شعر درباره برف از مولانا ؛ و سهراب سپهری و صبح برفی و شعر برفی عاشقانه - پارسی زی
پیامک تسلیت ، کوتاه و رسمی برای دوست + پیام تسلیت خودمونی

پیامک تسلیت ، کوتاه و رسمی برای دوست + پیام تسلیت خودمونی

پیامک تسلیت پیامک تسلیت ، کوتاه و رسمی برای دوست + پیام تسلیت خودمونی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم …

شعر روز یکشنبه ، شعر روز یکشنبه پیش دبستانی + شعر ذکر ایام هفته

شعر روز یکشنبه ، شعر روز یکشنبه پیش دبستانی + شعر ذکر ایام هفته

شعر روز یکشنبه شعر روز یکشنبه ، شعر روز یکشنبه پیش دبستانی + شعر ذکر ایام هفته همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که …

متن عید مبارک برای دوست ، متن عید مبارک دوستانه + تبریک عید نوروز عاشقانه

متن عید مبارک برای دوست ، متن عید مبارک دوستانه + تبریک عید نوروز عاشقانه

متن عید مبارک برای دوست متن عید مبارک برای دوست ، متن عید مبارک دوستانه + تبریک عید نوروز عاشقانه همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم …

شعر درباره برف از مولانا

شعر درباره برف از مولانا ؛ و سهراب سپهری و صبح برفی و شعر برفی عاشقانه

شعر درباره برف از مولانا ؛ و سهراب سپهری و صبح برفی و شعر برفی عاشقانه همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر درباره برف از مولانا

گفت کمتر داستانی باز گو

از عجب‌های حق ای حبر نکو

گفت اینک دشت سیصدساله راه

کوه‌های برف پر کردست شاه

کوه بر که بی‌شمار و بی‌عدد

می‌رسد در هر زمان برفش مدد

کوه برفی می‌زند بر دیگری

می‌رساند برف سردی تا ثری

کوه برفی می‌زند بر کوه برف

دم به دم ز انبار بی‌حد و شگرف

گر نبودی این چنین وادی شها

تف دوزخ محو کردی مر مرا

غافلان را کوهه‌ای برف دان

تا نسوزد پرده‌های عاقلان

گر نبودی عکس جهل برف‌باف

سوختی از نار شوق آن کوه قاف

شعر در وصف برف

رفی که می‌بارید من بودم

تو را احاطه کردم

در بَرَت گرفتم

گونه‌هایت را نوازش کردم

شانه‌هایت را بوسیدم

و پاره پاره ریختم

پیش پای تو

بر من پا گذاشتی

کوبیده‌تر سخت‌تر محکم‌تر شدم

تابیدی به من

آب شدم

شهاب مقربین

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف برف زمستان

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

شعر از پروین اعتصامی

⇔⇔⇔⇔

جمله در وصف برف

برف می بارید و ما آرام،

گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.

چه شکایت های غمگینی که می کردیم،

یا حکایت های شیرینی که می گفتیم.

هیچکس از ما نمی دانست

کز کدامین لحظه شب کرده بود این باد برف آغاز.

هم نمی دانست کاین راه خم اندر خم

بکجامان می کشاند باز.

شعر از شاملو

شعر در مورد برف پاییزی

قرار بود برفى بیاید و مرا با خود ببرد

قرار بود برفى بیاید و من

چترم را بردارم

بزنم به برف

تکه‌های روحم را

با آن ببارم

و گم شوم

زمستان از نیمه گذشته وُ

خبری از آن برف نیست

پس من کجا گم شوم؟ چگونه؟

نجوا رستگار

⇔⇔⇔⇔

اهنگ در وصف برف

سرود برفی گنجشگکی خرد

مرا با خود به دنیای دگر برد

دوباره جیک جیکی کرد و آن گاه

میان برف ها ناگهان مرد

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه در وصف برف

آن یکی دیوانه در برفی نشست

همچو آتش برف می‌خورد از دو دست

آن یکی گفتش چرا این می‌خوری

چیزی الحق چرب و شیرین می‌خوری

گفت چکنم گرسنه دارم شکم

گفت از برف آن نگردد هیچ کم

گفت حق را گو که می‌گوید بخور

تا شود گرسنگیت آهسته تر

هیچ دیوانه نگوید این سخن

می‌خورم نه سر پدید این را نه بن

گفت من سیرت کنم بی نان شگرف

کرد سیرم راست گفت اما ز برف

عطار

شعر درباره برف از مولانا

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

⇔⇔⇔⇔

شعری زیبا در وصف برف

مثل بارش برف

در طول یک شب زمستانی

همه جا مثل سیل می‌ریزی،

غرق می‌کنی

حس می‌کنم

بو می‌کنم

بدون آنکه ببینمت

امیر ارسلان کاویانی

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در وصف برف

باد برف همه جا بود

سوزی اما در کار نبود

و

این خاطره‌ها بودند که هر بار کمرنگ تر می‌شدند

و برف بود و بس

و ردپایی مبهم

و پایان ردپا

آغاز دره بود

سبحان معظمی

شعر در وصف بارش برف

جز روزگار من

همه چیز را سفید کرده برف

سراسر شب

برف بارید

دو زاغچه

آینه‌شان را در برف می‌چرخاندند

در جست و جوی دانه

دعا می‌خواندند

سخنی بگو برف!

آنکه پس از تو از تو سخن می‌گوید

آب نام اوست

برف

کلامی

که فقط

بر زبان سکوت جاری می‌شود

سفیدخوانی آسمان است

در فصل آخر سالنامه بی‌برگ

آنچه سبک می‌آید

برف

آنچه سنگین می‌گذرد

برف برف

پاییز

جنون ادواری سال است

پیرهنش را ریز ریز می‌کند

در ملافه ای به سفیدی برف

خواب می‌رود

با انگشتانی

که از لبه تخت بیرون است

شعر از محمد شمس لنگرودی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد برف پاییزی

هدیه‌ام از تولد، گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده‌ام، تو کوهم کردی

برف می‌شدم، تو آبم کردی

آب می‌شدم، تو خانه دریا را نشانم دادی

می‌دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

⇔⇔⇔⇔

جمله فلسفی در مورد برف

حیف!

میزبان خوبی نبودم

برای اولین دانه برفی

که روی پلکم نشست

برای بعضی

قله جای فتح است

برای قله

جای برف

عباس کیارستمی

کپشن برف برای اینستا انگلیسی

وقتی زمستان آمد

از گل نشانه ای نیست

بلبل ها را از سرما

بر لب ترانه ای نیست

زمستان‌ آمده باز

کرده پرپر گلها را

برگ زرد درختان

نشان دهد سرما را

ای بچه های گلرو

آمد فصل زمستان

برف و باران دوباره

می بارد از آسمان

ما بچه ها همیشه

با آنکه پرخروشیم

شال و کلاه خود را

فصل سرما می پوشیم

⇔⇔⇔⇔

متن کوتاه زمستانی برای استوری

جهان پر دود گشت از دود جانم

چو بختم شد به تاریکی جهانم

جهان بر من همی گرید بدین سان

ازیرا امشب این برفست و باران

به آتشگاه می ‌مانه درونم

به کوه برف می ماند برونم

بدین گونه تنم را مهر کردست

که نیمی سوخته نیمی فسردست

چو من بر آسمان دیک فرشتست

که ایزد ز آتش و برفش سرشتست

نشد برف من از آتش گدازان

که دید آتش چنین با برف سازان

کسی کاو را وفا با جان سرشتست

به برف اندر بکشتن سخت زشتست

گمان بردم که از آتش رهانی

ندانستم که در برفم نشانی

منم مهمانت ای ماه دو هفته

به دو هفته دو ماهه راه رفته

به مهمانان همه خوبی پسندند

نه زین سان در میان برف بندند

اگر شد کشتنم بر چشمت آسان

به برف اندر مکش باری بدین سان

شعر از فخرالدین اسعد گرگانی

آخرین بروز رسانی در : یکشنبه 16 آبان 1400
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام پارسی زی و لینک مستقیم بلا مانع است.