شعر در مورد تویسرکان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر تویسرکان استان همدان

شعر در مورد تویسرکان

شعر در مورد تویسرکان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر تویسرکان استان همدان

شعر در مورد تویسرکان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر تویسرکان استان همدان همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد تویسرکان

ازتبـــار سخن نیکـم و از ایرانم

شاعـرم؛ شوریده حال ؛میدانم

آرمان نام سخنران دل من باشد

با قلم در دل دریای ورق میرانم

شعرنیمایی و نو ؛مثنوی و نثر دل

من به عشق آنکه جان داده مرا میخوانم

یکی بود هنوزم هست

وهمیشه هم هست

به نام آنکه می دانم هست ونمی بینم

وبه نام خالق آسمانی که آبی بودنش را می بینم ومی دانم که

نیست وبه نام آنکه حس می شود ولمس نمی شود

وبه نام آنکه چون هست هستم و هستی هست

سخن آغاز نمودن چه سخت است،

هرگاه که نباید گفتنی ها بسیار است.

و نوشتن چه رنج آور

هرگاه که ذهن نمیتواند همه چیز را بر قلم فاش سازد.

پس سخت گفته هایم را بشنوید

اما به ناگفته هایم بیاندیشید

و رنج نوشته هایم را بخوانید

اما دامنه ی خواندن را تا نانوشته هایم وسعت دهید.

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد تویسرکان

می در دل و ساغر به سخن؛مست و عیانیم

ما پادشهی درد و بلا کش به جهانیم

پرشور و محبت و لطیفانه نگاریم

در بند قلم شاعر مهر؛آرمانیم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد داراب ، شعر فردوسی در مورد شهرستان داراب استان فارس

شعر در مورد شهر تویسرکان

نظر کن دشت سرکان شوق بار است به سبزی برگ و سرخی،چون انار است
زمین و کوه و آب و هر مکانش نشان از لذت فصل بهار است
به هر بالای چشمه گر نشینی بزرگی خدا را آشکار است
یکی نکته در او دارم اشاره کمربسته،قشنگ و پایدار است
دگر گردوی لنگه گر بگویم شتابان می روی چون رازدار است
تمامش لذت و عشق و طبیعت به مثل عاشقی،وصل نگار است
سر اشکنجنه گر رفته باشی نسیمی می وزد،چون عطر یار است
اگر یک جرعه آب،از چشمه ریقه بنوشی تا ابد او یادگار است
به لاجی و بریوه،لون غلاغه کنار چشمه سرده،گلعذار است
تو گوئی شهر سرکان یک بهشت است گل و بلبل به هر گوشه کنار است
نگفتی موسوی از مردمانش بسی مهمان نواز و باوقار است

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تویسرکان

تو را عزم سفر آمد چه اوطان
مگر نشنیده ای اوصاف سرکان

اگر سیری به سر داری جهانی
اگر قدمت به دیرینه بخوانی

اگر نقش زمین و آسمانی
بیا سرکان که این معنا بدانی

ورود شهر سرکان را شهیدان
حماسه آفرین و بی نظیران

چو خواندی فاتحه قصد گذر کن
ز رفتار عجولانه حذر کن

تو را تدبیر و عقل و فضل و دانش
به اعجاز خداوندی نظر کن

نخواهی داد تشخیص کین سرشت است
درخت و کوه و خاک است یا بهشت است

چه مدهوشم از این آب و هوایش
قدم بر عرصه های با صفایش

نهادم تا رسیدم چشمه ساری
ز بس که خوش گذشت کردم قراری

مرا آمد سوالی با دل تنگ
ندا آمد که این است چشمه سرهنگ

چو خواهی لذت عمرت به دوران
سفر کن هر زمانی را به سرکان

تو را ای موسوی دیگر چه حاجت
نباشد هر کسی را این سعادت

شاعر : سید حبیب موسوی

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره تویسرکان

زادگاهم که توی سرکان است چون بهشتی به غرب ایران است
ساحت این ولایت بشکوه مانده محصور بین چندین کوه
کوه تاکوه باغ و باغات است سبز از گونه گون نباتات است
حال شرحی دهم ازاین وادی می نمایم زهرکجا یادی
آمده درکتاب پیش از ماد بوده این سرزمین بسی آباد
جاگرفته به سینه الوند دوراز های و هو ولی خرسند
آرتیمان که دره ای ناب است همچوسرکان و لیک کمیاب است
اثری ازکشاکش دهراست سند زنده ای دراین شهراست
تپهءدیگرش ریواسیجان مستقربین توی باسرکان
دربهاران که لاله ها رویند لاله هایی که آتشین خویند
مردمان می روندگروه گروه پای این تپه یا به سینه کوه
بی شمار است ده دراین سامان اغلب آباد و چند ده ویران
کارخانه،دولایی،سهام آباد قلقل وسوری ونجف آباد
قلعه نو،لامیان،فرسفج ومنجان شاه زید،قلعه قاضی وکرزان
هوش وکهنوش وترمیانه وکْندور اشتران وگشانی وهرُهرْ
سه ده وهشت زعمرمن طی شد نوبهارجوانیم دی شد
یکهزاروسیصدوهفتاد که من ازمرزوبوم کردم یاد
گرچه پرورده است محزونم این وطن عشق اوست درخونم
دوستش دارم ازدل و از جان زادگاه من است این سامان
شعر از روانشاد حسین شیخ الاسلامی محزون تویسرکانی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ری ، شعر در مورد گندم ری و شعر ری را شاملو و صالحی

شعر در مورد تویسرکان

تن من کشورم ایران و جانم تویسرکان است

گرامی مینهم ، جان و جهانم تویسرکان است

بهشت غرب ایران ، باغ سر سبز و فلک آســا

بهار دلنـــــواز و بــی خرانــم تویسرکان است

به جنــات و نعمیت یـا رب آمنـا و صدقنــا

من اهل جنتم ، بـــاغ جنـانم تویسرکان است

حریم باغ رضــوان راز شــوق آن رهــا کـردم

که می دانستــم آخر،آشیانم تویسرکان است

هـوایش بر تن افـرده ام جـانی دگــر بخشید

یقینم شــد که عیسای زمانم تویسرکان است

چو سعدی عاشق درد آشنـــای خـاک شیرازم

ولی شیــراز بی نـام و نشانـم تویسرکان است

دل آتش پرستـم کشتـه آتشخـــانه زردشت

تو گــوئی گبـرم و دیر مغـانم تویسرکان است

زبس خـو کرده ام با خـاطـرات زادگـــاه خـود

به هر جــا می روم ورد زبــانم تویسرکان است

از آنرو گلبن طبعم گل افشــان گشته در پــاییز

که خـود گلـواژه شعر روانــم تویسرکان است

اگر از برگ و بــارم رهگـذاری بهــره ای جوید

نهــال آن دیــــارم ، باغبـانم تویسرکان است

بود از سـاده لوحی گل ســو گلشن فرستـان

گلم شعرمن است و گلستانم تویسرکان است

ازآن سامان عزیزان تحفه ی نقل و نبات آرند

نبــات خاطـر و نقــل دهــانم تویسرکان است

زبان حال “شیدا” همچنـان تـا جـاودان گوید :

“تن من کشورم ایران و جانم تویسرکان است”

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر تویسرکان

سلام ای شهر من ای شهر گردو
سلام ای عاشق دور از هیاهو

زمشرق کوه الوندت نشانه
به مغرب خان و گرمز آشیانه

به قلبت یک نگینی خانه دارد
حیقوق نبی کاشانه دارد

رضی الدین که شعرش دلنشین است
به آرتیمان تو منزل نشین است

یکی مسجد که نامش باغوار است
بساط نذر و نذری برقرار است

درختانش کهنسال و تنومند
شوی از دیدنش مسرور و خرسند

به سرکان و ریواسیجان و باپیر
ببینی خرمی جانا دل سیر

به نامش مست و خرم می شود جان
که خرم باشد و رودش فراوان

به خرم رود اگر هست آشیانت
به شهن آباد و کهنوش اشترانت

یقین پا در دل جنت نهادی
تو در دل شادی بی حد نهادی

چه زیبا گردنه دارد سرابی
چه آبی دارو این سد سرابی

که آبش برکت بسیار دارد
کند شکر خدا خلق سرابی

به فریازان ز جمع خط نویسان
یکی شاعر بود نامش درخشان

دلت را گر سپاری دست ایشان
به شعرش میدهد سیقل تن و جان

فرسفج هم دیار سیب زرد است
تن و جانش تو گویی پر زدرد است

زداغ مادر حسرت کشیده
که سروش غرق در خون آرمیده

برای حفظ خاک پاک ایران
جوانانت تو گویی شیر غران

تو را من می ستایم شهر نیکان
همیشه سبز و خرم تویسرکان

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد تویسرکان

یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ
ای تغییر دهنده دلها و دیده‏ ها * ای مدبر شب و روز * ای گرداننده سال و حالت ها * بگردان حال ما را به نیکوترین حال
********
ملعون شیرین
**********
حال آسمان دیارم خراب است
میگرید و میگرید و میگرید
تا
تدفین کند
سکوت اروند کنار و
دروازه قرآن و
آزادشهر و گمیشان و آق آلا
و خواف و اولنگ و تویسرکان و لرستان و…
کی
لایروبی مدیریتی در سطح کشور اتفاق خواهد افتاد
کی
نوح و کشتی ش طلوع میکند
ما داغدار
کدامین گناه هستیم
۸ سال جنگیدیم
۳۰ سال ساختیم
۴۰ سال تحریم را تحمل کردیم
خدایا عجب
حال ما را عوض کردی
.
.
.
ای ملعون شیرین
ببار ببار ببار
ما خیلی وقته که غرق شدیم
همیشه باران رحمت نیست
و همیشه
حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ
اتفاق نمی افتد
باید
هدایت سیلاب جهل مدیریت شود
تا به اقیانوس آگاهی برسیم
*********
تقدیم به روح درگذشتگان سیل اخیر

بیشتر بخوانید : شعر در مورد رامسر ، شعر کوتاه و زیبا در مورد شهر رامسر و شعر محلی رامسری

شعر در مورد شهر تویسرکان

شده فصل خزان و مهرو آبان
امان ازدست طنّازان دوران
هم اکنون در پیِ بادام و گردو
بیا همراه من تا تویسرکان

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تویسرکان

شـهـر دل هـا دوبـاره لـرزیـد و
ارگ تاریخ سرنگون شده است
نـابـهنـگام … مرگ ِ آیـنه وند !
خانه یکباره بی ستون شده است

راد مـردی بـه وسـعت تـاریـخ
شـاهـبازی که قـله را دیده است
روح و ریحان ِ بــاغ دانش بود
مرگ،ریحان ِباغ را چیده است!

نـام و شـهرت برای او کوچک
در ســکوتی بلنـد کوشیده است
آیــه آیــه شعور را گـفته است
جرعه جرعه زعشق نوشیده است

چــهره اش ماندگار تاریخ است
پـورِ الـونـد و تـویـسرکان است
تــا هــمـیشــه مــعلــم تــاریخ
پاســدار ِعــلوم و ایــمان است

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره تویسرکان

صـدای خون و خاکستر در این کاشـانه پیچیده
دو بـال زخمی ات پـروانه…! دورشـانه پیچیده

شـکنـج ِمـوی باروتی ِتـو عطـر خوشــی دارد
که دور ِغنچـه ی زخـم تو روی چـانه، پـیچیده

نمی دانی چـه حالی شد ، رفیقت روز دیـدارت
که آمد پیـش بالین تـو ، بی تابـانه … پیــچیده …

برای چــشـمهایـت بی قـراری می کنـم وقـتی
که در قـاب نگاهـت عشق ، معصـومانه پیچیده

من از فرط ِغزلخـوانی لبم آتـش گرفت …آری
تـو آن شـعری ،کـه ارکانش در آتشخانه پیچیده

روایـت کرده ای پـرواز را… قـقنوس ِ درآتـش
که در خاکسـترت رویـای صـد پـروانه پیـچیده
*****
شهیـــدِ شـاهـد دردم “رحیــم” ِقـلب بی تابـــــم
در ایـن دلتــنــگی ام موسـیقی ِ حنــانه پیـــچیده

بیشتر بخوانید : شعر در مورد رودسر ، شعر گیلکی عاشقانه و غمگین رودسری درباره گیلان

شعر درباره شهر تویسرکان

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد

جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد

اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب

آب رفته است که آن سرو روان بازآورد

نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد

باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد

گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو

تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد

پرئی را که به صد آینه افسون نشدی

دل دیوانه به فریاد و فغان بازآورد

دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا

درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد

تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا

پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد

شهریارا ز خراسان به ری آوردش باز

آن خدائی که هم او از همدان بازآورد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تویسرکان

مسافر همدان

مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند

دلم تحمل بار فراق او نتواند

در آتشم بنشاند چو باکسان بنشیند

کنار من ننشیند که آتشم بنشاند

چه جوی خون که براند ز دیده دل شدگان را

چو ماه نوسفر من سمند ناز براند

به ماه من که رساند پیام من که ز هجران

به لب رسیده مرا جان خودی به من برساند

بسوز سینه من بین که ساز قافیه پرداز

نوای نای گرهگیر دل شکسته نخواند

چه نالی ای دل خونین که آن شکوفه خندان

زبان مرغ حزین شکسته بال نداند

دلم به سینه زند پر بدان هوا که نگارین

کتابتی بنوسید کبوتری بپراند

من آفتاب ولا جز غمام هیچ ندانم

مهی که خود همه دان است باید این همه داند

بهر چمن که رسیدی بگو به ابر بهاری

که پیش پای تو اشگی بیاد من بفشاند

به وصل اگر نرهم شهریار از غم هجران

کجاست مرگ که ما را ز زندگی برهاند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد تویسرکان

آخه شی شد که شدم عاشق و بیمار، ننه؟

پَ چا اِفتاد به دلُم کشمکشِ یار، ننه؟

شِوا هیش خو نِدارم نیمیِلَم مِجه رو هم

دو تا چشمای مَ میپا در و دیوار، ننه

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سلماس ، شعر های کوتاه و زیبا درباره شهر سلماس

شعر درباره ی تویسرکان

چُتِلی مَ می نیشم تا بیوینم یار میا؟

یار کُپُّل مُپُلُم وا ننه گلنار میا؟

اُ که رفته بخِره وسمه اَ بازار میا؟

سِرِ راش مَ می نیشم تا به شوِ تار ننه

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.