اشعار محمد سلمانی ، شعر محمد سلمانی در بیت رهبری در حضور رهبر

اشعار محمد سلمانی

اشعار محمد سلمانی ، شعر محمد سلمانی در بیت رهبری در حضور رهبر

اشعار محمد سلمانی ، شعر محمد سلمانی در بیت رهبری در حضور رهبر همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

محمد سلمانی در سال ۱۳۳۴ در اردبیل دیده به جهان گشود. دوران تحصیلات ابتدایی او در دامنه­ های سبلان سپری شد. سلمانی پس از پشت سر گذاشتن تحصیلات ابتدایی، به تهران مهاجرت کرده و در کنار تکمیل تحصیلات خود تا پایان دوره متوسطه، با محافل شعر و ادب پایتخت در ارتباط بود و از اواسط دهه پنجاه غزل را بصورت جدی آغاز کرده و از جمله معدود شاعران امروز است که با وقوف و آگاهی از چم و خم و ویژگی‌های خاص غزل این سالها در هوای تغزل تنفس می‌کند. آثار محمد سلمانی: غزل زمان ، تب نیلوفری ،در به در در پی نیافتنت و…

 جاری شده در ساز تو آواز جدایی
جانا مزن اینگونه مزن ساز جدایی

دستی که تواند شکند فاصله ها را
چندیست که گردیده هم آواز جدایی

هر لحظه دلم را به هوس رنجه مگردان
زیرا که همین هاست سرآغاز جدایی

ای موج تنت منحنی آبی دریا
ما دست نیازیم و تو در ناز جدایی

دریای منی بی تو و آغوش تو بر من ـ
آن رفته که بر ماهی دریا ز جدایی

نازم به وفاداری پروانه که چون من
بالی نزند با پَرِ پروازِ جدایی

بیشتر بخوانید : شعر تولد ، مادر و دوست و کودکانه و پدر و دختر عاشقانه و برادر تولدت مبارک

اشعار محمد سلمانی

خطی، خبری، هلهله ای از تو ندارم
با این همه حتی گله ای از تو ندارم

آماده ویران شدنم، حیف، زمانی ست
دیگر اثر زلزله ای از تو ندارم

در دست، به جز شاخه خشکیده سرخی
در پای، به جز آبله ای از تو ندارم

عمری ست فقط شاعر چشمان تو هستم
هر چند که چشم صله ای از تو ندارم

بگذار به در گویم و دیوار بفهمد
من فاصله ای، فاصله ای از تو ندارم

هر لحظه بیایی، قدمت روی دو چشمم
در دل به خدا مسئله ای از تو ندارم

⇔⇔⇔⇔

وبلاگ اشعار محمد سلمانی

تو و دریا و کران تا به کران آبی ها
من و این حوضچه‌ی کوچک مرغابی ها

تو و دریا و شب و ساحل و تب بوسه‌ی موج
من و عشق تو و یاد تو و بی تابی ها

تو و خوش رقصی مهتاب در آیینه‌ی تو
من و یک آینه و وز وز مهتابی ها

تو و آرامش و یک خواب خوش بعدازظهر
من و دلتنگی بعد از تو و بی خوابی ها

من و این شهر و قدم در قدمش خانه‌ی دوست
تو و یک نقشه و یک شهر و جهت یابی ها

که در این شهر دوتا کوچه پس از من جمع اند
حافظ و سعدی و فردوسی و فارابی ها

⇔⇔⇔⇔

دانلود اشعار محمد سلمانی

در آن درازترین شب که آب یخ زده بود
کنار پنجره ام آفتاب یخ زده بود

در آن شبی که درختان عقیم گردیدند
در آن شبی که جنین سحاب یخ زده بود

شبی که محتسب از مست کینه در دل داشت
و جام عقده گشای شراب یخ زده بود

شبی که غنچه ز ترس تبر نمی خندید
و در پیالۀ چشمش گلاب یخ زده بود

شبی که آینه تصویر را نمی فهمید
و در برابر پرسش جواب یخ زده بود

شبی که دم زدن از عشق کفر مطلق بود
شبی که عاطفه از اضطراب یخ زده بود

تو با کدام غزل عشق را صلا دادی
که بر گلوی تو آن شب طناب یخ زده بود

⇔⇔⇔⇔

اشعار کوتاه محمد سلمانی

من از ندامت فردای اشتباه پُرم
ز من کناره بگیرید کز گناه پُرم

من از نتایج خوش باوری ، تجارب تلخ
پُرم، پُرم، پُرم ، از بار اشتباه پُرم

مرا به خلوت وجدان خویش بسپارید
که از قضاوت تو خالی کلاه ، پُرم

چگونه دست به همراهی ات بیالایم
که از خیانت یاران نیمه راه پُرم

شراب وسوسه در جان من مریز، که من
هزار پنجره از حسرت نگاه ، پُرم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد چشم ، سیاه و یار و سبز + چشم بد دور و چشم آهو و چشم پوشی

تمامی اشعار محمد سلمانی

از اینجا می روم روزی تو می مانی و فصلی زرد
بگو با این خزان آرزوهایم چه خواهی کرد؟

از اینجا می روم شاید همین امروز یا فردا
توخواهی ماند تنها در حصار خشت هایی سرد

از اینجا می روم تا شهر فرداهای نا معلوم
که آنجا سرنوشتم ، هر چه پیش آورد ، پیش آورد

از اینجا می روم اینجا کسی آیینه باور نیست
که دارد آسمانش سنگ می بارد، زمینش گَرد

دریغا دیر، خیلی دیر، خیلی دیر فهمیدم
که من چندی‌ست هستم از مدار اعتنایت طرد

در آن آغازِ بعد از من، در این پایانِ بعد از تو
که خواهی دید خیلی فرق دارد مرد با نامرد

تو را در خواب هایم بعد از این دیگر نخواهم دید
تو را با آب ها، آیینه ها معنا نخواهم کرد

⇔⇔⇔⇔

اشعار ناب محمد سلمانی

وقتی که حکمران چمن باد می شود
اول تبر حواله ی شمشاد می شود

دیگر چه مکتب و چه مرام و چه مسلکی؟
در گلشنی که قبله نما باد می شود

بلبل خموش ، غنچه گرفتار ، گل ملول
یعنی چمن مدینه ی بیداد می شود

جایی که سنگ زمزمه ی عشق سر دهد
آنجاست تیشه قاتل فرهاد می شود

یک عمر آن که بود مجلد به جلد دوست
در گیر و دار حادثه جلاد می شود

راز قبیله را بفروشد به ارزنی
صیدی که سرسپرده ی صیاد می شود

زخمی که اعتماد ز نیرنگ می خورد
هر روز هر چه می گذرد حاد می شود

ساقی ! بریز باده ، مخور غم ، که پیر گفت
روزی بنای میکده آباد می شود

⇔⇔⇔⇔

اخرین اشعار محمد سلمانی

آن کس که تورا شناخت ، من بودم
در کوره ی تب گداخت من بودم

پروانه ی عاشقی که بی پروا
تا مرکز شعله تاخت ،من بودم

مردی که نشست با شکیبایی
از سنگ،الهه ساخت،من بودم

آن کس که تمام هستی خود را
در بازی عشق باخت ، من بودم

تو در طلب بهار و فصلی نو
تکراری و یکنواخت من بودم

صد طعنه که زخمه‌ی نکوهش داشت
شهری به سرش نواخت من بودم

تو راز مگوی یک معمایی
آن کس که تو را نشناخت من بودم

⇔⇔⇔⇔

اشعار عاشقانه از محمد سلمانی

در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود
آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم همین کاخی که برپا کرده ام
زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو
دامن پرهیز من تسلیم شیطان می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر
یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد انسانیت ، مرگ انسانیت و انسان خوب و بزرگ و جاهل

زیبا ترین اشعار محمد سلمانی

عشق چیزی شبیه در زدن است
مثل دیدار ، مثل سر زدن است

هجرت خویشتن به محضر دوست
مثل پرواز ، مثل پر زدن است

سفری بین نــور و تــاریکی
سر زِ خاور به باختر زدن است

گفت و گو با نگــاه ، با ابرو
حرف دل را به یکدگر زدن است

مثل خواب است ، خواب ، اما نه
پرسه در خواب تا سحر زدن است

دشمنی در مرام حضرت عشـق
خنجر از پشت ، بی خبر زدن است

طعنه بر دوست پیش چشم رقیب
بیشتر مثل نیشتر زدن است

گفتن از عشق ، گفتن از معشوق
حرف بالاتر از خطر زدن است

باز داری ز عشق می پرسی
عشق آتش به خشک و تر زدن است

⇔⇔⇔⇔

دانلود کتاب شعر محمد سلمانی

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم

شب که مهتاب درآیینه ی من می ر قصد
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم

همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم

چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟خاطره ای ؟
که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم

لحظه ای یاد تو از خاطرمن خارج نیست
یا درآغوش منی یا به تو می اندیشم

اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم

تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
من به افسانه نیما به تو می اندیشم

نه به اندیشه ی زیبا ،‌نه به احساس لطیف
که به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم

تو به زیبایی دنیایِ که می اندیشی؟؟
من که تنها به تو، تنها به تو می اندیشم

⇔⇔⇔⇔

اشعار محمد سلمانی

آیا تو نیز دردسری چند می خری؟
یعنی دلی ز دست هنرمند می خری؟

قلبی پر از غرور ز مردی بهانه‏گیر
او را که بی‏بهانه شکستند می خری؟

بنشین و عاقلانه بیندیش خوب من
دیوانه‏ای رها شده از بند می خری؟

یک لحظه آفتابی و یک لحظه ابر محض
آمیزه‏ای ز اخم و شکرخند می خری؟

باری به حجم عاطفه بر دوش می‏کشی؟
دردی به وزن کوه دماوند می خری؟

بگذار شاعرانه بکوشم به وصف خویش
ابلیس در لباس خداوند می خری؟

وقتی که لحظه‏های من آبستن غم‏اند
اخم مرا به قیمت لبخند می خری؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خنده ، تلخ یار و معشوق از ته دل ، خنده و گریه و شادی کودکانه کودک

وبلاگ اشعار محمد سلمانی

من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد
صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد

من آن شهابِ شرار آشنای شعله ورم
که جز برای زمین خوردن آفریده نشد

من آن فروغِ فریبای آسمان گردم
که با تمام درخشندگی سپیده نشد

من آن نجابت درگیر در شبستانم
که تار وسوسه بر قامتش تنیده نشد

نجابتی که در آن لحظه های دست و ترنج
حریرِ عصمتِ پیراهنش دریده نشد

من از تبار همان شاعرم که سروِ قدش
به استجابت دریوزگی خمیده نشد

همان کبوتر بی اعتنا به مصلحتم
که با دسیسه ی صیاد هم خریده نشد

رفیق من ! همه تقدیم مهربانی تو
اگرچه حجم غزل های من قصیده نشد

⇔⇔⇔⇔

دانلود اشعار محمد سلمانی

ببین در سطر سطر صفحۀ فالی که می بینم
تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم

ببین در فال «حافظ» خواجه با اندوه می گوید:
که من هم انتهای راه را تاریک می بینم

تو حالا هرچه می خواهی بگو حتی خرافاتی
برای من که تآثیری ندارد ، هر چه ام اینم

چنان دشوار می دانم شب کوچ نگاهت را
که از آغاز، پایان ترا در حال تمرینم

نه! تو آئینه ای در دست مردان توانگر باش
که من درویشی از دنیای کشکول و تبرزینم

در آن سو سود سرشار و در این سو حافظ و سعدی
تو و سودای شیرینت ، من و یاران دیرینم

برو بگذار شاعر را به حال خویشتن ماند
چه فرقی می کند بعد از تو شادم یا که غمگینم

پس از تو حرفهایت را بگوش سنگ خواهم گفت
تو خواهی بعد از این دیوانه خوانی یا خبر چینم

⇔⇔⇔⇔

اشعار کوتاه محمد سلمانی

با من بهار جز به بدی تا نمی کند
دست نسیم پنجره را وا نمی کند

در ذهن کوچه شعر دل انگیز عشق را
دیگر صدای پای تو نجوا نمی کند

آواز گام های تو درهای بسته را
دعوت به روشنایی فردا نمی کند

چندی است چشم ناز و نوازشگرت مرا
از لابلای پرده تماشا نمی کند

دستت مرا به گردش صحرا نمی برد
چشمت مرا مسافر دریا نمی کند

در کوچه های گمشده یعقوب چشم من
آثاری از حضور تو پیدا نمی کند

در غربتی که از تو بجا مانده این دلم
جز تو هوای هیچ کسی را نمی کند

بازآ دوباره پنجره ها را مرور کن
بی تو کسی در آینه ام ها نمی کند

⇔⇔⇔⇔

تمامی اشعار محمد سلمانی

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت
چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟

چگــونه صبــر کنــم کـــه باز برچینــم
شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت

غمـی نجیب نهفته ست در دلم  که مرا
رها نمی کند احساس دوست داشتنت

تو آن دقایق شیرین خاطرات منی
ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت

تمام شهر به تایید من بپا خیزند
اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت

چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟
منی که این همه می ترسم از جدا شدنت

⇔⇔⇔⇔

اشعار ناب محمد سلمانی

مار از پونه، من از مار بدم می‌آید
یعنی از عامل آزار بدم می‌آید

هم ازین هرزه علف‌های چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم می‌آید

کاش می‌شد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از این‌همه دیوار بدم می‌آید

دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم می‌آید

ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم می‌آید

عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم می‌آید

آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بی‌تو از کوچه و بازار بدم می‌آید

لحظه‌ها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از این‌همه تکرار بدم می‌آید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ادب ، تواضع و احترام و مهرورزی و اخلاق و معرفت و تربیت از مولانا

اخرین اشعار محمد سلمانی

در قلب قصه های یکی بود یا نبود
یادم  نمی رود که کسی جز خدا نبود

یادم نمی رود که در آن سال های دور
مردانگی ز افسر شاهی جدا نبود

در باور قبیله احساس های پاک
بی حرمتی به ساحتِ گل ها روا نبود

آن روز در تصور انسانِ قصه ها
می گفت مادرم که محبت خطا نبود

وقتی د لی برای د لی درد می نوشت
پیکی  به جز  کبوتر  بادِ  صبا  نبود

این کوه این تهی شده از یادِ تیشه ها
در بیستونِ عشق چنین بی صدا نبود

روزی که قهرمان به سر چشمه می رسید
راهی به جز  مبارزه  با  اژدها  نبود

می شد که در هوای مساوی نفس کشید

یک بام در کشاکشِ چندین هوا نبود

⇔⇔⇔⇔

اشعار عاشقانه از محمد سلمانی

آسمان آبی عرفان من چشمانِ توست
اختر تابنده کیهان من چشمان توست

در حضور چشمهایت عشق معنا می شود
اولین درس دبیرستان من چشمان توست

در بیابانی که که خورشیدش قیامت می کند
سایبانِ ظهر تابستان من چشمان توست

در غزل وقتی که از آیینه صحبت می شود
بی گمان انگیزه پنهان من چشمان توست

من پر از هیچم پر از کفرم پر از شرکم ولی
نقطه های روشن ایمان من چشمان توست

در شبستانی که صد سودابه حیران منند
جام راز آلوده چشمان من چشمان توست

باز می پرسی که دردت چیست؟بنشین گوش کن

درد من ، این درد بی درمان من چشمان توست

⇔⇔⇔⇔

زیبا ترین اشعار محمد سلمانی

چرا زهم بگریزیم؟ راه مان که یکی ست
سکوتمان،غممان،اشک وآه مان که یکی ست

چرا زهم بگریزیم، دستِ کم یک عمر
مسیر میکده وخانقاه مان که یکی ست

اگر سپیدی روزی تو، من سیاهی شب
هنوز گردش خورشید و ماه مان که یکی ست

تو از سلاله لیلی، من از تبار جنون
اگر نه مثل همیم، اشتباه مان که یکی ست

من وتو هردو به دیوار ومرز معترضیم
چرا دو توده ی آتش، گناه مان که یکی ست

اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف وحدیث گناه مان که یکی ست

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.