شعر در مورد رامهرمز ، شعر کوتاه و عاشقانه در مورد شهر رامهرمز

شعر در مورد رامهرمز

شعر در مورد رامهرمز ، شعر کوتاه و عاشقانه در مورد شهر رامهرمز

شعر در مورد رامهرمز ، شعر کوتاه و عاشقانه در مورد شهر رامهرمز همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد رامهرمز

تلفیق ِنگاه ِتو و باران چه قشنگ است
موسیقی ِرؤیایی ِتار و دَف و چنگ است

من کودک ِقاجاریم و محو ِتماشات
زیبایی ِچشمان ِتو هم شهر ِفرنگ است

در صید ِدلم , آهوی وحشی ِدر و دشت,
چشمان ِتو صیادتر از عزم ِپلنگ است

هرگوشه ی این شهر هوادار تواند و
بین ِهمگان بر سر تو کل کل ِجنگ است

هر روز بدون ِتو برایم شب ِیلداست
هرلحظه به کام ِدل ِمن مثل ِشرنگ است

تا کی تو مرا باز بخوانی به خود ای یار
این عاشق ِبی حوصله هی گوش به زنگ است

هرچند امیدم به وصال ِتو زیاد است
هرچند دل ِعاشق من زبر و زرنگ است

با این همه تا مرز ِرسیدن به تو ای یار
سنگ است که در راه من و این دل ِلنگ است!

(رحیمی رامهرمزی)

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر رامهرمز

خوزستان

“خ” :خاک من !ای وسعت پروازها

خاک من! ای گرمی آواز ها

“و” : واژه ها ،از وصف نامت عاجزند

خاک من! گلواژه ی آغاز ها

“ز”:زائرآن لاله های سربه خاک

کرخه وکارون ودز، همرازها

“س”: سایه های گرم نخلت می برد

عاشقان را تا صعود رازها

“ت “: تو سکوت رویش صد لاله ای

تو سجود خامش آن نازها

“ا” : آمدم تا بار دیگر بشنوی …

لهجه ی گرم مرا درسازها

“ن “: نام تو بر جاری ایران زمین

می درخشد” آبی” پروازها

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سیگار ، شعر کوتاه سیگار و تنهایی و مضرات سیگار شاملو

شعر درباره رامهرمز

هرچه می خواهی تو با آن چشم و اَبرو میکنی
هرکسی را با نگاهی ساده جادو می کنی

روسری وا می کنی و عاشقان را یک به یک
می کشی در بند و زندانی به گیسو می کنی

هرکجا رو می نمایی, شور برپا می شود
سنگ ها را هم, تو لبریز از هیاهو می کنی!

تا به کنج خلوتم خاموش بنشینم چو بوف
تو مرا مثل قناریها غزلگو می کنی

خواستم آخرندانی دوستت دارم نشد
دست این دل را تو با پلکی زدن رو می کنی

تا به کی سر می دوانی
در پی اَت جان مرا!؟
تا کجا آهوی من این سو و آن سو می کنی!؟

با پلنگ خسته و مغرور بی تابی چو من
هیچ می دانی چه با آن چشم آهو می کنی!؟

می زنی و می بری و می کشی در بند خود
هرچه می خواهی تو با آن چشم و ابرو می کنی!

(رحیمی رامهرمزی)

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی رامهرمز

خوزستان

عشق در خاکت جوانه زد

پرستو در تو لانه زد

در تو ای خوزستان…

پیکار رستم ها در تو

از سراسر ایران

و گذشتند از هفت خوان ایثار..

از کجای خاکت بگویم

شهیدان گمنام را کجا جویم

شلمچه

دوکوهه

خرمشهر

ویا آبادان

تمام خاکت بوی شهداست

اروند وکارونت

فریاد لحظه هاست

راهیان نورت

تصویر اشک در چشمانشان

می شنوند فریاد عزیزانشان…

بگذار از صفایت بگویم:

تو میزبان عاشقان

مهرت به دلها مهمان

می بری غم را زدلها…

نخل هایت سبز واستوار

شیرینی خرمایت ماندگار

گرمای خورشیدت با صفاتر

تصویرت در اروند زیباتر

شبهای کارونت

ودر خشندگی ماه

چه زیبا نقش می زند نور را

در امواجش…

من از سرزمینت

فریاد میزنم

دوستت دارم…

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رامهرمز

از حال و روز ِمن چه می پرسی،خراب است
شرح ِغم و اندوه من ، صدها کتاب است

هی زخم روی زخم دیدن ، حق من نیست
من زخم هایم را شمردم ، بی حساب است

بگذار تنها با خودم تنها بمانم
وقتی میان جمع تنهایی عذاب است

وقتی رفیق ِوقت و بی وقت ِشب ِتو
یک پنجره دلتنگی و جامی شراب است

من در پی آن عشق ِبی آلایش ام که
بوی وفا دارد و بی رنگ و لعاب است

لب تشنه هر جایی دویدم با عطش هام
دیدم که پیش ِروی من سنگ و سراب است

عمریست می گردم پی اش ، کو خانه ی دوست؟
از هر که می پرسم ، سؤالم بی جواب است

این قصه ی تکراری ، گشتم ، ندیدم
مضمون ِپای خسته و چشم پر آب است

ای دل دعا کن تا سر و سامان بگیرم
آه و دعای مخلصانه مستجاب است

حال و هوایم در هم و بر هم شد امشب
حس می کنم دیگر زمان انقلاب است

(رحیمی رامهرمزی)

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خوشبختی ، و خوشحالی از حافظ و خوشبختی دوست و یار

شعر در مورد شهر رامهرمز

بنازم من به خوزستان … به اقوام ِ بـُرومَـنـدَش

به ایل ِ بختیاری وُ عربهای هنرمنـدَش …

به دزفولی ِ خوش لهجه .. به آبادانی ِ خونگرم

به اهوازی ِ پرشور و نجیب و بی همانندش …

بنازم من به خوزستان ، به نیزار ِ شِـکـرخیـزَش

به نخلستان ِ زیبا و به کارون ِ شـُکوهـمنـدَش

خوشا برحال ِ آنان که ز نسل ِ پاکِ کارونند

و خوش برحال ِ آنکس که نمکگیر است و پابـنـدَش

بنازم من به خوزستان ، به گرمای دِل انگیـزَش

به آفتابِ پراز عشق و به شرجی ِ خوشایـَنـدَش …

دَم ِ فـرزنـدِ خوزستان چو گرمای هوایـَش گرم …

همیشه در اَمان باشد .. نگهدارَد خداونـدَش …

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره رامهرمز

تنهایی ِمن حکایتی تازه نبود

چشمان ِکسی چو من به دروازه نبود

پیراهن ِعشق ِهرکه را پوشیدم

دیدم که برای تنم اندازه نبود!

(رحیمی رامهرمزی)

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی رامهرمز

ای خورشید دشت

همه از تو در هراس اند

ولی من

به تو می اندیشم

و به حیواناتی

که از تیغه ی شمشیر تو

جان سالم به در نخواهند برد

و به سیاراتی که دور تو می چرخند

در منظومه ای از اقتدار

والاتر از هر چیز دیگری

و به پرچم های عنکبوتانی

که اقتدار آنان را درهم خواهی شکست

و گام هایت

که روز به روز به شهر نزدیک تر می شوند

ای خورشید دشت

ای شیر نَر

من به تو می اندیشم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خاموشی ، شعر کوتاه فواید سکوت و جواب ابلهان خاموشی است

شعر در مورد رامهرمز

با آن همه اِدعای لطف و کرم اَت

شیرینی اِحساس چو خُرمای بَم اَت

اِی دغدغه ی همیشه ی دل! اِی عشق

از تو چه به ما رسیده جز رنج و غم اَت!؟

(رحیمی رامهرمزی)

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر رامهرمز

شهر خفته در خاک من اهواز

شهرخاکستری من،رنگ غم دیگه گرفته

پر شد از حسرت و خواهش،نفسش دیگه گرفته

نه صدای رود و آبی،نه صدای باد و بارون

کوچه ها خاکی و سردن،مردم از غصه فراون

نه قناری نغمه خونه،نه گلی دیگه میخنده

رود پر آب قدیمی،بی صدا ،یه کوه درده

شهر من ،دیگه قشنگ نیست،یادگار جنگ و درده

دیگه جای زندگی نیست،سر به سر یه کوه گرده

رود کارونی که روزی،همه جا ورد زبون بود

از ابهت و خروشش،یه مثل تو این زمون بود

مینویسم از سکوتش،از یه بغض که تو گلوشه

از نگاه پر ز آهش،عاقبت چی روبروشه

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره رامهرمز

این دلْ دلِ مثلِ بوف کورم نگذاشت

افتاد سرِراهِ عبورم نگذاشت

ای عشق من اعتراف باید بکنم

می خواستمت ولی غرورم نگذاشت!

(رحیمی رامهرمزی)

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حسرت ، دیدار و زندگی و حسرت یار و جوانی و کربلا و گذشته و عشق

شعر درباره ی رامهرمز

ما در درون سینه غم بسیار دیده ایم

تن شد درخت درد،خشکی سر شار دیده ایم

از برگ و برَ نه چیده میوه خوشرنگ زندگی

سنگ بر درخت خشک به کرار دیده ایم

ما را به آب دیده بشویند بجای آب

رنج و غم زیاد، به خروار دیده ایم

از دیده خون بفشانیم ، یا زدل

زردی و غم بدیده و رخسار دیده ایم

خورشید غم جامه بصد چاک میکند

اهواز شهر خاک ، همه غمبار دیده ایم

، آرام ، دیده ام قلمت در غبار خاک

شعرت به لب زمزمه بسیار دیده ایم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رامهرمز

رفتم چو به شهر ِکورها ،کور شدم

از جبر ِزمانه بود و مجبور شدم

یک روز که چشم ِخود گشودم دیدم

صد بادیه از اصل ِخودم دور شدم!

(رحیمی رامهرمزی)

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر رامهرمز

سلام من به خوزستان، پیام من به سامانش

به بهمنشیر جوشان و به کارون خروشانش

به خرمشهر زیبا و به اهواز دل افروزش

به آبادان آباد و به هرمزجان ویرانش

الا ای خاک خوزستان تو آنستی که دیدستی

سکندرها و قیصرها و لشکرهای جوشانش

اگر از هول قیصر بند شادروان گسست از هم

بدیدی دست و پا در بند آخر زار و گریانش

بمان آباد و فرخ روز و شیرین کام و روشن دل

که ایران مهد دانش‌هاست نپسندند ویرانش

حسین مسروری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد چند همسری ، زن در شعر سعدی و شعر طنر حافظ زن و شوهری

شعر درباره رامهرمز

پایان ِغمم به شادی آغاز نشد

لبخند ِکسی به شوقم ابراز نشد

من در به در ِعشق شدم یک عمراست

یک بار دری به روی من باز نشد!

(رحیمی رامهرمزی)

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.