شعر در مورد مرگ دوست ، و دوستان جوان و فوت و درگذشت یک دوست

شعر در مورد مرگ دوست

شعر در مورد مرگ دوست ، و دوستان جوان و فوت و درگذشت یک دوست

شعر در مورد مرگ دوست ، و دوستان جوان و فوت و درگذشت یک دوست همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد مرگ دوست

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

بابا طاهر

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست قدیمی

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده‌ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

خیام

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست جوان

زدم فریاد خدایا این چه رسمی است

رفیقان را جدا کردن هنر نیست

رفیقان قلب انسانند خدایا

بدون قلب چگونه می توان زیست ؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست صمیمی

دل سِرّ‌‌ِ حیات اگر کَماهی دانست،

در مرگ هم اسرار الهی دانست؛

امروز که با خودی، ندانستی هیچ،

فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟

خیام

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست

ز هجران تو پرپر می زند دل

ز دل تنگی به هر در می زند دل

چو بلبل در فراق رویت ای گل

به دیوار قفس سرمیزند دل

⇔⇔⇔⇔

بهترین شعر در مورد مرگ دوست

چو خواهی ستایش پس مرگ تو

خرد باید ای نامور برگ تو

فردوسی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوستان

گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است

می چیند آن گلی که به عالم نمونه است

⇔⇔⇔⇔

جدیدترین شعر در مورد مرگ دوست

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

حافظ

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد مرگ دوست

این  گنج نهان در دل خانه پدرم  بود

هم بال و پرم بود و همی تاج سرم بود

هرجا که زمن نام و نشانی طلبیدند

هم  نام بلندش سند معتبرم بود

⇔⇔⇔⇔

ناب ترین شعر در مورد مرگ دوست

من نمی‌خواهم پی تشییع من خویشان من

خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند

من نمی‌خواهم پی آمرزش من قاریان

با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد مرگ دوست

گوهر از خاک بر آرند و عزیزش دارند

بخت بد بین که فلک گوهر ما برده به خاک

⇔⇔⇔⇔

غمگین ترین شعر در مورد مرگ دوست

من نمی‌خواهم خدا را گوسفندی بیگناه

بهر اطعام عزادارن من قربان کنند

من نمی‌خواهم که از اعمال نا هنجار من

ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد مرگ دوست جوان

گفتم که چرا رفتی و تدبیر تو این بود

گفتا چه توان کرد که تقدیر همین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود

گفتا که نگو مصلحت دوست در این بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست

آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس

من نمی‌خواهم مرا آلوده بهتان کنند

جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست

خود اگر ناپاک تن را طعمه نیران کنند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد فوت دوست

بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم

من به داغ تو جوان رفته زه دنیا چه کنم

بهر هر درد دوائیست به جز داغ جوان

من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم

بیشتر بخوانید : شعر عاشقانه ، زیبا و نو و کوتاه و عاشقانه انگلیسی دلتنگی

شعر در مورد مرگ دوست جوان

در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگ‌هاست

پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره مرگ دوست

جوان نازنین در خاک رفتی

از این دنیای غم، غمناک رفتی

زدی آتش به جان دوستداران

چو گل پاک آمدی و پاک رفتی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست صمیمی

استاد دکتر سید علی موسوی گرمارودی

نمرده است

که شور و شعور نامیر است

شکسته نیست

که همواره کوه پا برجاست

نخفته است

که شعرش پیام بیداری است

به سربلندی و افتادگی که خود می گفت

چو آبشار و چو رود

همیشه در وطن و کوه و دشت آن جاری است

به روی سینۀ میهن نشان هشیاری است.

قیصر امین پور

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد فوت دوست

شبی از سوز دل گفتم قلم را

بیا بنویس غم های دلم را

گفتا برو بیمار عاشق

ندارم طاقت این همه غم را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست قدیمی

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن

با تو ز جان شیرین شیرین‌تر است مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همچون حلواگر است مردن

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است

ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

مولونا

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد مرگ دوست

یه لحظه دلم خواست صدایت بکنم

گردش به حریم با صفایت بکنم

آشوب دلم به من چنین فرمان داد

در سجده بیفتم و دعایت بکنم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوستان

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

و آنها که کرده‌ایم یکایک عیان شود

یارب به فضل خویش ببخشای بنده را

آن دم که عازم سفر آن جهان شود

بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از اجل و کامران شود

هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد

با صدهزار حسرت از اینجا روان شود

آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد

وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود

تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی

اوراد ذاکران ز کران تا کران شود

آرند نعش تا به لب گور و هر که هست

بعد از نماز باز سر خانمان شود

میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی

پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود

نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام

در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود

خرم دلی که در حرم‌آباد امن و عیش

حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود

این کار دولتست نداند کسی یقین

سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود

سعدی

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در مورد مرگ دوست

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

⇔⇔⇔⇔

من نمی‌خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند

من نمی‌خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند

من نمی‌خواهم پی تشییع من خویشان من

خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند

من نمی‌خواهم پی آمرزش من قاریان

با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

من نمی‌خواهم خدا را گوسفندی بیگناه

بهر اطعام عزادارن من قربان کنند

من نمی‌خواهم که از اعمال ناهنجار من

ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند

آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس

من نمی‌خواهم مرا آلوده بهتان کنند

جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست

خود اگر ناپاک تن را طعمه نیران کنند

در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگ‌هاست

پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند

حبیب یغمایی

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد مرگ یک دوست

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است

ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

⇔⇔⇔⇔

مرا کز عشق می‌سوزم ز دوزخ چند ترسانی

کسی از مرگ می‌ترسد که در دل خوف جان دارد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد زن ، مقام زن و ارزش زن و روز زن و زن خوب و بد و از دست رفته

شعر درباره مرگ دوستان

امروز را برای بیان احساس به عزیزت غنیمت شمار

شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد

⇔⇔⇔⇔

خصم را گو پیش تیغش جوشن و خفتان مپوش

مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند

قاآنی شیرازی

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد فوت دوست

ارزش بودنت را همیشه از اندیشه

یک لحظه نبودنت می توان فهمید

⇔⇔⇔⇔

خواب را گفته‌ای برادر مرگ

چو بخسبی همی‌زنی درِ مرگ

اوحدی مراغه‌ای

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست فوت شده

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودک گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دمگرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را

⇔⇔⇔⇔

چون زیستن تو مرگ تو خواهد بود

نامرده بمیر تا بمانی زنده

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره فوت دوست

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

⇔⇔⇔⇔

خوشا آن‌کس که پیش از مرگ میرد

دل و جان هرچه باشد ترک گیرد

عطار نیشابوری

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره مرگ دوست

امروز اومده بود دیدنم

با یه نگاه مهربون

همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتمو ازم دریغ میکرد

گریه کرد و گفت دلش  واسم تنگ شده

وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود

⇔⇔⇔⇔

گویند که مرگ طرفه خوابی ست

این خواب گران گرفت ما را

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره مرگ دوست

شب است و آسمان را غم گرفته

سکوتم با نگاهش دم گرفته

شب است و کهکشانی در کنارم

ولی از دوریت من بیقرارم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست

دیشبش گفتم فلانی! زیرلب گفتا که «مرگ!»

طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد

امیرخسرو دهلوی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی مرگ دوست

امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد

گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد

همه رفتند از این خانه بجز غم

باز این یار قدیمی چه وفایی دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست

سخن‌گو سخن سخت پاکیزه راند

که مرگ به انبوه را جشن خواند

نظامی

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره مرگ دوست

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست

کسی کو نکونام میرد همی

ز مرگش تاسف خورد عالمی

اسدی طوسی

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در باره مرگ دوست

من آن شمعم که شبها در شبستان تو می سوزم

به ظاهر شاد و در باطن ز هجران تو می سوزم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست

گر غم مرگ را به سنگ سیاه

بنویسند از او برآید آه

مکتبی شیرازی

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف مرگ دوست

زندگی کن!

حتی اگر بهترینهایت را از دست دادی

چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر برایت می سازد

⇔⇔⇔⇔

لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست

چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست

عارف قزوینی

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف مرگ دوست

بگو فایز که دشتی تیرو تارِن

بیو مفتون که دلها سوگوارِن

خداوندا بکن یاری، زبس غم پر شرارِن

که ای دل سی سوز شروه هم بی قرارِن

⇔⇔⇔⇔

نشنیدی حدیث خواجه بلخ

مرگ بهتر که زندگانی تلخ

سعدی

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف فوت دوست

روز مرگم اشک را پیدا کنید،

روی قلبم عشق را پیدا کنید

⇔⇔⇔⇔

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

فاضل نظری

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف درگذشت دوست

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

⇔⇔⇔⇔

هر هفته و مهی که به پیش آمد

بر پیشباز مرگ فرستادت

پروین اعتصامی

⇔⇔⇔⇔

شعر مرگ دوست

روز مرگم خاک را باور کنید

روی قبرم لاله را پرپر کنید

⇔⇔⇔⇔

چرا از مرگ می‌ترسید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

مپندارید بوم ناامیدی باز

به بام خاطر من می‌کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم‌انگیز است

بهشت جاودان آنجاست

جهان آنجا و جان آنجاست

نه فریادی نه آهنگی نه آوایی

نه دیروزی نه امروزی نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی‌فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی‌بیند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو، زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا از مرگ می‌ترسید!؟

فریدون مشیری

⇔⇔⇔⇔

شعر+مرگ دوستان

خانه را وقف نیلوفر کنید

پیکرم را غرق در شبنم کنید

⇔⇔⇔⇔

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود

هراسِ من باری همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی‌افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد

حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

احمد شاملو

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد مرگ دوست

روز مرگم دوست را دعوت کنید،

بعد مرگم خنده را سر کنید

رفتنم را ای دوستان باور کنید.

⇔⇔⇔⇔

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید

مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می‌خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

مرگ گاهی ودکا می‌نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد

و همه می‌دانیم

ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای

صدا می‌شنویم

سهراب سپهری

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره مرگ دوست

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حمایت از حیوانات ، محبت و مهربانی با حیوانات

چه وحشتناک

نمی‌آید مرا باور

و من با این شبیخون‌های شوم و بی‌شرمانه‌ای که دارد مرگ

بدم می‌آید از این زندگی دیگر

چه بی‌رحمند صیادان مرگ، ای داد!

مهدی اخوان ثالث

⇔⇔⇔⇔

شعر برای مرگ دوست

انگار ملائک تو را میان بوسه هایی که برای خدا فرستادم دزدیدند.

عطر برگ های لیمو ، درخت توت ، کنار گارم زنگی و زیتون و میوه های کال

درخت انبه باغ ها را چه زود به فراموشی سپردی؟!

چگونه توانستی آن همه خاطره را در یک لحظه تمام کنی.

همه را می بینم

اما جزء تو که خاطره ای شدی ماندگار برای قلب هایی که منتظرت هستند.

گناه آسمانی که تورا به آغوش کشید

و باخود برد را هرگز نخواهیم بخشید

تو میان بودنت و یادت ، یادت را برایمان گذاشتی و بودنت را افسانه ساختی.

⇔⇔⇔⇔

تو ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ

ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﻤﯽﺗﺮﺳﻢ

ﻓﻘﻂ

ﺣﻴﻒ ﺍﺳﺖ

ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ

ﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺒﻴﻨﻢ

ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭفی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مرگ دوست

حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد ،

عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد ،

گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی ،

یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد.

⇔⇔⇔⇔

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آب‌های رهای دریا بر افشانید،

نه در برکه،

نه در رود:

که خسته شدم از کرانه‌های سنگواره

و از مرزهای مسدود

ژاله اصفهانی

⇔⇔⇔⇔

شعر نو مرگ دوست

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

⇔⇔⇔⇔

نگران نباش

خیلی تنها نمی‌مانم

عاقبت یک روز

مرگ دستم را می‌گیرد

و از تمام این خیابان‌های شلوغ عبورم می‌دهد

نگران نباش

مرگ شبیه زندگی نیست

دست‌های پُر مهری دارد

دستِ هر کس را بگیرد

دیگر رهایش نمی‌کند

نسترن وثوقی

⇔⇔⇔⇔

شعر تسلیت مرگ دوست

گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد.

شقایق هست

تو نیستی چه باید کرد.

⇔⇔⇔⇔

تمام عمر دستت صرف شادی شد

دست‌های تو مهربان بودند یکی بیشتر از دیگری

و چهره‌ات مثل وقتی که گلدانی را آب می‌دهند زیبا بود

مرگ با چهر‌ه‌ات چکار کرده

با سینه‌ات که جای بازی من بود

دیده می‌شدی چون ماه کوچه و بازار

دیده می‌شدی چون شاخه‌ای که از آب بیرون می‌زند

در تو انگار چیزی بود که برق می‌زد

می‌دانستم، می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد

پدرم برای تو چه بگویم

بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن درختی کاشت؟

بگویم غمینگم و مرگ کاری نمی‌کند

دستت را بر شانه‌ام بگذار و مرگ را متوقف کن

دارم می‌روم، دارم نامم را از دهان دنیا خالی می‌کنم

غلامرضا بروسان

⇔⇔⇔⇔

شعر برای مرگ دوست

از آبشار پرسیدم کیستی ؟

گفت اشک کوه ،

گفتم از چه می نالی؟

گفت از جدایی دوست!

⇔⇔⇔⇔

رفیقان را جدا کردن هنر نیست

رفیقان قلب انسانند خدایا

بدون قلب چگونه می توان زیست ؟

⇔⇔⇔⇔

شعر از مرگ دوست

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

⇔⇔⇔⇔

ز هجران تو پرپر می زند دل

ز دل تنگی به هر در می زند دل

چو بلبل در فراق رویت ای گل

به دیوار قفس سرمیزند دل

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوستان

ای کاش گذر زمان در دستانم بود:

آنوقت لحظه های با تو بودن را آنقدر طولانی میکردم

که برای بی تو بودن دیگر وقتی نمیماند.

⇔⇔⇔⇔

لاف می زدم که

فراموشت خواهم کرد

کجایی که ببینی این روزها

توبه ی من از گرگ ها هم مرگ تر هست

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره مرگ دوستان

من امشب از فراق یار میگریم

بسان عاشقان زار میگریم ،

رفیق نیمه راه شد یار دیرینم ،

دلم افسرده است بسیار میگریم.

⇔⇔⇔⇔

خواب دیدم زندگی با عصای مرگ قدم میزد

خواب دیدم چارلی چاپلین میگریست

و می گفت سعی کردم بفهمند اما خندیدند

⇔⇔⇔⇔

شعر برای تسلیت مرگ دوستان

مرگ حقه ،

حق همیشه پابرجا.

پس هیچ وقت حق رو که همیشه پابرجاسات

رو فراموش نکن.

⇔⇔⇔⇔

دیده گو اشک ندامت شو و بیرون فرما

دیدن دیده چه کار آیدم از دوست جدا

عوض یوسف گم گشته چو اخوان بینید

دیده خوب است به شرطی که بود نابینا

گر چه دانم که نمی‌یابیش ای مردم چشم

باش با اشک من و روی زمین می‌پیما

در قیامت مگرش باز ببینم که فتاد

در میان فاصله ما را ز بقا تا به فنا

یار در قصر چنان مایحه‌ای ذیل جهان

ما کجاییم و تماشاگه دیدار کجا

یاد آن یار سفرکرده محمل تابوت

کانچنان راند که نشنید کسی بانگ درا

رسم پیغام و خبر نیست، مصیبت این است

به دیاری که سفر کرد سفر کرده‌ ما

به چه پیغام کنم خوش دل آزرده‌ خویش

از که پرسم سخن یار سفر کرده خویش

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد فوت دوست

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همچون حلواگر است مردن

⇔⇔⇔⇔

یاد و سد یاد از آن عهد که در صحبت یار

خاطری داشتم از عیش جهان بر خوردار

نه مرا چهره‌ای از اشک مصیبت خونین

نه مرا سینه‌ای از ناخن حسرت افکار

خاطری داشتم القصه چو خرم باغی

لاله عیش شکفته گل شادی بر بار

آه کان باغ پر از لاله و گل یافت خزان

لاله‌ها شد همه داغ دل و گل ها همه خار

برسیده‌ست در این باغ خزانی هیهات

کی دگر بلبل ما را بود امید بهار

بلبلی کش قفس تنگ و پروبال شکست

به چه امید دگر یاد کند از گلزار

گر همه روی زمین شد گل و گلزار چه حظ

یار چون نیست مرا با گل و گلزار چه کار

یار اگر هست به هر جا که روی گلزار است

گل گلزار که بی یار بود مسمار است

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره مرگ دوست

زدم فریاد خدایا این چه رسمی است

رفیقان را جدا کردن هنر نیست ،

رفیقان قلب انسانند خدایا ،

بدون قلب چگونه می توان زیست.

⇔⇔⇔⇔

کاشکی نوگل ما چون گل بستان بودی

که چو رفتی گذرش سوی گلستان بودی

کاش چاهی که در او یوسف ما افکندند

راه بازآمدنش جانب کنعان بودی

کاشکی آنکه نهان کشت ز ما یک تن را

بر سرش راه سرچشمه‌ حیوان بودی

شب هجران چه دراز است خصوصا این شب

کاش روزی ز پس این شب هجران بودی

چه قدر گریه توان کرد در این غم به دو چشم

کاش سر تا قدمم دیده گریان بودی

آنکه بر مرکب چوبین بنشست و بدواند

کاش اینجا دگرش فرصت جولان بودی

سیر از عمر خود و زندگی خویشتنم

نیست پروای خود از بی تو دگر زیستنم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حس خوب ، داشتن به زندگی + حس و حال خوب عاشقانه

شعر در مورد مرگ دوست

ز هجران تو پرپر می زند دل

ز دل تنگی به هر در می زند دل

چو بلبل در فراق رویت ای گل

به دیوار قفس سرمیزند دل

⇔⇔⇔⇔

ای سرا پای وجودت همه زخم و غم و درد

این همه خنجر و شمشیر به جان تو که کرد

هیچ مردی سپهی بر سر یک خسته کشد

روی این مرد سیه باد کش اینست نبرد

حال تو آه چه پرسیم چه خواهد بودن

حال مردی که کشندش به ستم سد نامرد

غیر از آن کافتد و از هم بکنندش چه کنند

شیر رنجور چو بینند شغالانش فرد

که خبر داشت که چندین دد آدم صورت

بهر جان تو ز خوان تو فلکشان پرورد

سرد مهری فلک با چو تو خون گرمی آه

کردکاری که مرا ساخت ز عالم دل سرد

چون ترا زیر گل و خاک ببینند افسوس

آنکه دیدن نتوانست به دامان تو گرد

مردم از غم ، چه کنم، پیش که گویم غم خویش

همه دارند ترا ماتم و من ماتم خویش

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد مرگ دوست

شبی از سوز دل گفتم قلم را ،

بیا بنویس غم های دلم را ،

گفتا برو بیمار عاشق ،

ندارم طاقت این همه غم را

⇔⇔⇔⇔

یارب آنها که پی قتل تو فتوا دادند

زندگانی ترا خانه به یغما دادند

یارب آنها که ز خمخانه‌ی بیدار ترا

رطل خون درعوض ساغر صهبا دادند

یارب آنها که رماندند ز تو طایر روح

جای آن مرغ به سر منزل عقبا دادند

یارب آنها که نهادند به بالین تو پای

تن بیمار تو بر بستر خون جا دادند

یارب آنها که ز محرومیت ای گوهر پاک

ابر مژگان مرا مایه‌ دریا دادند

زنده باشند و به زندان بلایی دربند

کز خدا مرگ شب و روز به زاری طلبند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد مرگ دوست جوان

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

⇔⇔⇔⇔

رفتی و ز رفتنت زمان غمگین است

پرپر زدن پرندگان غمگین است

در گوشه باغ ما که بلبل می خواند،

بیچاره ز گل های خزان غمگین است

داغی که به روی زرد مهتاب زده ست،

از مرگ جوانان جهان غمگین است

و این لاله که داغ سینه اش می بینی،

از قسمت تلخ عاشقان غمگین است.

ابری که به روز ماتمش می بارید،

بر حال غریب قهرمان غمگین است.

بی غم نبود دلی اگر گل نبود،

غم نیز ز مرگ ناگهان غمگین است.

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی مرگ دوست

یه لحظه دلم خواست صدایت بکنم ،

گردش به حریم با صفایت بکنم ،

آشوب دلم به من چنین فرمان داد

در سجده بیفتم و دعایت بکنم.

⇔⇔⇔⇔

باشد که ما دست از دنیا برداشتیم

ولی خوشحال به دوستانی که داشتیم

همه را سپاس گوییم و اکران

هر چه داشتیم در این دنیا گذاشتیم

در رفاقت اخم به ابرو نیاوردیم

دوستی را به مانند مادر داشتیم

لقمه خوردیم نمک ها داشتیم

حرمت همدگر به جای می کاشتیم

در غم و اندوه و هجران

بر همدگر نامه ها می داشتیم

خنده ما بود خنده بر نیک و بد

هرگز به همدگر خنده نداشتیم

کیسه و زر و اندوخته را

با همدگر به جیب می داشتیم

روزگار ما بود همچو دو یار

این رفاقت را نیک می داشتیم

دست در دست دو دوست

گرمی دل را ما می داشتیم

گذشت، دور دوران ما

لعنت به دنیا که همدیگر را دور داشتیم

یکی رفت و آن یکی ماند

روزگاری به تلخی می داشتیم

سلطه غم بر دیگری آمد پدید

چشم از دنیا بست آنگاه که نمی داشتیم

بست و رفت بازم نگشت

قطره های اشک تا کنون چگونه ما داشتیم؟

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد مرگ دوست

امروز را برای بیان احساس به عزیزت غنیمت شمار ،

شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد.

⇔⇔⇔⇔

همین بس تارو پودم پاره کردی

همین بس عبوری سرد، غمناک

بیابان پیش رو نگاه می کنم

گردی بلند از غروب

چاپار می آید، نامه ای در دست

نامه ای دگرم نیست

آنکه رفت دگر بازگشتی برش نیست

بر مزارش کدام نامه جواب

کدام زندگی جاری

همین بس دسته ای گل

همین بس خانه ای تاریک

شدم گریان، دور است

عبورش رسیده راهی بی برگشت

دل شکسته، نالان

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در مورد مرگ دوست

ارزش بودنت را

همیشه از اندیشه یک لحظه نبودنت میتوان فهمید!

⇔⇔⇔⇔

سرگذشت غم هجران تو با شمع گفتم

آنقدر سوخت که از گفته پشیمان کرد

⇔⇔⇔⇔

شعری برای مرگ دوست

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

⇔⇔⇔⇔

بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم

من به داغ تو جوان رفته ز دنیا چه کنم

بهر هر درد دوایی ست به جز داغ جوان

من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم

گفتم که چرا رفتی و تدبیر تو این بود

گفتا چه توان کرد که تقدیر همین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود

گفتا که نگو مصلحت دوست در این بود

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا برای مرگ دوست

امروز اومده بود دیدنم ، با یه نگاه مهربون ،

همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتمو ازم دریغ میکرد.

گریه کرد و گفت دلش واسم تنگ شده.

وقتی رفت ، سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود.

⇔⇔⇔⇔

شاعران در وصف جوان بس سخن‌ها گفته‌اند

من زبانم ولیکن از توصیف این رنج گران

مهربانی‌های تو آتش به جان ما فکند

وه چه جان‌ سوز است داغ فرزند جوان

⇔⇔⇔⇔

شعر برای مرگ یک دوست

شب است و آسمان را غم گرفته

سکوتم با نگاهش دم گرفته

شب است و کهکشانی در کنارم

ولی از دوریت من بیقرارم

⇔⇔⇔⇔

حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد

عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد

گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی

یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد

⇔⇔⇔⇔

شعر نو برای مرگ دوست

امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد

گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد

همه رفتند از این خانه بجز غم

باز این یار قدیمی چه وفایی دارد.

⇔⇔⇔⇔

شقایق بودی و دیری نماندی

سرود زندگی را نیمه خواندی

زدی برقی و خاکستر شدی تو

عزیزان را به سوگ خود نشاندی

⇔⇔⇔⇔

شعری برای مرگ یک دوست

من آن شمعم که شبها در شبستان تو میسوزم

به ظاهر شاد و در باطن ز هجران تو میسوزم.

⇔⇔⇔⇔

کجا رفتی عزیز من

زمین معرفت خیز محبت جوش

عزیزم جان من همدرد گرم آغوش

همیشه خاطرم جاریست

محبت از تو در دل یادگاریست

درودت باد ای فرزند من بدرود

وجود تو سرود زندگانی بود

⇔⇔⇔⇔

شعری در مرگ دوست

زندگی کن!

حتی اگر بهترینهایت را از دست دادی.

چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر برایت میسازد.

⇔⇔⇔⇔

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم آهسته ز دوری تو فریاد کنم

وقت است که دست از این دهان بردارم از دست غمت هزار بیداد کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف مرگ دوست

زدم فریاد خدایا این چه رسمی است

رفیقان را جدا کردن هنر نیست

رفیقان قلب انسانند خدایا

بدون قلب چگونه می توان زیست ؟

⇔⇔⇔⇔

صدای بلند ترمز ماشین

جسمی بی جان بر زمین

تمامی احساسم درد کشنده

پایانی از زندگیم بود همین

وحشت زده ای در حال فرار

به پرواز در آمد روحی بیقرار

جسمی بدون دردی آرمیده

روحی برروشنی ابرها سوار

قطرات اشک در چشمانم یخ زده

ودهانی از آخرین فریاد باز مانده

نگاه وحشت دیگران از ترس

زمزمه هایی می گویند: او مرده

من فریاد می شوم که زنده ام

در سکوت بی جان جسم

در ماشینی که بسرعت می رود

خاموش می شود بلندترین فریادم

جیغ…جیغ در فضای مرگ من

اشک…اشک در هوای سوگ من

روزهایی پیاپی می گذرند

یک

دو

سه

.

.

تاکی در یادها خواهم ماند؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سربازی ، رفتن عشقم طنز + سربازی امام زمان و نیروی زمینی ارتش

شعر در غم مرگ دوست

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن

با تو ز جان شیرین شیرین‌تر است مردن

⇔⇔⇔⇔

گل من

شد فصل بهار و شدم از غصه هلاک

دارم جگری کباب و چشمی نمناک

گل ها همه سر ز خاک بیرون کردند

الا گل من که سر فرو برده به خاک

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره مرگ دوست

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

⇔⇔⇔⇔

سفر کرده به معراج

ای سفر کرده به معراج به یادت هستیم

ای گل پرپرما، چشم به راهت هستیم

تو سفر کردی و آسوده شدی از دوران

ما همه ماتم زده هر لحظه به یادت هستیم

⇔⇔⇔⇔

شعر نو درباره مرگ دوست

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

وانها که کرده‌ایم یکایک عیان شود

یارب به فضل خویش ببخشای بنده را

آن دم که عازم سفر آن جهان شود

⇔⇔⇔⇔

در سوگ توام ناله ز عیوق گذر کرد

داغ تو، دل سوخته را سوخته تر کرد

آهی که به یادت ز دل زار برآمد

از کوه گذر کرد و بر افلاک اثر کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در فراق مرگ دوست

بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از اجل و کامران شود

هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد

با صدهزار حسرت از اینجا روان شود

⇔⇔⇔⇔

امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد

گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد

همه رفتند از این خانه بجز غم

باز این یار قدیمی چه وفایی دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر تسلیت فوت دوست

آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد

وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود

تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی

اوراد ذاکران ز کران تا کران شود

⇔⇔⇔⇔

ز فراق هجر رویت غم سینه سوز دارم

پدرم قسم به مهرت، نه شب، نه روز دارم

⇔⇔⇔⇔

شعر برای فوت دوست

آرند نعش تا به لب گور و هر که هست

بعد از نماز باز سر خانمان شود

میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی

پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود

⇔⇔⇔⇔

باورم نیست که دیگر نشـنوم آوای تو

یــا نبـینم روی مـاه و قامت رعـنـای تو

سالها سنگ صبورم بودی و هم صحبتم

بی تو رنگ یأس دارد منزل و مأوای تو

⇔⇔⇔⇔

شعر برای دوست فوت شده

نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام

در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود

خرم دلی که در حرم‌آباد امن و عیش

حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود

⇔⇔⇔⇔

مرگ ما هست عروسی ابد

سر آن چیست هو الله احد

مولوی

⇔⇔⇔⇔

شعر برای دوست فوت کرده

این کار دولتست نداند کسی یقین

سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود

⇔⇔⇔⇔

مرگ اگر مرد است آید پیش من

تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

⇔⇔⇔⇔

اشعار مرگ دوست

من نمی‌خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند

من نمی‌خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند

⇔⇔⇔⇔

رسول مرگ به ناگه به من رسید فراز

که کوس کوچ فروکوفتند کار بساز

کمان پشت دوتا چون به زه درآوردی

ز خویش ناوک دلدوز حرص دور انداز

کمال‌الدین اسماعیل

⇔⇔⇔⇔

به خدایی که بی‌شناس مقیم

در دل و دیده آتشم باشد

مرگ هر چند خوش نباشد لیک

بی رخ دوستان خوشم باشد

انوری

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.