شعر در مورد بی خوابی شب و عاشقی از شاملو ، حافظ ، سعدی و مولانا

شعر در مورد بی خوابی

شعر در مورد بی خوابی ، شعر در مورد بی خوابی و شب ، شعر در مورد بی خوابی و عاشقی

شعر در مورد بی خوابی شب و عاشقی ، شعر در مورد بی خوابی از حافظ و سعدی ، شعر در مورد بی خوابی از مولانا و شاملو در سایت پارسی زی. با ما با خواندن این مطلب زیبا همراه باشید.

گاهی اوقات دچار بی خوابی می شویم و نمی توانیم بخوابیم.در این زمان شعر های بی خوابی خیلی می چسبد.

شعر شاملو در مورد بی خوابی

دوستش می دارم
چرا که می شناسمش،
به دو ستی و یگانگی.
– شهر
همه بیگانگی و عداوت است.-
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهائی غم انگیزش را در می یابم.
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان که شادیش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئی
که صبحگا هان
به هوای پاک
گشوده می شود،
وطراوت شمعدانی ها
در پاشویه حوض.
***
چشمه ئی،
پروانه ئی، وگلی کوچک
از شادی
سر شارش می کند
و یاس معصو مانه
از اندوهی
گران بارش:
این که بامداد او، دیری است
تا شعری نسروده است.
چندان که بگویم
«ـ امشب شعری خواهم نوشت»
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو میرود
چنان چون سنگی
که به
دریاچه ئی
و بودا
که به نیروانا.
و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگویم که سعادت
حادثه ئی است بر اساس اشتباهی؛
اندوه سرا پایش رادر بر می گیرد
چنان چون دریاچه ئی
که سنگی را
ونیروانا
که بودا را.
چرا که سعادت را.
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی که
به جز تفاهمی آشکار
نیست.
بر چهره زندگانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
آیدا!
لبخند آمرزشی است.
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان
که،چون نظری از وی باز گرفتم
درپیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرادیگر
از او گزیر نیست.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی از مولانا

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد

خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید

خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد

چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی

خسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپرد

نه به یک بار نشاید در احسان بستن

صافی ار می‌ندهی کم ز یکی جرعه درد

همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد

هیچ کس بی‌تو در آن حجره ره راست نبرد

گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین

آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد

آستینم ز گهرهای نهانی پر دار

آستینی که بسی اشک از این دیده سترد

شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار

ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد

دل آواره اگر از کرمت بازآید

قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد

این جمادات ز آغاز نه آبی بودند

سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد

خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است

چون برون آید از جای ببینش همه ارد

مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار

تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی شب

 بی خوابی و عاشقیست کارم

سگ بهر وفا و پاسبانیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی از سهراب سپهری

آبی بلند را می اندیشم و هیاهوی سبز پایین را
ترسان از سایه خویش به نی زار آمده ام
تهی بالا نی ترساند و خنجر برگ ها به روان فرو می رود
دشمنی کو
تا مرا از من بر کند ؟
نفرین به زیست : تپش کور
دچار بودن گشتم و شبیخونی بود نفرین
هستی مرا بر چین ای ندانم چه خدایی موهوم
نیزه من مرمر بس تا را شکافت
و چه سود که این غم را نتواند سینه درید
نفرین به زیست دلهره شیرین
نیزه ام یار بیراهه های خطرر را تن می شکنم
صدای شکست در تهی حادثه می پیچد نی ها به هم می ساید
ترنم سبز می کشافد
نگاه زنی چون خوابی گوارا به چشمانم می نشیند
ترس بی سلاح مرا از پا می فکند
من نیزه دار کهن آتش می شوم
او شمن زیبا شبنم نوازش می افشاند
دستم را می گیرد
و ما دو مردم روزگاران کهن می
گذریم
به نی ها تن می ساییم و به لالایی سبزشان گهواره روان را نوسان می دهیم
آبی بلند خلوت ما را می آراید

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی

 هرک او بی خوابی بسیار برد

چون به حضرت شد دل بیداربرد

⇔⇔⇔⇔

شعر بی خوابی از منوچهر آتشی

اگر چه دیر نینجامد آن کابوس که
بانی از جنس باد شب ها
در حواشی مزرعه ی متروک همسایه می چرند
با شیهه هایی از جنس نور
و گرده ها
و گرد نانی از خطوط نازک نورانی اما
پندار نخ نمایی از ماجرا
در ذهن خسته ی من مانده است
و اتفاقی که شاید می افتاد
هر شب صدای پچ پچ اشباحی
از سایه سار چپرها می آید
اشباحی
از جنس کاه و کلور انگار
ه طرح توطئه ای گنگ را با خود
واگویه می کنند
در
بامداد اما
غیر از شغال گری نیم سیر سفره ی کم مایه ام
ترسان نیش نور
به دخمه های ماهور رم می کند
چیزی به چشم نمی آید
می گوید : شاید
این نیز خواب دیدنی از خوابی از یاد رفته باشد
از اتفاقی که شاید
به روزگار دور افتاده است
به روزگاری که
سبانی
جنس تاختوارگی و یال و فربهی
و مردانی
از جنس دست و تیغ و خرد
در بوته های مزرعه ی معمور
و سایه سار خرم پرچین ها
می مانده اند و توطئه می کرده اند
بر طرح یک شبیخون
با اشتیاق فتحی
بر حجره های برج جوانی
می گویم : نه این فسانه نیست
و
خواب هم نباید باشد
من خود به چشم خویش هر شب
این اسب های بادی را می بینم
با گرده ها و گرد نانی از خطوط مورب
نورانی
نیز
گوش خویش پچ پچ مردان کاهی را
از سایه سار پرچین ها می شنوم
و حیرتا ! هم اینک می بینم
دامان سبز زن هایی را از جنس آب و هوس
که در
نشیب نهر کهن جاری اند
و اسب های بادی را که
ناگاه شیهه می کشند شیهه ای از جنس خون و حنجره
و پهلوانان کاهی را ناگاه تیغ و سنگ و غرور که
هی می شوند
سمت سیاه باروری بی دندان
شاید
این خواب نیز طرحی از خوابی در خوابی می گوید
باروری پیر بی دندان اما
آوار یا سنگسار
نمی دانم

شعری در مورد بی خوابی

 گر بخفتی یک دم آن بی خواب و خور

عشق دیدیش آن زمان خوابی دگر

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی از فری نار آرین فر

دلم خون شد
چه آشفته
چه دیوانه
چه داغون شد

یکی گل بود
بردندش
به سوی میله های زجر و بی خوابی
-“فدای تو
چرا اینگونه بی خوابی؟”

* “یکی از یار عاشقها
یکی مهر دگر گونه
یکی…”

مجنونِ مجنون شد
دلش خون شد
چه آشفته
چه داغون شد

صدا تابی نمی آورد
به زنجیر تحمل بستمش
آری
و این افکار بی چاره
که یکباره
به این دیوار و آن دیوار
تن را میکنند پاره
به اجبار و تمرکز دادمش کاری

بیا آرام باش ای دل
بیا ساکت بمان آواز
که این شب هم برفت و صبح شد آغاز
و من بیدار هستم باز

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی

 جز آب دگر آبی از نادره دولابی

بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی از آرین فر

یک دریا مهر
یک آسمان نیاز
و لرزشی در وجودم
چون سد در مقابلم

گاهی میخواهم به سویت بدوم…
اما متوقفم
گاهی می خواهم بخندم…
اما حتی تبسمی در چهره ام نیست
گاهی می خواهم فریاد بکشم
داد بزنم
صدایت کنم…
اما سکوت میکنم

گاهی می خواهم در آغوشت بگریــم
آرام آرام…
اما حتی دستانت را لمس نمیکنم

و وقتی که خوابی
آه چه آرامی
و چه آرام می شوم

آنگاه می خواهم آسوده در آغوشت بخزم
اما لبخند می زنم
و با نگاهم برایت سخنها می گویم
و می گویم
و می گویم

اینگونه
بی خوابیم را در تو غرق میکنم
بی جای شعر!

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره بی خوابی

 بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری

دشوار صبح باشد شبهای بیکران را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی شبانه

خسته ام بعد تو از این همه شب بیداری

دم به دم یاد تو و درد و غم و بیداری

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه در مورد بی خوابی

 مخسپ امشب که از بی خوابی خویش

بگویم پیش تو افسانه ای چند

⇔⇔⇔⇔

بی خوابی در شعر مولانا

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
خسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
نه به یک بار نشاید در احسان بستن
صافی ار می‌ندهی کم ز یکی جرعه درد
همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد
هیچ کس بی‌تو در آن حجره ره راست نبرد
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین
آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
آستینم ز گهرهای نهانی پر دار
آستینی که بسی اشک از این دیده سترد
شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار
ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد
دل آواره اگر از کرمت بازآید
قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد
این جمادات ز آغاز نه آبی بودند
سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد
خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است
چون برون آید از جای ببینش همه ارد
مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار
تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد
⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد بی خوابی

 از آرزوی خیال تو روز دراز

در بند شبم با دل پر درد و نیاز

وز بی خوابی همه شب ای شمع طراز

می گویم کی بود که روز آید باز

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی و عاشقی

گله ای نیست به تنهایی خود دل بستم

به -غزل گریه- ی هر روز..به شب بیداری

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در مورد بی خوابی

 از عشق تو درجهان سمر خواهم شد

وز دست غمت زیر و زبر خواهم شد

وانگه زپس هزار شب بی خوابی

گریان گریان به خواب درخواهم شد

⇔⇔⇔⇔

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

سایه ی دسته گلی بر دیوار…

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد بی خوابی

 نبست در بیداری موهوم ما بی حاصلان

آنقدر خوابی که کس زحمت دهد تعبیر را

⇔⇔⇔⇔

آیا تو هم با چشم باز و خیس  از اشک

خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره ی بی خوابی

 ز بی خوابی شکایت کرد بیمار

که شد نزدیک، رنج شب نخفتن

⇔⇔⇔⇔

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش

عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

⇔⇔⇔⇔

یک شعر درمورد بی خوابی

 به خوابی آرزومندم ولیکن

سر بی دوست چون باشد به بالین

⇔⇔⇔⇔

می شمارد لحظه ها را ؛ گاه اما جای او

ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره بی خوابی

 بی خوابی شب جان مرا گر چه بکاست

جر بیداری ز روی انصاف خطاست باشد

که خیال او شبی رنجه شود

عذر قدمش به سالها نتوان خواست

⇔⇔⇔⇔

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است

عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی بی خوابی

 شبها ز فراق تو دلم پر خونست

وز بی خوابی دو دیده بر گردونست

چون روز آید زبان حالم گوید

کای بر در بامداد حالست چونست

⇔⇔⇔⇔

خواب و بیداری … خدایا بازهم در می زند

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره ی بی خوابی

 نزد بیدار دلان روز وصالست آخر

در شب هجر تو بی خوابی ما را تعبیر

⇔⇔⇔⇔

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار

آیینه به دست آمده ام بر سر بازار

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف بی خوابی

 دولت بیدار اگر یک چند بی خوابی کشید

کرد در ایام بخت ما قضای خوابها

⇔⇔⇔⇔

پیدا شو ای مرحم بر زخم پنهانم

تا صبح دیدارت بیدار میمانم

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف بی خوابی

 می توان دولت بیدار به بی خوابی یافت

تو همین در دل شب دیده بیدار طلب

⇔⇔⇔⇔

تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما

شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است

⇔⇔⇔⇔

شعر بی خوابی

 زقید جسم جانهای عزیز آسان برون آید

به خوابی یوسف بی جرم از زندان برون آید

⇔⇔⇔⇔
با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر بی خوابی شبانه

 بی نیازست ز افسون خوشامد دولت

این نه خوابی است که محتاج به افسانه شود

⇔⇔⇔⇔

هر بار به هر حادثه قلبم که شکست

گفتم شوم از خوابِ تو بیدار،نشد

⇔⇔⇔⇔

شعر بی خوابی شب

 امشب به جمال او پرورده شود دیده

ای چشم ز بی خوابی تا غم نخوری امشب

⇔⇔⇔⇔

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام

که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

⇔⇔⇔⇔

شعر بی خوابی مجید یحیایی

 آید سوی بی خوابی خواهد ز درش آبی

آب چه که می خواهد تا درفکند ناری

⇔⇔⇔⇔

تا که بیدارش کند کی؟بخت من اکنون که خوابست

سر به بالین شبی تاریک و طولانی نهاده

⇔⇔⇔⇔

شعر بی خوابی عاشقانه

 حال بی خوابی چشم من، چه می داند کسی؟

کو چو اختر هر شبی تا صبحدم بیدار نیست

⇔⇔⇔⇔

به اعتبار همین شب ها زنده ام

وقتی تاریکی شان از حد می گذرد

تا بالاتر از سیاهی رنگی نباشد

و باز تنهایی بیاید

تکلیفِ شب هایم را روشن کند

⇔⇔⇔⇔

شعر بی خوابی های شبانه

 ز بی خوابی همی خوانم به عمدا این غزل هردم

«همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم »

⇔⇔⇔⇔

در بیداری خواب دیدم

آمده ای

می خندی

مهربانی ات نور می پاشد

به دل تاریک و خسته ی من …

⇔⇔⇔⇔

شعر بی خوابی

 زهی بی خوابی شیرین بهیتر از گل و نسرین

فزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری

⇔⇔⇔⇔

خواب دیدم که سر زلف تو در دستم بود

بوی عطری به مشامم زد و بیدار شدم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره بی خوابی

 اگر نه با لب و چشمش فتاد کار تو ای دل

پس از برای چه آخر همیشه بی خور و خوابی

عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز

خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند

⇔⇔⇔⇔

شعر برای بی خوابی

 هستی چه باشد؟ آشفته خوابی

نفش فریبی، موج سرابی

⇔⇔⇔⇔

بیدار شو!

من تمام شب را

با لالایی عشق تو

بیدار مانده ام

بیدار شو!

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد بی خوابی

 روزگار وصال چون بگذشت

گویی آن روزگار خوابی بود

⇔⇔⇔⇔

نیمه شب‌ها زنگ بزن!

چیزی بپرس،

حرفی بزن

کاری کن که من به دنیا

جواب پس دهم …!

کاری کن به گریه بیفتم!

که گریه، شفای دل است …

کمی رعایت نکن!

نیمه شب‌ها شماره بگیر،

مرا بیدار کن،

جهان را بیدار کن …!

⇔⇔⇔⇔

شعر شبهای بی خوابی

 اگر آن جادوی خونخواره نرگس در فسون آرد

با آسوده را کز دست بیخوابی زبون آرد

⇔⇔⇔⇔

در این خانه

همه چیز دست نخورده مانده

جز سرفه هایم که شدید تر شده

و همسایه های متعهد

که شب بیداری مردی عزب را تاب نمی آورند

⇔⇔⇔⇔

شعر شب و بی خوابی

 خواب اجلم گیرد از غایت بیخوابی

گر مونس من هر شب افسانه تو نبود

⇔⇔⇔⇔

تمام ترسم از این است

که یک شب

بخواهی که به خوابم بیایی و من

همچنان به یادت

بیدار نشسته باشم

⇔⇔⇔⇔

بی خوابی در شب شعر

 یاران که در فسانه راحت کنند خواب

بیخوابی مرا همه افسانه ساخته

⇔⇔⇔⇔

اکنون کجایی ای خود دیگر من ؟

آیا در این سکوت شب بیداری ؟

⇔⇔⇔⇔

آهنگ بی خوابی مجید یحیایی

 بیخوابی که زحمت پهلوی کس مباد

برخاسته است از صف مژگان بوریا

⇔⇔⇔⇔

روز مثل همیشه

در پنجره به تاریکی گرایید

و شب شد

به نور چراغ

در شیشه خیره شدم

و در اعماق

تنهایی را دیدم

⇔⇔⇔⇔

دانلود آهنگ بی خوابی مجید یحیایی

 چشم من از درد بیخوابی درین وادی گداخت

سایه خاری نشد پیدا که مژگانی کند

⇔⇔⇔⇔

بیدار شو

تا از پی ات روان شوم

تنم بی تاب تعقیب توست

⇔⇔⇔⇔

متن آهنگ بی خوابی مجید یحیایی

 در بارگاه یأس ادب اختراع ماست

بیخوابی و بسایه دیوار زیستن

⇔⇔⇔⇔

با شبی که در چشمهایت در گذر است

مرا به خوابی دیگر گونه بیداری بخش

چرا که من حقیقت هستی را

در حضور تو جسته ام

⇔⇔⇔⇔

آهنگ بی خوابی از مجید یحیایی

 بیخوابی فسانه طوبی که میکشد

مائیم وسایه مژه های بلند او

⇔⇔⇔⇔

از خواب می ترسم

ازبیداری ام بیزارم

بین خواب وبیداری ام حیرانم

⇔⇔⇔⇔

دانلود آهنگ بی خوابی مجید یحیایی ۳۲۰

 اشک سیمینم بدامن بود، بی سیمین تنی

چشم بیخوابی، ز چشم نیم خوابی داشتم

⇔⇔⇔⇔

من رویا دارم

رویای من بوسه ای ست

وقت خواب

⇔⇔⇔⇔

آکورد آهنگ بی خوابی مجید یحیایی

 تو مست شراب و خواب و ما را

بیخوابی کشت در تیاقت

⇔⇔⇔⇔

اگر قرار باشد

قبل از مردنِ تو بمیرم

وقتی که از مرگ

بیدار شوی

خودت را در آغوش من

می‌بینی

و من تو را می‌بوسم

و گریه می‌کنم

⇔⇔⇔⇔

آهنگ بی خوابی از مجید یحیایی

 بیخوابی که چشم تو ترسیده است ازو

سود حقیقی تو همان از سفر بس است

⇔⇔⇔⇔

اگر تو نبودی

این کوچه

با کدام بهانه بیدار می‌شد

و این شب

با کدام قصه می‌خوابید؟

⇔⇔⇔⇔

دانلود آهنگ بی خوابی مجید یحیایی

 آن کس که ببست خواب ما را بستم

یارب تو ببند خواب او را به کرم

تا باز چشد مرارت بی خوابی

و اندیشه کند به عقل ارجم ترحم

⇔⇔⇔⇔

خواب

من را نمی برد

تو را

می‌آورد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی خوابی از سعدی

شبها گذرد که دیده نتوانم بست

مردم همه از خواب و من از فکر تو مست

باشد که به دست خویش خونم ریزی

تا جان بدهم دامن مقصود به دست

⇔⇔⇔⇔

هشیار سری بود ز سودای تو مست

خوش آنکه ز روی تودلش رفت ز دست

بی‌تو همه هیچ نیست در ملک وجود

ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست

⇔⇔⇔⇔

گر زحمت مردمان این کوی از ماست

یا جرم ترش بودن آن روی از ماست

فردا متغیر شود آن روی چو شیر

ما نیز برون شویم چون موی از ماست

⇔⇔⇔⇔

وه وه که قیامتست این قامت راست

با سرو نباشد این لطافت که تراست

شاید که تو دیگر به زیارت نروی

تا مرده نگوید که قیامت برخاست

⇔⇔⇔⇔

سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست

بحر از دهنت لؤلؤ لالا بردست

هر جا که بنفشه‌ای ببینم گویم

مویی ز سرت باد به صحرا بردست

⇔⇔⇔⇔

امشب که حضور یار جان افروزست

بختم به خلاف دشمنان پیروزست

گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا

آن شب که تو در کنار باشی روزست

⇔⇔⇔⇔

آن شب که تو در کنار مایی روزست

و آن روز که با تو می‌رود نوروزست

دی رفت و به انتظار فردا منشین

دریاب که حاصل حیات امروزست

⇔⇔⇔⇔

گویند هوای فصل آزار خوشست

بوی گل و بانگ مرغ گلزار خوشست

ابریشم زیر ونالهٔ زار خوشست

ای بیخبران اینهمه با یار خوشست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آب ، زلال و روان و آتش و خاک کودکانه

خیزم بروم چو صبر نامحتملست

جان در قدمش کنم که آرام دلست

و اقرار کنم برابر دشمن و دوست

کانکس که مرا بکشت از من بحلست

⇔⇔⇔⇔

آن ماه که گفتی ملک رحمانست

این بار اگرش نگه کنی شیطانست

رویی که چو آتش به زمستان خوش بود

امروز چو پوستین به تابستانست

⇔⇔⇔⇔

آن سست وفا که یار دل سخت منست

شمع دگران و آتش رخت منست

ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف

جرم از تو نباشد گنه از بخت منست

⇔⇔⇔⇔

از بس که بیازرد دل دشمن و دوست

گویی به گناه مسخ کردندش پوست

وقتی غم او بر همه دلها بودی

اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست

⇔⇔⇔⇔

ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست

هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست

ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای

ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست

⇔⇔⇔⇔

چون حال بدم در نظر دوست نکوست

دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست

چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست

بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست

⇔⇔⇔⇔

غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست

وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست

فردای قیامت این بدان کی ماند

کان کشتهٔ دشمنست و آن کشتهٔ دوست؟

⇔⇔⇔⇔

گر دل به کسی دهند باری به تو دوست

کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست

از هر که وجود صبر بتوانم کرد

الا ز وجودت که وجودم همه اوست

⇔⇔⇔⇔

گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست

یا مغز برآیدم چو بادام از پوست

غیرت نگذاردم که نالم به کسی

تا خلق ندانند که منظور من اوست

⇔⇔⇔⇔

گویند رها کنش که یاری بدخوست

خوبیش نیرزد به درشتی که دروست

بالله بگذارید میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست

⇔⇔⇔⇔

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست

وین جان به لب رسیده در بند تو نیست

گر تو دگری به جای من بگزینی

من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست

⇔⇔⇔⇔

با دوست چنانکه اوست می‌باید داشت

خونابه درون پوست می‌باید داشت

دشمن که نمی‌توانمش دید به چشم

از بهر دل تو دوست می‌باید داشت

⇔⇔⇔⇔

بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت

سیلاب محبتم ز دامن بگذشت

دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز

تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت

⇔⇔⇔⇔

روی تو به فال دارم ای حور نژاد

زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد

فرخنده کسی که فال گیرد ز رخت

تا لاجرم از محنت و غم باشد شاد

⇔⇔⇔⇔

تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد

گر خام بود اطلس و دیبا گردد

مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید

دیگر همه عمر از تو شکیبا گردد

⇔⇔⇔⇔

نوروز که سیل در کمر می‌گردد

سنگ از سر کوهسار در می‌گردد

از چشمهٔ چشم ما برفت اینهمه سیل

گویی که دل تو سخت‌تر می‌گردد

⇔⇔⇔⇔

کس عهد وفا چنانکه پروانهٔ خرد

با دوست به پایان نشنیدیم که برد

مقراض به دشمنی سرش برمی‌داشت

پروانه به دوستیش در پا می‌مرد

⇔⇔⇔⇔

دستارچه‌ای کان بت دلبر دارد

گر بویی ازان باد صبا بردارد

بر مردهٔ صد

⇔⇔⇔⇔

گر دست تو در خون روانم باشد

مندیش که آن دم غم جانم باشد

گویم چه گناه از من مسکین آمد

کو خسته شد از من غم آنم باشد

⇔⇔⇔⇔

بیچاره کسی که بر تو مفتون باشد

دور از تو گرش دلیست پر خون باشد

آن کش نفسی قرار بی‌روی تو نیست

اندیش که بی‌تو مدتی چون باشد

⇔⇔⇔⇔

آهو بره را که شیر در پی باشد

بیچاره چه اعتماد بر وی باشد؟

این ملح در آب چند بتواند بود

وین برف در آفتاب تا کی باشد؟

⇔⇔⇔⇔

ما را به چه روی از تو صبوری باشد

یا طاقت دوستی و دوری باشد

جایی که درخت گل سوری باشد

جوشیدن بلبلان ضروری باشد

⇔⇔⇔⇔

مشنو که مرا از تو صبوری باشد

یا طاقت دوستی و دوری باشد

لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب؟

خرسندی عاشقان ضروری باشد

⇔⇔⇔⇔

آن خال حسن که دیدمی خالی شد

وان لعبت با جمال جمالی شد

چال زنخش که جان درو می‌آسود

تا ریش برآورد سیه چالی شد

⇔⇔⇔⇔

دانی که چرا بر دهنم راز آمد

مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟

از من نه عجب که هاون رویین‌تن

از یار جفا دید و به آواز آمد

⇔⇔⇔⇔

روزی نظرش بر من درویش آمد

دیدم که معلم بداندیش آمد

نگذاشت که آفتاب بر من تابد

آن سایه گران چو ابر در پیش آمد

⇔⇔⇔⇔

گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد

کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد

گفتم که نمی‌نهی رخی بر رخ من

گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد

وقت گل و روز شادمانی آمد

آن شد که به سرما نتوانی آمد

رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود

سرما شد و وقت مهربانی آمد

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند

بربود دلم ز دست و در پای افکند

این دیدهٔ شوخ می‌برد دل به کمند

خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد هیچ ، هیچی و هیچ و پوچ بودن دنیا از مولانا

در خرقهٔ توبه آمدم روزی چند

چشمم به دهان واعظ و گوش به پند

ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند

وز یاد برفتم سخن دانشمند

گویند مرو در پی آن سرو بلند

انگشت نمای خلق بودن تا چند؟

بی‌فایده پندم مده ای دانشمند

من چون نروم که می‌برندم به کمند؟

کس با تو عدو محاربت نتواند

زیرا که گرفتار کمندت ماند

نه دل دهدش که با تو شمشیر زند

نه صبر کها ز تو روی برگرداند

آنان که پریروی و شکر گفتارند

حیفست که روی خوب پنهان دارند

فی‌الجمله نقاب نیز بیفایده نیست

تا زشت بپوشند و نکو بگذارند

آن کودک لشکری که لشکر شکند

دایم دل ما چو قلب کافر شکند

محبوب که تازیانه در سر شکند

به زانکه ببیند و عنان برشکند

کس عیب نظر باختن ما نکند

زیرا که نظر داعی تنها نکند

بیکار بهیمه‌ای و کژ طبع کسی

کو فرق میان زشت و زیبا نکند

مجنون اگر احتمال لیلی نکند

شاید که به صدق عشق دعوی نکند

در مذهب عشق هر که جانی دارد

روی دل ازو به هر که دنیی نکند

آن درد ندارم که طبیبان دانند

دردیست محبت که حبیبان دانند

ما را غم روی آشنایی کشتست

این حال نباید که غریبان دانند

مردان نه بهشت و رنگ و بو می‌خواهند

یا موی خوش و روی نکو می‌خواهند

یاری دارند مثل و مانندش نیست

در دنیی و آخرت هم او می‌خواهند

هر چند که عیبم از قفا می‌گویند

دشنام و دروغ و ناسزا می‌گویند

نتوان به حدیث دشمن از دوست برید

دانی چه؟ رها کنیم تا می‌گویند

با دوست به گرمابه درم خلوت بود

وانروی گلینش گل حمام آلود

گفتا دگر این روی کسی دارد دوست؟

گفتم به گل آفتاب نتوان اندود

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود

نارنج زنخدان تو در مشتم بود

دیدم که همی گزم لب شیرینش

بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

داد طرب از عمر بده تا برود

تا ماه برآید و ثریا برود

ور خواب گران شود بخسبیم به صبح

چندانکه نماز چاشت از ما برود

سودای تو از سرم به در می‌نرود

نقشت ز برابر نظر می‌نرود

افسوس که در پای تو ای سرو روان

سر می‌رود و بی‌تو به سر می‌نرود

من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟

خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟

شیران جهان روبه درگاه تواند

گر من سگ دربان تو باشم چه شود؟

چون صورت خویشتن در آیینه بدید

وان کام و دهان و لب و دندان لذیذ

می‌گفت چنانکه می‌توانست شنید

بس جان به لب آمد که بدین لب نرسید

گر تیر جفای دشمنان می‌آید

دل تنگ مکن که دوست می‌فرماید

بر یار ذلیل هر ملامت کاید

چون یار عزیز می‌پسندد شاید

من چاکر آنم که دلی برباید

یا دل به کسی دهد که جان آساید

آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست

در ملک خدای اگر نباشد شاید

این ریش تو سخت زود برمی‌آید

گرچه نه مراد بود برمی‌آید

بر آتش رخسار تو دلهای کباب

از بس که بسوخت دود برمی‌آید

امشب نه بیاض روز برمی‌آید

نه نالهٔ مرغان سحر می‌آید

بیدار همه شب و نظر بر سر کوه

تا صبح کی از سنگ به در می‌آید

هرچند که هست عالم از خوبان پر

شیرازی و کازرونی و دشتی و لر

مولای منست آن عربی‌زادهٔ حر

کاخر به دهان حلو می‌گوید مر

بستان رخ تو گلستان آرد بار

وصل تو حیات جاودان آرد بار

بر خاک فکن قطره‌ای از آب دو لعل

تا بوم و بر زمانه جان آرد بار

از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر

دلداری خلق هرچه بیش اولیتر

ای دوست به دست دشمنانم مسپار

گر می‌کشیم به دست خویش اولیتر

ای دست جفای تو چو زلف تو دراز

وی بی‌سببی گرفته پای از من باز

ای دست از آستین برون کرده به عهد

وامروز کشیده پای در دامن باز[۱]

تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز

کوته نکنم ز دامنت دست نیاز

هرچند که راهم به تو دورست و دراز

در راه بمیرم و نگردم ز تو باز

نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز

خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز

ور بگریزم ز دست ای مایهٔ ناز

هر جا که روم پیش تو می‌آیم باز

ای ماه شب‌افروز شبستان‌افروز

خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز

تو خود به کمال خلقت آراسته‌ای

پیرایه مکن، عرق مزن، عود مسوز

یا روی به کنج خلوت آور شب و روز

یا آتش عشق بر کن و خانه بسوز

مستوری و عاشقی به هم ناید راست

گر پرده نخواهی که درد، دیده بدوز

رویی که نخواستم که بیند همه کس

الا شب و روز پیش من باشد و بس

پیوست به دیگران و از من ببرید

یارب تو به فریاد من مسکین رس

گر بیخبران و عیبگویان از پس

منسوب کنندم به هوی و به هوس

آخر نه گناهیست که من کردم و بس

منظور ملیح دوست دارد همه‌کس

منعم که به عیش می‌رود روز و شبش

نالیدن درویش نداند سببش

بس آب که می‌رود به جیحون و فرات

در بادیه تشنگان به جان در طلبش

نونیست کشیده عارض موزونش

وآن خال معنبر نقطی بر نونش

نی خود دهنش چرا نگویم نقطیست

خط دایره‌ای کشیده پیرامونش

گویند مرا صوابرایان به هوش

چون دست نمی‌رسد به خرسندی کوش

صبر از متعذر چه کنم گر نکنم

گر خواهم و گر نخواهم از نرمهٔ گوش

همسایه که میل طبع بینی سویش

فردوس برین بود سرا در کویش

وآن را که نخواهی که ببینی رویش

دوزخ باشد بهشت در پهلویش

یا همچو همای بر من افکن پر خویش

تا بندگیت کنم به جان و سر خویش

گر لایق خدمتم ندانی بر خویش

تا من سر خویش گیرم و کشور خویش

ای بی‌تو فراخای جهان بر ما تنگ

ما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ

ما با تو به صلحیم و تو را با ما جنگ

آخر بنگویی که دلست این یا سنگ؟

گر دست دهد دولت ایام وصال

ور سر برود در سر سودای محال

یک بوسه برین نیمه خالی دهمش

از رویش و یک بوسه بران نیمهٔ خال

خود را به مقام شیر می‌دانستم

چون خصم آمد به روبهی مانستم

گفتم من و صبر اگر بود روز فراق

چون واقعه افتاد بنتوانستم

خورشید رخا من به کمند تو درم

بارت بکشم به جان و جورت ببرم

گر سیم و زرم خواهی و گر جان و سرم

خود را بفروشم و مرادت بخرم

هر سروقدی که بگذرد در نظرم

در هیأت او خیره بماند بصرم

چون چشم ندارم که جوان گردم باز

آخر کم از آنکه در جوانان نگرم

شبهای دراز بیشتر بیدارم

نزدیک سحر روی به بالین آرم

می‌پندارم که دیده بی دیدن دوست

در خواب رود، خیال می‌پندارم

از جملهٔ بندگان منش بنده‌ترم

وز چشم خداوندیش افکنده‌ترم

با این همه دل بر نتوان داشت که دوست

چندانکه مرا بیش کشد زنده‌ترم

خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم

خصم ار همه شمشیر زند یا تیرم

گر دست دهد که آستینش گیرم

ورنه بروم بر آستانش میرم

گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم

چه خوشتر ازان که پیش دستت میرم

دل با تو خصومت آرزو می‌کندم

تا صلح کنیم و در کنارت گیرم

آن دوست که دیدنش بیارید چشم

بی‌دیدنش از دیده نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم

ور دوست نبینی به چه کار آید چشم

آن رفته که بود دل بدو مشغولم

وافکنده به شمشیر جفا مقتولم

بازآمد و آن رونق پارینش نیست

خط خویشتن آورد که من مغرولم

مندیش که سست عهد و بدپیمانم

وز دوستیت فرار گیرد جانم

هرچند که به خط جمال منسوخ شود

من خط تو همچنان زنخ می‌خوانم

من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم

فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم

چشمم به دهان توست و گوشم به سخن

وز عشق لبت فهم سخن می‌نکنم

هر گه که نظر بر گل رویت فکنم

خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم

ور بی‌تو میان ارغوان و سمنم

بنشینم و چون بنفشه سر برنکنم

آرام دل خویش نجویم چه کنم؟

وندر طلبش به سر نپویم چه کنم؟

گویند مرو که خون خود می‌ریزی

مادام که در کمند اویم چه کنم؟

گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم

صوفی شوم و گوش به منکر نکنم

دیدم که خلاف طبع موزون من است

توبت کردم که توبه دیگر نکنم

من با تو سکون نگیرم و خو نکنم

بی عارض گلبوی تو گل بو نکنم

گویند فراموش کنش تا برود

الحمد فراموش کنم و او نکنم

خیزم قد و بالای چو حورش بینم

وآن طلعت آفتاب نورش بینم

گر ره ندهندم که به نزدیک شوم

آخر نزنندم که ز دورش بینم

می‌آیی و لطف و کرمت می‌بینم

آسایش جان در قدمت می‌بینم

وآن وقت که غایبی همت می‌بینم

هر جا که نگه می‌کنمت می‌بینم

چون می‌کشد آن طیرهٔ خورشید و مهم

من نیز به ذل و حیف تن در ندهم

باری دو سه بوسه بر دهانش بدهم

وانگه بکشد چو می‌کشد بر گنهم

من با دگری دست به پیمان ندهم

دانم که نیوفتد حریف از تو به هم

دل بر تو نهم که راحت جان منی

ور زانکه دل از تو برکنم بر که نهم؟

ما حاصل عمری به دمی بفروشیم

صد خرمن شادی به غمی بفروشیم

در یک دم اگر هزار جان دست دهد

در حال به خاک قدمی بفروشیم

بگذشت بر آب چشم همچون جویم

پنداشت کزو مرحمتی می‌جویم

من قصهٔ خویشتن بدو چون گویم؟

ترکست و به چوگان بزند چون گویم

یاران به سماع نای و نی جامه‌دران

ما، دیده به جایی متحیر نگران

عشق آن منست و لهو از آن دگران

من چشم برین کنم شما گوش بر آن

یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان

تا پیش قدت چنگ زند سرو روان

تا کی برم از دست جفای تو قلان

نی شرع محمدست نی یاسهٔ خان

من خاک درش به دیده خواهم رفتن

ای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن

چون پای مگس که در عسل سخت شود

چندانکه برانی نتواند رفتن

مه را ز فلک به طرف بام آوردن

وز روم، کلیسیا به شام آوردن

در وقت سحر نماز شام آوردن

بتوان، نتوان تو را به دام آوردن

در دیده به جای سرمه سوزن دیدن

برق آمده و آتش زده خرمن دیدن

در قید فرنگ غل به گردن دیدن

به زانکه به جای دوست، دشمن دیدن

ای دوست گرفته بر سر ما دشمن

یا دوست گزین به دوستی یا دشمن

نادیدن دوست گرچه مشکل دردیست

آسانتر ازان که بینمش با دشمن

ای دست تو آتش زده در خرمن من

تو دست نمی‌گذاری از دامن من

این دست نگارین که به سوزن زده‌ای

هرچند حلال نیست در گردن من

آن لطف که در شمایل اوست ببین

وآن خندهٔ همچو پسته در پوست ببین

نی‌نی تو به حسن روی او ره نبری

در چشم من آی و صورت دوست ببین

چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بو

آخر دل آدمی نه سنگست و نه رو

آن کس که نه راست طبع باشد نه نکو

نه عاشق کس بود نه کس عاشق او

یک روز به اتفاق صحرا من و تو

از شهر برون شویم تنها من و تو

دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟

آنوقت که کس نباشد الا من و تو

ما را نه ترنج از تو مرادست نه به

تو خود شکری پسته و بادام مده

گر نار ز پستان تو که باشد و مه

هرگز نبود به از زنخدان تو به

نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماه

آه از تو که در وصف نمی‌آیی آه

هرکس به رهی می‌رود اندر طلبت

گر ره به تو بودی نبدی اینهمه راه

ای کاش نکردمی نگاه از دیده

بر دل نزدی عشق تو راه از دیده

تقصیر ز دل بود و گناه از دیده

آه از دل و صد هزار آه از دیده

ای بی‌رخ تو چو لاله‌زارم دیده

گرینده چو ابر نوبهارم دیده

روزی بینی در آرزوی رخ تو

چون اشک چکیده در کنارم دیده

ای مطرب ازان حریف پیغامی ده

وین دلشده را به عشوه آرامی ده

ای ساقی ازان دور وفا جامی ده

ور رشک برد حسود، گو جامی ده

ای راهروان را گذر از کوی تو نه

ما بیخبر از عشق و خبر سوی تو نه

هر تشنه که از دست تو بستاند آب

از دست تو سیر گردد از روی تو نه

هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟

یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟

مسکین دل آنکه از برش برخیزی

خرم تن آنکه از درش بازآیی

گیرم که به فتوای خردمندی و رای

از دایرهٔ عقل برون ننهم پای

با میل که طبع می‌کند چتوان کرد؟

عیبست که در من آفریدست خدای

ای کاش که مردم آن صنم دیدندی

یا گفتن دلستانش بشنیدندی

تا بیدل و بیقرار گردیدندی

بر گریهٔ عاشقان نخندیدندی

گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری

باشد که بلای عشق گردد سپری

چندانکه نگه می‌کنم ای رشک پری

بار دومین از اولین خوبتری

هر روز به شیوه‌ای و لطفی دگری

چندانکه نگه می‌کنمت خوبتری

گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش

بستانم و ترسم دل قاضی ببری

ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی

سرمست هوی و پای‌بند هوسی

ترسم که به یاران عزیزت نرسی

کز دست و زبان خویشتن در قفسی

ای پیش تو لعبتان چینی حبشی

کس چون تو صنوبر نخرامد به کشی

گر روی بگردانی و گر سر بکشی

ما با تو خوشیم گر تو با ما نه خوشی

ماها همه شیرینی و لطف و نمکی

نه ماه زمین که آفتاب فلکی

تو آدمیی و دیگران آدمیند؟

نی‌نی تو که خط سبز داری ملکی

کردیم بسی جام لبالب خالی

تا بود که نهیم لب بران لب حالی

ترسنده ازان شدم که ناگاه ز جان

بی‌وصل لبت کنمی قالب خالی

در وهم نیاید که چه شیرین دهنی

اینست که دور از لب ودندان منی

ما را به سرای پادشاهان ره نیست

تو خیمه به پهلوی گدایان نزنی

گر کام دل از زمانه تصویر کنی

بی‌فایده خود را ز غمان پیر کنی

گیرم که ز دشمن گله آری بر دوست

چون دوست جفا کند چه تدبیر کنی؟

ای کودک لشکری که لشکر شکنی

تا کی دل ما چو قلب کافر شکنی؟

آن را که تو تازیانه بر سر شکنی

به زانکه ببینی و عنان برشکنی

ای مایهٔ درمان نفسی ننشینی

تا صورت حال دردمندان بینی

گر من به تو فرهاد صفت شیفته‌ام

عیبم مکن ای جان که تو بس شیرینی

گر دشمن من به دوستی بگزینی

مسکین چه کند با تو بجز مسکینی

صد جور بکن که همچنان مطبوعی

صد تلخ بگو که همچنان شیرینی

گر دولت و بخت باشد و روزبهی

در پای تو سر ببازم ای سرو سهی

سهلست که من در قدم

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.