شعر در مورد ساوه ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان ساوه و انار استان مرکزی

شعر در مورد ساوه

شعر در مورد ساوه ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان ساوه و انار استان مرکزی

شعر در مورد ساوه ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان ساوه و انار استان مرکزی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد ساوه

یادت بخیر زندگی سُوِه‌ی قِدیم
اون دِورُنا کی فِرشِ خُنا بود دو تا گیلیم

قالی کوجا و مبل کوجا، صِندِلی کوجا
اینا کوجا و اون خُنای کاگِلی کوجا

اِز رادیو و تِلویزیون هیش خَبر نِبود
تو زندگی اِزین چیزا اصلاً اثِر نِبود

یک کُرسی بود و ده تا بِچه، هام بُبا و نَنِه
کِی داشت هر بِچه‌ای باسْ خودِش خُنِه؟

آخِه بِرار فصل زَمِستُن نِبود خیار
تُرشاله بود و سِنجِه و اِنجیل و هام اِنار

اُوگوشت و آش شُلِّه و هام آش تَرْخِنِه
گاهی اُماج بود غِذا، گاهی اِشْگِنِه

ماکارُنی نِبود، نِه سُسیس و کالباس
دَم پُخت بود و دَم لَمِه و اسفناج ماس

سالی یِه دَفعِه عید، غِذا بود پـــِلِو رِفیق
هام یک خورشت قِیمه‌ِ اُوْتیلِ بس رِقیق

هَر خُنِه وار باسِ خودِش بود خودکِفا
اِز رَخت و اِزْ خوراک و هَمه چیز تا دِوا

اِز تُرخ مُرغ و رِوْغِن و از ماست و اِز کِرِه
اِز گوسفِند و بُنشِن و سَبزی یا نیِ تَرِه

هر کی تو خَنِه داشت تَمومِ غِذای خود
جز خود نِداشت تِکیه مِگِه بر خُدای خود

هَر کَس کی داشت لَنگِه گَندم و یک چَپُش
دِر دِلْ نداشت هیچ غمی بود شاد و خوش

یادِش بِخیر عید چه خوش بود وقتِمون
نِو بود شِوِ عید هَمه رَخْت و پَختِمون

خَرْ بود اتومبیل سوواری آره بــِرار
پیکان، پژه، بنز، کوجا بود تو این دیار

اِز مُرغِی اُوْ تو سِوْدِه می‌بردیم تو خُنِمون
سِوِ دو کاره بود هِمیشه رو شُنِمون

مِهرِ عِروس بود هَمِش چار تا صد تومِن
نِه یک هِزار سِکّه و یک خُنِه مِهر زن

تو خُو دِ نیم‌بیدیم کی بشه این جوری سُوِه
راستی کی این بیداریه یا این که تو خُوِه

یک سُوِه داشتیم همه خویش و آشنا
بودِند مَردُمُن هَمِه یک رنگ و بی ریا

دَرداکی رِفتْ نعمتی این لَهجه زین دِیار
در ساوه نامه مُندِه اِزین لَهجه یادگار

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر ساوه

الا که به کام دل او کرد همه کار

این گنبد پیروزه و گردون رحایی

چون قصد به ری کرد و به قزوین و به ساوه

شد بوی و بها از همه بویی و بهایی

چون قصد کیا کرد به گرگان و به آمل

بگذاشت کیا مملکت خویش و کیایی

کس کرد به کدیه، سپهی خواست ز گیلان

هرگز به جهان‌میر که دیده‌ست و گدایی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شخصیت ، انسان و زن و شخصیت بخشی انسان های بزرگ و خوب

شعری در مورد ساوه

چون قصد به ری کرد و به قزوین و به ساوه شد بوی و بها از همه بویی و بهایی
چون قصد کیا کرد به گرگان و به آمل بگذاشت کیا مملکت خویش و کیایی
کس کرد به کدیه، سپهی خواست ز گیلان هرگز به جهان‌میر که دیده‌ست و گدایی
کار مدد و کار کیا نابنوا شد زین نیز بتر باشدشان نابنوایی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان ساوه

فتح مکران و در پیش کرمان ری و قزوین و ساوه و اهواز
ور نکو بنگری به راه در است نامه‌ی فتح بصره و شیراز
از پس فتح بصره، فتح یمن وز پس هر دو ، فتح شام و حجاز
شاد باش ای وزیر فرخ پی دل به شادی و خرمی پرداز

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ساوه

تفاح جان و گل شکر عقل شعر اوست کاین دو به ساوه هست سپاهان شناسمش

خود را مثال او نهم از دانش اینت جهل قطران تیره قطره‌ی باران شناسمش

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهر هرت ، اشعاری زیبا و کوتاه و طنز در مورد شهر هرت و بی قانون

شعر درباره شهر ساوه

اجاقم سرد است ..دلم پر درد و ..

کلبه ام تاریک

ره نا رفته ام بس خطرناک است و باریک

زیر پایم دشت های گوهر خیز

رو برویم کوهسار ها انباشته از

آهن و سرب و مس ۰۰۰۰۰۰

به دریایم خاویار و به دشتانم گلهای زعفران

از کران تابیکران

لیک ره نمیدانم به کجاست

به ناکجاآباد؟

سیلی سرمای سخت ….سخت میدهد نوازش

سیمای گلگونم را

کولاک سهمناک زمستان میخراشد ا ذهانم را

باکمی مانده پول

از قرض های پیا پی در ته جیبم

میبردم کودک خود را ببازار

لیک میداد قیمتها دل را به آزار

تا فراهم سازمش تن پوش

در شلوغی های این بازار چپاولگر

مینواخت چشم هارا جامه های رنگین

میماند بر چهره ام عرقی سرد و شرمگین

میبرد ز اذهانم هوش

قیمت های کالا

به یکباره می افتاد فشارم

گه به پایین و گه به بالا

می نشست بر روی مژگانم اشگهای بلورین

میسپارم ره تا که میرسم بر دکه های

تانا کو را های رنگین

کهنه و چرکین آمده از تایلند و تایوان

و گه هم از چین

بوی تعفن میدهد آزارم

ز کار خود چنان بیزارم

میزنم از د رون خویش فریاد

ای بلوز سرخ تایوانی

ای کبودین جامه چرکین تایلندی

از چه بر من میخندی

من از گرانی های وهم انگیز

از شکوه های حزن انگیز

بس دلم تنگ است

زیر پایم د ریای گوهر خیز

خاویارهای بی همتا و

به د ریای شمالم سرشار از گاز

به خراسان زعفران ..

به رفسجانم پسته خندان

به ساوه باشد انار صد پرده

محلات را بین گلها چه محشر کرده

به کوهسارهایم که کان سرب است و آهن و مس

به تاکستانم انگورهای شیرین

به غربم گردو و کشمش

از چه بگویم و از که بگویم که ناگفتنم

خود کلامیست گفتنی

من به د ریای گوهرها میبالم…

و به دشت گوهر خیز غلطانم

و لیک خود نمیدانم چرا

د ر این بازار از پی کهنه اجناس ارزانم

خود نمیدانم ….خود نمیدانم از چه لرزانم

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره شهر ساوه

حسی برای بوسه میچرخد
در ساحل تبدار لبهایت
این روز های عاشقی بدجور
بالاگرفته کار لبهایت

وقتی که میخندی مراقب باش
شاید انار دل ترک برداشت
ای باغ های ساوه در بهت –
زیبایی گلنار لبهایت

گاهی صدایم کن بگو چیزی
تا قلب من آرامتر گیرد
بگذار تا جانی بگیرم از
موسیقی جاندار لبهایت

گفتم به ساز تو نمیرقصم!
اما چگونه ؟مینوازی تو
آهنگ ناب دوستت دارم
بر سینه گیتار لبهایت

از من نرنجی صورت غمگین
لبهای آویزان نمی خواهم
نگذار تا قلبم بگیرد باز
در زیر این آوار لبهایت

وقتی که میخوابی به سیمایت
لبخند شیرینت تماشایی است
من دوست دارم تا که برخیزم
با بوسه بیدار لبهایت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره انار ساوه

می دهد پیغام خوش دل رانوید
طاق کسری را شکاف آمد پدید
ساوه رادریاچه ای خشکیده شد
نارِآتشگاه به خاموشی کشید
آنچنان نوری ز عرش آمد فرود
جبرئیل فریادی از شادی کشید
کودکی از جنس نور و بوی گل
جان عالم را ز نو روحی دمید
عالم هستی زبویش جان گرفت
چشم عالم این چنین زیبا ندید
رب عالم هرچه برخوبان بداد
نقش اول را به چهر اوکشید
آنچه خوبان رادرعالم شدنصیب
حکم خالق از طریق او رسید
حسن یوسف خیره برسیمای او
صوت داوودی سرود از او شنید
نوح کشتیبان اگر ایمن گرفت
باد و باران را پیام از او رسید
موسی عمران کلام از اوگرفت
شهدصبر ایوب زجام او چشید
آتش سوزان از او سردی گرفت
جان ابراهیم ازآن آتش رهید
عیسی مریم اگر می داشت دم
روح عیسی را دمی از او دمید
گر سعادت میخواهدش روح بشر
دامن مهرش به جان باید کشید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد صلح ، شعر فردوسی و مولانا صلح افغانستان و شعر کودکانه دوستی

شعر در مورد ساوه

صدای جیغ وتصادف سکوت و بهت خدا

نگاه کودکی از لابه لای پنجره ها

-محل حادثه- فریاد می زند مردی:

که این یکی که نفس می کشد دوباره، بیا

منی که خیره و ماتم به گوشی تلفن

به انتظار صدای تو باز،دست دعا…

وَ تو که بی خبر از اضطراب و وحشت من

عروج می کنی از این زمین به سوی خدا!

صدای زنگ تلفن و یک نوای غریب

بله، درسته ، همین جا… الو،سلام، شما؟

حقیقت است… حقیقت،که او به من می گفت:

میان آهن و آتش، تمام شد یلدا…

هنوز در تب وتاب مرور مقیاسم

اراک و ساوه کجا وُ در بهشت کجا؟

تنم به خاک زمین بست و دل ازاینجا رفت

و من که گم شده ام درمیان فاصله ها

از آن زمان که تو رفتی من و خدا قهریم

نه حمدی و نه دعایی مگر زمانی تا-

سوال گمشده ی این دل مرا بدهد:

میان این همه آدم ، چرا من و یلدا؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر ساوه

سال نو با مشکل بسیار تحویل شما
خسته و وامانده تر از پار تحویل شما
لحظۀ تحویل آمد، خوب تحویلش بگیر
با دعای یا اولوالابصار… تحویل شما
بی تعارف او خودش تشریف فرما می شود
این دوازده ماه بالاجبار تحویل شما
آنفولانزا دارم اما در پی تحویل سال
بوسه ای از این لب بیمار تحویل شما
چون شنیدم میهمان را دوست می دارید،پس
لشکری از ساوه و بیجار تحویل شما
چادروپیک نیک و زیلو چند دیگ وقابلمه
شد سوییتی گوشۀ بلوار ، تحویل شما
روز سیزده با طبیعت بس که قاطی میشوند
کوهی از آشغال و ته سیگار تحویل شما
مستراحی گرشود پیدا در این ایام خوش
توی صف یک لشکر تاتار تحویل شما
خشک سالی ماند بیخ ریش ما از سال قبل
جای سبزه صد بیابان خار تحویل شما
رفت در سوراخ آن موش دو مثقالی ، ولی
گاوبا یک هیکل پروار تحویل شما
در هوای روح بخش و دلکش فصل بهار
این رکود و سردی بازار تحویل شما
انتخاباتی است در خرداد برپا ظاهراً
چند کاندیدای خوش گفتار تحویل شما
از سوی هرکاندیدا این دور هم مانند قبل
وعده ها در قالب طومار تحویل شما
حل نشد چون مشکلات اقتصادی سال پیش
اقتصاد نسبتاً بیمار تحویل شما
بابت اخذ عوارض یا وصول مالیات
چشم های کاملاًً بیدار تحویل شما
باز هم امسال در سیمای جمهوری ما
فیلم تکراری و هی اخبار تحویل شما
آدم یک رو و صادق چون ندارد ارزشی
(شصت چی) با چهرۀ بسیار* تحویل شما
در تصادف باز در سکّوی اول مانده ایم
جاده های از خطر سرشار تحویل شما
می ترقــّد وزرش ما باز در سال جدید
سر مربی با دوصد اطوارتحویل شما
باز هم ازنعمت ارشاد خوب ِدختران
تنگی و کوتاهی شلوار تحویل شما
دوش با من گفت رندی، در پس این کارها
دست های زشت استکبار تحویل شما
چون حدیث قصۀ ما قـّدِ صدها مثنوی است
هفتصد من کاغذ آچار تحویل شما
بازهم از جانب « جاوید» در سال جدید
طنزهای آبکی هربار تحویل شما

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد ساوه

طول وطن هر آن، هر گوشه آن، ۴ فصل سال
قطار کنار هم قرار دارد.
عرض آن از اتراق فوج پلیکان و فلامنکوی بلوچ و زابلی مهاجر بشمال
از بیستون گذشته، تا جنگل و گندم زاران کردستان.
از کرانه های نخل خزر، لطافت لاهیجان، سیاهی جنگل مازندران،
برکت گیلاس سیاه خراسان، بادام و عسل سبلان،
شیبهای سرگیجه ی زاگروس و لرستان،
جالیزهای پر محصول کناره های زاینده رود.
از سیارات سرخ مدار منظومه نار ساوه، پسته خندان رفسنجان،
دوایر نارنج و خطوط قوی نخل شیراز،
تا آتش تناوب کشتیهای نفت خلیج فارس، مشعل گازهای جاودان میدان پارس.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد علم ، و ثروت و دانش و شعر کودکانه و نو درباره علم و دانش بی عمل

شعر در مورد شهرستان ساوه

بیا بیا که تورا عاشقانه می خواهم
تورا برای دلم بی بهانه می خواهم

به ق*****صید دلت دامها گستردم
برای صید دلت آب ودانه می خواهم

بیا که تیر حوادث فشرده قلبم را
واز کرانه قلبت نشانه می خواهم

ببین که مرغ دلم بی قرار ونالان است
برای مرغ دلم آشیانه می خواهم

به پاس عشق ووجودت ترانه خوان گشتم
فقط تویی که برایت ترانه می خواهم

سحر زباد صبا چون رسید مژده ی وصل
بیار باده ،دلی شادمانه می خواهم

تمام دفتر شعرم نثار عشق تو باد
چو عشق پاک تو را جاودانه می خواهم

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره ساوه

از نـــــگاه مست و ناز دلبری ، کاش می شد ، دل برید
از حــــــریرِ نرمِ زیرِ روسری ، کاش می شد ،دل برید

زلزله انداخـــــــتی در دل ، که ویــــــــــــــــــرانم کنی
از تو ای بم ، سرزمین مادری ، کاش می شد، دل برید

دل بریـــــــــــــــدن از تو کار حضرت فیل است و بس
ازتو که یک سر،زحوران سرتری، کاش می شد، دل برید

کور گردم من به چشم بد ، تماشـــــــــــــــــــایت کنم
از تو ای دلبر، به چشمِ خواهری، کاش می شد دل برید

پیش لب هایت ، انار ســــــــــــــــاوه لَنگ انداخته است
از تو با یک دل و صدها مشتری،کاش می شد دل برید

تو اولوالعزمی و دین مستقل ، در چشـــــــــم توست
از تو که تنها زن و پیغمبری ، کاش می شد دل برید

روز عقد عشقمان ، عاقد غـــــــــــــــزل آورده بود
ازچنین پیوند عشقی محضری، کاش می شد دل برید

شیردل را کرده ای معتاد خویش و رفــــــــــــته ای
از تو و ناز و ادای بندری ، کاش می شد ، دل بـرید

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی ساوه

بیامد ز راه هری ساوه شاه ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه
گر از لشکر ساوه گیری شمار برو چارصد بار بشمر هزار

بیشتر بخوانید : شعر در مورد عقاب ، شعر مولانا در مورد عقاب و شعر کوتاه و زیبا عقاب و کلاغ

شعر درباره ی شهر ساوه

همان ساوه و یزدگرد دبیر به پیش اندرون بهمن تیزویر
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه که دل را بیارای و بنمای راه
زمن راستی هرچ دانی بگوی به کژی مجو ازجهان آبروی
پرستش چگونه است فرمان من نگه داشتن رای و پیمان من

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.