شعر در مورد کوچه ،های قدیمی باغ و تنهایی و بن بست عشق از سهراب سپهری

شعر در مورد کوچه

شعر در مورد کوچه ،های قدیمی باغ و تنهایی و بن بست عشق از سهراب سپهری

شعر در مورد کوچه ،های قدیمی باغ و تنهایی و بن بست عشق از سهراب سپهری همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد کوچه

نکند در ته این کوچه بن بست

آن زمانی که عصا

همره گامهایم

همدلم میشود و میبردم تا فرجام

گنج پنهان مرا

مار این غاشیه درد به یغما ببرد

نکند قلب مرا

مور و مار از قفس سینه ی تنها ببرد

عشق را لعن خدا طعمه کرمها کند و

سینه کش خاک به زنهار ببرد

نکند باد به خاکسترم آتش زند و

شعله اش دود شود و داغ مرا

آه کند و تا به ثریا ببرد

نکند روزی

روزی از روزها که این شعبده باز

این دنیا

ورد اندوه بخواند به خرابات و مرا مست براند ز خودش

درمیان کوچ زرد کوچه ها

خیزان و افتان

لنگ لنگان

سوزان و لرزان

به نیستان ببرد

زان صنیع بی تصنع از نی ساقی بخوانم ‏و بخوانم تا‎ ‎ که صمع این فلک را کر کنم :

من بسان خویش بودم

چون خرابت گشتم و بی خویش گشتم

حال به کیشت بازی بازار می بینم ز چشمت گریه های زار می بینم به رویت عاشقی بر دار می بینم ز مویت پیچش اغیار می بینم

فقط چندی تو را بی خویش در خواب

در پندار می بینم

در فراقت من نمیرویم

بی فروغت ره نمیپویم

در فقانت نوش و لعل و لیلی دیگر نمیجویم

مبادا باده ها بر باد دهند عشق تو را

مسخم کنند

تا روزی از روزها

که روز دیگری نیست در پیش

گنج پنهان مرا

در ته بن بست دنیا

مار این غاشیه درد

به یغما ببرد

نکند عمر به پایان رسد و

پیک هایم که به پای هر کبوتر بسته ام

پای گور این دل تنها به پایت برسد

آن زمان خواندن ندارد نامه ها

خواندم فایده ندارد بارها

کوچه ها

آه کوچه ها

میشناسید رد پایم را که بارها گشته است در گرد کویش

گرد آن خانه که گنجم را نهفته در دلش ?

او شنیدست آیا ?

چک چکم را روی بام منزلش ?

که به ناودان ریخته و مالان و نالان در تن بی جان خود دالان به دالان ، حفره کندست تا رساند دل به آن صاحب دلش‎

تو خودت باز آی و گو

دل به دل راه دارد آیا ?

یا که بیهوده تو را میکاود این جان کز لجام بگسیخته خود با لجن آمیخته خود را در میان این گل و لای

آه…

می خواند تو را

بارها و بارها

دست مجنون مینگارد نامه را

اشک مجنون کرده امضا بارها

این توراست پیکی هزاره

نامه ای از قعر چاهی در زمانه

در بیابان کرده ام سکنا

مرغ خوش آوا نبود

کفتری چاهی فقط مانده برایم ، پیک پایش کرده ام

این نوای بد صدا را در گلستان راه ده

با هزاران با بلبلان با مرغان خودش آوای خود پرواز ده

او هم

آوای خوشش را میتواند باز یابد

هر چه با سازد نسازد

تو مدارا کن که این مرغ غمین

از غمستان آمده از بیابان آمده

از دیار فرق یاران آمده

از نوای نی چوپان آمده

بوستان پر گل تو از برایش غربت است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بجنورد ، شعر جدید و زیبا و کوتاه در وصف شهر بجنورد

شعر در مورد کوچه باغ

تنها نگران این بودم؛

که به جستجوی تو 

در دورترین کوچه ی دنیا

به خانه ات برسم

و تو به جستجویم رفته باشی!

چه غم‌بار

وقتی نمی دانی

گم کرده ای

یا گم شده ای؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کوچه تنهایی

می توانی سینه ام از سیل غمها پر کنی

آب چشمم از مصیبت می توانی کرکنی

می توانی معده ام را از غذا خالـی کنی

یا که دستانم ز رنج کار خلخالــی کنی

می توانی با حسد یا با قلـــم بلوا کنی

مهر مردم را برای همدگر دعوا کنــی

می توانی کینه باشی در دل دیو وطن

یا سکوتی سرد بر ظلم وستم در حق من

کوچه بن بست باشی بر رخ فردای من

یا که جغد شوم باشی تکیه بر شبهای من

کاش اما لحظــه ای دریا شـــــوی

فارغ از کین وستـــم، شیدا شــــوی

چشمه باشی،کوه باشی، ساده اما پرغرور

کوچه باشی، محرم اسرار شبهای ســرور

شور باشی، شعر باشی،عشق باشی، پرفروغ

دیده واشک ومحبت، مهربانی بـی دروغ

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کوچه بن بست

سال‌ها بعدِ رفتنت

هربار که از پنجره به کوچه نگاه می کنم

برایم دست تکان می دهی

با چمدانی که

همه چیز را بُرد

حتی همین کوچه را،

همین پنجره را،

چشم هایم را،

ادامه ی این شعر را…

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دریای خزر ، شعر کوتاه و زیبا درباره دریای خزر و ساحل زیبا

شعر در مورد کوچه قدیمی

گفتی از کدام کوچه میایی !

سر هر کوچه بن بست

که نبضش چون کبوتر میزند

سر کوچه که بایستی

ته کوچه پنجره ای پیداست

که از ان نور سپیدی میتابد

پنجره با طپش ثانیه ها میخواند

کاش با دل و جان گوش دهی

خواهی فهمید چرا

دلتنگی خود را

با گریه به باد می گوید…….!؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کوچه های قدیمی سهراب

من و تو

کاشف تمام خیابان ها و

کوچه های خلوت و دنج

این شهریم،

فقط به بهای یک بوسه!

هنوز هم می توان

دنیا های جدیدی را کشف کرد!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد کوچه عشق

سکوت سرد و بی رنگی

به روی چهره ی تاریک و خشک شب

به سان قطره بارانی که روی شیشه ی نا صاف قلبم خط بیاندازد

همی آرام برجا بود…

صدای نعره ی خاموش باران

وای…

می غرّید و کوچه سخت می لرزید.

هوا بسیار کولاک است…

هوا بسیار کولاک است.

نگاه روشن تیر چراغ برق،

مرا چون گنگ مادر زاد می بیند.!.!

ولی من زنده ام آری…

به زیر لب دلاور گونه می خوانم:

بیا ای خوش نسیم نغمه ی باران

بیا ای تار تار، تار بی مضراب و بی پرده

صدایم کن

نوایم کن

بسان شور و ماهورت

چو منصوری به دارم کن

بیا و بشکن این غوغای بیرنگ سکوتم را

بیا و پرده بردار از رخ تاریک و خشک شب

شکاف قلب پَر گونم پر از باران

سکوت کوچه را بشکن.

به سوی قطره بارانهای نورانی صدایم کن

بسوی انتهای کوچه ی بنبست.

صدایم کن …

به سوی برگ زرد له شده در زیر یخبندان

صدایم کن!

که هی… تو… پرستویم.

بپا آن کوچه بن بست است.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد هرمزگان ، شعر کوتاه و محلی زیبا در وصف استان هرمزگان

شعر در مورد کوچه علی چپ

بعد از نگاهت

با این عاشقانه های بی قرار

چه کنم؟

با این قرار های بی قراری

چه کنم؟

چیزی بگو

حرفی بپاش بر دهانِ این کوچه

که همهمه اش هر روز

زخمی تازه در دلم باز می کند…

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد کوچه باغ

تماشای کبوتر ها

واسه من مرگ پروازه

سقوط بادبادک ها

منو یاد تو می ندازه

.

همیشه چشم به راه هستم

به پیچ آخر جاده

چه تلخه وقتی می دونی

مسافر بر نمی گرده

.

هنوزم کوچه بن بست

کنار کوچه ی ما هست

تو رفتی دست غم اومد

تموم کوچه ها رو بست

.

هنوزم هق هق بارون

توو کوچه از تو می خونه

به غیر از کوچه ی بن بست

همه جا بی تو زندونه

.

یه روزی زیر بارونا

منم آب میشمو میرم

می دونم آخرش یک شب

کنار کوچه می میرم

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد کوچه

ملافه را می تکانم از پنجره

چند حرف از دوستت دارم هایت به کوچه می ریزد

چند حرف را باد می برد

می ماند فقط اسمم

که بر منقار کوچک گنجشکی

روی سیمهای برق

برق می زند.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سمنان ، شعر سمنانی کوتاه با معنی و شعر سمنانی ننه ننه نکرا

شعر در مورد کوچه باغ

بی تو از این کوچه بن بست، تنها میروم

میگذارم این دل دیوانه اما میروم

میروم تا با غمِ تنهایی ات عادت کنم

بی خیال ازنامرادی های دنیا، میروم

دل خوش از آزادیِ چاه برادرها چه سود

من که دارم خود به زندان زلیخا میروم

چرخ گردون بهر ما جز دور باطل هیچ نیست

نا امید و خسته از امروز و فردا، میروم

لا اقل در بدرقه پشت سرم آبی بریز

تا که چونان اشک از آن چشمان زیبا میروم

بیش از این دریای چشمان مرا طوفان نکن

قطره ای، افتاده در رودم، به دریا میروم

در نگاهت ناله هایم هیچ تاثیری نداشت

میروم شاید کنم با دل مدارا می روم

بی سبب در گوشه ی چشمان تو مهمان شدم

حالیا ز آن گوشه ی چشم فریبا میرم

در کلاست مولویِ ذوقمان شاعر نشد

در پی شمس خودم تا عرش اعلا میروم

پشت چشمان زبیر و طلحه ات نیرنگ هاست

“قنبرم” اینگونه سوی کوی مولا میروم

علی ابرکان

⇔⇔⇔⇔

شعر نو درمورد کوچه باغ

درختان کوچه

نمی‌توانند یکدیگر را بغل کنند

دست‌های آنها را همیشه قطع می‌کنند

مثل دست‌های من

که بیهوده کشیده شده است در فاصله

و در این سکوت

که هیزم‌شکن بین من و توست!

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره کوچه باغ

در متن ترددکش این کوچهٔ بن بست ؛

هر رهگذری وارد دنیای عدم شد …!!

تا «سین مصوت»,قلم فاجعه را کشت ؛

دستان لغت نامه کف کوچه قلم شد ..!!

دنیای عدم نسل مرا برد و الک کرد ؛

محدوده ای از درد گل لاله بجا ماند ..!!

پرواز مرا بُرد و از آن سیر صعودی ؛

یک لاشهٔ گنجشک چهل ساله بجا ماند..!!

انگیزهٔ درگیر حقایق شده ام سوخت؛

پایم به معماکدهٔ قافیه وا شد …!؟

از متن گذرنامهٔ انسان که نوشتم ؛

گوش پدر فلسفه هم ، ناشنوا شد..!؟

در خوشهٔ پروین دلم حبهٔ شعریست؛

شالوده ٔ این خانه ،پُر از شعر سپید است!

سنت شکنی کردم و از قافیه گفتم ؛

از روحِ خراشیده که در معرض دید است!

«..آنکس که نداند که نداند که نداند..؛»

این جهلِ مرکب فقط اینجای زمین است!

در «صورتِ جوزا»پیِ تصویر چه هستی؛

تا بوده همین بوده و تا هست همین است!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد رشت ، شعر زیبا و کوتاه و گیلکی دربازه گیلان و رشت و تالش

شعری درباره کوچه باغ

ای کاش حواست نباشد

از خانه بیرون بزنی

من به کوچه بیایم و

به باران فکر کنم

و تو روزنامه ات را

روی سرت بگیری

من تمام کوچه را بدوم

و کمی چتر

تعارفت کنم

حتما مسیرمان یکی ست

حالا که مقصد تویی

⇔⇔⇔⇔

شعر نو درباره کوچه باغ

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینi عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

فریدون مشیری

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد کوچه باغ

من قولِ تو را به تمامِ شهر داده بودم

به تمام کوچه های بن بست

به تمام سنگفرشهای خیس

به تمام چترهای بسته

به تمام کافه های دنج

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.