو

و هر دو از معمّایی ترین شب های شهریور

تو هم جادوگری، هم سرکتابی، هم ابوریحان

نگاهت کاشف الکل تر از رازی است در بستر

بیا وردی بخوان وفوت کن پشت خودت در راه

وطالع را بگردان سمت بعد از من کسی دیگر

مونا شاید خیابانی ترین شلوار و ژاکت پوش تر،اما

فقط  بــــوی تو  صدها بار جــــوی  مـــــولیانی تـــر

#

توجّه!!! گفت و گو با پرسوناژی سورئال… اما

حذر از این همـــه لیلاپریشـــــی مرد خنیاگر

فروید از دسته ی جارو به جادوگر نظر دارد

هگل را خلع جارو بر نمی دارد نقاب از سر

کمرباریک نوستالژیک جادولهجه لب وا کن

بگو : اجیم، مجاریم موش از زیر تشک سر

اگر قیچی کند بال کلاغ اندیشه ی ابری

بگو: از اتفاق این تشک از قو، در متکّا پر

بگو : حاجی بیا این پرتقال از کوک خارج شد

بخوان وردی کـــه راوی در نیاورد از دریدا سر

مرا شاعر کن از پروانه بودن سخت مأیوسم

مگر  یک  بار  دیگر با هم از آغـــاز تا آخـــــــر

به تخم چشم جادو دسته جارو جای دارو کن

و داروخانه ها  را  پـــرکن ازابیــات خشک و تر

عجب اجّی ومجّی های چشمت کار دستم داد

کـــه پیش از لاترجّی آتشــــم را کــــرد خاکستر

اگر ورد غزل هایـــم اثــــر می کرد برگـــــردی

خدای شعر می زد باطل السّحری براین دفتر

ودفتر داشت کم کم بسته می شد راه افتادی

و من می ریختـــــم بر سنگفرش این بار جدّیتر

دو آونگ ازدو پا در حــال رفتن تا کــه هــرساعت

دو ساعت کم کند ازعمرشاعر، مرگ یعنی این!!!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بهار ، شیراز برای کودکان و نوروز و عشق و طبیعت و دوبیتی کوتاه

شعر دو صندلی از محمد رضا حاج رستم بیگلو

۷۷ حاصل جمع دو بال و پر

۷۷پـــــر؟ بله ۷۷ پــــــــــــر

مثل دو تا کلاغ که از دور می‌رسند

مثل دو تا کلاغ که پر می‌کشند بر-

بالای هر چه شعر که در دفتر من است

و قار و قار و قار، سرک مـــی‌کشند در-

ابیاتی از پنیر، و صابون و هرچه نیز

انگشتــــر و کلید و اسناد معتبــــر

۸۸ پر؟- نه دو کـوهان یک شتر

۸۸ پر!- بله هشتاد و هشت پر

مثل دو تا کلاغ که وارونه می‌پرند

وارونه مـی‌برند خبر را به دور و بر

۵۵ یک عدد گـــرم گـــرم گـــرم

حتا از ازدواج دو خورشید گرمتر

اما به شرط اینکه…وارونه‌اش کنید

تا۵ ها بچسبد محکــــــم به یکدگر

و ۲۲ … دست عددهــاست در دعــــا

پیوسته در قنوت است با چشمهای تر

و ۱۱ دو سطر قرینه‌ست مثل شعر

یا مثل ریل‌های قطـــار است بیشتر

یا مثل نردبان مصاریـــع در غــزل

یا مثل ابروان نپیوسته‌ای که هر-

۵ -ِ شکسته را به خودش ربط می‌دهد

و  بعـــــد  می‌رود  بــــه ۱۱۱ سفـــــر

و منتقد به شاعر هی فحش می‌دهد

که من ندیدم از این شعری عجیب تر

بیشتر بخوانید : شعر در مورد امام زمان(عج) ، حضرت مهدی کودکانه و امام حسین از حافظ و سعدی

شعر های محمدرضا حاج رستم بیگلو

مـونـالیزاترین اخـــــم تــــــو لبـــخند آرزو دارد

که اردک، زشت و زیبا خولیایی های قو دارد

تو از شمسی ترین منظومه، مولاناترین بزمی

کــــــه تالار تنت ،دو مطرب، مهتــــاب رو دارد

دوتادل داری و هر دل دوتا دهلیز و هر دهلیز

هزاران شاتقـــــی زندانــــی دختــرعمو دارد

و من آنقدر گفتم تا که نامت رفت یادت چیست

کـــه مهتا لافتـــی الّا اگـــر ایـــن دست مو دارد

به خواهرزاده ی قیصر که پیش از زندگی مرده

بگو این سنگ قبر ازجنگ دایــــی با عمــو دارد

کمال الملک در آنسو ترین آئینه ها گم شد

در این سو شاعــــر آیا دلبری آئینه رو دارد؟

ببینم! آیدا، آیدا کـــــه می گویند این زن بــــود

همان که هرچه دارد ازهمین زن شاملو دارد؟

برای آیدا آئینه دیگر جای امنـــــــی نیست

که دیگر گونه مردی آنک،اندک قصد او دارد

عیال حاج سیّد مصطفی با مرتضی خوابید

هنــــر در شقّ هفتــــم رو ندارد آبرو دارد؟

بگــــو، باشد ، ببار ای ابر، بر دریــــــا ببار، امّا

قنات از تشنگی دست گدایی سوی جو دارد

قنات از تشنگـی صف بسته بر هامون ببار ای ابر

بترس از کینه ی چاهی که عمری سر به تو دارد

به سروانتس بگو این آسیاب از باد اگر افتاد

یقین با خون شاهــــی آسیابانش وضو دارد

شب تاریک وبیم موج حافظ یادتان باشد

روایت نکـته ای باریک تــــر از تـارمـو دارد

به کشتی شک کنید، این کشتی از آن شب که دریا را

ســـواری  داده  بــر پشت  خـــــود  اسرار  مگـــــو  دارد

که کشتی را اگر نوح است کشتیبان به خشکی هم

کســـــی را مثل حافظ دیده باشد، هـــای و هــو دارد

بگو دلکنده ی ِ ورد طلسم آکنده، جریان چیست؟!

کــــه تنهــــا از پلنگ این ماه عکســی بر پتو دارد ؟

طلسم آکنده ی دلکنده ، فال قهـــوه می گیری؟!

که تا کی بوسه ی کشدار عاشق رنگ و بو دارد؟!

سر اسرار را دیــــدی هویدا، روی دار آیا

هنوز آئینه ترس از چهره های روبرو دارد

بگو تعبیر شاه خشت بعد از بی بی دل چیست؟

چـــرا سرباز گشنیز این همــــه ترس از دولو دارد

چرا در پرده خوانی های کافه نادری، نصرت

دودستی تیشه را بر تارک لیلـــی فرود آرد؟

و در نامــــه نگاری هــــا نگار از نامــــــه جا مانده

ودیو از وانه ترسیده است و راه از هیچ سو دارد؟

تو هــــم آئینه رویـــــا، خائنـــا، یا مثل مهتــا یا

سهیلایانه لبخند اخم هایت سمت و سو دارد

نه رابین هودتر از چشم هایت قهرمانــی هست

نه دل بستن به این لندن ترین تن پرس وجو دارد

و تنها منع جدی تنگی پیراهن عمر است

دل هر دکمــه ای جا دکمه ای را آرزو دارد

لب پیــــراهنت را روی فریاد تنت واکــن

که تصمیم فرار از من به عنوان گلو دارد

مونا شاید موناوندی کنــــد، مهتـــا بتـابـانـد

شکر در اخم این را، خنده های تلخ او دارد

تـــو لبـــخندی ومن اخـــم، این مونالیزاترین ها را

داوینچی در قلم مو های رنگی جست و جو دارد

⇔⇔⇔⇔

اشعار محمدرضا حاج رستم بگلو

می نشینم مگر تو رد بشوی

می دوم تا مگر که خسته شوی

می کشم امتداد راهی را

به امید در آن قدم زدن ات

تو قدم می زنی قدم من را

تو نفس می کشی هوس من را

هوس لابه لای هر نفسم

قفس سینه و نفس زدن ات

تو اگر مرغ عشق من باشی

بازوانم بدون شک قفس اند

واقعن حیف اگر که این آغوش

تنگ باشد برای پرزدن ات

شرح یک روح در دو تن حرف است

داستان دو روح و یک تن را

می نویسم اگر شبی تن من

بخورد لحظه ای گره به تن ات

می روی هات را نمی بینم

نیستی هات را نمی خوابم

خواب و بیدار عصر هر شنبه

می نشینم به شوق آمدن ات

اشعار محمدرضا حاج رستم بیگلو

سیگارهای لحظه‌ی چشم انتظاریت

سیگارهای بعد در آغوش دیدنت

سیگارهای شعله‌ور از تو به یک طرف،

 سیگارهای لحظه‌ی تاریک رفتنت

سیگارهای خاطره‌ی روز آمدن

، سیگارهای خاطره‌ی جنگ تن به تن

سیگارهای شعله‌ور از من به سمت من

، سیگارهای خاطره‌ی تلخ رفتنت

سیگارهای اینکه تو آیا بدون من…؟

 سیگارهای اینکه نه هرگز بدون تو

سیگارهای اینکه چگونه…؟ چه می‌شود…؟

سیگارهای اینکه مبادا شبی زنت….

سیگارهای شعر من از موی تو سیاه،

 سیگارهای موی تو از رنگ شب سیاه

سیگارهای رنگ شب از دود آن سیاه،

 سیگارهای عمر مرا دود کردنت…

سیگارهای لحظه‌ی با تو گریستن

، سیگارهای لحظه‌ی بی تو گریستن

سیگارهای لحظه‌ی در تو گریستن

سیگارهای گریه‌ی رفتن گرفتنت

سیگار را به عشق تو کبریت می‌کشم،

 این شعر را به عشق تو کبریت می‌کشم

من خویش را به عشق تو کبریت می‌کشم،

در لحظه‌های مثل شعری سرودنت….

⇔⇔⇔⇔

شعرهای محمدرضا حاج رستم بیگلو

باغی آتش گرفته درچشمت، شاه توتی است پاره ی دهن ات

دشمنی نیست بین ما الا، پوشش بی دلیل پیرهن ات

پشت در پشت شاعرت بودیم، من و شیراز و بلخ و نیشابور

تو بگو دفتر همه شعراست، گر سوالی کنند از وطن ات

کمرت استوای زن یعنی، سینه آتشفشان تن یعنی

مادرت کیست ، در کدام رحم؟ نقش بسته چم و خم بدن ات

می نشینم مگر تو رد بشوی، می دوم می دوم که خسته شوی

می کشم امتداد راهی را، به امید در آن قدم زدن ات

تو قدم می زنی، قدم من را، تو نفس می کشی هوس من را

هوس لابلای هر نفسم، قفس سینه و نفس زدن ات

تو اگر مرغ عشق من باشی، بازوانم بدون شک قفس اند

واقعاً حیف اگر که این آغوش، تنگ باشد برای پر زدن ات

شرح یک روح در دو تن حرف است، داستان دو روح و یک تن را

می نویسم اگر شبی تن من، بخورد لحظه ای گره به تن ات

می روی هات را نمی بینم، نیستی هات را نمی خوابم

خواب و بیدار عصر هر شنبه می نشینم به شوق آمدنت

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.