شعر در مورد ثانیه ها ، و گذر ثانیه ها و دقیقه های زندگی و انتظار

شعر در مورد ثانیه ها

شعر در مورد ثانیه ها , شعر در مورد گذر ثانیه ها , شعر درباره گذر ثانیه ها , شعر درباره ثانیه ها

با مجموعه شعر در مورد ثانیه ها ، اشعاری زیبا در مورد گذر ثانیه ها ، زیباترین شعر درباره ثانیه ها در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار ثانیه ها

در انتظار چه نشسته ای زمان علف خرس نیست عزیزم

هر ثانیه ی حرام شده اش را باید حساب پس بدهی

حواست نباشد همین ساعت لکنته ی دیواری به نیش عقربه های تیزش تو را

و اشتیاق مرا به اجزای موریانه پسند تجزیه می کند

وچشم هایت را می برد مانند دوتمبر باطل شده ی قدیمی

در آلبومی کپک زده بچسباند.

⇔⇔⇔⇔

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

⇔⇔⇔⇔

به من فکر کن

قبل از خواب

در لحظه های مکاشفه

در آخرین ثانیه هشیاری

بگذار پروانه ای که روی شانه ات نشسته

عطر گیسوان مرا نفس بکشد

در آن سوی مرزهایی که

بین ما فاصله انداخته

شعر در مورد خواب

⇔⇔⇔⇔

عادت کرده‌ام فاصله‌ها را با ثانیه‌ها اندازه بگیرم.

گاهی هوای دلخوشی‌ چه سنگین می شود!

⇔⇔⇔⇔

باید باور کنیم

تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای

که در خلوت خانه پیر می شوی

و سالهایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.

تازه

تازه پی می بریم

که تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن

⇔⇔⇔⇔

یک سیب

در فرصت مشبک زنبیل

می پوسد.

حسی شبیه غربت اشیا

از روی پلک می گذرد.

بین درخت و ثانیه سبز

تکرار لاجورد

با حسرت کلام می آمیزد

⇔⇔⇔⇔

ثانیه ای صبر کن.

از من و چشمانم نگذر ، تا ابد که نمی شود کنار جاده نشست

بیا کنارم بنشین ، هنوز جایی برایت هست …

⇔⇔⇔⇔

کفش‌هایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد.

بوی هجرت می‌آید:

بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست

⇔⇔⇔⇔

از تــــو چه پنهان ،

گاهی آنقدر خواستنی می شوی

که شروع می کنم

به شمارش تــک تــک ثانیه ها

برای یک بار دیگر رسیدن ،

به تـــــــــــو

شعر در مورد ثانیه ها

چند دقیقه دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

به من، به چشمانم،

و به قلبی که برای تو می تپد

این شب و این باران

و تو

چند دقیقه دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

پیش از آن که کاملا ً تمام شوم

⇔⇔⇔⇔

هر ثانیه می‌گذرد

چیزی از تو را با خود می‌برد

زمان غارتگر غریبی است

همه جیز را بی اجازه می‌برد

و تنها یک چیز را

همیشه فراموش می‌کند:

حس «دوست داشتن» تو را

⇔⇔⇔⇔

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

⇔⇔⇔⇔

گرمای قلبت را حس میکنم

مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم

⇔⇔⇔⇔

به من فکر کن

قبل از خواب

در لحظه های مکاشفه

در آخرین ثانیه هشیاری

بگذار پروانه ای که روی شانه ات نشسته

عطر گیسوان مرا نفس بکشد

در آن سوی مرزهایی که

بین ما فاصله انداخته

⇔⇔⇔⇔

ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود

نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود

 ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شوند

دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود

⇔⇔⇔⇔

چقدر خوب است

همیشه بهانه ای داشته باشم

تا حالت را بپرسم

همین چند ثانیه کافی‌ست

برای تسکین این دلتنگی ام

⇔⇔⇔⇔

من با همه ی درد جهان ساختم اما

با درد تو هر ثانیه در حال نبردم

تو دور شدی از منو با اینهمه یک عمر

من غیر تو حتی به کسی فکر نکردم

⇔⇔⇔⇔

واقعه ی دیدن روی تو را

ثانیه ای بیشترم آرزوست

⇔⇔⇔⇔

دلتنگی؛

آخرین جادویی بود که

در اولین دیدار

بر چشمانم نشست

و اولین کلامی بود که

در آخرین ثانیه های با تو بودن

بر دستانم جاری شد.

آری

از تقدیر نه گزیری هست و نه گریزی!

⇔⇔⇔⇔

تو از هیچ کجای ذهنم

مدام متولد می شوی و می میری

و من درد بدنیا آمدن و مردنت را

هر روز در کسری از ثانیه تجربه می کنم

⇔⇔⇔⇔

یک روز از فکر کردن به تو دست می کشم

می روم سراغ کارهای ناتمام

شعرهای نگفته

نشست و برخاست با سایه ها

خیابان گردی های بی سلام.

کارهایم که تمام شد

من می مانم و یک عالمه وقت

من می مانم و تحمل ثانیه های سخت!

آن وقت می نشینم و

سر فرصت

به تو فکر می کنم.

شعر در مورد گذر ثانیه ها

وقتی تو

دست من و

ثانیه ها را می گیری

چشم هایم را می بندم؛

یک نوک پا

به دیدن خدا می روم

ناغافل صورتش را می بوسم

و آرام به گوشش می گویم :

چه خوب

که حواست نبود و

این فرشته را روی زمین

برای من

جا گذاشتی…!

⇔⇔⇔⇔

درد من بزرگتر از ترانه های مدرنی‌ست

که گوش می کنی

هر بار که دیوار حوصله ات خراب می شود

روی ثانیه های لنگان آنجا،

دوست دارم بدانی

اینجا دلم شور می زند

و نگاهم آرام ندارد

به خودم اطمینان می دهم

باز پیراهن کرم قهوه ای پوشیده ای

و زمزمه دوست داشتنت را

بزرگتر نجوا می کنم.

⇔⇔⇔⇔

به من فکر کن قبل از خواب در لحظه های مکاشفه

در آخرین ثانیه هشیاری بگذار پروانه ای

که روی شانه ات نشسته عطر گیسوان مرا نفس بکشد

در آن سوی مرزهایی که بین ما فاصله انداخته …

قبل از خواب مرا با چشم های دیروزم به یاد بیاور

با همان خنده ها و رنگین کمانی که در رگ هایم جریان داشت

هر شب در لحظه مردد بین خواب و بیداری پروانه ای

روی شانه ات می نشیند که از روی گیسوان من برخاسته.

“نیلوفر لاری پور”

⇔⇔⇔⇔

برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تُنگ و دریا یکی ست!

دست من و شما درد نکند

که دل ِ تنگ آدم ها را

با یک عمر حافظه

توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم

⇔⇔⇔⇔

تو نیستی که ببینی

چگونه در هوای تو پر می زنم.

کلمات نابینا

بر کاغذهای سفید

دست می سایند و

گرد نام تو جمع می شوند

ثانیه های مُتمرّد

به زخم عقربه ها فرو می ریزند

و نام تو را

تکرار می کنند

شعر در مورد گدشتن ثانیه ها

پس این ها همه اسمش زندگی است:

دلتنگی ها، دل خموشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها 

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد 

ما زنده ایم، چون بیداریم 

ما زنده ایم، چون می خوابیم 

و رستگار و سعادتمندیم، 

زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی

⇔⇔⇔⇔

روزها زیبایند

خرده تلنگری به شعر

نفس در هوای خواستن تو

و هر روز،

نخستین نشانه حضورت

لبخند خواهش،

بر لبان ثانیه‌ها می‌نشاند.

⇔⇔⇔⇔

می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها

می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها

می خواهم به همان کوچه ی پاک پروانه برگردم

باران که ببارد

همان کوچه ی کوتاه بی کبوتر

کفاف تکامل تمام ترانه ها را می دهد

⇔⇔⇔⇔

از باغ های حافظ تو  تا سطرهای بی خواب من

چقدر بیراهه هست!  می خوابم  این بار  به عطر چشمانت

با سرمه ای که در چشمان هر نهنگی هست

بی مِی  بی ساغر  از هزاره ی طوفان های در راه

چگونه است گریستن بر فریادهای مانده در خیزاب

بانوی درخت های خیس و تب دار  برخیز

بیا به ساحل برویم

مرگ تاوان کمی است

برای چشمان تو…

“فاطمه سادات حسینی”

از کتاب: زنی در ازدحام ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود

نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود

 ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شوند

دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود

 ترسم این است از این خانه دلت قهر کند

قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود

 نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود

دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود

شعر از “علی نیاکوئی لنگرودی”

مطالب مرتبط

شعر در مورد آتش شعر در مورد آرامششعر در مورد آینهشعر در مورد امیدشعر در مورد استاد

شعر در مورد ثانیه ها ، و گذر ثانیه ها و دقیقه های زندگی و انتظار
5 (100%) 2 vote[s]
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.