شعر در مورد چراغ ، نفتی و گردسوز و چراغ های شهر و چراغ راهنمایی قرمز و خاموش

شعر در مورد چراغ

شعر در مورد چراغ ، نفتی و گردسوز و چراغ های شهر و چراغ راهنمایی قرمز و خاموش

شعر در مورد چراغ ، نفتی و گردسوز و چراغ های شهر و چراغ راهنمایی قرمز و خاموش همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد چراغ

نه به سه رخوشی و پیکه نین روژم

نه به دلتنگی و شیوه نی شه وم

نه به قوله وو و شه قه ی سه ر چوپیم

نه به گریان و ماته م و دلتنگیم

ئاخ گه ردون هه زاران ئاخ و داخ

هه زاران هه ناسه و سد هزار داخ

گولیک و چنی له باخی ئیمه

خوزگا بیت زانی که چونین ئیمه

تیمارگه رمان بوو خه م روین مان بوو

ره فیق و هاوپیشت ، ته نیا برامان بوو

ئاخ گه ردون هه زاران ئاخ و داخ

هه زاران هه ناسه و سد هزار داخ

چاوم گریانه ، خه م دامی گردووه

هه ناسه و خه فه ت ته واوو گیانمی داگیر کردووه

چاوه م گریانه بو ئا با هووشه نگ

دلم زوور ته نگه بو ئابا هووشه نگ

ئاخ گه ردون هه زاران ئاخ و داخ

هه زاران هه ناسه و سد هزار داخ

برای گشتمان بوو بلام برای نه وو

تیمارگه رمان بوو تیمارگه ری نه وو

خه م خوار گشتمان بوو خه م خوارگه ری نه وو

هه رچی که سمان بوو خوی هیچ که سی نه وو

ئاخ گه ردون هه زاران ئاخ و داخ

هه زاران هه ناسه و سد هزار داخ

ئیتر وه بی ئه و چون بژین ئیمه

چون وه خوشی له دوور یه ک جه م بین و ئیمه

خوم بومه قوربان ده سه شیکیاکی

وه قوربان سه رو پا شیکیاکی

ئاخ گه ردون هه زاران ئاخ و داخ

هه زاران هه ناسه و سد هزار داخ

خویی به هه تیمی هاتووه به حره

خویی به بی که سی هاتووه به حره

کسی بی که س بوو شه و چرای مال بوو

ئابا هووشه نگ گیان هه رچی که سمان بوو

ترجمه

نه به خوشحالی و خنده های روزم

نه به دلتنگی و گریه های شبانه ام

نه به هورا وصدای دستمال رقصم

نه به گریان و ماتم و دلتنگیم

آخ چرخش ایام هزاران آخ و داخ

هزاران آه و صد هزار داخ

گولی تو چیدی ازباخ زندگی ما

کاشکی میدونستی که چطوریم ما (حالمان چگونه است)

درمانگرمان بود غمخوارمان بود

رفیق و پشتیبان ، تنها برادرمان بود

آخ چرخش ایام هزاران آخ و داخ

هزاران آه و صد هزار داخ

چشمانم گریان است ، غم من و فراگرفته

غم و غصه تمام وجودم رو فرا گرفته

چشمان گریان است برای آبا هوشنگ

دلم خیلی تنگ شده برای آبا هوشنگ

آخ چرخش ایام هزاران آخ و داخ

هزاران آه و صد هزار داخ

برادر همه بود اما خودش برادر نداشت

درمانگر بود اما خودش درمانگر نداشت

غمخوار همه بود اما غمخوار نداشت

همه کس مان بود اما خودش هیچ کسی رو نداشت

آخ چرخش ایام هزاران آخ و داخ

هزاران آه و صد هزار داخ

بعد از این بدون او چطور زندگی کنیم

چطور با خوشحالی دور همدیگر جمع بشیم

من بشم قوربون دست شکسته اش

بشم قوربون سر و پای شکسته اش

آخ چرخش ایام هزاران آخ و داخ

هزاران آه و صد هزار داخ

خودش با یتیمی بزرگ شده بود

خودش با بی کسی بزرگ شده بود

کس بی کسان بود شب چراغ خانه ها بود

آبا هوشنگ جان همه کس مان بود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دوست داشتن ، واقعی یا یک طرفه همسر و فرزند خود

شعر در مورد چراغ های شهر

تا نه از گریه شدم کور بیا

ورنه چه سود

از چراغی که بگیرند

به نابینایی.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چراغ راهنمایی

اه معشوق من

من هنوز هم منتظرم

تا شاید تو روزی

شاید شبی

چراغ خانه ام را روشن کنی

از ماورای

باران

صدای فریاد تو به گوشم می رسد

گونه های خیسم

به باد و باران

وفا می اموزد

معشوق من

اه معشوق من

من هنوز هم منتظرم

بوسه ای که بر دستانت نهاده بودم

کاش دستانت را می گرفت

به سویم روانه ات می کرد

و تو را به من می بخشید

به همین امید

بوسه بخشیدمت

من هنوز هم منتظرم

دیشب به خواب دیدم

که مرا به خواب دیده ای

که گریه میکنم

بیدار شدم

که مبادا

بر گونه های خیسم بخندی

اما پشیمانم

امشب هم به دیدنت می ایم

معشوق من

اه معشوق من

من هنوز هم منتظرم

دم غروب است و

ابر و باد و نمی از باران

به چشم می خورد

و صدایی از جریان

شناور درختان

در مسیر موجی از باد

خورشید ابر را کنار می زند

می گوید

فردا خواهم امد

اه معشوق من

من هنوز هم منتظرم

یادم می اید

برایت قسم خوردم

بی تو سرانجامی

نخواهم داشت

چه غوغایی می کند این باد

خودم را به در زدم

به دیوار

دستانت را گرفتم

دستت را کشیدی و رهایم کردی

مادرم می گوید

تو به انچه که می خواهی خواهی رسید

اما تو تنها نقطه ی نامعلوم رسیدنی

به ان چیزهایی که می خواهم برسم

معشوق من

اه معشوق من

این قطرات باران

تو را به یاد من می اورد

و نمی دانم

چه چیز مرا به یاد تو خواهد اورد ؟

مبادا که خفته باشی

این دو روزه را

خورشید می رود و می اید

تو نیز رفته ای ولی بیا

معشوق من

اه معشوق من

من هنوز هم منتظرم

درخت می رقصد

از دربه دری باد

پنجره زمرد نشان شده است

از گریه ی ابر

ولی می دانم که تو پایکوبی نخواهی کرد

لحظاتی خالی از نجوای تو

خالی از افرینش حرفی سخنی دوستت دارمی

معشوق من

اه معشوق من

شاید باید بروم

که باد هم رفته است

نمی شود اینجا ایستاد و به اینه خیره شد

باید به سراغ چراغ رفت

که این خانه تاریک است و

روشنایی بس کمیاب

ولی تو بیا

تا من پرسه را رها کنم

در کوچه های بی چراغ

اه معشوق من

دستم کوتاه است و

ماه بر اسمان

بیا که من منتظرم

پیام مجاوری مقدم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد استقلال ، قهرمان تهران و پرسپولیس + استقلال و آزادی کشور

شعر در مورد چراغ نفتی

عطرِ تو تراود مگر از بسترم امشب

کاین گونه گریزان شده خواب از سرم امشب

بیدار نشستم که غمت را چو چراغی

از شب بِسِتانم، به سحر بِسپُرم امشب.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چراغ گردسوز

زهی از نور روی تو چراغ آسمان روشن تو روشن کرده‌ای او را و او کرده جهان روشن

اگر نه مقتبس بودی به روز از شمع رخسارت نبودی در شب تیره چراغ آسمان روشن

چراغ خانه‌ی دل شد ضیای نور روی تو وگرنه خانه‌ی دل را نکردی نور جان روشن

جواز از موی و روی تو همی یابند روز و شب که در آفاق می‌گردند این تاریک و آن روشن

اگر با آتش عشقت وزد بادی برو شاید که خاک تیره دل گردد چو آب دیدگان روشن

چو با خورشید روی تو دلش گرم است، عاشق را نفس چون صبح روشن دل برآید از دهان روشن

اگر از آتش روی تو تابی بر هوا آید کند ابر بهاری را چو آب اندر خزان روشن

وگر از ابر لطف تو به من بر سایه‌ای افتد چو خورشید یقین گردد دل من بی‌گمان روشن

میان مجلس مستان اگر تو در کنار آیی به بوسه می‌توان خوردن شرابی زان لبان روشن

قدت در مجمع خوبان چو سرو اندر چمن زیبا رخت بر صفحه‌ی رویت چو گل در گلستان روشن

خطت همچون شب و در وی رخی چون ماه تابنده براتت رایج است اکنون که بنمودی نشان روشن

دهان چون پسته و در وی سخن همچون شکر شیرین رخت را رنگ گلنار و لبت چون ناردان روشن

کمان ابروت بر دل خدنگی زد کزو هر دم مرا تیر مژه گردد به خون همچون سنان روشن

من اشتر دل اگر یابم تو را در گردن آویزم جرس وارو کنم هر دم ز درد دل فغان روشن

اگر خاک سر کویت دمی با سرمه آمیزد به ره بینی شود چون چشم میل سرمه‌دان روشن

مرا بی ترک سر وصلت میسر گردد ار باشد ز شیرینی دهن تلخ و ز تاریکی مکان روشن

فراقت آنچه با من کرد پنهان در شب تیره کجا گفتن توان پیدا، کجا کردن توان روشن؟

رخ همچون قمر بنما ز زلف همچو شب ای جان که تا گردد به نزد خلق عذر عاشقان روشن

چو در وصف جمال تو نویسم شعر خود، گردد مرا همچون ید بیضا قلم اندر بنان روشن

مرا در شب نمی‌باید چراغ مه که می‌گردد به یاد روز وصل تو شبم خورشیدسان روشن

ز بهر سوختن پیشت چه مردانه قدم باشد ز جیب شمع بر کردن سری چون ریسمان روشن

ز نور عشق تو ناگه دلم چون روز روشن شد بسان تیره‌شب کز برق گردد ناگهان روشن

ز حسنت نور رو کم گشت مر خوبان عالم را چو شد خورشید پیدا مه نباشد آنچنان روشن

به هر مجلس که جمع آیند خوبان همچو استاره تو با آن روی پر نوری چو ماه اندر میان روشن

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چراغی که به خانه رواست

دلخوشی های کوچک

یعنی یک لبخند در جواب نگاهت

یعنی ذوق کودک از توصیف کفش جدیدش

دلخوشی های کوچک یعنی در عین همه نداشتنها

یک برگ پاییزی را بگذاری در میان کتابهایت برای یادگاری

دلخوشی های کوچک یعنی جمع دوستانت

یعنی امروز باز تو زنده هستی

یعنی باز عقربه ساعت زندگی ات

برای ۲۴ ساعت دیگر به راه افتاده

دلخوشی کوچک یعنی

چراغ خانه هنوز روشن است

زندگی

همین دلخوشی های کوچک است

به جزییات زندگی دقت می کنم و از آنها لذت می برم

خدایا شکرت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد معلم ، ادبیات و ریاضی و فیزیک + معلم کلاس ششم و دوم بازنشسته

شعر در مورد چراغ قرمز

رفیق شادی و غمها، شریک عاطفی ام

غزل به پات بریزد تمام سادگی ام

من از صدای نفسها قصیده می شنوم

فدای هر نفست لحظه های عاشقی ام

چو بلبلم ننوازد به باغ باکی نیست

چو هست صوت خوش الحان به باغ رازقی ام

تویی بهانه شادی بوقت دلتنگی

ای عاشقانه ترین اتفاق زندگی ام

به دل امید نشاندی سه دسته گل، سه بهار

که بی حضور وجودت چنان گمم که نیم

تو ترجمان ترانه، صدای عودی و تار

رسد نوای نوایی ز بند بند نی ام

چراغ خانه تویی شمع عاشقانه منزل

به نور مفتخرم کن، ببخش روشنی ام

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چراغانی

از گندمزارها که می گذرم

دست ام به خوشه هاست

دلم با تو

از خیابان که می گذرم

یاد تو با من است

چشم ام به چراغ راهنما

راه که می روم با منی

کندتر از من قدم برمی داری

زودتر از من

به خانه می رسی.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چراغ راهنما

حباب اشک مرا بین که از درون گویاست

زدیده می رود اما به خلوت دل ما ست

شکسته خانـه ی دل را دوبـاره بشکستن

به بزم بــاده پـرستان خطای بعد خطا ست

زسوز و ساز رواق دل ار سخــن گــویم

به بستـر سخنم آب د یده سیـل آسا ست

دلی که سوخته از آتش نگـاه خُمـار

به دردسوخته دل گوبه من چه بهردواست

صفای بزم دل ما کجا و خاره کجـاست

جفای سنگ ستم کی به قلب شیشه رواست

صدای آب به دشت سکوتِ تشنه لبـان

چو نغمه های دل انگیز نای پر ز نَو است

حریف باده به دلخواه گر خورَد هشدار

تهـی است ساغرما و تهی زِ می مینا ست

خزان اگر که دختر پاییز را حنا بنـدد

به بـاغ دل , گل روی نگار ما پید است

دلی که درپی معشوق نیست دل نمیگردد

دلی که یاردرآن است ارج آن والا است

چراغ خا نه ی افشان زپرتورخ اوست

به خلوت دل ما وصف ویاد اوگویا ست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خاله ، جان و خاله بودن و خاله زنک بازی

شعر در مورد چراغ راهنمایی برای کودکان

آدم ها همه می پندارند که زنده اند ..

برای آنها تنها نشانه ى حیات

بخار گرم نفس هایشان است!

کسی از کسی نمی پرسد ،

آهای فلانی

از خانه دلت چه خبر؟

گرم است؟

چراغش نوری دارد هنوز؟

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره چراغ های شهر

تلفیقی از زخم کویر و آبشارم

جنگی میان پنجه و قلب سه تارم

تاریکی این کوچه ها سهم کمی نیست

وقتی که چشم روشنت را دوست دارم

با تشنگی هایت قدم خواهم زد آنوقت

یک مشت دریا توی جیبت می گذارم

فرقی ندارد تنگ یا جوی خیابان

وقتی که جز یک ماهی مرده ندارم

هم هستم و هم نیستم در خاطراتت

مثل صدای مبهم سوت قطارم

امشب چراغ خانه ات دق می کند چون

تا صبح فردا نیستی در انتظارم

بابک سلیم ساسانی

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد چراغ راهنمایی

در نامهِ دیروزت

چراغی کوچک برایم فرستاده بودی

منِ تاریک

روشنش که کردم

در آیینه روبرویم

خود را دیدم

که تاریخی هستم تیره و تار

از مردانی که

چراغ را در زن کشتند!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد اردیبهشت ماه ، شیراز و بانوی اردیبهشت ماهی

شعر درباره چراغ راهنمایی

رنگ رخ برگشته از زردی ، شده تیره کبود

بس فشار آمده ، از فقر و نداری و رکود

گو که حاشیه ، بپردازند ، استادان _ ما

پیله ای بسته به دور خود مثال _ عنکبود

می دهند آمار_ رشد _ اقتصادی به دروغ

باورشان نیست این رخوت و خواب و این جمود

رونق _ بانک است و سرمایه ی از ما بهتران

قول _ بهبود _ شرائط ، ابتدا این سان نبود

خانه ای را که بیندازی به روی نهر_ آب

میبرد بالا و پائین ، موج های بس عنود

یک نفر گوید گناه ما به دوران چیست چیست

تا دهیم تاوان آن چون قوم عاد و چون ثمود

چون که لب را باز کردی و بگفتی از فساد

گشته ای در زمره ی افراد بد بین و حسود

ابتدا باید بسازیم خانه آباد و تمیز

آستین وانگه گشائیم از سخاوت بهر جود

یک چراغی را به خانه آوریم با روشنی

به که بخشیم دیگران آنرا به فوریت و زود

پس چه شد دانش نمودی در همه سمت و جهات

تازه شاید کاشتی بذر و نیاز است آن به کود

یک هنر دارد رکود و سفره ای وا کرده است

می برند ” امید ” ، دلالان فقط بهره و سود

سطل آب یخ بباید ریخت از سر تا به پا

تا نخورده سیلی از دست زمانه این رکود

عنکبود همان عنکبوت است . ببخشید .

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه درباره چراغ راهنمایی

چرا فراموش کرده ای

پیش از خوابت

چراغِ خواسته هایِ سوزانِ مرا

خاموش کنی؟

تو در من

نشانی درخشان به جای گذاشتی

برای پرندگانِ شکارچی.

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد چراغ راهنمایی

سالها,

چراغ خانه بود

روزها,

خورشیدشان

و شبها,

ماه و مهتابشان

ولی این روزها

همان روشنایی را داشت

اما,

دیده نمیشد

چون سیاهی

بر دیده و قلبشان سایه افکنده

زرق و برق دنیا ,

کورشان کرده

آمد ان روز
.
.

او رفت

حالا

شدند

هشیار

دیگر چراغی

در کاشانه ندارند

چه حاصل

اشگ ریزند

سالها ,

بغض او را حس نکردند

غم و اندوه چشمها شو ندیدند
حال,

که جانی در بدن ندارد

رخسار ش بینند

ای!!!!!
.
.

اینهمه چین و چروک کجا بوده ؟؟؟؟

چه کردیم با تو

چراغ خانه مان,

چه کردیم با تو ؟؟؟؟

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه در مورد چراغ راهنمایی

رنگین کمان!

پل بسته ای که عشق

آفاق را به هم بردوزد

آفاق را به رنگ تو می بینم

و چشم هایت آن سوی مه

همچون چراغ های دریایی می سوزد.

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.