شعر در مورد نهاوند ، شعر زیبا و کوتاه و لری در مورد شهر نهاوند استان همدان

شعر در مورد نهاوند

شعر در مورد نهاوند ، شعر زیبا و کوتاه و لری در مورد شهر نهاوند استان همدان

شعر در مورد نهاوند ، شعر زیبا و کوتاه و لری در مورد شهر نهاوند استان همدان همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد نهاوند

نهاوندی نگین خطه ایران نهاوند است
خدا داند چه گلهایی به دامان نهاوند است درون سینه خاکش تمدنهای بسیار است
فروغ جان و دریای پر از عرفان نهاوند است چه خونبار است تاریخش عجب هنگامه ای دارد
یکی از عاشقان نیک پیمان نهاوند است جنید آن عارف سالک بزرگ مکتب بغداد
انیس و مونس و جاوید، بستان نهاوند است امید و عالم و عاصی، اسیر و ساحل و باقی
تو گویی جایگاه عزت انسان نهاوند است ظهیر و پرتو و جلوه، ذبیح و حیرت و مایل

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر نهاوند

ز شهر نهاوند چو گویم سخن / از آن شهر زیبای خوب کهن

ز قدمت و تاریخ که از مادها / از آن جنگجویان فریادها

ز هر امپراطور ساسانیان/ که از یزدگرد است نام ونشان

ز فرهنگ و از علم در آن دیار / به جا مانده است ز هر شهر یار

نگهدار اسلام از آئین آن / نترسند ز گردن کشان در جهان

ولایت مدارند و با قلب پاک / همه جان نثارند بر آب و خاک

ز کو ه ونباتات آن سرزمین / چنان است که گویا بهشت برین

سرابش زبان زد بود در جهان / ز گاماسیاب است تا از گیان

هوایش مناسب هم چون گل است / درختان زیبا چون سنبل است

ز باغات بسیار آن سرزمین / نهاوند را کرده عرش برین

گر از دانش و علم بگویم سخن / بخوانید تاریخ این انجمن

ز دانش پژوهان در این دیار / ز مردان با علم در روزگار

علی اکبر آن مرد عرفان و دین / از آشیخ محمد که او بی قرین

از آن عالمانی که در باستان / حکایت نمودند در داستان

شهید حیدری مرد روشن روان/ برومند و دانا و هم کاردان

گروه ابوذر آن مردان پاک / که جان داده در راه این آب و خاک

خروشید آنها تبرها به دست / بت شاه را با تبر چون شکست

بیاد از همان مردم قهرمان / زدند بر دهان سران در جهان

نهاوند از آن روز شد بت شکن / که طاغوت را با تبر در فکن

رحیم است از خطه‌ی این دیار / نگهدارتان باد پروردگار

رحیم جلالوند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شیراز ، و عشق و شیرازی ها + نرگس و بهار شهر شیراز

شعر درباره نهاوند

ای مسافر سفرت خوش که روی چنین خرامان
تو اگر گذار کردی به فلات پاک ایران

برسان سلام ما را تو به قلّهء دماوند
بده این پیام ما را به غریبه، آشنایان

به تمام آب و خاک این دیارآریایی
به سپاهان و به کارون، بندرعباس و به کرمان

به فسا، به شهر شیراز، به سرای شعر و آواز
تخت جمشید و به کورش و گذشته های ایران

به هر آنکجا که در آن به خدای خود رسیدی
به خراسان و به مشهد به دیار دین و ایمان

به لرستان و کرمانشاه، سیستان و بلوچستان
به مازندران وگیلان، و کرانه های ایران

به کردستان، خلیج فارس، به خرمشهر، به خوزستان
به نگهداران آنها ا ز چنگال بیگانگان

به بروجرد و نهاوند وشکوهِ کوه الوند
به کویر یزد و زرتشت و به آن آتش سوزان

به ارس، مرند، تبریز، به شکوفه های گلریز
و به ستّارو به باقر، به تمامی دلیران

به خزر به بوی دریا به کرانه های زیبا
به مقام کوه و جنگل، به پرنده ها به با ران

برسان درود ما را تو به آرش کمانگیر
ببر این دعای ما را توبه خانه ام، به تهران

به تمام مردمان این دیار پارسایی
به برادران به یاران به یکایک عزیزان

به یکایکِ پدرها که چو کوه پایدارند
و به محضرِعزیزِ تمام شیر مادران

به تمام پدرانی که ز جمع ما برفتند
و تمام مادرانی که بهشت جای آنان

به تمامی کسانی که برای بودن ما
به مصاف مرگ رفتند، به تمامی شهیدان

و بزرگ ناجیانِ فرهنگِ گهر بارمان
شاملو ها، فردوسی ها، حافظ وشمس و دیگران

به هرآنکجا رسیدی و هر آنکسی که دیدی
به خیابان و به کوچه، جنگل و دشت و بیابان

که به شهر دور و غربت به دیار بی محبت
به سرای ناشناسان، به کنار نا رفیقان

نفسم گرفته اینجا ز فراق بویِ میهن
دل من گرفته اینجا ز تگرگ و باد و طوفان

بامید روز دیدار و در آرزوی میعاد
بوَدَم به سینه هرآن، سرو جان فدای ایران

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره نهاوند

عشق در هزاره بیمّ
بازی با کلمات است؛…
” مراقب ” باید بود!…
* * * * *
آسمان که ابری ست،
بیاندیش
تگرگی در راه است!
* * * * *
پاسخ بِه هِر
سلامی واجب نیست!
* * * * *
گاه دیوی به تو
سیبی
تعارف می کند!
* * * * *
کسی اگر لیوانی آب
دستت داد،
به چشمهایش بنگر!
* * * * *
هیچ رودی
گاماسیاب نمیشود
نه کوهی، گرین…
تاریخی نه
به وسعتِ نهاوند…
* * * * *
“دل” به دریایی بزن که
توفانش را آزموده ایی!
* * * * *
در آخرین فصل شاهنامه
حقیقتی نهفته که هیچ شاه
زاده ایی، عاشق نبوده است!!
* * * * *
با دوست زیر سقفی شکسته
ناگهان بگو: زلزله… همین!
* * * * *
دلتنگی، گوهری ست که
نصیب هر کِه نمی شود؛
به دلتنگی من، هزار
دنیای رنگارنگ بدهکارم!
* * * * *
خواست ها
کاش شعار نبود!
با دل پاک بخواهیم
اگر،
ظهور نزدیک است!…
* * * * *
از نوک قلم غمی اگر
نچکد، هیچ
فرصتی مغتنم نیست!
= = = =
پ.ن:
بشر جز ” گل ”
از هر چیز ارضاء می شود!
روی زمین، روزی اگر
– دوستی – به جایگاه گل رسد،
« عشق » بِه
مرحله ی طلوع رسیده است!
= = = =
و بالاخره:

کدخدا بد قولی کرد!
آسیابها از آب افتاد!
… و من، به گدایی!…

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد نهاوند

مردِ شرقی،هم نبرد!
شعله ور،
می خواهم از آسمان
نارنج برایت بچینم…
دوباره می خواهـم،
نشانی
بِه تازگی ی شکوفه
سبزی ی سرو
نازکی ی شمشاد را
با عشق، برگردنِ آن
اُستاده
اسکار، زرین بیاویزم…

هم درد!
دوباره می خواهیم،
زمزمه ی لذیذِ جویباران
همراه با سلامی خوشبو
بِه
سرخی ی سیبِ نهاوند را
بر بستر مرگ!
درگوشِ فردا… جاودانه…
بی غم، با هم بخوانیم…

ابرمرد!
کوه ها را تو، دوباره رام می کنی…
یالهاشان را باز آرام شانه میزنی…
برف
وقتی شاد می بارد درشفقِ یک بهار…
آن
لحظهِّ ی سنگین که چشم جاده ها را
من، ازخوابِ زمستان، بیدار می کنم…

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دایی ، جان خوب و عزیزم فوت شده + دایی شدن و خواهرزاده

شعر در مورد نهاوند

درون مکتبی دیدم که شیخی به فرزندش اشاره کردو میگفت

بیا فرزند من بنشین و بنگر که عزرائیل نموده کفش من جفت

بیا بنگر که دیگر وقت تنگ برای گفتن هر پند و اندرز

ولیکن گویمت دنیا چه رنگ است دو گوش خود دمی را ده به من قرض

بگفت فرزند که ای سودای جانم تو ای دوستو رفیق مهربانم

بگفت فرزند که گر رفتی نمانم به پیش خلق کوتاهست زبانم

بگفت فرزند که ای جانم پدر جان پدر گفتش که بس است دست نگه دار

وصیت میکنم پس هیس و گوش دار وصیت را ببندش تو به هر کار

ز دنیایت دو چشم خوب بردار ببین تو هر کسی دزدو تبهکار

سرت زیرو به کس لطفت نباشد که آخر سر به تو گویند گنهکار

به گوش خود تو اینگونه بیاموز که حرف حق پدیرای وجودش

ز کودک،نوجوان حتی جوانی ز دشمن حتی از نوع جهودش

جوان باش و جوانی کن در عالم چونینت زندگی شاداب گردان

جوانمردی به رسم شیر مردان ز هیبت گوش نامردان بگردان

همیشه یاور بیچارگان باش که اینگونه تو را یار است خداوند

همیشه دشمن بیگانگان باش ستبر و استوار همچون نهاوند

اگر در زندگی کردی خلافی تو هرگز آبروی کس مریزان

بگیر در زندگی دست فقیران،ضعیفان،مستمندان و مریضان

اگر در زندگی بیشتر خواهی به آن تو میرسی خواهی نخواهی

وگرنه گر طمع کاری نمودی همش در عمق چاهی گر نخواهی

چنین گفتست مولایم علی جان امیرمومنان اولای بر حق

هر آنچه انتظار داری ز هرکس بده بر دیگران هم تو کمی حق

وصیت کردمت از شیر الله که هر کس گوش دهد آنرا به ولله

گلستان میشود دنیا سراسر چه آسان میدهی جانرا به ولله

ندارم وقتی پس دیگر نباید که پندی را دگر با تو بگویم

زمانی را سپردم اشهدم را و وقتی را دگر تا توبه گویم

شتابان میروم ترسی ندارم وداع گوییم کنون با دار فانی

خرامان میروم سوی دیاری که آنجارا بگویند دار باقی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره نهاوند

غلامی زترکان ، به غزنه رسید (۱)
وز آنجا سوی هند ، لشگر کشید

پس از وی پسر ، بعد از آن هم نوه
شده پادشاهی ، چو سلطان رده

چو محمود ، قدرت بدستش رسید
دگر نسل سامان، زدنیا برید

همه شاعران ، جمع دربار او
که چون « فرخی » ، « عنصری » یار او

چه بد کرده با شاعر خوش زبان
به « فردوسی » ما شده بد گمان

برنجانده « بیرونی »‌از بهر خویش
نبیند جهان ، همچو او مرد کیش

پس از وی شده ، ده تنی پادشاه
پسر یا برادر ، حکومت ، براه (۲)

« سنایی » بُوَد ، شاعری این زمان
نبوده چو ایشان کسی ، در جهان

شکافی به این سر ، چو فاق آمده (۳)
چو سلجوق ترک و ، دقاق آمده

ز خواجه نظام ، آن وزیر ادیب
که بر دشمنان وطن ، زد نهیب

بخوابیده فتنه ، در این مرز و بوم
شکستند صفهای لشگر ، زروم

سر انجام ، این زادۀ سبزوار
همان مرد دانای هر کار زار

به امر « حسن » در دمی کشته شد(۴)
به روی تنش ، خاک جم پشته شد

صباح و فدایی همیشه به جنگ
چه در دشت و در قلعه و کوه و سنگ.

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر نهاوند

مردمان تازی ، مردمانی دگرند (۱)
مردمانی محروم ، زجهان بیخبرند

آفتابی سوزان ، دشت خشک و بی آب
رمل و ماسه همه جا ، جانداران بی تاب

هر کجا آبی هست ، کشت و کاری بر جای
خانه ها خشت و گِلی ، خیمه هایی بر پای

اکثریت جاهل ، عده ای هم نادان
جمع ِ بی کار و تلاش ، ثروتی را خواهان

دختران دفن شوند ، همگی زنده بگور
گر پسر زاده شود ، همه در شادی و شور

افتخار تازی ، دزدی و رهزنی است (۲)
هر چه از مال و زن است ، همگی بردنی است

کل دارایی او ، یک شتر با شمشیر
قُوتِ او خرما و ، نانی و ظرفی شیر

او خدایش شده بُت ، جنس اش از چوب و سنگ
در خیالش یاور ، هر کجا عرصه تنگ

آمد از جانب حق ، مرسل و بندۀ او (۳)
تا هدایت بشوند ، امّت از گفتۀ او

دستها را شویند ، زهمه کفر و گناه
دامن حق جویند ، بهر ایشان چو پناه

ملت تازی را ، دعوت حق کرده
چون برادر گشته ، مالکان با برده

نامه ارسال شده ، به سرانِ هر جای (۴)
دعوت حق بنمود ، تا شود پا بر جای

هر که تسلیم شود ، خانه اش ایمن باد
غیر از این گر باشد ، جزیه باید داد

آخرین پیغمبر ، شده مرحوم و نگر (۵)
جانشینان شده اند ، طالب مُلک دگر

شده تجهیز سپاه ، عازم این وطن است (۶)
صحبت از ثروت من ، که در این بوم و بر است .

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سربازی ، رفتن عشقم طنز + سربازی امام زمان و نیروی زمینی ارتش

شعر درباره ی نهاوند

او ، ز اجدادش مُغان عبرت گرفت (۱)
کیش مهرش ، در جهان وسعت گرفت

گِرد ِهم ، آورده اوراق کتاب
روشنی بخشد ، به پیران و شباب

ترجمه ، تفسیر ، فرمانش بُوَد
امر پیغمبر ، همه راهش بُوَد

هم جهاندار است و هم ، فاتح شده
هم جهانگیر است و هم ، ناصح شده

بعدِ او ، فرزند بر جایش نشست
در نبردی ، گُردۀ دشمن شکست

نقش گردیده به سنگی ، پاکِ پاک
شاه دشمن ، روی زانو ، روی خاک (۲)

شاه من ، او را ملامت می کند
صحبت مُلک و غرامت می کند

آمده پیغمبری نقاش ، کو
صاحب ارژنگی و آوازه جو (۳)

حاکم این دم ،‌تابع ایشان شده
چون حمایت کرده ، از خویشان شده

لیک بعد از وی پسر ، وانگه نوه
شاه گشته ، قدرتی بر هم زده

سعی آزار مریدان را ، نمود
بعد از آن جان پیمبر را ، ربود

چون شمار حاکمان بر ، دَه رَسید
یادی از ، شاه جهانگیری بَرید

در حکومت ، او چو سرداری بُوَد
او ذوالکتاف و جهانداری ، بُوَد (۴)

بعد از ایشان ، شد برادر پادشاه
از عدالت ، شهرتش شد دادشاه (۵)

چار حاکم بعد از ایشان ، از قرار
در شکار گور گشته خود شکار (۶)

بیست حاکم ، آمده از سلسله
لیک ، افتاده زحادث ، ولوله

« مزدک » آید ، بی گمان در این زمان
آنکه خوانده ، خود پیمبر در جهان

چون که حاکم کرده بیعت با کسان
موبدان او را گرفتندش ، چنان

شاه دوم بعدِ وی ، عاقل بُوَد
چون وزیرش در جهان ، عادل بُوَد (۷)

علم و دانش را به حق ، تدریس کرد
« گندی شاپوری » چو او ، تاسیس کرد

ترجمان کردند آن مصحف ، زجان
چون « کلیله دمنه » را در این زمان

هشتمین حاکم ، که بعد از آ ن رسید
افتخارات وطن ، پایان رسید

چارصد سالی ، حکومت داشتند
چون عدالت را ، به جانها خواستند

از میان پادشاهان هم ، دو تن
دُخت بودند و ، به باطن پیلتن (۸)

قصر شیرین ، طاق و ایوان ، شد به پای
یادگاری مانده از دوران ، به جای

جمعشان ، سی شاه بود این حاکمان
عاشق میهن بُدَند ایشان ، زجان

مردمان از جنگ ها ، حیران شده
پایۀ دولت ، زآن ، لرزان شده

وصف فردوس وطن ، هر آن رسید
صحبت از آبادی .و میهن ، رسید

دشمنان اینک بهانه ، دین کنند
بهر غارت ، اسبهاشان زین کنند

می رسد از ره عرب ، با پای لخت
می کشُد مردم ، بَرَد ناموس و دُخت

باز هم ، بوی خیانت می رسد
رستمی ، اینجا شهادت می رسد. (۹)

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان نهاوند

در آن شب

که آمدی

با پای برهنه

و گیسوان بریده

در هاله کهکشان

چه پر ستاره شد آسمان

و خندید زمین

وپاشید

در چشمانِ سیاهِ

آسمان

پولک نگاهِ دوباره ات .

و من ،

امشب ،

چنگ میبرم بر تنبور

تا بخوانمت

با نغمه

نهاوند و عجم .

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر نهاوند

از دور دست این چه آوائی ست
آه کدامین قاصد است ؟
که خبر شوم ایستگاه تنهائی را فریاد می کند ؟
این کدامین اختراع بالا مدل است
که تورا مدهوش این شهر ارواح می کند
ومرا در غم دختران آبائی فرو می برد

پنبه از گوش شبی بردارید
وآوای شهر مرا برای لحظه ائی گوش فرا دهید
زجه ی گریان دخترکان پشت بخت

آی بر بلندترین برج سکه
آی لم زده در افیون سر خوشی
از دور دست سیاهی برج میلادِ آزادی را ببین
که چگونه پژمرد گل های خشکِ همسایه

آوای تو
ظریف ترین احساسات را
به ضربان قلبم نزدیک تر می کند
وطپش اولین ندا
اعماق زهدان تنهائی را تداعی می کند

ای فراموشی تاریخ
آوای تو صدای علف زار های نهاوند است
با خون و دشنه
که هجوم تاریکی و بردگی بود
و نرینگی شهوت

آی شیر سنگی مام وطن
انسانی دگر عریان کن
طاهر
طاهر
طاهر

آی قلعه ی پیر
مردی نوین برون آر
بابک
بابک
بابک

آی نوای جاری
آوای دگر سر ده
قمر
قمر
قمر

تا در این هوای دلمردگی تاریخی دگر نویددهیم

رسا
رسا
رسا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حس خوب ، داشتن به زندگی + حس و حال خوب عاشقانه

شعری درباره نهاوند

دوش سرمست آمدم به وثاق با حریفی همه وفا و وفاق
دیدم از باقی پرندوشین شیشه‌ای نیمه بر کناره‌ی طاق
می چون عهد دوستان به صفا تلخ چون عیش عاشقان به مذاق
هر دو در تاب خانه‌ای رفتیم که نبد آشنا هوای رواق
بنشستیم بر دریچگکی که همی دید قوسی از آفاق
بر یمینم ز منطقی اجزاء بر یسارم ز هندسی اوراق
همه اطراف خانه لمعه‌ی برق زان رخ لامع و می براق
شکر و نقل ما ز شکر وصال جرعه‌ی جام ما ز خون فراق
نه مرا مطربان چابک‌دست نه مرا ساقیان سیمین ساق
غزلکهای خود همی خواندم در نهاوند و راهوی و عراق
ماه ناگه برآمد از مشرق مشرقی کرد خانه از اشراق
به سخن درشدیم هر سه بهم چون سه یار موافق مشتاق
ماه را نیکویی همی گفتیم که دریغی به اجتماع و محاق
ذوشجون شد حدیث و دردادیم قصه‌ی چرخ ازرق زراق
گفتم آیا کسی تواند کرد در بساط زمین علی الاطلاق
منع تقدیر او به استقلال کشف اسرار او به استحقاق
نه در آن دایره که در تدویر نتوانند زد نطق ز نطاق
نه از آن طایفه که نشناسد معنی احتراق از احراق
ماه گفتا که برق وهمی بود که برین گنبد آمدی به براق
در خراسان ز امتش دگریست که برو عاشقست ملک عراق
عصمت ایزدی رکاب و عنانش مدد سرمدی ستام و جناق
دانی آن کیست واحدالدین است آن ملک خلقت ملوک اخلاق
گفتم ای ماه نام تعیین کن گفت مخدوم و منعمت اسحق
آسمان رتبتی که سجده برند آسمانهاش خاضع الاعناق
مکنتش بسته با قضا پیمان قدرتش کرده با قدر میثاق
خلف صدق قدر اوست قدر چون شود در نفاذ حکمش عاق
فکرتش نسخه‌ی وجود آمد راز گردون درو خط الحاق
رایش ار آفتاب نیست چراش سفر آسمان نیاید شاق
بوی کبریت احمر صدقش از عطارد ببرده رنگ نفاق
لغو سبع مثانی سخنش لغت منهیان سبع طباق
خرفه‌پوشیست چرخ ارنه زدیش رفعت بارگاه او مخراق
رای عالیش فالق الاصباح دست معطیش ضامن‌الارزاق
بی‌نیازی عیال همت اوست صدق او در سخا بجای صداق
رغبتش رغم کان و دریا را جار تکبیر کرده و سه طلاق
کرمش آز را که فاقه زدست ز امتلا اندر افکند به فواق
خون کانها بریخت کین سخاش کوه از آن یافت ایمنی ز خناق
به کرم رغبتش بدان درجه است که به نظاره رغبت احداق
کم نگردد که کم نیارد شد طول و عرض هوا به استنشاق
بیش گردد که بیش داند شد شرح بسط سخن به استنطاق
تا زمان همچو روز باشد و شب تا عدد همچو جفت باشد و طاق
روز و شب جفت کبریا بادا در چنین کاخ و باغ و طارم و طاق
عز او در ازاء عز وجود ناز معشوق و ناله‌ی عشاق

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد نهاوند

زهی زلفت گرهگیری پر از بند لب لعلت نمک دانی پر از قند
نقاب ششتری از ماه بگشای طناب چنبری بر مشتری بند
سرم بر کف ز دستان تو تا کی دلم در خون ز هجران تو تا چند
کسی کو خویش را در یار پیوست کجا یاد آورد از خویش و پیوند
دلا گر عاشقی ترک خرد گیر که قدر عشق نشناسد خردمند
ببین فرهاد را کز شور شیرین بیک موی از کمر خود را در افکند
چرا عمر عزیز آمد بپایان من و یعقوب را در هجر فرزند
تحمل می‌کنم بارگران را ولی دیوانه سر می‌گردم از بند
چو جز دلبر نمی‌بینم کسی را کرا با او توانم کرد مانند
بزن مطرب نوائی از سپاهان که دل بگرفت ما را از نهاوند
کند خواجو هوای خاک کرمان ولی پایش به سنگ آید ز الوند

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر نهاوند

… تا سایه ” سیا ”
بر زمین سنگینی
می کند
در شبه جزیرهِ هِ
ابومکر سلطنت !
نه خیر، مصمم
بِه ترک – نبرد –
است
نه – شرّ راغب
بَه عقب نشینی !

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حمایت از حیوانات ، محبت و مهربانی با حیوانات

شعر درباره ی نهاوند

زسر شوق شدم دوش به میخانه دوست
تا گشایم غم دل در بر خمخانه دوست

رخ بر افروخته دل سوخته از آتش عشق
برزنم بر جگر سوخته آب از خم دوست

قلب دل را همه رفتم که فروشم درمی
تا کنم شاد تن خسته به پیمانه دوست

ناله ها سر دهم از غصه واندوه درون
سیل اشک ام ببرد خانه وکاشانه دوست

زکجا جام می وهم زکجا طره یا ر
می توان جست مگردر ره میخانه دوست

بنویسم همه اسرار درونم بر خاک
با یکی جوهر خونین تر از باده دوست

عاقبت خرقه فروشی به بهای می ناب
بس سزاواربود تا شودم چاره زدوست

سینه از شرک بشویم به دوصد جام شراب
پس شوم صوفی وهم صافی ودلداده دوست

زریا سینه بدور است و زسالوس رها
آنکه عمریست همه در ره کاشانه دوست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان نهاوند

با چهل درصد از بدنش
به خانه برگشت
با تکه هایی از
ترکش و خمپاره…

نقشه ی حملات دشمن
در عکس های رادیولوژی لو رفته
سمت چپ جمجمه اش
قفسه سینه
و حلبچه ی کوچکی در ریه هایش

هر شب در نفس هایش
شیمیایی می زنند
و در گوشش آژیر اعلام خطر
دستی دیگر ندارد
تفنگش را بر دارد

کوله اش
کپسول اکسیژنی است
جیره اش
سرم!
سنگرش، گوشه ی تخت اش

همسرش هر شب افسر شب دردهای اوست
و کودکانش داغدار سرفه های داغ اش
جنگ هنوز ادامه دارد
در تن او
که
تنها می تواند
با چهل درصد از بدنش
خانواده اش را دوست داشته باشد.

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.