شعر در مورد شهر هرت ، اشعاری زیبا و کوتاه و طنز در مورد شهر هرت و بی قانون

شعر در مورد شهر هرت

شعر در مورد شهر هرت ، اشعاری زیبا و کوتاه و طنز در مورد شهر هرت و بی قانون

شعر در مورد شهر هرت ، اشعاری زیبا و کوتاه و طنز در مورد شهر هرت و بی قانون همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهر هرت

من منم من ، مرکز عالم منم

حرفهای بی‌نظیری می‌زنم

بهترین شعر جهان شعر من است

هر که با من نیست با من دشمن است

دوستان دشمنان هم دشمنند

دشمنان دشمن اما با منند

من خودم با این که تنها یک تنم

صد هزاران بلکه میلیونها منم

حال خوش دارم چه خوبم ، عالی‌ام

مدح خود می‌گویم از خوشحالی‌ام

بی خطا بی عیب و بی مشکل منم

شاعر فرزانۀ خوشگل منم

شعر من، نه ! عکسهایم لایک‌خور

لایک خورده عکسهایم گُر و گُر

“لایک‌خور” آن گونه که گفتی نبود

هیچ کاری در جهان مفتی نبود

گاه در ماه است ده میلیون تومن

خرج وبلاگ طرفداران من

جمله هایم ، جمله شعر مطلق است

هر که با من نیست خیلی احمق است

مطلقاً عیبی ندارد شعر من

شعر من عیبی ندارد مطلقاً

توی بیت قبل “ردالصدر” بود

قدرت شعر چه کس، این قدر بود؟

این من و این شعر ردالصدری‌ام

شاعری گمنام چون ” لاادری‌ام”

شاعری گمنامم اما من منم

با تمام دوستانم دشمنم

دوستانم ، دشمنان شعر من

در‌پی یغمای خوان شعر من

بیتهای خوب آنها از من است

هر چه مضمون است آنجا از من است

پیش از اینها حرف دلها بود شعر

در حصار تنگ معنا بود شعر

من حصار شعر را بر هم زدم

من به معنا ضربۀ محکم زدم

شعر بی‌معنا، که سبکی تازه است

باغ بی‌گل، شهر بی‌دروازه است

شهر بی‌دروازه را من ساختم

سبکهای تازه را من ساختم

شهر هرت و شعر بی‌معناست ، این

شعر بینامتنی فرداست ، این

⇔⇔⇔⇔

شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شمع ، و گل و پروانه و شمعدانی و تاریکی از سعدی و حافظ

شهر هرت جایی است که بهشتش زیرپای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جایی است که درختا علت اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

⇔⇔⇔⇔

شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

⇔⇔⇔⇔

شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت

شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ذوالفقار ، اشعار زیبا و جدید در وصف ذوالفقار از مولانا و حافظ

شعر در مورد شهر هرت

شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن

شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله ۵ دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف

شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن و پول تاکسیشونو در بیارن

⇔⇔⇔⇔

در شهر هرت حاجت هیچ استخاره نیست
هرکار عشقت است بکن بند و باره نیست
در شهرهرت آن چه که دیدی سکوت کن
حاجت به جنبش دولب و آرواره نیست

مخلوط شیر و آب که بقال می کند
کاری نکوست چون که خودش حال می کند
قصاب خوش مرام برای خوش آمدت
قاطی گوشت دنبه و آشغال می کند

نازم صفای زرگر و ایول مرام او
« ثبت است بر جریدۀ عالم دوام او »
مس را به کیمیا بنماید طلای زرد
باید که در گینس بچپانند نام او

شاطر قلی و حرکت موزون او خوش است
نان لواش و سنگک و تافتون او خوش است
گر سوخت نان شاطر و شد گاه چون خمیر
عمراً غمین مباش که معجون او خوش است

استاد اگر ز درس تو دزدد خیال نیست
معمار اگر ز آهن و گچ زد خیال نیست
در شهر هرت آدم اگر خوب شد بد است
هر کس در آدمی بشود رد خیال نیست

قاضی شهر ویژۀ ما چون که عادل است
حکمی که می دهد همگی از ته دل است
من مانده ام در اینکه چرا پای شاکیان
با این چنین قضاوتی همواره در گل است؟

دربان یک اداره شود چون مدیر کل
شادی بکن ،برقص و بزن ساز با دهل
تقدیم کن به رسم خوش آمد به آن جناب
مانند سایرین دو سه فروند تاج گل

در شهر هرت اول هر چیز آخر است
هر نابلد ز معجز این شهر ماهر است
رندی به طعنه گفت در این شهر بی مثال
«جاوید» هم به جان خودش گفته شاعر است

⇔⇔⇔⇔

انگار عادت شده
هرروز درانتظار از دست دادنیم !
باورم شده اینجا شهر هِرت است و خیابانهایش
مستعد نزول عذاب
روی وجدان خاطرات ..
من سر میگذارم بر پریشانی و تنهایی
و تو از سر شکم سیری
دوستت دارمی خرج کن و
تجربه کن
معشوقه ی همه ی شهر بودن را !

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ورزش ، و سلامتی و تندرستی کودکانه و ورزش صبحگاهی ورزشکاران

شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

شهر هرت جایی است که همه شغلا پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جایی است که ۲ سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری

شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام

⇔⇔⇔⇔

شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و … است

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه…

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر هرت

زنی پشت طویله زار می زد
الاغی اینطرف گیتار می زد
جوان عاشقی با بند تنبان
خودش را بر درختی دار می زد
در اینجا دیده ام کرم نحیفی
که فریاد منم یک مار می زد
و دزدی بر گدایی ناسزا گفت
کلاغی طعنه بر کفتار می زد
به تبلیغی نشان دادند دیروز
که بن لادن به سر گلنار می زد
به هر کس سر زدم بهر رفاقت
سرم را سخت بر دیوار می زد
من اما ساده بودم ساده بودم
که شعرم آشتی را جار می زد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد گل ، سرخ و رز قرمز و لاله و نرگس و شقایق و گل محمدی و زرد

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی ۵۰۰ نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن

شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..

شهر هرت جایی است که …….

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

⇔⇔⇔⇔

پـــــــِسته ی بی مغـــزِ خندانم
در حسرت مغزی
که نداشتن را فهم می کند
زبانی که مهررا
ورای صوت
ترجمه
وطعم تبسم را
ما ورای * نیاز*
به لب
می چشد.
انگار
در نبودت تمام ظرفها
سطل زباله یِ شهردایِ مغز پسته ای ِ
یا لجنی اند
“عاطل و واجب”
که پر و خالی شدن را
” داد ” می کشند
در خیابانهای شیک و
پست .
انگار
تو هم در بستری
بیمار و علیل
که توانت را باور نکرده ای
مثل من :
” پسته ی بی مغز خندان”
که نبود ترا در خود.
انگار
هردو گرفتار دغدغه ای
پوچیم.
چه می دانم !
انگار تو
نازنین ِ همیشه رنگ
هرگز نبوده ای
درحسرت دلی پر ز پو چ
===================
عصر شپش در شهر هـِـرت را
اهالی قرن دیجیتال
ذاتا غبطه خور شده اند
” هم اکنون”
و در آن روز و روزگار
آرزوی بر خورداری از امروز.
بطلان ِدور و تسلسل ات را بنازم
هی هی جبلی

==============
از خدا بی خبر
مثل پلاک
نام نامداری را
” وامداربودن ”
و در ناغافل طرح همیشگی ِ تعویضِ
شبانه
نشده بر خبری نصب ……..
اگر توانستی آدرس بعلاوه ی
نسبم را از خدا بپرس
شاید ….شاید…. از خودا خبر شوم
========
به جان ما درم
ساموئل نامی
برای کشیدن پای تو
به تک تک واژه ها ی احساس
و طمع لبنخدی
تا ز لبت هاپولی کنم
هنوز از این بدعت عرق شرم
زجبین ِ مضحکم
می چکد

⇔⇔⇔⇔

جُـربـزه، شـیر ؛ وعـا شق خواب است
« فکرنـان کن ؛ که خـربزه،آب است»
فک/رِ/نان/کُن//کِ/خَر/بُ/زی//آ/بست
فـــا/ عِ/ لا/ تُن// مَ /فــا/عِ/ لُن //فَع/ لَن
شهر هــرت ا سـت ؛ شـعـر بی قـا نون
آفـتــا بـش ، کـسـو ف مـهــتــاب ا ست
هـرکـه هــرکـی ، اگـر شــود ؛ کـوچـه
از دَ د ش ، قـهـرکرده ، اربـاب ا ست
قــدر و قـیـمـت ، وقـوفِ قــد ، قـامـت
ز ان ؛ کـدو بن ، به رشـد بیتـاب است
ســیر سـگ ، در ســلـا مـت ســو رت
یـار شـد ؛ در شـمـــار ا صحـاب اسـت
دوسـتـان ، سـان بـبـین ؛ و دسـتان چک
روز دشـوار ، پـا ، شـده ؛ نـاب ا سـت
ور نـه ، ا طــرا ف دیــس پـر شـیـرین
مـگسـان را ، کـمـر پـر از تـاب است
بیـلـه غـازان ، بیـلـه چوغـونـدور لار
عـوضی را ، هــبـوط ، پـرتـاب است
نـعـل ، نـو ،کـن ؛ خـرکـریـم ا فیـون
دیـدن کـدخــدا ، کـمـی ! بـاب ا ست
ایـن زمـیـن ، زیـر مـیــز حـــو ّا بـود
کار چـاق ا ست ؛ رشـوه ایجـاب است
لـــقـــمــــه ء گـنـــده ، در گلـو ، گیـرد
بـرگــهء ا مـتـحــان و اسـبـاب است
تـو بـگـــو ؛ چـنـد مَــرد ه ، حـلّاجـی
نــادرت ، شـاه سـنـد و پنـجـاب هست؟
کوره کاندن،اوغول؟کولـیک تپ په!
خـر و پــل ؛ از لبـاب الا لبـاب ا ست
هـمــدان ، دور، اگـر؛ کـدو نـزدیک
لاف.و…را،کوی مسگران باب ست
جـوهـری مـرد ، گـفـتـه ا ند ؛ اکـشن
آ بِ یـک جای مـانده ، گـنـداب است
خاک ،چوبِ تو خورد؛ شد ؛ مرداب
کـابِ نـابـاب را، چـه را ؟ پـا، بسـت
وووی.. قسِرما ل، ووی..قسَرمالیک
هــر مـمّــلی ، درون ا طـنـاب اسـت
کی بهـاری ؟ به پـا ، کنـد؛ یک گـل
هرکه، یک نـوسرود؛سهــراب ست؟
رمضانشهـر،شـهـرِ..شهــرآشـوب..
غـزلش حیـدریست، میـنــآ ب سـت!
جــمــلا ت قــصـــا ر خـیـبــر کَـن
شـیر شـور شهـیــد مـهـــرا ب ست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قهوه ، تلخ و اسپرسو و قجری و پاییز و قهوه خانه فروغ فرخزاد

دوانده ام سر خود را به کوچه های خطر ، از شما چه خبر ؟!
شکسته یـار دلم را به فتنه های دگر ، از شما چه خبر ؟!

زُلالخوانی ِ من هم به مثل ِ شعر ِ غزل ترسم عاقبتش
نکاهـد حسرت ِ افـزون در امتداد ِ سفر ، از شما چه خبر ؟!

زمانه کشته مرا با تمام ِ حیلـه گی اش – نـاگران شده ام
نه مانده لذّتی و نــه اثر ز قدر ِ هنـر ، از شما چه خبر ؟!

هـــزار بوسه خــزیدم بـه لابــلای لبـش در زمینم هنــوز
وَ بـاز امـر نموده بـرای تحت ِ نـظر … از شما چه خبر ؟!

کمی به خاطر ِ دادا نمرده ام که نگویند شهر ِ هِرت شده
کمی شبیه ِ خمارم به مِیسَرای هنر ، از شما چه خبر ؟!

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.