اشعار فرخ سیستانی ، دیوان و گزیده اشعار به همراه بهترین شعرهای فرخی سیستانی

اشعار فرخ سیستانی

اشعار فرخ سیستانی ، گزیده اشعار فرخ سیستانی ، بهترین اشعار فرخ سیستانی

اشعار فرخ سیستانی در مورد خدا و دوست ، گزیده بهترین اشعار فرخ سیستانی همگی در سایت پارسی زی. امیدواریم این مطلب مورد توجه شما قرار گیرد و از خواندن اشعار این شاعر بزرگ لذت ببرید.

اشعار فرخ سیستانی

گهی سماع زنی گاه بر بط و گه چنگ

گهی چغانه و طنبور و شوشک و عنقا

⇔⇔⇔⇔

گزیده اشعار فرخ سیستانی

راست گفتی عتاب او بر من

هست از بهر بردن جناب

⇔⇔⇔⇔

بهترین اشعار فرخ سیستانی

سیاه‌ چشما مِهر تو غم‌گسار من است

به روزگار خزان روی تو بهار من است

⇔⇔⇔⇔

ناب ترین اشعار فرخ سیستانی

ماه منیر صورت ماه درفش تست

روز سپید سایه چتر بنفش تست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخی سیستانی

دل من همی داد گفتی گواهی

که باشد مرا روزی از تو جدایی

⇔⇔⇔⇔

اشعار عاشقانه فرخ سیستانی

زو دوسترم هیچ کسی نیست و گرهست

آنم که همی گویم پازند قرانست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخی سیستانی اندروید

بوسه‌ای از دوست ببردم به نرد

نرد برافشاند و دو رخ سرخ کرد

⇔⇔⇔⇔

اشعار خاص فرخ سیستانی

میان خواجه و توو میان خواجه و من

تفاوتست چنان چون میان زرو گمست

⇔⇔⇔⇔

دیوان اشعار فرخی سیستانی

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی

 در شرط ما نبود که با من تو این کنی

⇔⇔⇔⇔

معنی اشعار فرخ سیستانی

صحرای سنگ روی و که سنگلاخ را

از سم آهوان و گو زنان شیار کرد

⇔⇔⇔⇔

گزیده اشعار فرخی سیستانی

 ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

 کلید باغ ما را ده که فردامان بکار آید

⇔⇔⇔⇔

اشعار طنز فرخ سیستانی

دل بردو مرانیز به مردم نشمرد

گفتار چه سودست چو ورغ آب ببرد

⇔⇔⇔⇔

دانلود اشعار فرخی سیستانی

برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا

چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد خدا

چون درو عصیان و خذلان تو ای شه راه یافت

کاخها شد جای کوف و باغها شد جای خاد

⇔⇔⇔⇔

اشعار کوتاه فرخی سیستانی

من ندانم که عاشقی چه بلاست

هر بلایی که هست عاشق راست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد بهار

در ایوانی که تو خواهی ترا باغ ارم سازد

چو ایوان مداین مر ترا ایوان و خم سازد

⇔⇔⇔⇔

ترجمه اشعار فرخی سیستانی

زرد و خمیده گشتم از غم عشق

دو رخ لعل فام و قامت راست

کاشکی دل نبودیم که مرا

اینهمه درد و سختی از دل خاست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد عشق

بهره تو آفرین می شد زسعد مشتری

رقم خصم از نحس کیوان فریه و نفرین بود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد زن ، مقام زن و ارزش زن و روز زن و زن خوب و بد و از دست رفته

اشعار عاشقانه فرخی سیستانی

دل بود جای عشق و چون دل شد

عشق را نیز جایگاه کجاست

دل من چون رعیتیست مطیع

عشق چون پادشاه کامرواست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد هما

تا نبود چون همای فرخ کرگس

همچو نباشد به شبه باز خشین پند

⇔⇔⇔⇔

بهترین اشعار فرخی سیستانی

برد و برد هر چه بیند و دید

کند و کرد هر چه خواهد و خواست

وای آن کو به دام عشق آویخت

خنک آن کو ز دام عشق رهاست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد هنر

با هنر او همه هنرها یافه

با سخن او همه سخنها ترفند

⇔⇔⇔⇔

اشعار زیبای فرخی سیستانی

عشق بر من در عنا بگشاد

عشق سر تا به سر عذاب و عناست

در جهان سخت‌تر ز آتش عشق

خشم فرزند سیدالوزراست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد جهان

از حسن رای تست که گیتی سرای تست

گیتی سرای تست ز کیماک تا خزر

⇔⇔⇔⇔

مجموعه اشعار فرخی سیستانی

میر ابوالفتح کز فتوت و فضل

در جهان بی‌شبیه و بی‌همتاست

صفتش: مهتر گشاده کفست

لقبش: خواجهٔ بزرگ عطاست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد شاه

نیکو مثلی زده ست شاها دستور

بز را چه به انجمن کشند و چه به سور

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه از فرخی سیستانی

به سخا نامورتر از دریاست

گرچه او را کمینه فضل سخاست

دست او هست ابر و دریا دل

ابر شاگرد و نایبش دریاست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد زمین

آشکو خد برزمین هموار بر

همچنان چون بر زمین دشوارتر

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه فرخی سیستانی

بخشش او طبیعی و گهریست

بخشش دیگران به روی و ریاست

راد مرد و کریم و بی‌خللست

راد و یکخوی و یکدل و یکتاست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد نهار

بخت شما و عز شما هر دو بر فزون

وان مخالفان و بد اندیش در نهار

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبای فرخی سیستانی

نیکویی را ثواب هفتادست

از خدا و بر این رسول گواست

اندکست این ز فضل او هر چند

کس نگفته‌ست کاند کیش چراست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد حاتم طایی

اندر میزد حاتم طایی تویی به جود

اندر نبرد رستم دستان روزگار

⇔⇔⇔⇔

شعر های زیبای فرخی سیستانی

آن خواجه غریبتر که ازو

خدمتی را هزار گونه جزاست

اثر نعمت و عنایت او

بر همه کس چو بنگری پیداست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد بهانه

بهانه جوید بر حال خویش و همت خویش

کزان مزاج ذخیره ست و زین مزاج سپار

⇔⇔⇔⇔

شعر فرخی سیستانی

ادبا را شریک دولت کرد

دولت خواجه دولت ادباست

شعرا را رفیق نعمت کرد

نعمت خواجه نعمت شعراست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد لب

هوازی مرا گوید آن شکرین لب

که ای شاعر اندر سخن ژرف بنگر

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخی سیستانی

هر تنی زیر بار منت اوست

هر زبانی به شکر او گویاست

او ز جود و ز فضل تنها نیست

در همانند خویشتن تنهاست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد خواب

من چون چنان بدیدم جستم زجای خواب

با هو به دست کرده بر اشتر شدم فراز

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخی سیستانی اندروید

طبع او چون هواست روشن و پاک

روشن و پاک بی‌بهانه هواست

هر که با او به دشمنی کوشد

روز او از قیاس بی‌فرداست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد خنده

ای کرده مرا خنده خریش همه کس

مارا ز تو بس جانا مارا ز تو بس

⇔⇔⇔⇔

سبک شعر فرخی سیستانی

تیغ او بر سر مخالف او

از خدای جهان نبشته قضاست

دشمن او ازو به جان نرهد

ور همه پروریدهٔ عنقاست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد آب

میدانت حربگاهست خون عدوت آب

تیغ اسپر غم و شنه اسبان سماع خوش

⇔⇔⇔⇔

شعر بهار فرخی سیستانی

گر چه آباش سیدان بودند

او به هر فضل سید آباست

دست او را مکن قیاس به ابر

که روا نیست این قیاس و خطاست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد زن هرزه

بد انسان که هستی چنان می نمای

زن هرزه لاف و ختنبر مباش

⇔⇔⇔⇔

بهترین شعر فرخی سیستانی

گر چه گیتی ز ابر تازه شود

اندرو بیم صاعقه‌ست و بلاست

تا هوا را گشادگی و خوشیست

تا زمین را فراخی و پهناست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد گریستن

مرا گریستن اندر غم تو آیین گشت

چنانکه هیچ نیاسایم از غریو و غرنگ

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه فرخی سیستانی

شادمان باد و یافته ز خدای

هر چه او را مراد و کام و هواست

مهرگانش خجسته باد چنان

کو خجسته پی و خجسته لقاست

کاندرین مهرگان فرخ پی

زو مرا نیم موزه نیم قباست

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد کاروان

کاروانی بی سرا کم داد جمله بارکش

 

کاروانی دیگرم بخشید بختی جمله رنگ

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر فرخی سیستانی

چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده

چو گردان گردباد تندگردی تیره اندر وا

ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون

چو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا

⇔⇔⇔⇔

زسر ببرد شاخ و ز تن بدرد پوست

بصید گاه ز بهر زه کمان تو رنگ

⇔⇔⇔⇔

شعر ابر فرخی سیستانی

تو گفتی گرد زنگارست بر آیینهٔ چینی

تو گفتی موی سنجاب است بر پیروزه‌گون دیبا

به سان مرغزار سبز رنگ اندر شده گردش

به یک ساعت ملون کرده روی گنبد خضرا

⇔⇔⇔⇔

کوس تو کرده ست بر هر دامن کوهی غریو

اسب تو کرده ست بر هر خامه ریگی صهیل

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبای فرخی سیستانی

تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش

به پرواز اندر آورده‌ست ناگه بچگان عنقا

همی‌رفت از بر گردون، گهی تاری گهی روشن

وزو گه آسمان پیدا و گه خورشید ناپیدا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حمایت از حیوانات ، محبت و مهربانی با حیوانات

اشعار فرخ سیستانی در مورد گل

خیز تا گل چنیم و لاله چنیم

پیش خسرو بریم و توده کنیم

⇔⇔⇔⇔

دیوان اشعار فرخی سیستانی

به سان چندن سوهان‌زده بر لوح پیروزه

به کردار عبیر بیخته بر صفحهٔ مینا

چو دودین آتشی، کآبش به روی اندر زنی ناگه

چو چشم بیدلی کز دیدن دلبر شود بینا

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخ سیستانی در مورد شادی

بر شاد گونه تکیه زده شاد و شاد کام

دولت رهی و بخت مطیع و فلک غلام

⇔⇔⇔⇔

گزیده اشعار فرخی سیستانی

هوای روشن از رنگش مغبر گشت و شد تیره

چو جان کافر کشته ز تیغ خسرو والا

یمین دولت و دولت بدو آراسته گیتی

امین ملت و ملت بدو پیراسته دنیا

⇔⇔⇔⇔

به مهمان هوازی شاد گردم

ز دست رنج و غم آزاد گردم

⇔⇔⇔⇔

دانلود اشعار فرخی سیستانی

قوام دین پیغمبر، ملک محمود دین پرور

ملک فعل و ملک سیرت ملک سهم و ملک سیما

شهنشاهی که شاهان را ز دیده خواب برباید

ز بیم نه منی گرزش به جابلقا و جابلسا

⇔⇔⇔⇔

روز رزم از بیم او در دست و در پای عدو

کنده ها گردد رکاب و اژدها گردد عنان

⇔⇔⇔⇔

اشعار کوتاه فرخی سیستانی

کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید

تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید

 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

تو را مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید

⇔⇔⇔⇔

بفروز و بسوز پیش خویش امشب

چندان که توان زعود و از چندن

⇔⇔⇔⇔

ترجمه اشعار فرخی سیستانی

کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید

چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید

 بهر امسال پنداری همی خوشتر ز یار آید

از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

⇔⇔⇔⇔

من پیرم و فالج شده ام اینک بنگر

تا نولم کژ بینی و کفته شده دندان

⇔⇔⇔⇔

اشعار عاشقانه فرخی سیستانی

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

⇔⇔⇔⇔

یکی شادمانی بد اندر جهان

خنیده میان کهان و مهان

⇔⇔⇔⇔

بهترین اشعار فرخی سیستانی

دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا

  آگه نبوده‌ام که همی دانه افکنی

پنداشتم همی که دل از دوستی دهی

 بر تو گمان که برد که تو دشمن منی

⇔⇔⇔⇔

پیاده سپه آرای او دویست هزار

چو پیل مست و پلنگ نژند و ببردمان

⇔⇔⇔⇔

اشعار زیبای فرخی سیستانی

دل دادن تو از پی آن بود تا مرا

 اندر فریبی و دلم از جای برکنی

کشتی مرا به دوستی و کس نکشته بود

زین زارتر کسی را هرگز به دشمنی

⇔⇔⇔⇔

از ره صورت باشد چون او

گونه عنبر دارد و لادن

⇔⇔⇔⇔

شعر بهار از فرخی سیستانی

بستی به مهر با دل من چند بار عهد

از تو نمی‌سزد که کنون عهد بشکنی

 با تو رهیت را چو به دل ایمنی نبود

زین پس به جان چگونه بود بر تو ایمنی

⇔⇔⇔⇔

تا زر نباشد به قدر سرمه

تا لاد نباشد به شبه لادن

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر داغگاه فرخی سیستانی

سرخی رخساره‌ی آن ماهروی

بر دو رخ من دو گل افکند زرد

گاه بخایید همی پشت دست

گاه برآورد همی آه سرد

⇔⇔⇔⇔

تا مورد سبز باشد چون زمرد

تالا سرخ باشد چون مرجان

⇔⇔⇔⇔

تفسیر شعر فرخی سیستانی

گفتم: جان پدر این خشم چیست

از پی یک بوسه که بردم به نرد

گفت: من از نرد ننالم همی

نرد به یک سو نه و اندر نورد

⇔⇔⇔⇔

تا خوید نباشد به رنگ لاله

تا خار نباشد به بوی خیرو

برفضل او گوا گذراند دل

گرچه گوا نخواهند از خستو

اندر میزد با خرد و دانش

اندر نبرد با هنر و بازو

از راستی چنانکه ره او را

گویی زده ست مسطره و سازو

ای زایران زبر تو آکنده

هم کیسه های لاغر و هم کندو

دست و زبان بدو نرسد کس را

آری به ماه بر نرسد لا تو

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر بهار فرخی سیستانی

گفتم: گر خشم تو از نرد نیست

بوسه بده گرد بهانه مگرد

گفت: که فردا دهمت من سه بوس

فرخی! امید به از پیشخورد

⇔⇔⇔⇔

لیک نزدیک او چنان باشد

که سگ از دور می کند دوله

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر گوایی از فرخی سیستانی

ندهم دل به دست تو ندهم

گر به تو دل دهم ز تو نرهم

کوی تو جایگاه فتنه شده‌ست

بر سر کوی تو قدم ننهم

⇔⇔⇔⇔

در تنور ویل بادا دشمنت

از بلسک چینور آویخته

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر وصف ابر از فرخی سیستانی

دوستان از فراق تو شکهند

من همی از وصال تو شکهم

گر من لابه ساز چرب سخن

چه بسی لابه‌ها به دل ندهم

⇔⇔⇔⇔

ایا خورشید سالاران گیتی

سوار رزمساز و گرد نستوه

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر در وصف داغگاه از فرخی سیستانی

سخت بسیار حیله باید کرد

تا ز دست تو سنگدل بجهم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حس خوب ، داشتن به زندگی + حس و حال خوب عاشقانه

ای دیده ها چو دیده غوک آمده برون

گویی که کرده اند گلوی ترا خبه

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر در وصف داغگاه از فرخی سیستانی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

بر آن دل دهد هر زمانی گواهی

من این روز را داشتم چشم وزین غم

نبوده‌ است با روز من روشنایی

⇔⇔⇔⇔

تا سرخ بود چون رخ معشوقان نارنج

تا زردبود چون رخ مهجوران آبی

⇔⇔⇔⇔

معنی ابیات شعر داغگاه از فرخی سیستانی

جدایی گمان برده بودم ولیکن

نه چندان که یک سو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود؟

گناهم نبوده‌ ست جز بی گناهی

⇔⇔⇔⇔

نامه مانی با نامه تو ژاژست

شعر خوارزمی با شعر تو لامانی

⇔⇔⇔⇔

شعر های زیبای فرخی سیستانی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی؟

نگارا بدین زود سیری چرایی؟

که دانست کز تو مرا دید باید

به چندان وفا این همه بی وفایی

⇔⇔⇔⇔

هر چون نگرم قصه من با کرم تو

چون قصه آن اشتر و ماه است و عرابی

⇔⇔⇔⇔

شعری زیبا از فرخی سیستانی

سپردم به تو دل، ندانسته بودم

بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم

که تو بی وفا در جفا تا کجایی

⇔⇔⇔⇔

پسر آن ملکی تو که به مردی بگشاد

زعدن تا خزران و زخزران تا ککری

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخی سیستانی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن

نگویم که تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم

مرا باش، تا بیش ازین آزمایی

مرا خوار داری و بیقدر خواهی

نگر تا بدین خو که هستی نپایی

⇔⇔⇔⇔

ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد

زین روی ترا گویم کازاده نابی

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخی سیستانی اندروید

دلم شکار سیه چشمکان توست و رواست

از آنکه دو لب شیرین تو شکار من است

به مهر تو دل من وام‌دار صحبت توست

لب تو باز به سه بوسه وام‌دار من است

⇔⇔⇔⇔

خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم

تربیتی کن به آب لطف خسی را

گفت یکی بس بود و گر دوستانی

فتنه شود آزموده ایم بسی را

عمر دوباره ست بوسه من و هرگز

عمر دوباره نداده اند کسی را

⇔⇔⇔⇔

دیوان اشعار فرخی سیستانی

جفا نمودن بی‌جرم کار توست مدام

وفا نمودن و اندیشه‌ی تو کار من است

اگر تو ماهی، گردون تو سرای من است

اگر تو سروی، بستان تو کنار من است

⇔⇔⇔⇔

همه نعیم سمر قند سر بسر دیدم

نظاره کردم در ناغ و راغ و وادی و دشت

چو بود کیسه و جیب من از درم خالی

دلم ز صحن امل فرش خرمی بنوشت

بسی ز اهل هنر بارها به هر شهری

شنیده بودم کوثر یکی و جنت هشت

هزار جنت دیدم هزار کوثر بیش

ولی چه سود که لب تشنه باز خواهم گشت

چو دیده و نعمت بیند به کف درم نبود

سر بریده بود در میان زرین طشت

⇔⇔⇔⇔

گزیده اشعار فرخی سیستانی

به مهر تو دل من وام‌دار صحبت توست

لب تو باز به سه بوسه وامدار من است

⇔⇔⇔⇔

به حق آنکه مرا هیچ کس به جای تو نیست

جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

جفا چه باید کردن بر آنکه در تن او

روان شیرینتر از هوای تو نیست

بنفشه مویا! یک موی نیست بر تن من

که همچو برده دل من، هوا نمای تو نیست

به جان تو وبه مهر تو وبه صحبت تو

که دیده بر کنم ار دیده در رضای تو نیست

ترا خوشست و ترا هر کسی به جای منست

مرابتر که مرا هیچ کس به جای تو نیست

⇔⇔⇔⇔

دانلود اشعار فرخی سیستانی

گفتم رخ تو بهار خندان منست

گفت آن تو نیز باغ و بستان منست

گفتم لب شکرین تو آن منست

گفت از تو دریغ نیست گر جان منست

⇔⇔⇔⇔

سیاه چشما! مهر تو غمگسار منست

به روزگار خزان روی تو بهار منست

دلم شکار سیه چشمکان تست و رواست

از آنکه دولب شیرین تو شکار منست

به مهر تو دل من وام دار صحبت تست

لب تو باز به سه بوسه وامدار منست

جفا نمودن بی جرم کار تست مدام

وفا نمودن و اندیشه تو کارمنست

اگر تو ماهی، گردون تو سرای منست

اگر تو سروی بستان تو کنار منست

⇔⇔⇔⇔

اشعار کوتاه فرخی سیستانی

غم دیدم از آن کس که مرا می‌باید

ببریدم ازو تا دل من بگشاید

نادیدن او مرا همی‌بگزاید

گرگ آشتیی کنم چه تا پیش آید

⇔⇔⇔⇔

چه کنم دل که همه درد و غم من زدلست

دل که خواهد ببرد، گو ببر، از من بحلست

سال تا سال گرفتار دل مستحلم

وای آن کس که گرفتار دل مستحلست

گاه در چاه زنخدان نگار ختنست

گاه در حلقه زلفین نگار چگلست

نیست آگاه که چاه زنخ و حلقه زلف

دلبر و دل شکن و دل شکر و دل گسلست

دل همی گوید جور تو ز چشم تو رواست

که ز چشم توو زاشکش همه این شهر گلست

⇔⇔⇔⇔

ترجمه اشعار فرخی سیستانی

گفتم که بیا وعدهٔ دوشینه بیار

ور نه بخروشم از تو اکنون چو هزار

گفتا دهم ای همه جفا ، نک زنهار!

آواز مده که گوش دارد دیوار

⇔⇔⇔⇔

طرب کنم که مرا جای شادی و طربست

مرا بدین طرب، ای سیدی دوسه سببست

یکی که کودک من با منست باده بدست

دگر که مطرب مارا نشاط با طربست

سدیگر آنکه شبست و حسودم آگه نیست

ز دل غلام شبم، ورچه روز به ز شبست

شراب هست و طرب هست و روی نیکو هست

بدین سه چیز جهان جای عشرت و لعبست

شراب ما ز دو چشمان بروی زرد چکید

رخان دوست همی لاله گون کند عجبست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سربازی ، رفتن عشقم طنز + سربازی امام زمان و نیروی زمینی ارتش

اشعار عاشقانه فرخی سیستانی

صدبار ز من شنیده بودی کم و بیش

کایزد همه را هرچه کنند آرد پیش

در کردهٔ خویش مانده ای ای درویش

چه چون کندی فزون ز اندازهٔ خویش

⇔⇔⇔⇔

باز یارب چونم از هجران دوست

باز چون گم گشته ام جویان دوست

تا همی خایم لب و دندان خویش

ز آرزوی آن لب و دندان دوست

دیدگانم ابر درافشان شده ست

زآرزوی لفظ در افشان دوست

من نخسبم بی خیال روی یار

من نخندم بی لب خندان دوست

من به جان بادوست پیمان کرده ام

نشکنم تا جان بود پیمان دوست

من چنینم یار گویی چون بود

آن خود دانم ندانم آن دوست

⇔⇔⇔⇔

بهترین اشعار فرخی سیستانی

یاری بودی سخت بیین و بسنگ

همسایهٔ تو بهانه جوی و دلتنگ

این خو تو ازو گرفته‌ای ای سرهنگ

انگور ز انگور همی‌گیرد رنگ

⇔⇔⇔⇔

مرا گر چو من دوستداری نباید

مرا نیز همچون تویی کم نیاید

جدایی همی جویی ازمن ولیکن

ترا گر بشاید مرا می نشاید

چرا مهربانی نمایم کسی را

که پیوسته نامهربانی نماید

چرا دل نهم بر دل جنگجویی

که دل زو همه درد و رنج آزماید

دل آن را دهم کو به دل دادن من

بر افروزد و شادمانی فزاید

چو دل دادم آنگه سوی دل گرایم

تن آنجا گراید کجا دل گراید

دلم نازک و مهر بانست و رنی

درین کار گفتار چندین چه باید

⇔⇔⇔⇔

اشعار زیبای فرخی سیستانی

یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ

یا او سر ما به دار سازد آونگ

القصه درین زمانهٔ پرنیرنگ

یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ

⇔⇔⇔⇔

همی روی و من از رفتن تو ناخشنود

نگر به روی منا تا مرا کنی پدرود

مرو که گر بروی باز جان من برود

من از تو ناخشنود و خدای ناخشنود

مرا ز رفتن تو وز نهیب فرقت تو

دو چشم چشمه خون گشت و جامه خون آلود

مگر فراق ترا پیشه زرگری بوده ست

که کرد دو رخ من زرد فام و زر اندود

تو رفتی و ز پس رفتن تو از غم تو

خدای داند تا من چگونه خواهم بود

⇔⇔⇔⇔

مجموعه اشعار فرخی سیستانی

گویند که معشوق تو زشتست و سیاه

گر زشت و سیاهست مرا نیست گناه

من عاشقم و دلم بر او گشته تباه

عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه

⇔⇔⇔⇔

نگار من چو ز من صلح دیدو جنگ ندید

حدیث جنگ به یک سو نهادو صلح گزید

عتابها ز پس افکندو صلح پیش آورد

حدیث حاسد نشنید و زان من بشنید

چو من فراز کشیدم بخویشتن لب او

دل حسود زغم خویشتن فراز کشید

به وقت جنگ عتاب و خروش و زاری بود

کنون چه باید رودو سرود و سرخ نبید

در نشاط و در لهو باز باید کرد

که این دو بندگران را به دست اوست کلید

به کام خویش رسد از دل من آن بت روی

چنانکه زو دل غمگین من به کام رسید

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه از فرخی سیستانی

با من چو گل شکفته باشی گه گه

گاهی باشی چو کارد با گوشت تبه

روزی همه آری کنی و روزی نه

یکره صنما بنه مرا بر یک ره

⇔⇔⇔⇔

بوسه ای از دوست ببردم به نرد

نرد برافشاند و دو رخ سرخ کرد

سرخی رخساره آن ماهروی

بر دو رخ من دو گل افکند زرد

گاه بخایید همی پشت دست

گاه بر آورد همی آه سرد

گفتم جان پدر این خشم چیست

از پی یک بوسه که بردم به نرد

گفت من از نرد ننالم همی

نرد به یک سو نه و اندر نورد

گفتم گر خشم تو از نرد نیست

بوسه بده گرد بهانه مگرد

گفت که فردا دهمت من سه بوس

فرخی امید به از پیشخورد

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه فرخی سیستانی

از بهر خدای اگر تویی سرو سرای

یکباره ز من باز مگیر ای بت پای

دیدار عزیز کردی ای بارخدای

سیمرغ نه‌ای روی رهی را بنمای

⇔⇔⇔⇔

سر زلف تو نه مشکست و به مشک ناب ماند

رخ روشن تو ای دوست به آفتاب ماند

همه شب زغم نخسبم که نخسبد آنچه عاشق

منم آن کسی که بیداری من به خواب ماند

زفراق روی و موی تو زدیده خون چکانم

عجبست سخت خونی که به روشن آب ماند

سر زلف را متابان سر زلف را چه تابی

که در آن دو زلف ناتافتگی به تاب ماند

تو به آفتاب مانی و ز عشق روی خوبت

رخ عاشق تو ای دوست به ماهتاب ماند

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبای فرخی سیستانی

ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید

تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید

⇔⇔⇔⇔

از بس شمار بوسه که دوش آن نگار کرد

با روزگار کار من اندر شمار کرد

دیدم شمار و بوسه ندیدم همی به چشم

بی می مرا از آنچه ندیدم خمار کرد

گفتم که بوسه دادی لختی نگار من

گفتا بدین گرفته نخواهم نگار کرد

گفتا که لب چگونه برم پیش آنکه او

صد ره به بوسه هر دو لب من فگار کرد

چندین حدیث گفته شدو آخر آن نگار

تا بوسه ای بداد دو چشمم چهار کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر های زیبای فرخی سیستانی

خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم

تربیتی کن به آب لطف خسی را

گفت یکی بس بود و گر دو ستانی

فتنه شود، آزموده‌ایم بسی را

عمر دوباره‌ست بوسهٔ من و هرگز

عمر دوباره نداده‌اند کسی را

⇔⇔⇔⇔

این منم کز تو مرا حال بدین جای رسید

این تویی کز تو مرا روز چنین باید دید

من همانم که به من داشتی از گیتی چشم

چه فتاده ست که در من نتوانی نگرید

من همانم که مرا روی همی اشک شخود

من همانم که مرا دست همی جامه درید

زندگانی را با مرگ بدل باید کرد

چو مرا کار ازین کار بدین پایه رسید

دل من بستدی و باز کشیدی دل خویش

دل ز من بیگنهی باز نبایست کشید

نفریبی تو مرا کز تو من آگه شده ام

من نخواهم سخن و لابه تو نیز خرید

دل بدخواه من از انده من شادی کرد

دوستی کس چو تو بد عهد و جفا کار ندید

آنچنان کار بیکبار چنین داند شد

در همه حال زهر کار نباید ترسید

⇔⇔⇔⇔

شعر فرخی سیستانی

ای جهانی ز تو به آزادی

بر من از تو چراست بیدادی

دل من دادی و نبود مرا

از دل بیوفای تو شادی

⇔⇔⇔⇔

هندوی بد که ترا باشد و زان تو بود

بهتر از ترکی کان تو نباشد، صد بار

هندوان شوخک و شیرینک و خوش با نمکند

نیز بی مشغله باشند گه بوس و کنار

تا ترا ترکی سه بوسه دزدیده دهد

هندویی را بتوان بردو بپرداخت ز کار

زلف هندو را بندی بودو تاب دویست

جعدهندو راتابی بودو پیچ هزار

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دایی ، جان خوب و عزیزم فوت شده + دایی شدن و خواهرزاده

اشعار فرخی سیستانی

دل دهان دل به دوستی دادند

تو مرا دل به دشمنی دادی

قصد کردی به دل ربودن من

بر هلاک دلم بر استادی

⇔⇔⇔⇔

شه زاولستان محمود غازی

سر گردنکشان هفت کشور

به نیزه کرگدن را بر کند شاخ

به زوبین بشکند سیمرغ را پر

⇔⇔⇔⇔

اشعار فرخی سیستانی اندروید

تا دلم نستدی نیاسودی

چون توان کرد از تو آزادی

⇔⇔⇔⇔

بامدادان پگاه آمد بر بسته کمر

غالیه بر سرو کرد (؟) و برون رفت بد

کس فرستادم و گفتم که بدینگونه مرو

که بدین گونه رسد چشم ترا جان پدر

باز گردید و بیامد به من اندر نگرید

گفت فرمان خداوند مرا چیست دگر

بروم یا نروم عید کنم یا نکنم

کیش بر بندم یا باز کنم پیش کمر

گفتم ای ماه دل افروز کمر نیز مبند

که کمر بستن تو کرد مرا خسته جگر

چه کمر بندی کز جای کمر نیست نشان

چه سخن گویی کز جای سخن نیست اثر

⇔⇔⇔⇔

سبک شعر فرخی سیستانی

دل ببردی و جان شد از پس دل

ای تن اندر چه محنت افتادی

بر دل دوستان فرامشتی

بر دل دشمنان همه یادی

⇔⇔⇔⇔

بهشت روی منا گر همی روی به سفر

مرا ببر به سفر یا دل مرا تو مبر

مرا ز رفتن تو چند گونه درد سرست

وگر چه درد مرا تو همی ندانی سر

یکی که تو زبر من همی روی نه بکام

دگر که با تودل من همی رود به سفر

چگونه باشد حال کسی که دلبر او

همی سفر کند اندر جهان و او به حضر

بیا و روی به روی من ای صنم بر نه

منه که روی تو بریان کنم زتف جگر

اگر همی تو روی و دلم همی ببری

برو برآنکه غمت خورد زینهار مخور

⇔⇔⇔⇔

شعر بهار فرخی سیستانی

ای ترک حق نعمت عاشق شناختی

رفتی و ساختی ز جفا هر چه ساختی

کردار من به پای سپردی و کوفتی

گرد هوای خویش گرفتی و تاختی

⇔⇔⇔⇔

عشق آتشیست کآب نیابد بر او ظفر

ای دل چرا نکردی زآتش همی حذر

آری حذر نکردی تا سوخته شدی

تو سوختی و با تو بسوزد همی جگر

همسایه بدی و ز همسایگان بد

همسایگان رسند به رنج و به درد سر

اینک جگر به جرم تو آویخته شده ست

ورنه ازین بلا دل او نیستی خبر

من چند گونه حیلت وتدبیر ساختم

کان آتش فروخته کمتر شودمگر

بادخنک برآتش سوزان گماشتم

پنداشتم که حیلت من گشت کارگر

بخشش هزار بار فزون گشت از آنچه بود

بخشش همه دگر شدو تدبیر من دگر

ور بلبل از درخت بپریدگو بپر

ظاهر فرو نکرد ز طنبور خویش پر (؟)

⇔⇔⇔⇔

بهترین شعر فرخی سیستانی

با تو به دل چنانکه توان ساخت ساختم

بر من ز حیله هر چه توان باخت باختی

نتوانی ای نگارین گفتن مرا که تو

از بندگان خویش مرا کم نواختی

گویا حدیث ما و تو گفت، ای بت، آنکه گفت:

«ای حقشناس! رو که نکو حق شناختی»

⇔⇔⇔⇔

آزار داری ای یار زیرا که یک زمستان

بگذشت و کس نیامدروزی زمانه زین در

روزی بدین درازی ما از تو جسته دوری

کز تو خطایی آمد، وان از تو بودمنکر

ما با هزار دستان خو داشتیم آنجا

بیداد کرد و بیشی زاغ سیه بدین در

تو تنگدل نگشتی بازاغ بد نکردی

بنشستی و ببری خوش با چنان ستمگر

چون در میان باغت دامی بگستریدند

بازاغ درفتادی ناگه به دامت اندر

از تو خطایی آمداز ماخطایی آمد

شایدکه هر دو گشتیم اندرخطا برابر

از باغ زاغ گم شد ،آمدهزار دستان

اکنون گرفت باید کار گذشته از سر

امروز ما و شادی امروز ما و رامش

درزیر هر درختی عیشی کنیم دیگر

بادوستان یکدل با مطربان چابک

باریدکان زیبا با ساقیان دلبر

دلجوی ساقیانی شیرین سخن که مارا

از کف دهنده باده و ز لب دهنده شکر

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه فرخی سیستانی

ندهم دل به دست تو ندهم

گر به تو دل دهم ز تو نرهم

⇔⇔⇔⇔

تا کی بوداین شوخی و تاکی بود این جنگ

زین شوخی و زین جنگ نگردد دل من تنگ

صلحست مرابا تو و بامن نکنی صلح

جنگست ترا با من و با تو نکنم جنگ

سنگست دلت مهر بر او تابان گه گه

کز تافتن مهر گهر زاید در سنگ

فرسنگ به فرسنگ دوانم ز پی تو

وزمن تو گریزانی فرسنگ به فرسنگ

گرمن ز تو ای دوست همی ننگ ندارم

تو نیز مدار از من و از صحبت من ننگ

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر فرخی سیستانی

ای ملک گیتی، گیتی تراست

حکم تو بر هرچه تو خواهی رواست

در خور تو وز در کردار تست

هر چه درین گیتی مدح و ثناست

⇔⇔⇔⇔

ندهم دل به دست تو ندهم

گربه تو دل دهم ز تو نرهم

کوی تو جایگاه فتنه شده ست

بر سر کوی تو قدم ننهم

دوستان از فراق تو شکهند

من همی از وصال تو شکهم

گرمن لابه ساز چرب سخن

چه بسی لابه ها به دل ندهم

سخت بسیار حیله باید کرد

تا زدست تو سنگدل بجهم

⇔⇔⇔⇔

شعر ابر فرخی سیستانی

چندانکه جهانست ملک شاه جهان باد

با دولت پاینده و با بخت جوان باد

⇔⇔⇔⇔

ای رفته من از رفتن تو باغم ودردم

مردم زتو وزین قبل از شادی فردم

تا وصل ترا هجر تو ای ماه فرو خورد

دردی نشناسم که به صد باره نخوردم

از چهره تو بتکده بوده ست مرا چشم

امروز درین بتکده از آب به دردم

گویند کز آتش تبش و گرمی باشد

پس چون که من از آتش غم بادم سردم

یا دوست بگشتی تو از آن حال که بودی

من روزی ازین درد به صدبار بگردم

گه بامژه ترم گه بالب خشکم

گه با دل پرخونم گه با رخ زردم

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبای فرخی سیستانی

هر روز مرا عشق نگاری به سر آید

در باز کند ناگه و گستاخ درآید

ور در به دو سه قفل گرانسنگ ببندم

ره جوید و چون مورچه از خاک برآید

⇔⇔⇔⇔

خدای داند بهتر که چیست در دل من

ز بس جفای توای بیوفای عهدشکن

چو مهربانان در پیش من نهادی دل

نبرد و برد دلم جز به مهربانی ظن

همی ندانست این دل که دل سپردن تو

همیشه کار تو بوده ست زرق و حیله و فن

دل تو آمده بوده ست تا دلم ببرد

ببردو رفت به کام و مراد باز وطن

من از فریب تو آگه نه وتو سنگین دل

همی فریفته بودی مرا به چرب سخن

هم آن کسی که به خوشی به من سپردی دل

چو دل نباشد جان را چه کرد خواهم من

کنون که حال چنین شد چه باز خواهی دل

چه اوفتاد که دل بازخواستی از من

دلم ببردی وجان هم ببر که مرگ بهست

ز زندگانی اندر شماتت دشمن

⇔⇔⇔⇔

نو بهار آمد و بشکفت بیکبار جهان

بر سر افکند زمین هر چه گهر داشت نهان

تاز خواب خوش بگشاد گل سوری شم

لاله سرخ ببندد همی از خنده دهان

پرنیانها و پرندست کشیده همه باغ

عاشقان گاه بر این سایه دوان گاه بر آن

اندر آن هفته که بگذشت جهان پیر نمود

وندر این هفته جوانست کران تابه کران

من شنیدم که به ایام جوان پیر شود

نشنیدم که به یک هفته شود پیر جوان

من نگویم که می سرخ حلالست و مباح

گر بودورنه من این لفظ نیارم به زبان

گویم ار هرگز خواهی خوری امروز بخور

که دگر باره بدین روز رسیدن نتوان

خیز تا بر گل نو کوزگکی باده خوریم

پیش تا از گل ما کوزه کند دست زمان

اشعار فرخ سیستانی ، دیوان و گزیده اشعار به همراه بهترین شعرهای فرخی سیستانی

بگرستم زار پیش آن کام و هوا

گفتا مگری پند همی داد مرا

پنداشت مگر کآب نماند فردا

نتوان کردن تهی به ساغر دریا

.

پیوسته همی جفا نمایی تو مرا

از برداری مگر تو دیوان جفا

آگاهی نیست از وفا هیچ ترا

ای جان پدر نه شیر مرغست وفا

.

گفتم رخ تو بهار خندان منست

گفت آن تو نیز باغ و بستان منست

گفتم لب شکرین تو آن منست

گفت از تو دریغ نیست گرجان منست

.

این مشک سیه که یار را بالینست

پیرایه ماه و زینت پروینست

زلف سیهت بلای من چندنیست

باز این چه بلای خط مشک آگینست

.

آن مشک سیه که با سمن پیوسته ست

از دیدن او دل جهانی خسته ست

یا رب زنخست هم بر آنسان رسته ست

یا او به تکلف فراوان بسته ست

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.