شعر در مورد گیلان ، گیلانی و رشت و شهر و استان گیلان و دختر گیلکی

شعر در مورد گیلان

شعر در مورد گیلان ، شعر در مورد رشت ، شعر در مورد گیلانی و گیلکی

شعر در مورد گیلان ، شعر در مورد رشت ، شعر در مورد گیلانی و گیلکی در سایت پارسی زی.گیلان از سرسبزترین خطه های ایران است و امیدواریم این شعر مورد توجه شما قرار گیرد.

ز دریای گیلان چو ابر سیاه

دمادم بساری رسید آن سپاه

چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه

فریدون پذیره بیامد براه

همه گیل مردان چو شیر یله

ابا طوق زرین و مشکین کله

پس پشت شاه اندر ایرانیان

دلیران و هر یک چو شیر ژیان

⇔⇔⇔⇔

بوی جنگل، بوی باران میدهی

بوی شالیزار گیلان میدهی

⇔⇔⇔⇔

تو ای گـــــــیل ایران فــر و جاودان

تو ای سبــز پــوش بلــــــند آسمان

تو گــــــــیلان! دریا دلـــــیّ و کهن

که از گـــــیل مردان برانی سخن

سراسر طــــرب آفــــــــرین دیدمت

نشاط آور و دلــــــــــــنشین دیدمت

بــهاران خوش و مهرگان خوش تری

هر آن فـــــصل در جـــلوه ی دیگری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حرف بیهوده ، حرف مفت مردم + حرف زدن و عمل نکردن

هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ

ز گیلان جنگی و دشت سروچ

سپرور پیاده ده و دو هزار

گزین کرد شاه از در کارزار

از ایران هرآنکس که گوزاده بود

دلیر و خردمند و آزاده بود

به بالا و سال سیاوش بدند

خردمند و بیدار و خامش بدند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد گیلان

غروب از پــــــــــــگاهت دل انگیز تر

خزان از بـــــــــــــهارت طرب خیز تر

نهاد تــــو از سبزی و شـادی است

سرشت تـــــــو از آب و آبـادی است

زنــــــــــانت همه گرم کارند و کشت

چه تـــیر و چه بهمن, چه اردیبهشت

به کشت بـــــــــــــــــرنج تو دُر ریختند

زمرد به گــــــــــــــــــــــوهر بیامیختند

⇔⇔⇔⇔

ز یک سو بدریای گیلان رهست

چراگاه اسبان و جای نشست

بدین روی جیحون و آب روان

خورش آورد مرد روشن روان

میان اندرون ریگ و دشت فراخ

سراپرده و خیمه بر سوی کاخ

دلش تازه‌تر گشت زان آگهی

بیامد بدرگاه شاهنشهی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد گیلان غرب

چو بر شاخه هایت رسد پــــــــــرتقال

رسد حُسن رویت به اوج کـــــــــــمال

دلارا بُـوَد مزرع چـــــــــــــــــــــــــای تو

طرب زاست خـــــــــــــــــاک دلارای تو

چه طـاووس خوش نقشی و خوش نگار

نـمـــــوداری از صنع پــــــــــــــــــــرودگار

بود در کنار تو الـــــــــــــــــــبـــرز کوه

که باشد غـــــــــــــــرور آور و پُــــرشکوه

⇔⇔⇔⇔

یکی شاه گیلان یکی شاه ری

که بودند در رای هشیار پی

دگر داد برزین رزم‌آزمای

کجا زاولستان بدو بد به پای

بیاورد چون قارن برزمهر

دگر دادبرزین آژنگ چهر

گزین کرد ز ایرانیان سی‌هزار

خردمند و شایستهٔ کارزار

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد گیلانی

گُل و ســــــــبزه و مـرغزارت خوش است

خزانت چنان نـــــــــــــوبهارت خوش است

نهادست سر انـــــزلی بــــــــــــــــر درت

چه زیــــــــــــــــباست مــــرداب و نیلوفرت

بود دیلمان خوش چـــــو ماسال و رشت

همه جنگل و کوه و دریــــــــــــــــا و دشت

ز یکسوی تـــالش برافراشت ســــــــــــــر

ز یـــــــــــــــــــــکسو بیاراستت رامـــــسر

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خانه ، کاهگلی و قدیمی پدری و مادربزرگ و دوست

همه رختها خوار بگذاشتند

در و کوه را خانه پنداشتند

وزان جایگه سوی گیلان کشید

چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید

ز دریا سپه بود تا تیغ کوه

هوا پر درفش و زمین پر گروه

پراگنده بر گرد گیلان سپاه

بشد روشنایی ز خورشید و ماه

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد گیلان من

به چـمخاله و فـــــــــــــومن و لــنگرود

بــــــهاران ســـــــــــــــــــــــــرسبز آمد فـرود

همه دشت پــــــــــــــــــــهناور لاهـــــیجان

بود کشت چـــــــــــــــــــــــــای و زمرد نشان

خوشا ســــــــــــــــــــــــد مــنجیل و آن آبها

خوشا آن خـــــــــــــــــــــــــــروشنده خیزابها

به دریــــــــــــــــــــــــــــای فیروزه قامت درود

به تــــــــــــــــــــــــاریخ و فرهنگ و نامت درود

هلا خاک گـــــــــــــــیلان بمان سبز و شاد

بر و بومت آبــــــــــــــــــــــــــــاد و سر سبز باد

⇔⇔⇔⇔

سپاهی بیامد ز هر کشوری

ز گیلان و ز دیلمان لشکری

ز کوه بلوج و ز دشت سروچ

گرازان برفتند گردان کوچ

همه پاک با هدیه و با نثار

به پیش سراپردهٔ شهریار

بدان شهرشد شهریار بزرگ

که ازمیش کوته کند چنگ گرگ

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد گیلان

کوس افلاطونی از یونان زمین

میبرم در ملک گیلان میزنم

ورسبب جوید کسی در گوش وی

این نوا از عود برهان میزنم

⇔⇔⇔⇔

گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی

نان پرستی نر گدا زنبیلیی

چون ستد زو نان بگفت ای مستعان

خوش به خان و مان خود بازش رسان

گفت خان ار آنست که من دیده‌ام

حق ترا آنجا رساند ای دژم

هر محدث را خسان باذل کنند

حرفش ار عالی بود نازل کنند

زانک قدر مستمع آید نبا

بر قد خواجه برد درزی قبا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد گیلان

آمده تانخله محمود در راه از نشاط

حنظل مخروط را نارنج گیلان دیده اند

جمله در غرقاب اشک و کرده هم سیراب از اشک

خاک غرقاب مصحف را که عطشان دیده اند

⇔⇔⇔⇔

به گیلان در نکو گفت آن نکوزن

میازار ار بیازاری نکو زن

مزن زن راولی چون بر ستیزد

چنانش زن که هرگز برنخیزد

دل شه چاره آن غم ندانست

که راز خویش را محرم ندانست

دل آن محرم بود کز خانه باشد

دل بیگانه هم بیگانه باشد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد استان گیلان

فلک طفل خوئی است کاندر ترازو

ز خورشید نارنج گیلان نماید

مگر خیمه سلطان انجم برون زد

که ابر خزان چتر سلطان نماید

⇔⇔⇔⇔

چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت

به گیلان ندارم سر بازگشت

در این ره چو من خوابنیده بسیست

نیارد کسی یاد که آنجا کسیست

به یادآور ای تازه کبک دری

که چون بر سر خاک من بگذری

گیا بینی از خاکم انگیخته

سرین سوده پائین فرو ریخته

⇔⇔⇔⇔

شعر گیلکی در مورد گیلان

کی تواند بود گیلان همچو مصر

یا کجا باشد سقر مثل نجف کشف

کشاف است ما را در نظر کی

بود چون کشف ما کشف کشف

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خانواده ، خوب و شاد و سالم + خانواده شوهر و زن

به گیلان درآمد به کردار ابر

بدانسان که در بیشه آید هژبر

هر آتشگهی کامد آنجا بدست

چو یخ سرد کردش بر آتش پرست

چو بشکست بر هیربد پشت را

برانداخت آیین زردشت را

ز گیلان برون شد در آمد به ری

به افکندن دشمن افکند پی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر گیلان

عاقبت می روی سوی گیلان

دو سه روزی دگر شتاب مکن

نعمت الله را به دست آور

عمر بی خدمتش حساب مکن

⇔⇔⇔⇔

که فردا چو رخ در نقاب آورم

ز گیله به گیلان شتاب آورم

بسا کس که آید خریدار من

نیابد رهی سوی دیدار من

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد استان گیلان

ز کوه گیلان او راست تا بدانسوی ری

وزآب خوارزم او راست تا بدانسوی گنگ

در این میانه فزون دارد از هزار کلات

به هر یک اندر دینار تنگها بر تنگ

⇔⇔⇔⇔

کس کرد به کدیه، سپهی خواست ز گیلان

هرگز به جهان‌میر که دیده‌ست و گدایی

کار مدد و کار کیا نابنوا شد

زین نیز بتر باشدشان نابنوایی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر گیلانی

دلاورانی پر حیله از سپاه عراق

مبارزانی بگزیده از که گیلان

زپای تا سر در آهن زدوده چو تیغ گرفته

تیغ بدست و دودست شسته زجان

⇔⇔⇔⇔

آمده تانخلهٔ محمود در راه از نشاط

حنظل مخروط را نارنج گیلان دیده‌اند

جمله در غرقاب اشک و کرده هم سیراب از اشک

خاک غرقاب مصحف را که عطشان دیده‌اند

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد گیلان

من از آن ساده دلی بیهده برهر سخنی

پای می کوبم چون گیلان بر نای گلی

چند گردم بر آن کس که نگردد برمن

چند گویم که مرا تو ز دل و جان بدلی

⇔⇔⇔⇔

شه اختران زان زر افشان نماید

که اکسیر زرهای آبان نماید

برآرد ز جیب فلک دست موسی

زر سامری نقد میزان نماید

نه خورشید هم خانهٔ عیسی آمد

چه معنی که معلول و حیران نماید

ز نارنج اگر طفل سازد ترازو

نه نارنج و زر هر دو یکسان نماید

فلک طفل خوئی است کاندر ترازو

ز خورشید نارنج گیلان نماید

مگر خیمه سلطان انجم برون زد

که ابر خزان چتر سلطان نماید

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد گیلان

گیلان، ای سرزمین سبزه ی خوش رنگ

زیر بلند آسمــــــانِ آبی و زیبا

دورم من از تو، گر هزاران فـرسنگ

نیست دلم دور از آن بهشــتِ دلارا

⇔⇔⇔⇔

سلاحت بهر دین بهتر که زنبور از پی شهدی

چو گیلی گور دین پوش است و زوبین کرده گیلانی

از آن در خرقهٔ آدم خشن خویی که در باطن

مرقع‌دار ابلیسی، ملمع دار شیطانی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خواب ، و رویای شیرین دیدن معشوق و یار و خواب غفلت

شعر درباره استان گیلان

آری گیلان! بهشت سبزه ی خوش رنگ

کوه تو، با ابرها و پرتو خـــورشید

جنگل تو، با پرندگان خوش آهــنگ

در دلم افکنده اند عکسی جــــاوید

⇔⇔⇔⇔

باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ

فر دادار بزرگ

آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست

کار ایران با خداست

باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید

نام حق گردد پدید

تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست

کار ایران با خداست

⇔⇔⇔⇔

باز شد چشم جهان ای بخت خواب آلودهان

صبح دولت می‌دمد برخیز زین خواب گران

بالش زیر سرت کان مانده از اصحاب کهف

مالشی ده چشم غفلت را و سر بردار از آن

اسب چوبین پای امیدت که نقش عرصه بود

تمشیت فرمای دهر از تقویت کردش روان

بهر دفع ظلمت ادبار از ضعف امید

ماه می‌جستی ز اقبال آفتابی شد عیان

از گشاد بی‌محل تیر تو در صید مراد

کشتی خوف و خطر گهواره امن و امان

بهر آرام تو گشت از جنبش باد مراد

از کمان بد جست اما نیک آمد بر نشان

هم طرب شد کوه لنگر هم تعب شد تیز پر

هم فلک شد دادگستر هم قدر شد مهربان

بزم عشرت گرم گردید از شراب بی‌خمار

باغ دولت سبز گردید از بهار بی‌خزان

چرخ کجرو از جفا برگشت و زیر گشتنش

شد برون تاب غریب از رشتهٔ باریک جان

از زبان هاتفی دوشم به گوش دل رسید

کی ز بار غصه کم جنبش تر از کوه گران

خیز و عازم شو در استقبال اقبال ابد

خیز و جازم شو در استیفای حظ جاودان

کاین زمان رو در تو دارد دولت روی زمین

اولین دولت نوید خلعت خان زمان

خلعتی ناصره زر وز برای امتیاز

با زر و خلعت مسرح استر آتش عنان

از کدامین خان همایون اختر خورشیدفر

آفتاب آسمان سلطنت جمشیدخان

شهریار بختیار ذوالعیار جم وقار

شهسوار نام‌دار کامکار کامران

عالم افروزنده خورشیدی که در مسکاب بطن

هر جنین از داغ مهرش بر جبین دارد نشان

گردن افرازنده جمشیدی که منت می‌کشد

از کمند انقیادش گردن گردنکشان

گر شود تیغ آزما در حد ترکستان زمین

بر درد جیب زمین تا دامن هندوستان

کرده پشت از برق تیغش بر جهان شیر عرین

سوده ناف از باده گرزش بر زمین پیل دمان

گردن شیر فلک را بسته از خم کمند

کوهه گاو زمین را خسته از نوک سنان

آورند از یک گریبان سر برون بدر و هلال

روز میدان چون نهد بر دوش زرین صولجان

پایه‌ای از قدر او اورنگ و استقلال و عظم

آیه‌ای در شان او فرهنگ و استیلا و شان

از گشاد شست پر زور قدر تیر قضا

بی‌نفاذ امر او بیرون نیاید از کمان

برخلاف خلق فردا بر زمین خواهند داشت

چشم از شرم دو شغلش حاتم و نوشیروان

دیده از آلای او بر سدهٔ والای خود

خرگه عالی ستونش روی صد گیتی ستان

نیست گوئی عظم او محتاج حیز ورنه چون

ظرف او گیلان تواند بود یا مازندران

هست در آب و گلشن این نشئه کز شوکت شود

ملک و دین را پادشاه و ماء و طین را مهربان

بس که جودش می‌دهد خاک ذخایر را به باد

خاک بر سر می‌کند از دست او دریا و کان

گوشمال از توشمالش خورده خوانسالار چرخ

هر که اندر جنب خوان نعمتش گسترده خوان

در میان داوران شد واجب الطلوع آن قدر

کز سجودش جبهه فرسا گشت خور در خاوران

مهر می‌بوسد به رسم بندگانش آستین

چرخ می‌روبد به طرف آستینش آستان

رعشه بر هشتم فلک در هفت اعضا واقع است

نسر طایر را ز سهم تیر آن زرین کمان

با وجود رشگ هم چشمی که عین دشمنی است

نامش از انصاف دارد بر زبان صد مرزبان

هر دعا و هر ثنا کز خلق هفت اقلیم کرد

پای عزم اندر رکاب اول به گیلان شد روان

زور بازوی تصرف بین که دارد در کمند

گردن خلق جهانی یک جهان اندر میان

شربت تیغش ز بس کافتاده شیرین می‌برند

دوستان جان فدائی صد حسد بر دشمنان

جان فدای دست و تیغ او که هرگه شد علم

خورد تن وین جرعه آن می ز استقبال جان

دی ز شوکت بر در ایوان کیوان ارتفاع

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حسادت ، زنانه و آدم و انسان حسود از مولانا

آفتابت پرده دارو آسمانت پاسبان

وی به استدعای فتحت در زوایای زمین

سورهٔ انا فتحنا بر زبان آسمان

فتح و نصرت بندگان شخص فرمان تواند

کار میفرما به این فرمانبران تا می‌توان

بس که نهر خون روان کرد از تن ارباب کین

ضربتت چون ضربهای حیدری در نهروان

بس عجب نبود گر از اشجار گیلان آورند

برگ‌ها امسال سر بیرون به رنگ ارغوان

روی دشمن کز می‌پندار اول سرخ بود

خنده‌آور گشته است اکنون به رنگ زعفران

دشمنت داد جلادت داد اما در گریز

گر به این جلدی بماند می‌شود گیتی‌ستان

پیش دستی کرد در کشتی و غالب نیز گشت

لیک مثل دستیار اولین بر پهلوان

در فنون حرب چون از آگهان کار بود

بر سرش چیزی نیامد جز بلای ناگهان

غالبا خصمت ندارد یاد غیر از چار حرف

کش میسر نیست انشائی به غیر از الامان

در حشر گاهی که چون صور قیامت می‌درید

بانک رعد آشوب کوست پرده گوش کران

طالب ملک تو را صد ره به آواز بلند

زد قضا بر گوش کای جذر اصم را توامان

جغد اگر بال و پر سیمرغ بندد بر جناح

کی تواند ساخت در ماوای سیمرغ آشیان

سر ز خاک حشر برنارد ز شرم رزم خویش

گر بگوش رستم دستان رسد این داستان

ای در اقلیم فصاحت گشته از بدو ازل

پادشاه نکته پردازان به طبع نکته‌دان

گرچه بی‌مهری و مهر خلق عالم با ملوک

فرع بی‌لطفی و لطف است آشکارا و نهان

من نه آنم کاندر اخلاص تو دیگر گون کنم

دل به ناکامی و کام ای کامکار کامران

آن که بود و هست و خواهد بود تا صبح ابد

با تو پیمان دل و ربط تن و پیوند جان

نیست ممکن آمدن از عهدهٔ مدحت برون

جز به عمر نوح و طبع خسرو و طی لسان

من که جزو خلقتم گردیده طبع خسروی

آن دو حالت نیز می‌خواهم ز خلاق جهان

تا به آئین که آرم جملهٔ شاهان را به رشک

قد مدحت را بیارایم به تشریف بیان

محتشم پایان ندارد مدحت آن شهسوار

باز کش بهر دعا رخش فصاحت را عنان

تا شود دوران ز اقوای قوای نامیه

بر مراد دوستان مجلس فروز بوستان

تا زر بی‌سکه خورشید عالم تاب را

حکم مطلق از زمین و آسمان دارد روان

باد نقد بی‌غش کامل عیار خسروی

سکه‌دار از نام جمشید زمان جمشیدخان

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.