شعر در مورد زمستان و برف ؛ شعر دوبیتی در مورد زمستان و شعر صبح زمستانی - پارسی زی
اس ام اس دوستی و برادری ، اس ام اس برای بهترین دوست صمیمی

اس ام اس دوستی و برادری ، اس ام اس برای بهترین دوست صمیمی

اس ام اس دوستی و برادری اس ام اس دوستی و برادری ، اس ام اس برای بهترین دوست صمیمی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم …

شعر نو درباره فقر و مجموعه ای از اشعار در مورد فقر

شعر نو درباره فقر و مجموعه ای از اشعار در مورد فقر

شعر نو درباره فقر شعر نو درباره فقر ؛ مجموعه ای از اشعار در مورد فقر همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل …

پیامک شب نوزدهم ماه رمضان ، اس ام اس شب 19 و بیست و یکم ماه رمضان

پیامک شب نوزدهم ماه رمضان ، اس ام اس شب 19 و بیست و یکم ماه رمضان

پیامک شب نوزدهم ماه رمضان پیامک شب نوزدهم ماه رمضان ، اس ام اس شب ۱۹ و بیست و یکم ماه رمضان همگی در سایت …

شعر در مورد زمستان و برف

شعر در مورد زمستان و برف ؛ شعر دوبیتی در مورد زمستان و شعر صبح زمستانی

شعر در مورد زمستان و برف ؛ شعر دوبیتی در مورد زمستان و شعر صبح زمستانی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد زمستان و برف

نه زخم کهنه بند می‌آید

نه برف پشت پنجره

نه خاطرات تو…

سیدعلی میرافضلی

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف برف

سرود برفی گنجشگکی خرد

مرا با خود به دنیای دگر برد

دوباره جیک جیکی کرد و آن گاه

میان برف ها ناگهان مرد

شعر در وصف برف زمستان

به شانه‌ام زدی

که تنهایی‌ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای!؟

تکاندن برف

از شانه‌های آدم برفی؟

می‌ریزیم؛

ریز

ریز

ریز

چون برف،

که هرگز هیچ‌کس ندانست

تکه‌های خودکشی یک ابر است

گروس عبدالملکیان

⇔⇔⇔⇔

جمله در وصف برف

هدیه‌ام از تولد، گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده‌ام، تو کوهم کردی

برف می‌شدم، تو آبم کردی

آب می‌شدم، تو خانه دریا را نشانم دادی

می‌دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد برف پاییزی

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

شعر از پروین اعتصامی

اهنگ در وصف برف

جهان پر دود گشت از دود جانم

چو بختم شد به تاریکی جهانم

جهان بر من همی گرید بدین سان

ازیرا امشب این برفست و باران

به آتشگاه می ‌مانه درونم

به کوه برف می ماند برونم

بدین گونه تنم را مهر کردست

که نیمی سوخته نیمی فسردست

چو من بر آسمان دیک فرشتست

که ایزد ز آتش و برفش سرشتست

نشد برف من از آتش گدازان

که دید آتش چنین با برف سازان

کسی کاو را وفا با جان سرشتست

به برف اندر بکشتن سخت زشتست

گمان بردم که از آتش رهانی

ندانستم که در برفم نشانی

منم مهمانت ای ماه دو هفته

به دو هفته دو ماهه راه رفته

به مهمانان همه خوبی پسندند

نه زین سان در میان برف بندند

اگر شد کشتنم بر چشمت آسان

به برف اندر مکش باری بدین سان

شعر از فخرالدین اسعد گرگانی

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه در وصف برف

وقتی زمستان آمد

از گل نشانه ای نیست

بلبل ها را از سرما

بر لب ترانه ای نیست

زمستان‌ آمده باز

کرده پرپر گلها را

برگ زرد درختان

نشان دهد سرما را

ای بچه های گلرو

آمد فصل زمستان

برف و باران دوباره

می بارد از آسمان

ما بچه ها همیشه

با آنکه پرخروشیم

شال و کلاه خود را

فصل سرما می پوشیم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد برف پاییزی

برف آمده شبانه

رو پشت‌بام خانه

برف آمده رو گل‌ها

رو حوض و باغچه‌ی ما

زمین سفید هوا سرد

ببین که برف چها کرد

رو جاده‌ها نشسته

رو مسجد و گلدسته

برف قاصد بهاره

زمستان‌ها می‌باره

سلام سلام سپیدی!

دیشب ز راه رسیدی؟

شاعر : پروین دولت‌آبادی

شعر در مورد زمستان و برف

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در وصف برف

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارشِ مثقال،مثقال

فرستد پوشش فرسنگ،فرسنگ

سرود کلبه ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب، مهمان توفان ست امشب

دوان بر پرده های برف ها ،باد،

روان بر بال های باد، باران؛

درون کلبه ی بی روزن شب،

شب توفانی سرد زمستان.

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف بارش برف

مستونه زمستونه                   فصل تگرگ و بارونه

هوا شده خیلی سرد                 روی زمین پر از برف

چه خوبه کودکستان                 وقتی میشه زمستان

کلاغ های سیاه رنگ                 بخاری های روشن

وقتی بارون میباره                  دلم میخواد دوباره

برم به کودکستان                    میان آن گلستان

شعر در مورد برف پاییزی

آرزو کن با من

که اگر خــواست زمســـتان برود!

گرمیِ دستِ تو اما باشد

“مــا” ی ما “مـــن” نشود

سایه ات از سرِ تنهاییِ من کم نشود!

⇔⇔⇔⇔

جمله فلسفی در مورد برف

آن یکی دیوانه در برفی نشست

همچو آتش برف می‌خورد از دو دست

آن یکی گفتش چرا این می‌خوری

چیزی الحق چرب و شیرین می‌خوری

گفت چکنم گرسنه دارم شکم

گفت از برف آن نگردد هیچ کم

گفت حق را گو که می‌گوید بخور

تا شود گرسنگیت آهسته تر

هیچ دیوانه نگوید این سخن

می‌خورم نه سر پدید این را نه بن

گفت من سیرت کنم بی نان شگرف

کرد سیرم راست گفت اما ز برف

عطار

⇔⇔⇔⇔

کپشن برف برای اینستا انگلیسی

گلوله گلوله برف میاد

سرد هوا زمستونه

سرمای بی حد هوا

تن ادمو می لرزونه

برف که میاد از اسمون

سفید می شه درختچه ها

شادی داره صفا داره

بازی توی پس گو چه ها

وقتی زمستون می رسه

همش بخاری روشنه

باید پوشید لباس گرم

که وقت سر ما خوردنه

متن کوتاه زمستانی برای استوری

به دل نا گفته صدها حرف دارم

میان سینه زخمی ژرف دارم

به روی پوستین سالخوردم

زمستان در زمستان برف دارم

آخرین بروز رسانی در : یکشنبه 16 آبان 1400
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام پارسی زی و لینک مستقیم بلا مانع است.