شعر در مورد جدایی از دوست ، شعر سوزناک جدایی شهریار و حافظ و مولانا و رفیق

شعر در مورد جدایی از دوست

شعر در مورد جدایی از دوست ، شعر سوزناک جدایی شهریار و حافظ و مولانا و رفیق

شعر در مورد جدایی از دوست ، شعر سوزناک جدایی شهریار و حافظ و مولانا و رفیق همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد جدایی از دوست

مشو، مشو، ز من خسته‌دل جدا ای دوست مکن، مکن، به کف‌اند هم رها ای دوست
برس، که بی‌تو مرا جان به لب رسید، برس بیا که بر تو فشانم روان، بیا ای دوست
بیا، که بی‌تو مرا برگ زندگانی نیست بیا، که بی‌تو ندارم سر بقا ای دوست
اگر کسی به جهان در، کسی دگر دارد من غریب ندارم مگر تو را ای دوست
چه کرده‌ام که مرا مبتلای غم کردی؟ چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست؟
کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟ که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست
بگفت دشمن بدگو ز دوستان مگسل برغم دشمن شاد از درم درآ ای دوست
از آن نفس که جدا گشتی از من بی‌دل فتاده‌ام به کف محنت و بلا ای دوست
ز دار ضرب توام سکه بر وجود زده مرا بر آتش محنت میازما ای دوست
چو از زیان منت هیچگونه سودی نیست مخواه بیش زیان من گدا ای دوست
ز لطف گرد دل بی‌غمان بسی گشتی دمی به گرد دل پر غمان برآ ای دوست
ز شادی همه عالم شدست بیگانه دلم که با غم تو گشت آشنا ای دوست
ز روی لطف و کرم شاد کن بروی خودم که کرد بار غمت پشت من دوتا ای دوست
ز همرهی عراقی ز راه واماندم ز لطف بر در خویشم رهی‌نما ای دوست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد جدایی از دوستان

روز و شب خون جگر می‌خورم از درد جدایی

ناگوار است به من زندگی، ای مرگ کجایی

چون به پایان نرسد محنت هجر از شب وصلم

کاش از مرگ به پایان رسدم روز جدایی

هاتف اصفهانی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد طعنه ، متن و سخنان بزرگان و جملات زیبا درباره طعنه زدن

شعر در مورد جدایی دوستان

بعضی وقت ها

فکر می کنم

که شاید

جدایی بهتر از با هم بودن است

چون افقی بی طلوع

بی غروب

چه فرق می کند

برای زمینی که دلش

هیچ گاه

برای خورشید تنگ نمی شود!

نمی دانم

یا شاید نمی خواهم بدانم

که دیگر دوست دارم

تو را ببینم…؟

زمان

چیزی را کهنه نکرد

اما؛

این ذهن من است

که چه آرام

می خواهد

که فراموش کنم…!

نمی دانم که من هم

می خواهم؟

نمی دانم

و هیچ گاه هم نخواهم دانست

چطور نگاه هایمان

می خواهند

فراموش شوند…

فراموش کنند…

اما حالا

فکر می کنم

یا شاید دوست داریم فکر کنیم

که جدایی

بهتر از با هم بودن است

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره جدایی از دوست

ای بی خبر از محنت روز افزونم

دانم که ندانی از جدایی چونم

باز آی که سرگشته تر ازفرهادم

دریاب که دیوانه تراز مجنونم

رهی معیری

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد جدایی دوست

نمیدانی غم پنهانم ای دوست
چه میدانی چرا نالانم ای دوست
تو گفتی عاشقی حرفیست مشکل
قسم دادی تو بر قرآنم ای دوست
که باش تا ابد اندر کنارت
شوم من درد و تو درمانم ای دوست
بگفتی ز عاشقی پروا نداری
بگفتم زین سخن ترسانم ای دوست
تو گفتی نی هراسی از جدایی
شوی هم جان و هم جانانم ای دوست
تو رفتی از برم جانا تو بودی
که میگفتی برت میمانم ای دوست
شکستی عهد و پیمانت به یکدم
بکردی با غمت ویرانم ای دوست
فشردی بغض من را با نگاهت
ندیدی اشک چون بارانم ای دوست
تو ترکم کردی و هرگز ندانی
که هر دم نام تو می خوانم ای دوست
گذر بر من که بینی زخم دل را
نگر من درد بی درمانم ای دوست
دلا بنگر به این سیمای زردم
ببین من عاشقت « ساسانم » ای دوست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کسب و کار ، حلال و حرام و اخلاق کسب و کار خانگی

شعر درباره جدایی از دوستان

با اهل زمانه آشنایی مشکل

با چرخ کهن ستیزه رایی مشکل

از جان و جهان قطع نمودن آسان

در هم زدن دل به جدایی مشکل

ابوسعید ابوالخیر

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی جدایی از دوست

نذار که عشقمون بشه
شبیه غصه ها و غم
بمیره تو دلت کسی
که بوده عمری همنفس
نذار جدایی بین ما
دیوار سنگی بکشه
روی محبت دلت
خط دورنگی بکشه
نذار شبم بشه برات
سیاه و تار و بی صدا
ماهم و پنهون بکنه
میون ابرای سیاه
نذار همه بگن عزیز
که عشقشون هوس بوده
گریه هاشون برای هم
بدون درد و غم بوده
نذار سکوت روی لب
حرفشو پنهون بکنه
یه جمله دوست دارم
چشمامونو کور بکنه
نذار بخنده دشمنم
میون این همه رقیب
بازی بده دلامونو
برای دادن فریب
بذار یه بار بهت بگم
دوست دارم عاشقتم
بدون تو، تو زندگی
دیگه دارم کم میارم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره جدایی دوست

بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست

رهامکن که دلم را زغم رهایی نیست

دلم ببردی و گر سرجدا کنی زتنم

به جان تو که دلم را سر جدایی نیست

امیرخسرو دهلوی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد همسر ، خوب و باردار و فرزند و پسر و همسر مهربان و وفادار فوت شده

شعر در مورد جدایی از دوست

دلی که آهِ سوزان،در او نهان نماند

صد فتنه و بهانه،به کاروان رَواند

جان را به کاروانی،در بی هُشی سپردن

تن و روان سِتاند،یغمای دل بُریدن!

((با هیچکس ما نشانی،زان دلستان ندیدیم))

آتش و آه و سوزی،به جسم و جان خریدیم

گل در چمن بروید،و از سنگ لاله خیزد!

از شوق روی ازهار،بلبل صد ناله ریزد

آفتاب دیدگانی،بر مهتاب یار تابد،

که از دولتِ جدایی،بر کوی دوست راه یابد!

ویرانتر از دل ما،در این فلک نیابی

خورشید و ماه تویی تو،روزی به جان بتابی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد جدایی از دوستان

دی ما و می‌و عیش خوش و روی نگار

وامروز غم جدایی و فرقت یار

ای گردش ایام ترا هر دو یکیست

جان بر سر امروز نهم دی باز آر

انوری

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد جدایی دوستان

ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست
اگر جهان همه دشمن شود ز دامن تو به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست
سرم فدای قفای ملامتست چه باک گرم بود سخن دشمن از قفا ای دوست
به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنی به خون خسته اگر تشنه‌ای هلا ای دوست
چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست
وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر به حق آن که نیم یار بی‌وفا ای دوست
هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست
غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست
اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز و گر به بردن دل آمدی بیا ای دوست
بساز با من رنجور ناتوان ای یار ببخش بر من مسکین بی‌نوا ای دوست
حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شلاق ، متن و شعر در مورد شلاق خوردن و زدن

شعر درباره جدایی از دوست

تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی

که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی

بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت

سعدی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد جدایی دوست

یه روز فکر میکردم تو بهترین منی
منو تنها بذارن همه باز همزبون منی

یه روز فکر میکردم بین مامعنی نداره جدایی
دوست داشتن ما آسمونیه و خدایی

یه روز فکرمیکردم تا ابد اسیر چشمامی
ورق روزگار برگرده باز همیشه همرامی

یه روزفکر میکردم روی ما اثر نداره طلسم و جادو
کی اومد وعشق مارو یه شبه کرد جارو

یه روز فکر میکردم هیچ وقت دل نمیکنی از خنده هام
خودت همیشه میگفتی خنده هات هستن دنیام

تا دست روزگار شروع کرد با من بازیشو
بهم گفتی عزیز من به رفتنم راضی شو

به رغم اینکه دلم شکست وتیکه هاش و باد برد
گفتم برو هرچند نمیشه خاطرات و از یاد برد

حالا یه تیکه سنگ سخت اومده جای قلب من نشسته
سنگی که نمیتونه دوست داشته باشه یا به دلی بشه بسته

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد جدایی از دوست

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی

حافظ

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کدخدا ، شعر بختیاری درباره کدخدا و کدخدامنشی و شعبون کدخدا

شعری در مورد جدایی دوست

خواستم سفر سلامت بهت بگم بدونی
همیشه کنج یادم ترانه تو می خونی

دست خدا به همرات هرجا که پا گذاشتی
تو خوبی هرجا بودی , معرفت و میکاشتی

من که ریا نداشتم تو جمعی اشک بریزم
روباه قصه نیستم , روزه به غم بگیرم

پشت سرت همیشه کوک ساز جدایی
دوست داشتم همیشه , لوتی باز و خدایی

تو با ما باش همیشه سبد پر شد به یادت
پر از عشق ترانه , منتظره جوابت

راستی اگه یه روزی هوای ایران داشتی
یاد ما ایرانته نگی جمله به کاشکی …

پائیز و هر زمستون طناب دار شعرم
ای همه مهربونی ای عاشقانه دوستم

رکورد فیلمه همه , روزا که با تو داشتیم
خنده ها از خستگی روی لبات میذاشتیم

کتاب قصه من , جدایی دست تو بردار
خودت یه فصل گذاشتی تیترش خدا نگهدار

شوک وداع تلخت , کما برده حالمو
اغما ترین لحظه هام کابوسای خوابمو

شیطونیامون اگه یه جا افتاد به یادت
نفرین نیاد رو لبهات نمی کنیم حلالت

گریه هر شب که نه بعضی شبا فداتم
لیانشامپویی باشی , میگم که خاک پاتم

رفقای قدیمت یادتن , این حوالی
حقیقته رفیق جون نه یه بیت خیالی

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.