متن استوری تسلیت عمو ، متن عمو جان روحت شاد ویادت گرامی

متن استوری تسلیت عمو ، متن عمو جان روحت شاد ویادت گرامی

متن استوری تسلیت عمو متن استوری تسلیت عمو ، متن عمو جان روحت شاد ویادت گرامی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل …

پیام تولدت مبارک پسرم ، پیام و متن پسرم نور چشمم تولدت مبارک

پیام تولدت مبارک پسرم ، پیام و متن پسرم نور چشمم تولدت مبارک

پیام تولدت مبارک پسرم پیام تولدت مبارک پسرم ، پیام و متن پسرم نور چشمم تولدت مبارک همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که …

متن تبریک عید به عشقم ، متن زیبا و پیام تبریک عید نوروز برای عشقم

متن تبریک عید به عشقم ، متن زیبا و پیام تبریک عید نوروز برای عشقم

متن تبریک عید به عشقم متن تبریک عید به عشقم ، متن زیبا و پیام تبریک عید نوروز برای عشقم همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم …

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی ؛ اشعار زیبا سعدی در مورد حرف نسنجیده

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی ؛ اشعار زیبا سعدی در مورد حرف نسنجیده همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت

بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عفت کلام

در سرم جای فکر تازه نیست

شعر جای حرف های یاوه نیست

ما که خوب بودیم وبد دیدیم

آه که درشعر هم حرف تازه نیست

 حتما بخوانید: شعر در مورد حرف زدن ، شعر حرف بیهوده و حرف مفت و حرف مردم و یاوه گویان

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم

که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت

تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین

به چین زلف تو آید به بتگری آموخت

هزار بلبل دستان سرای عاشق را

بباید از تو سخن گفتن دری آموخت

برفت رونق بازار آفتاب و قمر

از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت

همه قبیله من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه

که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت

مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من

وجود من ز میان تو لاغری آموخت

بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع

چنان بکند که صوفی قلندری آموخت

دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن

کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش

ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت

به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست

ندانمش که به قتل که شاطری آموخت

چنین بگریم از این پس که مرد بتواند

در آب دیده سعدی شناوری آموخت

⇔⇔⇔⇔

متن در مورد حرف مفت مردم

ابر من از بامداد دارد از آن بحر داد

تا که ز رعد و ز باد بر کی ببارد مرا

چونک ببارد مرا یاوه ندارد مرا

در کف صد گون نبات بازگذارد مرا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی

متناسبند و موزون حرکات دلفریبت

متوجه است با ما سخنان بی حسیبت

چو نمی‌توان صبوری ستمت کشم ضروری

مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت

اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت

وگرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت

به قیاس درنگنجی و به وصف درنیایی

متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی

نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت

عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند

مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت

تو برون خبر نداری که چه می‌رود ز عشقت

به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت

تو درخت خوب منظر همه میوه‌ای ولیکن

چه کنم به دست کوته که نمی‌رسد به سیبت

تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی

که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی

بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت

حتما بخوانید: شعر در مورد حرف مفت ، شعر در مورد حرف مفت مردم ، زیباترین شعر در مورد حرف مفت زدن 

شعر در مورد حرف حساب

جان شهوانی‌ست از بی‌حکمتی

یاوه کرده نطق طوطی وار را

گشت بیمار و زبان تو گرفت

روی سوی قبله کن بیمار را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی

ماهرویا! روی خوب از من متاب

بی خطا کشتن چه می‌بینی صواب

دوش در خوابم در آغوش آمدی

وین نپندارم که بینم جز به خواب

از درون سوزناک و چشم تر

نیمه‌ای در آتشم نیمی در آب

هر که بازآید ز در پندارم اوست

تشنه مسکین آب پندارد سراب

ناوکش را جان درویشان هدف

ناخنش را خون مسکینان خضاب

او سخن می‌گوید و دل می‌برد

و او نمک می‌ریزد و مردم کباب

حیف باشد بر چنان تن پیرهن

ظلم باشد بر چنان صورت نقاب

خوی به دامان از بناگوشش بگیر

تا بگیرد جامه‌ات بوی گلاب

فتنه باشد شاهدی شمعی به دست

سرگران از خواب و سرمست از شراب

بامدادی تا به شب رویت مپوش

تا بپوشانی جمال آفتاب

سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ

گوشمالت خورد باید چون رباب

 حتما بخوانید:  شعر در مورد پشت سر حرف زدن ، اشعاری زیبا در مورد پشت سر دیگران حرف زدن ، زیباترین شعر در مورد پشت سر حرف زدن مردم

شعر در جواب گستاخی

بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی

کو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت

ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او

وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها

هر کاو نظری دارد با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حرف نسنجیده از حافظ

بر رُخَت با دیدهِ باطن، نگاهی کرده ام

یاوه گو را بین که می گوید، گناهی کرده ام

می شود حالت دگرگون تا به رویت بنگرم

عین این حالت که در آیینه آهی کرده ام

حتما بخوانید: شعر در مورد حرف بیهوده ، اشعاری زیبا در مورد حرف بیهوده زدن ، زیباترین شعر در مورد حرف مفت مردم

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی

لاابالی چه کند دفتر دانایی را

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

ور نبیند چه بود فایده بینایی را

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست

یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را

همه دانند که من سبزه خط دارم دوست

نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را

من همان روز دل و صبر به یغما دادم

که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

سرو بگذار که قدی و قیامی دارد

گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

گر برانی نرود ور برود باز آید

ناگزیر است مگس دکه حلوایی را

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس

حد همین است سخندانی و زیبایی را

سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت

یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چرت و چرت گفتن

یاوه می گویـم عقلم زایل اسـت

فکر و اندیشه همیشه باطل است

دود می گیرد دلـم بعد نـیـاز

نیست ما را همدمی لایق به راز

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حرف نسنجیده از سعدی

کمان سخت که داد آن لطیف بازو را

که تیر غمزه تمامست صید آهو را

هزار صید دلت پیش تیر بازآید

بدین صفت که تو داری کمان ابرو را

تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی

که روز معرکه بر خود زره کنی مو را

دیار هند و اقالیم ترک بسپارند

چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را

مغان که خدمت بت می‌کنند در فرخار

ندیده‌اند مگر دلبران بت رو را

حصار قلعه باغی به منجنیق مده

به بام قصر برافکن کمند گیسو را

مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر

چنان اسیر گرفتی که باز تیهو را

لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم

سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را

بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست

چنان که معجز موسی طلسم جادو را

به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد

که بخت راست فضیلت نه زور بازو را

به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی

که احتمال کند خوی زشت نیکو را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کنترل زبان

از این ماتم وجودم پیرِپیر است

اگرچه ظاهراً رویم جوون است

در این دنیا که کنج عافیت نیست

دگر این یاوه ماندن را روا نیست

 حتما بخوانید: شعر در مورد حرف مردم ، و حرف مفت و حرف بیهوده زدن و امان از حرف مردم

شعر گلایه از مردم

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود

ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد

کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل

نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش

جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود

صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

آخرین بروز رسانی در : دوشنبه 15 آذر 1400
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام پارسی زی و لینک مستقیم بلا مانع است.