شعر در مورد تقدیر الهی ، خدا و تشکر و قسمت و سرنوشت

شعر در مورد تقدیر الهی

شعر در مورد تقدیر الهی , شعر در مورد تقدیر و تشکر , شعر در مورد تقدیر خدا , شعر در مورد تقدیر و قسمت

با مجموعه شعر در مورد تقدیر الهی ، اشعاری زیبا در مورد تقدیر و قسمت ، زیباترین شعر در مورد تقدیر و تشکر در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار تقدیر الهی

آنقدرها هم که سختش میکنند ، نیست !

امشب را با خدا رفیق باش

خدا پشت تمام آرزوهای تو ایستاده

حرف هایت را

آرزوهایت را

با زبان خودت ، بی پرده به او بگو

شاید در ” تقدیرت ” نوشته باشد

هر چه خودش بخواهد …

⇔⇔⇔⇔

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

پر بود شب

از صدای شباویز

و می چکید

از هر روزنی

ترانه ی تقدیر

و من

بی خبر از فردا

نیم دانستم

⇔⇔⇔⇔

تقدیر من اینست که آرام نگیرم

جز در بن تابوت خود و در کفن خویش

⇔⇔⇔⇔

دلتنگی؛

آخرین جادویی بود که

در اولین دیدار

بر چشمانم نشست

و اولین کلامی بود که

در آخرین ثانیه های با تو بودن

بر دستانم جاری شد.

آری

از تقدیر نه گزیری هست و نه گریزی!

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

میرم اونجا که همیشه …

دور شم از دستای تقدیر

شعر در مورد تقدیر و قسمت

او همان لحظه اول که به تو جان داده

همه تقدیر و همان قسمت دنیا داده

⇔⇔⇔⇔

فصل تقدیر همان موهبت حق باشد

راز این فصل همان آتش هر دل باشد

⇔⇔⇔⇔

اگه تقدیر اینه که منو تو ما نشیم

جدا از هم بمونیم دست از هم بکشیم

⇔⇔⇔⇔

آسمان را ملامت نمی کنم

تقدیر من این است

⇔⇔⇔⇔

شنیدی پشت ما مردم چه گفتند؟!

شنیدی مات این تقدیر ماندند؟!

از اینکه بَندِ ما بُرید ، آنها

تمام عشق را بیهوده خواندند

شعر در مورد خیانت

⇔⇔⇔⇔

تقدیر است که تردید را می آفریند!!!

پس به تقدیر می سپارم

⇔⇔⇔⇔

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

شعر از حافظ

شعر در مورد تقدیر و تشکر

لحظه های سرد انتظار،

در تب سوزان تنهایی ام

به بخاری از خون بدل میشود…

من نامش را تقدیر می گذارم

⇔⇔⇔⇔

بی کسی در من صد دلواپسی

این زندگی سزای سادگی تقدیر من این تنهایی

⇔⇔⇔⇔

از چشمهای آشنایت چشم می پوشند

آنهم اسیر پنجه تقدیر خواهد بود

⇔⇔⇔⇔

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم

هیچ لایق‌ترم از حلقه زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تأثیر نبود

سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین‌تر ز قدت در چمن ناز نرست

خوش‌تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

تو اگر خاموشی

من اگر خاموشم

گله ای نیست

تقدیر زمین همین است

که بیاییم و سکوت کنیم

و در سکوت برویم …

⇔⇔⇔⇔

کوچه های ذهنم همه مبتلا به تقدیر اند

آه ازاین روزگار که کرد مسکینم

⇔⇔⇔⇔

منُ از قفس رها کن تا جَرَس

نشه تقدیر ِ من ِ بی هَمنَفَس

⇔⇔⇔⇔

شاید از تو پَر گرفتن همه تقدیر ِ منه

نور ِ چشمات داره به وجودم آتیش میزنه

شعر در مورد تقدیر از شاعران بزرگ

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

ز وصل روی جوانان تمتعی بردار

که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر

نعیم هر دو جهان پیش عاشقان به جوی

که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر

معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم

که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق تدبیر من شود تقدیر

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک

که نقش خال نگارم نمی‌رود ز ضمیر

بیار ساغر در خوشاب ای ساقی

حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر

به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصیر

می دوساله و محبوب چارده ساله

همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

دل رمیده ما را که پیش می‌گیرد

خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر

حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ

که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

تقدیر چنین است ، بسوزیم و بسازیم …

شاید ، شاید به اجابت برسد دست دعامان

⇔⇔⇔⇔

در خود فرو رفت و گمان می کرد مرد است

مردی حریف قدرت بیتای تقدیر

⇔⇔⇔⇔

جز دستان تو که خواهد نوشت

سرنوشت این تقدیر زده ی غمگین را؟

⇔⇔⇔⇔

آی با توام

ای کبک

ای سر در برف فراموشی

تو دیگر هرگز

آبی آسمان را تماشا نخواهی کرد

گرگ تقدیر بیدار است

تو نمی بینی اما …..او تورا می بیند…

⇔⇔⇔⇔

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

تقدیر ، انتظار دل و اشک رو به راه

در عمق کوچه در پی دروازه ی نگاه

⇔⇔⇔⇔

هنگامی که دست تقدیر

این بازوان ِ لرزان را

درمیان مشت هایش فشرد

آینه ی دل را

⇔⇔⇔⇔

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت

من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید

نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

به می عمارت دل کن که این جهان خراب

بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد

چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت

مکن به نامه سیاهی ملامت من مست

که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ

که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت

شعر از حافظ

مطالب مرتبط

شعر در مورد اصفهان ♥ شعر در مورد هجرت ♥ شعر در مورد انتظار ♥ شعر در مورد بوسهشعر در مورد بی اعتمادی

شعر در مورد تقدیر الهی ، خدا و تشکر و قسمت و سرنوشت
5 (100%) 2 votes
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.