شعر در مورد غیبت ، و بدگویی یار و گناه غیبت و تهمت از حافظ و مولانا و سعدی

شعر در مورد غیبت

شعر در مورد غیبت

شعر در مورد غیبت ، و بدگویی یار و گناه غیبت و تهمت از حافظ و مولانا و سعدی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد غیبت و بدگویی

غیبت
زغیبت دست بیرون کن هوای تار را بشکن
من از تبعید می ترسم تو استعمار را بشکن
به هرسوسجده میـکردم که معبوددیگر جویم
خیالم سخت باطــل بودتواین اسراررا بشکن
عقاید بسته اطـــــــرافـم به دیوارضخیم خود
به دست پــــرتوان خود در ودیوار را بشکن
بدست دیـــوانسان کش گرفتارم دراین برزخ
دراین حــــالت گــرفتارم طناب دار را بشکن
به هـــــر مکروفریب حیله ونیرنگ امروزی
چشدخون جوانان راتواین خون خواررا بشکن
برای قتل عـــــام مــــــا او یک افزار نو دارد
جوانان سخت درخواب اندتواین افزاررابشکن
برایم زندگی تکرار هر روز هست پی در پی
دراین اوضاع بیمارم تو این تکرار را بشکن
سید ظاهر موسوی

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد غیبت و بدگویی

ای انسان از این همه غیبت چه سود
آتش زدی به کار خیرت چه زود
ای انسان مگر غیبت چه مزه داره
که اینجور مد شده وردِ زبانهِ
کبیره گناه است غیبت
ای عزیز در راه است قیامت
ای انسان از این همه غیبت چه سود بُردی؟
گوشت و پوست چند نفر تا حالا خوردی؟
مگر غیبت چه مزه داره
که انسان تو بر نامه ی غذایی می زاره
بیاد آن شب باش. که تنها در قبر تاریک
منکر ونکیر از تو پرسند و تو شوی یاریک
در ان قبر تنگ و تاریک
که روی آن است سنگ و تاریخ
تو که دانی غیبت گنا هست
اگر مانع نشوی.. مثل کوری که لب چاه است
یاعلی..التماس دعا ممنونم از توجه شما عزیزانم
لطفا بیشتر مرا راهنمایی بفرمایید خوشحالم می کنید یا حق

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهرکرد ، شعر کوتاه و زیبا در مورد شهرکرد استان چهارمحال و بختیاری

شعر درباره غیبت و بدگویی

سه کس را شنیدم که غیبت رواست وز این درگذشتی چهارم خطاست
یکی پادشاهی ملامت پسند کز او بر دل خلق بینی گزند
حلال است از او نقل کردن خبر مگر خلق باشند از او بر حذر
دوم پرده بر بی حیایی متن که خود می‌درد پرده بر خویشتن
ز حوضش مدار ای برادر نگاه که او می‌درافتد به گردن به چاه
سوم کژ ترازوی ناراست خوی ز فعل بدش هرچه دانی بگوی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیبت

بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحبت خرد
که بد مرد را خصم خود می‌کنی وگر نیکمردست بد می‌کنی
تو را هر که گوید فلان کس بدست چنان دان که در پوستین خودست
که فعل فلان را بباید بیان وز این فعل بد می‌برآید عیان
به بد گفتن خلق چون دم زدی اگر راست گویی سخن هم بدی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیبت و تهمت

زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت داننده‌ای سرفراز
که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن
گرفتم ز تمکین او کم ببود نخواهد به جاه تو اندر فزود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قوچان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر قوچان استان خراسان رضوی

شعر در مورد غیبت نکردن

کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است
بدو گفتم ای یار آشفته هوش شگفت آمد این داستانم به گوش
به ناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت می‌نهی؟
بلی گفت دزدان تهور کنند به بازوی مردی شکم پر کنند
ز غیبت چه می‌خواهد آن ساده مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیبت سعدی

دست من خالی بود

دل من می ترسید

من گمان می کردم

تا همین جا کافی است

همه از عشق سخن می گفتند

زمزمه می کردم

پل که پشت سر من می ریزد…

پس چرا باید رفت؟؟؟

روز و شب غصه ی من ابر بارانی فردا بودش

چتر من باز نشد …

لطف باران که نذاشت

گریه ی تلخ مرا گوش کنند

همه ی دلخوشی ام

چند خطی شعر است

من کمی دلگیرم

همه ی آدم ها به دلم می خندند

همه سنگی دارند

که نشان می گیرند

قلب یکدیگر را

غیبت من شاید از سر دلتنگی است

چند سالی است که من منتظرم

پشت در جای دو کفشی مانده

زمزمه می کردم

پل که پشت سر من می ریزد…

پس چرا باید رفت؟؟؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیبت یار

حلقه ی در بود و راز چشمهای خسته ات
انتهای جاده میخواند یکی آهسته ات

در حریم دیده ات باران همی سازد سرود
التماس کوچه جاری در دل بشکسته ات

رهنوردی میکند در سینه ها غم ایدریغ
از سفر کی آید آن،از رسته ی ما رسته ات

انتظار گام او را میکشی مادر عجب!
فصل گل شرمنده شد از غیبت گلدسته ات

قدر خاکم شد گران از جانفشانیهای وی
افتخار از نام مادر شد هم از دلبسته ات..

بیشتر بخوانید : شعر در مورد گلپایگان ، شعر زیبا و کوتاه در وصف شهر گلپایگان استان اصفهان

شعر در مورد غیبت کبری

عصر غیبت خیزش خلق جهان

بر علیه کفر و ظلم ظالمان

عصر غیبت عصر اجماع بشر

بر رها گشتن ز هر ظلم و ز شر

عصر غیبت عصر فرزند علی

عصر غیبت عصر نور منجلی

عصر غیبت عصر ایمانها به غیب

عصر ایمانی بدون شک و ریب

عصر غیبت شو مهیا بر ظهور

هم ز خود خواهی خود بنما عبور

عصر غیبت عصر آگاهی و علم

عصر کار و انتظار و عصر حلم

عصر غیبت شور و شوق مهدوی

تا به کی دنبال نفست می دوی

عصر غیبت عصر کار و انتظار

عصر امید رسیدن بر بهار

با ظهورش حجت ثانی عشر

او نجات آرد به دنیای بشر

می شود گسترده این دلدادگی

عصر رشد مردی و مردانگی

عصر غیبت عصر ایمان و عمل

دوری از هر معصیت کار و دغل

عصر غیبت جنگ با بیدادها

با بصیرت دوری از شیاد ها

عصر غیبت ظلم افزون می شود

چنگ ظالمها پر از خون می شود

عصر غیبت شو مهیا بر ظهور

تا منافق را بسازی دیده کور

با ظهورش دین جهانی میشود

بلکه قانون آسمانی میشود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیبت کردن

منم که تا تو نخوابی نمی‌برد خوابم
تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده
ز ریشه کندن این دل تبر نمی‌خواهد
به یک اشاره بییفتد درخت فرسوده

===============

تو نیستی ،
اما من برایت چای می ریزم
دوست داری بخند ، دوست داری گریه کن
و یا مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند ، باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم

===========

می رود و من پشت سرش آب نمی ریزم
وقتی هوای رفتن دارد،
دریا را هم به پایش بریزی برنمی گردد .

نیستی در لحظاتم …
اما … لحظه ای بی تو نیستم

کلید یادت را
زیر همان گلدان همیشگی گذاشتم!
که اگر خیالت آمد پشت در نماند.

وقتی تو نیستی ،
نگاهم حوصله نمی کند
پایش را از چشمم بیرون بگذارد.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیبت

چی می شد دور تنم می پیچیدی؟…!
چی می شد باز اشکامو می لیسیدی؟…!
چی می شد خودت بودی؟…!

چی می شد تو بین اون همه
ظاهر مرد
تو منو می فهمیدی؟…!
چی می شد تو بین اون همه
صدا
تو منو می شنیدی؟…!

چی می شد دور تنم می پیچیدی؟…!
چی می شد باز اشکامو می لیسیدی؟…!
چی می شد خودت بودی؟…!

چی می شد تو بین اون همه
نگاه هرز
تو منو می چشیدی؟…!

چی می شد تو بین اون همه
حرفای شک
حرفای چرت
حرفای بد

دروغ و
غیبت و
تهمت

اونم به من

واسه یک جف چش مست
یه صورت
یه تیکه تن

تو فقط خودت بودی؟…!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهر انار ، شعر انار و پاییز و عشق از شاملو و فروغ و شهریار و مولانا

شعر کوتاه در مورد غیبت

من در ره میخانه ، گنه کار شدم
نا خورده می ام، نزد همه خوار شدم
فریاد که آهنگر بلخ است گنه
چون مسکر شوشتری سر دار شدم
با چشم فرو بسته بدیدن گنه ام
نا خورده شرابم که تبدار شدم
انگور بخم نریختم من هرگز
آنگونه نمودند ، که خمار شدم
گویند که می خورده، نخوردم هرگز
من در عجبم چه سان، گنه کار شدم
،،آرام،، که عمری نزده لب به شراب
از بخت بدم نزد همه خوار شدم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره غیبت و تهمت

غیبت

عجوزه ها … شش تن
در یک اطاق …
طراحان غیبت
بد می گویند و خود بدکار !
تک تک ، سراینده ای قهّار
آب از گوشه یِ لبشان
سرازیر دامنشان …
برنائی ! …
بی تجربه ، نا فهم
نشسته اندر بینشان
در دست کتاب !
قاموسی از شماتت …
زیرآب و تهمت
یاد می گیرد !
زبون گری سرشار !
::::::
در بِه خانه ی شعر
یکصد … جوان
نر و ماده
گردان سرزمینم ، ایران
گوش در آوایِ
سخنوری پُرخوان
به زبان ساده می خواند
سرودی ز شهنامه ی تابان
به نوگلان … می آموزد …
پارسی … قندِ میهنشان
::::::
آبان آذرین !… هُش داااار!
رو ، به سوی بِه خانه
دور باش ، از این تش مهلک
هم تو را ! …
با عجوزگان غیبت سرای ، چه کاااار ؟!

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد تهمت و غیبت

بنام خدای تنهایی ها

تنهای تنهایم ولی در سکوت تلخ,آرام میگیرم
آرام و بی صدا در کنج خلوت میروم,و آرام میگیرم

میروم تا کسی حالم نپرسد,من نرنجم
از هیاهوی صدای زندگان دیگر نترسم

من نمیخواهم بمانم در کنار این و آن
من نمیخواهم قدم بر دارم از روی نهان

چشمهایم را ببندم… من روم سوی اله ام
تا نبینم من نفاق و کفر و غیبت ,تهمت و خوردن مال یتیم

این همه ظالم نبینم در کنارم
دیو و دد دیگر نبینم

میروم در باغ و دشتی بس وسیع
تا روم دیدار عباس و علی

دیگر نترسم زین باغ بزرگ و اینجای عالی
من بترسم از روز عذاب و آتش و درد و جواب

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بندر گناوه ، شعر ایرج شمسی زاده در مورد گناوه و شعر طنز گناوه ای

شعر درباره غیبت نکردن

به نام عشق
با ذکرصفا
یاد ِ صمیمیّت
تواضع ، صلح و خوبیّت

درست است ، غریبه گشته اند این واژه ها با آدمیت

خداوندا مدد کن ،
یاری ام کن در حیاتم کم ز این باشم
بگیر این دست ِ کوتاهم و زین دنیای فانی کوتهش کن ،
من نمی خواهم دگر باشم

اگر اوج ِ محبّت کینه و اصل ِ رفاقت خنجری از پشت
رفیقم باش و از هر سو که خواهی آن نثارم کن ،
چه سود اینجا که من باشم

ضیافت های خوبان مملو از بهتان و غیبت ،
تُهمت و زخم زبان بر جان
همه پچ پچ کنان با نیش خندهاشان
به سان ِ تیر ِ زهرآلود تبرّک گشته از شیطان

کنایه بهترین بوده
لبان ِ طعنه دیرینه
لبان ِ غیبت آلوده
قشنگی در همین بوده
عجب دشوار راهیست که این مخلوقه پیموده

بیایید مژده ای دارم
چه ارزان گشته ، حراج است !؟
مقدس نام ِ کم دیده ،
خداوند کایناتش را بدین خاطر عطا دیده
بلی عشق است منظورم
کسی این جنس ِ با ارزش بدین قیمت کجا دیده !؟

خداوندا رحیمی ، رحمی هم بر عقل من بنما
هزاران چیز می دانسته و دیگر نمی داند
ز ترس ِ آبرویش دیده ام برتر نمی یابد
دلم گر خواهد امِا این خودم افزون نمی خواهد

نمی گویم دلم خُرد و شکسته
بل همی اندک ترک دارد
و امّا طاقت ِ این کم ترک ها بر من ِ کمتر نمی پاید

خداوندا فشاری بر ترک هایم بیاور ،
بشکنم ،
خردم کن و
زین پس مرا ترمیم نمی باید .

چه گویم کین زبان قاصر
لغت های قشنگ نادر
خداوندا در این آخِر
روا کن حاجت ِ یاسر

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.