شعر در مورد چرخش روزگار ، و گردش روزگار نامرد و گردش ایام

شعر در مورد چرخش روزگار

شعر در مورد چرخش روزگار , شعری در مورد چرخش روزگار , شعر درباره چرخش روزگار , شعر در مورد گردش روزگار

با مجموعه شعر در مورد چرخش روزگار ، اشعاری زیبا در مورد گردش روزگار نامرد ، زیباترین شعر در مورد گردش ایام در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار چرخش روزگار

با من حرف بزن

که روزگارم نه که نمی گذرد

که تمام دنیای من بی‌ تو جمعه می‌‌گذرد

⇔⇔⇔⇔

روزگاری‌ست که سودازده روی توام

خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام

⇔⇔⇔⇔

برخیز و مخور غم جهان گذران

خوشباش و به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفائی بودی

نوبت بتو خود نیامدی از دگران

⇔⇔⇔⇔

سعدیا دی رفت

و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن ،

فرصت شمار امروز را

⇔⇔⇔⇔

ز آسمان آغاز کارم

سخت شیرین می نمود

کی گمان بردم

که شهد آلوده زهر ناب داشت

⇔⇔⇔⇔

اگر دانی که دنیا غم نیرزد

بروی ِ دوستان خوشباش و خرّم

غنیمت دان ، اگر دانی که هر روز

ز عمر مانده روزی می شود کم

شعر در مورد چرخش روزگار

منه دل بر سرای عمر سعدی

که بنیادش نه بنیادیست محکم

برو شادی کن ، ای یار ِ دل افروز

چو خاکت می خورد ، چندین مخور غم

⇔⇔⇔⇔

عقلم بدزد لختی

چند اختیار دانش ؟

هوشم ببر زمانی

تا کی غم زمانه ؟

⇔⇔⇔⇔

ﺗﻠﺦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ، ﺗﻠﺦ

ﻣﺜﻞ ﺯﻫﺮﯼ ﮐﻪ ﭼﮑﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻇﻠﻤﺎﻧﯽ ﺷﻬﺮ

ﻣﺜﻞ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺗﻮ

ﻣﺜﻞ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ

ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻃﻮﻓﺎﻥ

ﭘﺮﭘﺮ ﺷﺪ

⇔⇔⇔⇔

نهان در ابر دایم آفتاب زندگی باشد

سیاهی نیل چشم زخم آب زندگی باشد

ز اوقات گرامی آنچه صرف عشق می گردد

به دیوان قیامت در حساب زندگی باشد

⇔⇔⇔⇔

گریه تلخ است صهبای ایاغ زندگی

آه باشد سرو پا برجای باغ زندگی

سرخ رو از باده می گردد ایاغ زندگی

کار روغن می کند می با چراغ زندگی

⇔⇔⇔⇔

هر که در کار جهان سوزد دماغ زندگی

دود تلخی دارد از نور چراغ زندگی

می کند ز افتادگی نشو و نما نخل حیات

خاکساری می شود دیوار باغ زندگی

⇔⇔⇔⇔

تلخی می را خمار باده شیرین می کند

شد گوارا مرگ تلخ از درد و داغ زندگی

دست هر کس را که می گیری درین آشوبگاه

می شود دست حمایت بر چراغ زندگی

⇔⇔⇔⇔

در زندگی از بس که به تلخی گذراندیم

از زهر فنا تلخ نگردد دهن ما

صائب اگر از موی شکافان جهانی

غافل مشو از خامه نازک سخن ما

⇔⇔⇔⇔

روز و شب بر من مهجور به تلخی گذرد

عید و نوروز به رنجور به تلخی گذرد

ندهد کنج قناعت به دو عالم قانع

از سر تنگ شکر مور به تلخی گذرد

⇔⇔⇔⇔

تلخی و شوری و شیرینی آب از خاک است

عمر در عالم پرشور به تلخی گذرد

زندگی را نبود چاشنیی بی مستی عمر

در باغ به انگور به تلخی گذرد

⇔⇔⇔⇔

زندگی بی دوستان چون خضر، بارخاطرست

تلخی مرگ از حیات جاودانی می کشم

آن سبکروحم درین وادی که چون موج سراب

کلفت روی زمین از خو ش عنانی می کشم

⇔⇔⇔⇔

در ته ابرست دایم آفتاب زندگی

بی سیاهی نیست هرگز داغ آب زندگی

می شود از تلخی تعبیر، زهر ناگوار

در نظرها گر چه شیرین است خواب زندگی

⇔⇔⇔⇔

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره خاک کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی و خیالی و فریبی و دمیست

⇔⇔⇔⇔

چون چرخش روزگار بهر من وتست

میچرخ بدان که بوده این کار درست

باری تو نگر که می نچرخد این چرخ

بروفق دل من و تو از روز نخست

⇔⇔⇔⇔

سخت دلم گرفته از چرخش چرخ روزگار

زین همه سختی و بلا، رنج و گریز و انتظار

غمزده ای شکسته ام، بی پر و بال و خسته ام

دل ز همه گسسته ام، آینه ای پر از غبار

⇔⇔⇔⇔

مملؤم از این همه غم، زین همه بیداد و ستم

آمده جانم به لبم، شکر! جناب کردگار!!!

بی کس و تنها و غمین، شب زده ای گوشه نشین

پر  ز جفای دوستان، این دغلان نابکار

باز ز چشم “آسمان” ، چشمه اشک است روان

غرق غم است و خسته جان، همچو همیشه غصه دار

⇔⇔⇔⇔

از چرخ به هر گونه همی دار امید

وز گردش روزگار می لرز چو بید

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

شعر در مورد گردش روزگار

از گشت چرخ کار به سامان نیافتم

وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم

زین روزگار بی بر و گردون کژ نهاد

یک رنج بازگوی که من آن نیافتم

⇔⇔⇔⇔

به زیر سنگ لحد، استخوان پیکر ما

چو گندمی است که از آسیاب می گذرد

کمان چرخ فلک، شهریار در کف کیست؟

که روزگار چو تیر شهاب می گذرد

⇔⇔⇔⇔

گرم به چرخ برآرد، ورم به خاک سپارد

دماغ شکر و شکایت ز روزگار ندارم

هزار حلقه فزون جنگ با نسیم نمودم

هنوز راه در آن زلف تابدار ندارم

⇔⇔⇔⇔

تا تیغ کهکشان بدر آرد ز دست چرخ

یک مرد سرگذشته درین روزگار کو؟

بی خون دل ز چرخ فراغت طمع مدار

بر خوان سفله نعمت بی انتظار کو؟

⇔⇔⇔⇔

با همه حسرت خوشم به گوشه چشمی

چشم بد روزگار اگر بگذار

⇔⇔⇔⇔

دیگر نه هراسانم نه ناامید

روزگارانم را عوض کردم

با آنچه که برایم دادی

روزگارانی که در خورت نبودند

و دور انداختم هر چه را که لایقت نبود

اکنون بادهایند

که جای آن تیرگی ها می وزند

تو به تعریف دوباره‌ی آموخته های مقدسم آمدی

سرزمینم را در نگاهی به زیبایی ات پیوند زدی

دست‌هایم را به دوردست‌ها رساندی

پنهان‌ترین دریاها را به کشتی هایم گشودی

تنها تویی که می توانی

رفتگان عادی را

به شعری بخوانی که

کلماتش نمی میرند.

⇔⇔⇔⇔

و من چه تابانم با دیدار تو

بعد از قرن ها که در میان اعصار و زنان

گم شده بودی …

نخستین دیدار ما، در روزگاران گذشته بود

ما در آن روزگاران، ساده بودیم

⇔⇔⇔⇔

ای همدم روزگار، چونی بی من

ای مونس غم‌گسار، چونی بی من

من با رخ چون خزان، زردم بی‌تو

تو با رخ چون بهار، چونی بی من

⇔⇔⇔⇔

ای در دل من میل و تمنا همه تو

وندر سر من مایه سودا همه تو

هرچند به روزگار در می‌نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو

⇔⇔⇔⇔

از چرخ به هر گونه همی‌ دار امید

وز گردش روزگار می‌لرز چو بید

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

⇔⇔⇔⇔

کبریت های سوخته هم،

روزی درخت های شادابی بوده اند

مثل ما،

که روزگاری می خندیدیم

قبل از اینکه عشق روشنمان کند

شعر در مورد روزگار نامرد

این روزها

از بلندی موهایت فهمیده ام

چند وقت است

تو را نوازش نکرده ام!

گناه

از کوتاهی انگشتان من است

که بشکنند

که بند بند با دیوار این سلول بر سرم بریزند

که قلم شوند و

روزگارم را سیاه کنند.

⇔⇔⇔⇔

سر بگذار بر درد بازوان من،

دست نگاهم را بگیر،

مرا دچار حادثهای کن که با عشق نسبت دارد،

من عجیب از روزگار رنجیده ام

⇔⇔⇔⇔

کلاغ،

پـــــر…

گنجشک،

پــــر ….

این روزگار درختی است

که دل به پرنده بسته بود…

⇔⇔⇔⇔

این که باید

فراموش ات می کردم را هم

فراموش کردم

تو تکراری ترین حضور روزگار منی

و من عجیب

به آغوش تو

از آن سوی فاصله ها

خو گرفته ام

⇔⇔⇔⇔

تنهایی

ذره ذره خودی نشان می‌دهد

وقتی تو آن قدر کم پیدایی که

سنگینی روزگارم را

مورچه‌ها به کول می‌کشند

و من تماشایشان می‌کنم.

⇔⇔⇔⇔

آرزو می کردم

تو را

در روزگاری دیگر می دیدم

در روزگاری که گنجشکان حاکم بودند

پریان دریایی

شاعران

کودکان

و یا دیوانگان

آرزو می کردم

که تو از آن من بودی

در روزگاری که بر گل ستم نبود

⇔⇔⇔⇔

به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست

کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.