شعر در مورد حضرت عباس ، علیه السلام فارسی و ترکی برقعی و لطیفیان

شعر در مورد حضرت عباس

شعر در مورد حضرت عباس

شعر در مورد حضرت عباس علیه السلام ، شعر در مورد حضرت عباس ترکی ، شعر در مورد حضرت عباس لطیفیان و برقعی در سایت پارسی زی. با ما خواندن این شعرهای زیبا در مورد قمر بنی هاشم همراه باشید.

شعر در مورد حضرت عباس از حسن لطفی

علقمه موج شد، عکسِ قمرش ریخت به هم
دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت به هم

تا که از گیسویِ او لختۀ خون ریخت به مشک
کیـسویِ دختـرکِ منتـظرش، ریخت به هم

تیـر را با سـرِ زانـوش کشیـد از چشـمش
حیف از آن چشم، که مژگانِ ترش ریخت به هم

خواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش کرد
او که افتاد زمیـن، دور و برش ریخت به هم

قبـل از آنیـکه بـرادر بـرسـد بـالیـنش
پـدرش از نجف آمـد، پدرش ریخت به هم

به سـرش بـود بیـاید به سـرش ام بنـین
عوضش فاطمه آمـد به سرش ریخت به هم

کِتـف ها را کـه تکان داد، حسیـن افتـاد و
دست بگذاشت به رویِ کمـرش، ریخت به هم

خواست تـا خیمه رساند، بغـلش کـرد، ولی
مـادرش گفت به خیـمه نبرش، ریخت به هم

نـه فقط ضـرب عمـود آمـد و ابـرو وا شد
خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت به هم

تیـر بود و تبـر و دِشـنه، ولـی مـادر دید
نیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت به هم

بـه سـرِ نیـزه ز پهـلو سرش آویـزان بود
آه بـا سنگ زدنـد و گـذرش ریخت به هم

(حسن لطفی)

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از مهدی رحیمی

«به سمت آب زدی و زدی به آب سپس
کشید آب ز تصویر تو عذاب سپس

خجالت همه‌ی خیمه را کشیدی بعد
هزار بار شدی عاجز از رباب سپس

سوار اسب شدی راه زیر پایت رفت
زدی به چهره‌ی خود با عطش نقاب سپس

به سمت خیمه ولیکن تو خود نمی‌رفتی
نمود راه تو را اصغر انتخاب سپس

نخست راه تو را بست لشکری از تیر
کشید تیغ دو دم باد و آفتاب سپس

«هوا ز. جور مخالف چو قیر گون گردید»
به هیبت تو در آمد ابوتراب سپس

و تیغ دست تو را برد و تیر چشمت را
و گیر کرد دو پای تو در رکاب سپس

گلی به اسم اباالفضل شد اباال…فضل و
گرفت عمود ز. فرق عمو گلاب سپس

مورخان همه گفتند اگر عمو می‌ماند‌
نمی‌گرفت کسی مجلس شراب سپس»

«مهدی رحیمی»

⇔⇔⇔⇔

پا گرفتم قد کشیدم درمیان هیئتت

باشد آخر در همین  هیئت #بمیرم  پای  تو

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از رضا رسول زاده

«تا روز محشر پرچمت بالاست عباس
مدیون کام خشک تو دریاست عباسگرچه به ظاهر مادرت امّ البنین است.
اما به باطن مادرت زهراست عباسپشت و پناه اهل بیتی یا اباالفضل
دلگرم نامت زینب کبراست عباس

یک رکن عاشورا اگر نام حسین است
نام تو هم یک رکن عاشوراست عباس

بر ارمنی‌ها هم کراماتت رسیده
لطف و کریمی تو یک دنیاست عباس

بابُ الحوائج منسبی شایسته‌ی توست
محشر دخیلت دست‌های ماست عباس

شرمنده‌ی لب‌های تو آب فرات است
کی مثل تو هم تشنه! هم سقّاست؟ عباس

اهل حرم در انتظار تو نشستند
دیدند که در علقمه غوغاست عباس

دیدند که با قدِّ خم برگشته مولا
داغ غم تو از رخش گویاست عباس

آمد حسین و خیمه ات را واژگون کرد
یعنی که افتاده دگر از پاست عباس

گفتا؛ از این پس من علمداری ندارم
بی تو حسین فاطمه تنهاست، عباس

گفتا به زینب؛ زیور از دستت دَرآور
شام غریبان بی تو واویلاست عباس

شش ماهه، لب تشنه، به آغوش رباب و
لبهاش مثل خشکی صحراست عباس

من با سکینه از تو و قولت چه گویم

حال تو را از من اگر که خواست؟ عباس…»

«رضا رسول زاده»

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت ابوالفضل

اگر گناه دو عالم به روی دوش من است…

خوشم که حضرت  عباس پرده پوش من است

⇔⇔⇔⇔

«شب تاریک و آسمان تاریک
کفر آماده و امام غریب
میروم خیمه خیمه میگردم
دلم‌امشب گرفته است عجیب

دیدی‌ای دل که آخر عمری
جگرم سوخت بی قرار شدم
شرّل فامیل بد اسیرم کرد
پیش آقام شرمسار شدم

از امان نامه قصدشان این بود
که بلرزد تن زنان حرم
کور خواندند من ابالفضلم
جان عباس هست و جان حرم

از همان وقت پیش چشم خیام
شدم از شرم زار و جان بر لب
باید الان وضو بسازم و بعد
بروم دستبوسی زینب

السلام علیک سیدتی!
نوکرت آمده به دیدارت
چه شده غصه میخوری خانم
به فدای قدت علمدارت

خادم اهل بیت بودن را
مادرم عاشقانه یادم داد
نوکری کردن تورا بی بی
به تمام‌جهان نخواهم داد

شب بیست و یکم که یادت هست
پدرم بوسه‌ها بدستم داد
گفت: زینب امانت است عباس
دست‌های تورا به دستم داد

من به قربان چشم‌های ترت
سر عباس نذر معجر تو
من میوفتم ز. اسب روی زمین
تا نیوفتد به خاک پیکر تو

میخورم چهارهزار تیر و سنان
تا که یک سنگ از تو دور شود
میدهم چشم‌های خود را تا
چشم‌های غریبه کور شود

دور من هلهله شود غم نیس
دور باد از تو خنده‌ی اشرار
سر من‌را عمود میشکند
تا سرت نشکند سربازار»

«سید پوریا هاشمی»

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت ابوالفضل العباس

دستِ تقدیر مرا کردِ #غلام تو  قمر

دست بوسم به تو تقدیر ، ز این منصب خویش

⇔⇔⇔⇔

«چشم تو دیدم و چشم‌تر من ریخت به هم
حال با وضع سر تو، سر من ریخت به هم

نه علمدارِسپاهم، که سپاهم بودی
تا تو پاشیده شدی، لشکر من ریخت به هم

مادرم آمده بالای تن بی دستت
از به هم ریختنت، مادر من ریخت به هم

قبل از آنی که تنم زیر سم اسب رود
ازتماشای تنت، پیکر من ریخت به هم

صحبت از معجر زینب شده از جا برخیز
حرف معجر شده و خواهر من ریخت به هم

بی تو ناموس مرا در ملاءعام برند
غیرت الله ببین دختر من ریخت به هم»

«محمود اسدی (شائق)»

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت ابوالفضل ترکی

امشب برایِ رفتنِ کرب و بلا  دلم

تنها دخیلِ  #مادر_عباس میشود

⇔⇔⇔⇔

«آه؛ آبت کرد نام آب آور داشتن.
چون که محکوم است هرساقی به ساغر داشتنالعطش از عمق جان نیزه‌ها برخاست تا
کثرت زخم تو شد منجر به کوثر داشتندر نزاع تیر‌ها؛ تیر سه شعبه برد کرد
بود دعوا بر سر سهم برابر داشتن

قامتم تاشد عبا هم نیست یاری ام کند
سخت شد جسم تورا از خاک‌ها برداشتن

در تقلایی که چندین دفعه پایم جان دهی
باز داری آرزوی جان دیگر داشتن
دخترانم را بیا زیر پر و بالت بگیر

نعمت خوبی است جای دست‌ها پر برداشتن
سخت شد گویا به روی نیزه منبر داشتن

روی نیزه در کنار محمل زینب بمان
تاکه باشد دلخوشی اش سایه‌ی سرداشتن»

«محسن حنیفی»

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه ترکی در مورد حضرت ابوالفضل

الحق که خدای ادبت  #ام_بنین است

حق خیر دهد والده محترمت را

⇔⇔⇔⇔

«سهم من از زندگی چیزی به غیر از غم نشد
هیچکس غیر از برادرهام غمخوارم نشدبعد تو عباس، زینب ماند و این نامحرمان
بعد تو دیگر برایم هیچکس محرم نشدزود رفتی ماه من از آسمان خواهرت
فرصت حتی وداع ما دوتا باهم نشد‌

ای برادر هیچ در فکر امان‌نامه نباش
ذره‌ای از اعتبارت نزد زینب کم نشدداشتم می‌آمدم در علقمه بالا سرت
در میان اینهمه نامرد نامحرم نشدغصه سنگین تو پشت حسینم را شکست
هیچ داغی پس به سنگینی این ماتم نشد

کاشف الکرب الحسینی و پس از تو هیچکس…
بر دل خون حسین بن علی مرهم نشد

شمر مو‌های برادرزاده‌هایت را کشید
معجر اطفال بعد از تو دگر محکم نشد

تیر‌ها اینگونه‌ات کردند‌ای خوش روی من
ورنه هرگز صورت زیبای تو درهم نشد

با چه دشواری سوار ناقه عریان شدم
زانوان هیچکس در پیش پایم خم نشد»

«آرش براری»

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی در مورد شجاعت حضرت ابوالفضل

از فضل خودت شبی زبانم دادی

ساقی شدی و طبع روانم دادی

گفتم که چه باید بنویسم از عشق

دستان بریده را نشانم دادی

⇔⇔⇔⇔

«بر لب آبم و از داغ لبت می‌میرم
هر دم از غصه‌ی جان سوز تو آتش گیرم
مادرم داد به من درس وفاداری راعشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم
گاه سردار علمدارم و گاهی سقاگه به پاس حرمت گشت زنان، چون شیرم
بوته‌ی عشق تو کرده است مرا، چون زر ناب

دیگر این آتش غم‌ها ندهد تغییرم
گر مرا شور و جوانی و بهار عمر است

از خزان تو دگر‌ای گل زهرا پیرم
غیرتم گاه نهیبم زند از جا بر خیز

لیک فرمان مطاع تو شود پا گیرم
تا که مأمور شدم علقمه را فتح کنم

آیت قهر بیان شد، ز لب شمشیرم
سایه‌ی پرچم تو کرد سرافراز مرا

عشق تو کرد عطا دولت عالم گیرم
کربلا کعبه‌ی عشق است و من اندر احرام

شد در این قبله‌ی عشاق دو تا تقصیرم
دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

چشم من داد از آن آب روان تصویرم
باید این دیده و این دست دهم قربانی

تا که تکمیل شود حج من و تقصیرم
زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک

تا کنم دیده فدا، چشم به راه تیرم‌

ای قد و قامت تو معنی «قدقامت» من‌

ای که الهام عبادت ز وجودت گیرم

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود
بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

جسدم را به سوی خیمه‌ی اصغر نبرید
که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم»

«حبیب الله چایچیان»

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی در مورد میلاد حضرت ابوالفضل

برای باغبان یاس آفریدند

علی را أشجع الناس آفریدند

وفا داری و مردی و شجاعت

یکی کردند و عباس آفریدند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از لطیفیان

«وعده‌ای داده‌ای و راهی دریا شده‌ای
خوش به حال لب اصغر که تو سقا شده‌ایآب از هیبت عباسی تو می‌لرزد
بی عصا آمده‌ای حضرت موسی شده‌ایبه سجود آمده‌ای یا که عمودت زده اند
یا خجالت زده‌ای وه که چه زیبا شده‌ای

یا اخا گفتی و نا گه کمرم درد گرفت
کمر خم شده را غرق تماشا شده‌ای

منم و داغ تو و این کمر بشکسته
تویی و ضرب‌های و فرق ز هم وا شده‌ای

سعی بسیار مکن تا که ز جا برخیزی
کمی هم فکر خودت باش ببین تا شده‌ای

مانده ام با تن پاشیده ات آخر چه کنم؟‌

ای علمدار حرم مثل معما شده‌ای

مادرت آمده یا مادر من آمده است
با چنین حال به پای چه کسی پا شده‌ای

تو و آن قد رشیدی که پر از طوبی بود
در شگفتم که در این قبر چرا جا شده ای»

«علی اکبر لطیفیان»

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حرص و طمع ، حرص خوردن و حرص مال دنیا

شعر حضرت ابوالفضل

با یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساخت

آیینه دار او بود ، آیینه چید عباس

از نسل پختگان بود، خامی نکرد، باری

چون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس

⇔⇔⇔⇔

«تیر بر مشک زدند و زجفا خندیدند
یک صدا در همه کرب و بلا خندیدند

تا بسوزد جگر فاطمه و ام بنین
پایکوبان همه با ساز و نوا خندیدند

تا که زیبایی چشم قمر از هم پاشید
همره حرمله اولاد زنا خندیدند

سر او خورد شد از ثقل عمود آهن
تا که دیدند سرش گشت دو تا خندیدند

تا شنیدند حسین انکسر ظهری گفت:
به زمین خوردن شاه شهدا خندیدند

ضمن تبریک به هم سوی حرم می‌رفتند
قوم محروم زشرم و زحیا خندیدند

وقت پاره شدن گوش یتیمان حرم
ناکسان بی خبر از قهر خدا خندیدند»

«جواد حیدری»

⇔⇔⇔⇔

شعر حضرت ابوالفضل ترکی

  اگر عباس ماه هاشمین است

هنر جوی امیرالمومنین است

اگر اسطوره ی فخر و ادب شد

چو مامش حضرت ام البنین است

⇔⇔⇔⇔

«ذکـرِ لاحـول ولا قـوه الا باالله‌
می‌کند بدرقه یِ راهت اباعبدالله
تو امـیدِ حـرمِ فاطمـیـونی آری
همه یِ عشقِ منی باید عَلَم برداریمشک برداشته باذکرِ مدد فاطمه رفت
پسرِ صف شکنِ شیرِ خدا علقمه رفتصف به صف می‌شکند لشکرِ روباهان را
اسـدالله به چـَنگ آوَرَد این میـدان را

قول داده به سکینه… به رقیه… به حسین
وَ نَدارد نشدی حرفِ علـمگیر حسین

قبرِ خود کَنده اگر هر که بیاید طرفش
او رسید علقمـه یا علقمـه آمد طرفش

آب می‌خواست خودش را به لبِ او بزند
مـَرهـَمی بر جگرِ داغ و تبِ او بزند

جهشی کرد و کفِ دستِ اباالفضل نشست
دست‌ها شـُل شد و افتاد و دلِ ماه شکست

یاد لبـهـایِ گلِ فاطـمه بی تابش کرد
یادِ آن غنچه که از تشنگی و غم غش کرد

با خودش زمزمه می‌کرد و مناجات و دعا
دیگر این دست می‌آید به چه کارِ سقا؟!

دستِ من خیس شده دستِ رقیه خشک است
بهتر این است که برگردم از اینجا بی دست

یادش افتاد نـظـر کرده به آبِ دریا
گفت: جا دارد اگر من بدهم چشمم را

ذکرِ یاحـیدرِ او داغِ دلِ صحرا شد
گـُرز آمد سـرِ او مثلِ سرِ مولا شد

سرِ عباس شبـیهِ سرِ بابا شده بود
فرقِ سر تا دمِ اَبرویِ عمو وا شده بود

بسته شد دیده یِ ماه و کمرِ شاه شکست
چند باری پسرِ فاطـمه در راه نشست

می‌گذارد به رویِ چشمِ تَرَش قرآن را…
یا که بوسه زده با گـریه به دستِ سقا

پسرِ فاطمه از زندگی اش سیر شده
شیر را روی زمین دیده زمین گیر شده

زینب آمـاده یِ دورانِ اسارت می‌شد
عمو افتاد و به ارباب جسارت می‌شد

به زمین خوردنِ ارباب کـرم خندیدند
عمو افتاده و می‌سوخت حرم… خندیدند

نفسِ عمـّه یِ سادات شده تنگ چرا؟!
گوشواره بِبَر اما… بی حیا چنگ چرا؟!

سرِ سـاقـیِ حـرم بر رویِ نِی پهلو زد
ندبه خوان عمه شد و به محملش اَبرو زد»«حسین ایمانی»

⇔⇔⇔⇔

شعر حضرت ابوالفضل العباس

  عباس تو سر لشکر گردان یمینی

هم فخر سمایی و هم شاه زمینی

هرجا ادبت وصف شود خلق بگویند

الحق ثمری ز حیدر و ام بنینی

⇔⇔⇔⇔

«آب از دست تو سقا به خدا حیران است
مشک و تیر و علمت تا به ابد گریان استتک یل حیدری و بر تو بنازد زینب
با نگه صف شکنی کین طرق شیران استادب از مکتب تو درس ادب را دیده
معرفت را زتو‌ای جان اخا، بنیان است

همه اهل حرم از بودن تو دلگرمند
هیبت حیدری ات دلخوشیه طفلان است

باورم نیست که اینگونه زمین گیر شوی‌

ای برادر به خدا داغ تو صد چندان است

دم آخر چه شده بانگ اخا سر دادی؟
رمقی نیست به پایم بدنم لرزان است‌

ای علمدار چه می‌بینمو باور نشدم…
دست تو گشته جدا تیر در این چشمان استحال با غربت خود گو چه کنم عباسم
ز ازل بین من و تو به خدا پیمان استپاسدار حرم و لشکر من بعد از تو
غارت خیمه و آتش زدنش آسان است

بشکستی کمرم داغ برادر سخت است
سخت‌تر اینکه عدو بر غم من خندان است»

«علی بهرامی نیا»

⇔⇔⇔⇔

اشعار حضرت ابوالفضل ترکی

ضریح تو داره عطر گل یاس

نوازش های دستت میشه احساس

کی میدونه آقا پر میشه شاید

شبا سقا خونه ات با مشک عباس

⇔⇔⇔⇔

«وقتی گدایی را پناهی نیست دیگر
جز کوچه‌ی چشم تو راهی نیست دیگرجز تو به حاجت‌ها الهی نیست دیگر
این جذبه‌ها خواهی نخواهی نیست دیگرتو شمعی و گرمای تو پروانه پرور

مشکت به دوشت بود و اشکم را گرفتی
ماهی و از خورشید هم غم را گرفتی

بی شک یداللهی که پرچم را گرفتی
دادی دو دستت را دو عالم را گرفتی

تا که بریزی زیر پای شاه بی سر

آمد سکینه از عمویش خواهشی داشت
اشکش شبیه دست گرمش لرزشی داشت‌

ای مرد طوفانی نگاهت بارشی داشت
کم کم که موج سینه ات آرامشی داشتدر فکر دریا رفتی و لب‌های اصغرگفتی به آقایت که خون است آخر کار
لیلای من فصل جنون است آخر کار

انا الیه راجعون است آخر کار
حالا که می‌دانم که، چون است آخر کار

اول به دستم تیغ می‌دادی برادر

از تشنگی گرچه نگاهت تیره می‌شد.
اما همین که سمت لشگر خیره می‌شد

با تار و مار تیر مژگان چیره می‌شد
این منزلت باید برایت سیره می‌شد

تا که کسی چشمش نیفتد سوی خواهر

شق القمر شد که سرت بر شانه افتاد
انگار از تاج اناری دانه افتاد

از روی اسبت پیکرت مردانه افتاد
تیر سه پر در چشم پر پیمانه افتاد

با صورتت افتاده‌ای بر پای مادر‌

ای کاش چشم درهمت درهم نمی‌شد

پشت حسین و خواهر تو خم نمی‌شد
دیگر به معجر‌ها گره محکم نمی‌شد

گیسوی سرخت روی نی پرچم نمی‌شد‌
می‌ماند اگر دست علم گیرت به پیکر…»

«محمد امین سبکبار»

⇔⇔⇔⇔

شعر شهادت حضرت ابوالفضل ترکی

امــام صابــران بـودم، خمیدم

جدا از شاخه شد یـاس امیدم

چو دست از جسم عباسم جدا شد

سـر خود را به نوک نیزه دید

⇔⇔⇔⇔

«تا علمدار افتاد
خنده از اشک رباب بر لب انظار افتادگریه مى کرد حسین
آنطرف بین حرم دخترکى زار افتادپیکرش درهم شد
گذر تیغ بر آن پیکر خون بار افتاد

سرش از هم پاشید
و حسین از غمش این بار به اجبار افتاد

تن او کم شده است
تکه هاى بدنش…واى…چه بسیار افتاد

لب او خونین است
روضه اى که زده آتش به ملائک این است

قامت او تا شد
چشم ارباب به آن سرو خمیده وا شد

اثر از خوودش نیست
فرق عباس چنان فرق سر مولا شد

تیر بر چشمش بود
چِقَدَر نیزه و شمشیر بر آن تن جا شد

از جگر آه کشید
تا حسین آه کشید هلهله اى بر پا شد

گفت: اى ماه جبین
خیز از جا که دگر قامت زینب تا شد

گره بر معجر زد
تا که افتاد زمین پیکر تو بر سر زد»«آرمان صائمى»

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت ابوالفضل ترکی

علی یک دسته گل از یاس آورد

ز طوبی شاخه احساس آورد

میان باغی از گل های زهرا

خوشا ام البنین عباس آورد

⇔⇔⇔⇔

«دست بر سینه رو به کرب و بلا
السلام علیک یا سقاقمر خانواده خورشید
صدقه دارد این قد و بالاپسر چهارمِ امیر حُنین
دست بر سینه بنی الزهرا

چشم و ابروی تو سپاه حسین
کاشف الکرب سید الشهدا

سیزده ساله فاتح صفین
سومین بچهْ شیرِ، شیرِ خدا

ارمنی‌ها مُرید نام تواند
شاهدم سفره‌های تاسوعا

نامِ تو هم ردیف یا فَتّاح
چشمهایت مُفَرِّجُ الغَمّاء

تو که هستی، حسین هم آخر
شد پناهنده بر تو عاشورا

سایبانِ مُخَدّراتِ حرم
پشتْ گرمیِّ زینب کُبری

إعطِنی یا کریم، انا سائل
مستجیرٌ بِکَ ابوفاضل

دست گیرِ همه خدایِ ادب
دست پرورده امیر عرب

نسلْ در نسلْ خاک پایِ توایم
به تو دادیم دلْ نَسَبْ به نسبْ

سفره ات بهر سائلان پهن است
صورتت شیر و خالِ تو، چو رطب

می‌کند زنده یاد حیدر را
چین پیشانی ات به وقت غضب

اسدالله کربلا، عباس
بِنِشین با وقار بر مرکب

قد کشیدی همینکه روی اسب
لشکر کوفیان کشید عقب

می‌شود روضه را تجسم کرد
با کمی فکر، رویِ این مطلب

تا تو بودی سفر به خیر گذشت‌

ای نگهبان محمل زینب

تا تو بودی رباب اصغر داشت
غرق بوسه سپیدی غب غب

تا تو بودی ندید یک مادر
طفلش از تشنگی کند لب لب

تا تو بودی رقیه معجر داشت
روی دوش تو خواب بود هر شب

تا تو بودی کسی اجازه نداشت
بزند چوب خیزران بر لب

رفتی بر غرور‌ها برخورد
دست نامحرمان به معجر خورد

وای از لحظه‌ای که غوغا شد
رفتی و در خیام بلوا شد

دختری مشک آب دستت داد
بر دعا دست عمه بالا شد

سایه ات بین نخل‌ها گم شد
پسر فاطمه چه تنها شد

تا رسیدی کنار نهر فرات
علقمه در مقابلت پا شد

تا قیامت خجل ز لبهایت
خنکی‌های آب دریا شد

جانب خیمه راه افتادی
فکر و ذکرت لبان آقا شد

در کمینت چهار هزار نفر
تیر‌ها در کمان مهیّا شد

قدُّ و بالات کار دستت داد
چند صد تیر در تنت جا شد

بی هوا دستِ راستت افتاد
دست چپ هم شکارِ اعدا شد

حرمله در شکارِ چشم آمد
هدفش چشم‌های شهلا شد

نوکِ تیر از سرِ تو بیرون زد
تا پرش بین دیده ات جا شد

خواستی تیر را برون بکِشی
گردنت خم به سوی پا‌ها شد

از سرِ تو کلاه خود افتاد
یک نفر با عمود پیدا شد

آنچنان ضربه زد به فرقِ سرت
تا سر چینِ ابرویت وا شد

وای بی دست بر زمین خوردی
سجده گاه تو خاکِ صحرا شد

تیرهایِ کمی فرو رفته
خوب بر جسمِ اطهرت جا شد

بعدِ سی سال یا اخا گفتی
عاقبت مادر تو زهرا شد

دورتر از تنت حسین افتاد
همه دیدند قامتش تا شدگفت: عباس خیز و کاری کن
رویِ لشگر به خواهرم وا شددَمِ خیمه زمان غارت‌ها
سرِ یک گوشواره دعوا شد

سند ارث بُردن از زهرا
با کف پا به چادر امضا شد

پاسخ اَیْنَ عمّیَ العباس
سیلی چند بی سر و پا شد…»

«قاسم نعمتی»

⇔⇔⇔⇔

شعر شجاعت حضرت عباس ترکی

در مدینه نور عباس علی کرده حلول

تهنیت گوید ملک بر شیعه آل رسول

قرص ماه هاشم است و افتخار عالمین

می زند بوسه به روی هر دو دست او بتول

⇔⇔⇔⇔

طاق ابرویت مرا سمت مصلی می کشد
اشک، چشمان تو را مانند دریا می کشد

از خجالت آب گشتی تا که دیدی دختری
عکس مشکی را به روی خاک صحرا می کشد

ماه جایش آسمان است علتش این است اگر
آسمان دارد تو را بالا و بالا می کشد

یک عمود آهنین آمد … سرت پاشیده شد
ناله ات امّ البنین را دارد این جا می کشد

راهزن هایی که دور پیکرت حلقه زدند
کارشان در علقمه دارد به دعوا می کشد

تا رسیدم پیش تو دیدم که یک دست کبود
یک به یک از پیکر تو تیرها را می کشد

سینه و پهلوی تو بوی مدینه می دهد
می کشی درد عجیبی را که زهرا می کشد

رفتی و چشمان هرزه روی زینب باز شد
نا نجیبی بی حیایی را به معنا می کشد

(محمد فردوسی)

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حرف مردم ، و حرف مفت و حرف بیهوده زدن

شعر در وصف حضرت ابوالفضل ترکی

چارم شعبان چراغان گشته است روی زمین

تهنیت گو آمده فرزندی از ام البنین

او که از بابش علی ، مردانگی آموخته

کرده در کرب و بلا جان را فدای شاه دین

⇔⇔⇔⇔

در بین این شب ها شب تو فرق دارد
چون بین ما اصلا تب تو فرق دارد

از پرچمی که روی دوشت فخر میکرد
معلوم شد که منصب تو فرق دارد

مثل علی مرد خدا مرد دعایی
در سجده یارب یارب تو فرق دارد

عباسیون را به بصیرت می شناسند
آقا اصول مکتب تو فرق دارد

تو پیر عشقی میر عشاق الحسینی
با کل عالم مذهب تو فرق دارد

با دست دادن عشق را اثبات کردی
طرز بیان مطلب تو فرق دارد

وقتی که زانو میزنی در پای محمل
یعنی رکاب زینب تو فرق دارد

در دست هایت آب بود اما نخوردی
از تشنگی زخم لب تو فرق دارد

وقتی به تو آقا به نفسی انت را گفت
در آسمان جبرئیل فورا مرحبا گفت

(سید پوریا هاشمی)

⇔⇔⇔⇔

شعر روضه حضرت ابوالفضل ترکی

سحر مست مناجات شب توست

خدا مشتاق ذکر یا رب توست

دهد سجاده ات بوی گل یاس

گمانم نام زهرا بر لب توست

⇔⇔⇔⇔

وقتی که بغض کوفه بنای جفا گذاشت
آمد عمود و سر به سرت بی هوا گذاشت

چون ابرویت شکافت دگر چاره ای نماند
امّا دوباره تیر به چشمت چرا گذاشت

بی دست آمدی به زمین صورتت شکست
پس درد عشق بر لب تو اخا گذاشت

چندین هزار تیر تنت را نشانه رفت
تیری نبود که هدفش را خطا گذاشت

شرم تو و ارادۀ حق پیش پای یار
مشکت جدا دو دست تو را هم جدا گذاشت

آن جلوۀ عبوسیِ رویت بهم که ریخت
دشمن تو را بحال خود آیا رها گذاشت

قبل از حسین پیکر تو شقّه شقّه شد
اول عدو به جسم علمدار پا گذاشت

دستی که بود بوسه گه پنج مصطفی
یک نانجیب خنده کنان زیر پا گذاشت

وقتی که خصم حکم تهاجم به خیمه داد
این کار را به عهدۀ یک بی حیا گذاشت

اهل خیام دست به معجر شده، حسین
تا بر زمین ستون خیام ترا گذاشت

**

ای بهترین ذخیرۀ اربابِ بی کفن
ذُخرُ الحسین! نام تو را هم خدا گذاشت

دریا اگر به مشک تو سقا وفا نکرد
دریایی از وفای تو را عشق جا گذاشت

یاد حسین، آب روی آب ریختی
وقتی فرات تشنه لبان را رها گذاشت

(محمود ژولیده)

⇔⇔⇔⇔

متن شعر حضرت ابوالفضل ترکی

روز عید و شادیه عالمینه

دل شیعیان همه بین الحرمینه

هم روز تولد مولامون حسینه

همه شب میلاد علمدار حسینه

⇔⇔⇔⇔

جز تو به فکر خیمه گاهم هیچ کس نیست
بعداز تو آب آور بخواهم هیچ کس نیست

پای شریعه لشکرم را دادم از دست
جز یک حرم زن، در سپاهم هیچ کس نیست

غربت سراغم آمد عباسم که می رفت
غیر از علی اصغر، گواهم هیچ کس نیست

زیر بغل های مـرا باید بگیری
من داغ دیدم عذرخواهم هیچ کس نیست

تنها شدم اطرافم اما ازدحام است
هم هست یعنی آشنا هم هیچ کس نیست

بی دست می شد کــــاش دسـتم را بگیری
حالا که بی تو تکــیه گاهم هیچ کس نیست

فرقت شکسته با علی فرقی نداری
پاشیده تر از جسم ماهم هیچ کس نیست

(صابر خراسانی)

⇔⇔⇔⇔

اشعار شجاعت حضرت ابوالفضل ترکی

امشب به جهان حاجت نارسته ندارم

جز صحبت سر مستی خود قصه ندارم

چون که شب میلاد حسین است و ابوالفضل

والله که بر لوح دلم غصه ندارم

⇔⇔⇔⇔

تیری که از تجلّی تو پر درآوَرد
پس می‌رود ز پشت سرت سر درآوَرد

با تکه تکه کردن جسم تو؛ کوفه خواست
از پا مرا ز داغ برادر درآورد

او قصد آب داشت؛ وگرنه برادرم
با حمله‌ای دمار ز لشگر درآوَرد

تیری که خورده‌است به چشم تو عاقبت
سر از گلوی تشنه‌ی اصغر درآورد

این هلهله ز کشتنت اصلاً عجیب نیست
لشگر جلوتر آمده؛ معجر درآورد

زینب دوید قبل هجوم حرامیان
از پای بانوان؛ همه زیور درآورد

پاشیده‌تر شوی چو بخواهد حسین؛ اگر
حتی همین که تیر ز پیکر درآورد

(احسان محسنی فر)

⇔⇔⇔⇔

شعر ولادت حضرت عباس ترکی

برادر با برادر دست می‌داد

برای بار آخر دست می‌داد

چه احساس قشنگی ظهر آن روز

به عباس دلاور دست می‌داد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از سازگار

ای لشکر حق را سر و سردار اباالفضل
وی دست علی در صف پیکار اباالفضل

هم خون حسین بن علی در تن پاکت
هم روح تو در پیکر ایثار اباالفضل

ریحانۀ دو فاطمه، ماه سه خورشید
آرام دل حیدر کرار اباالفضل

مانند تو در ارتش اسلام که دیده
فرمانده و سقا و علمدار اباالفضل

تو ماه بنی هاشمی و ما شب تاریک
تو لاله عباسی و ما خار اباالفضل

هم کاشف کرب پسر فاطمه هستی
هم خیل بنی فاطمه را یار اباالفضل

بر حاجت خود کرده صد و سی و سه نوبت
هر خسته دلی نام تو تکرار اباالفضل

در مصر ولایت شده بر یوسف زهرا
تو مشتری و علقمه بازار اباالفضل

عشق و ادب و غیرت و ایثار و شهادت
کردند به آقایی ات اقرار اباالفضل

تو رسته ای از خویش و گرفتار حسینی
خلقند به عشق تو گرفتار اباالفضل

ما بهر تو گریان و زند زخم تو خنده
پیوسته به شمشیر شرربار اباالفضل

برخیز سکینه به حرم منتظر توست
جامش به کف و اشک به رخسار اباالفضل

از سوز عطش آب شده طفل سه ساله
مگذار بگرید به حرم زار اباالفضل

تا آن که ببینند به تن دست نداری
یک لحظه سر از علقمه بردار اباالفضل

مگذار رود زینب کبری به اسیری
ای دست علی، دست برون آر اباالفضل

تو چشم حسینی که زده تیر به چشمت
ای دور حرم چشم تو بیدار اباالفضل

کی گفته تن پاک تو در علقمه تنهاست
گردیده تو را فاطمه زوار اباالفضل

خون دل ما را که شده اشک عزایت
زهرا و حسین اند خریدار اباالفضل

مگذار شود خشک دمی دیده “میثم”
چشمی که بگریم به تو بسیار اباالفضل

(غلامرضا سازگار)

⇔⇔⇔⇔

اشعار حضرت ابوالفضل العباس ترکی

می من! بادهٔ من! مستی من!

فدای تو تمام هستی من

دل چشم انتظار کودکان را

مبادا بشکند بی دستی من

⇔⇔⇔⇔

 باز دور و بر ما معرکه برپا شده است
یا سر قامت رعنای تو دعوا شده است

تو مگر وعده ندادی به حرم آب بری
پس چرا جایگهت سینه صحرا شده است

تیرهایی که همه از پس نخلستان ریخت
با چه نظمی به میان بدنت جا شده است

جگرم پاره نکن پای نکش روی زمین
به خدا پشت و پناهم کمرم تا شده است

چون که در بین حرم خوش قد و بالا بودی
باورم نیست که اینگونه سرت وا شده است

چقدر فاصله افتاد به ابروهایت

از چه رو خورده به هم حالت گیسوهایت

خواستم بعد ظفرهای تو تکبیر کشم

مرهمی بر جگر مادر بی شیر کشم

حال باید بنشینم به کنار بدنت
با دلی سوخته از چشم ترت تیر کشم

مانده ام فرق تو با تکه عبایی بندم
یا که از پیکر تو نیزه و شمشیر کشم

باید اینبار به زینب عوض پاسخ خود
جسم صد چاک در آیینه به تصویر کشم

کودکان تا خبر از حال عمو پرسیدند
عکس شیر حرمم بسته به زنجیر کشم

تیر ها یک به یک از پای درت آوردند
ای برادر چه بلایی به سرت آوردند

باز برخیز که در معرکه گرداب کنی
لب خشکیده بر علقمه سیراب کنی

تو قرار است که با آب حرم برگردی؟
یا دل از زینب ماتم زده بی تاب کنی

یا بچسبان به رکاب علمت را بردار
تا که مشک حرم و قلب مرا آب کنی

چشم بر راه تو بر خیمه رباب است هنوز
تا به آغوش خودت اصغر او خواب کنی

شک ندارم که قرار است تو در خلستان
داغ خود را وسط سینه من قاب کنی

درصدد بود که دشمن بزند هست تو را
قرعه افتاد که اول بزند دست تو را

التماست بکنم تا نروی از بر من
ای امید حرم و قوت بال و پر من

تا که با قامت خم سوی تو را افتادم
هو کشیدند مرا ساقی آب آور من

باید اینبار تو را جمع کنم بین عبا
ارباً اربا شده ای مثل علی اکبر من

بوی یاس بدن و خنده بر لب از چیست؟
مادرت آمده دیدار تو یا مادر من؟

ای برادر غضب گوشه چشمت کافی است
تا که دشمن نرود دور و بر خواهر من

باید اول بدنت دور ز مرکب بکنم
فرصتی نیست تنت را که مرتب بکنم

شمر اینجاست که با خنده تماشات کند
قد رعنای تو در علقمه خیرات کند

سر ماهت ترکی دارد و ماندم که چه سان
زینبم با تو سر نیزه ملاقات کند

غیرت الله رجز سر بده شاید دشمن
نتواند به حرم چشم خودش مات کند

این جماعت به سرش نیت بد دارد تا
خواهرم راهی دروازه ساعات کند

شمر در دور و برت پرسه زنان میخندد
مادرم آمده ای کاش مراعات کند

زخم های بدنت با چه مداوا بکنم
کاش میشد کفنی بر تو مها بکنم

(مجید قاسمی)

⇔⇔⇔⇔

شعر شهادت حضرت ابوالفضل العباس

به شوق آسمان یا کاشف الکرب

پرم از ناگهان یا کاشف الکرب

به دستانت قسم امشب دلم را

به سوی خود بخوان یا کاشف الکرب

⇔⇔⇔⇔

خورشید پیر روضه هجر قمر گرفت
نزدیک ماه بود که درد کمر گرفت

داغ برادری اثرش تار دیدن است
انقدر پا کشید ز جسمت خبر گرفت

زخم عمود را که به فرق سر تو دید
دست کمر گرفته ی خود را به سر گرفت

ای کاش از تن تو عدو دست می کشید
حتی برای غارت تو جنگ در گرفت

بهتر از این نمی شود این پاره پاره تن
وقتی که دور جسم تو را صدنفر گرفت

برخیز و گو چرا بدنت پر ز آهن است
برخیز و گو چرا بدنت شکل پر گرفت

گفتم حرم لباس اسارت به تن کند
در غیبت تو دور حرم را خطر گرفت

حالا حسین مانده و قد خمیده اش
خورشید پیر روضه هجر قمر گرفت

(سید پوریا هاشمی)

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی حضرت ابوالفضل العباس

هرچند ز غربتت گزند آمده بود

زخمت به روان دردمند آمده بود

گویند که از هیبت دریای دلت

آن روز زبان آب ، بند آمده بود

⇔⇔⇔⇔

درحنجره ی زخم زمین علقمه می سوخت
یک کرببلا خاک چه بی واهمه می سوخت

می ریخت نمک، زخم به داغ دل مردی
از مرثیه ی سرخ گلو زمزمه می سوخت

یک سو تن ساقی به روی دشت پر از تیر
مشک وعلم و آب به یک سو -همه می سوخت

دیوان بلا مهلکه را تبرئه می کرد
پرونده احساس در این محکمه می سوخت

وقتی که علمدار چو شمعی شده بود آب
انگار که یک باردگر فاطمه می سوخت

زنجیر نگاهی گره می خورد به خیمه
هر ضربه که می خورد به فرقی، قمه می سوخت

درخیمه غم دلهره می کشت زنی را
آنگاه که کردند پراز خون بدنی را

برچشم گلی، هاله ای از خار نشسته
یا خار تنی بین نمکزار نشسته

نه، اشک شفق نیست از این منظره شاید
خون دل زهراست که بربار نشسته

قدری کمکم کن که شوم راست ببینم
سقای حرم نیست، نه …انگار نشسته

رخساره ی ماهم چقدر خاک گرفته
تصویر به چشمم چقَدَر تار نشسته

ای کاش که می شد سر آن تیر درآید
تیری که به چشمان علمدار نشسته

سردار سلحشور سپاه حرم من
پای سر تو چند خریدار نشسته

حالا که شکستی زفراقت کمرم را
بی تو چه بگویم تو بگو اهل حرم را

(رضا دین پرور)

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حق خوری ، حق مردم و حق الناس و ناحق

شعر درمورد حضرت ابوالفضل العباس

ذکر دل و جان عاشقان، مردی توست

ورد لب مردان جهان، مردی توست

تاریخ عطشناک ، دل شیعه هنور

سیراب شریعه جوانمردی توست

⇔⇔⇔⇔

در خیمه گه نیافت چو در مشک آب، آب
آنگه سکینه کرد به سقا خطاب، آب

سیراب تر ز لعل بدخشان چو داشت، لب
موج شرر فکند بر آن لعل ناب، آب

عالم بسیل اشک نشست آن زمان، که گفت
سرچشمه ی حیات دو عالم به باب، آب

اذن نبرد، سرور لب تشنگان نداد
فرمود، با محیط ادب، آنجناب، آب

عباس را به سینۀ بی کینه، زد شرار
شد تا به نهر علقمه در پیچ و تاب، آب

صف های سرکشان ز کف داده دین شکست
آنسان که گشت خیره ازین فتح باب، آب

در آب گشت تا رخ آن ماه، منعکس
الماس نور یافته از آفتاب، آب

تا پیش لب ببرد کف آب را بریخت
از شرم شد به حضرت عباس، آب، آب

هر چند تشنه بود ولی تر نکرد، لب
دامن گرفت از پسر بوتراب، آب

لب تشنه شد برون ز فرات آن بزرگ مرد
با آنکه داشت خنگ ورا تا رکاب، آب

بی دستی و، حفاظت مشک و، عناد خصم
گردد سیاه خانه صبرت، بر آب، آب

تا ماه را، عمود، هلالی نمود، ریخت
بر دامن سپهر، ز چشم سحاب، آب

تیری گذشت از سر شستی به سوی مشک
عباس را نمود از این غم کباب آب

اسرار قبر کوچک و، آن قامت رشید
افشا کند به عرصه یوم الحساب، آب

گوید سخن ز سوز جگرگوشه حسین
“حلاج”بگذرد چو زهر نهر آب، آب

(جعفر بابایی “حلّاج”)

⇔⇔⇔⇔

شعر مداحی حضرت ابوالفضل العباس

من از تو شرم دارم دست خود را

تو دادی هم دل و هم دست خود را

علم از دست تو افتاد اما

علم کرده به عالم دست خود را

⇔⇔⇔⇔

دل داده ام به نغمه ی ادرک اخای تو
با من چه کرد شور برادر بیای تو

ای مسجد وفا بدنت، روی خاک ها
گلدسته است یا که دو تا دست های تو

دست تو روی دست من و جبرییل هم
آورده است بال پریدن برای تو

با تو چه کرد دیدن قد دوتای من
با من چه کرد دیدن فرق دوتای تو

هارون من چگونه شکافد در این دیار
دریای غصه های دلم بی عصای تو

دیگر بس است گفتن روحی لک الفدا
دیدی که مستجاب شد آخر دعای تو

در پیش خیمه گفته ام” إرکب بنفسی انت”
یعنی که بی مبالغه جانم فدای تو

یک چشمه آب اگر که میان خیام بود
صد چشمه خون نبود کنون زیر پای تو

از خنده ها بلند شده های های من
از گریه ام بلند شده های های تو

(عطیه سادات حجتی)

⇔⇔⇔⇔

شعر از حضرت ابوالفضل العباس

او غربت آفتاب را حس می کرد

در حادثه التهاب را حس می کرد

بی تابی کودکانش آتش می زد

وقتی خنکای آب را حس می کرد

⇔⇔⇔⇔

تا نور قمر هست به سر، سایه سری هست
هر جا که علم رفته به بالا، خبری هست

هر جا که خط و خال و قد و قامت و ابروست
دنبال سرش چشم و نگاه و نظری هست

وقتی که تو را پور اباالغوث نوشتند
یعنی که برای دل زهرا ثمری هست

گفتند تو را کاشف کرب دل ارباب
با بودن تو از غم و غصه اثری هست؟

تا پشت و پناهش تویی قامت نکند خم
تا هست علمدار کنارش، کمری هست

یک لحظه کنار تو دل خیمه نلرزید
عباس اگر هست، یقینا سپری هست

(حسین ایزدی)

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبای حضرت ابوالفضل العباس

روشنگر و مهتاب شبی یا عباس

بر رقیه تو ذکر لبی یا عباس

خواهم که تو را خلاصه توصیف کنم

دلگرمی و عشق زینبی یا عباس

⇔⇔⇔⇔

ای دست تو تلاطم امواج آب ها
ای سایه ات نبود همه اضراب ها

“فهمیده اند جاذبه ی توست علّت”
نشکستن غرور زمین از شهاب ها

پرواز می کنی و همه غبطه می خورند
پشت سرت تمامی حدّ نصاب ها

در هرچه گفته اند نظر می کنم تویی
خارج از این شعور حساب و کتاب ها

مشک پر آب بر سر دستت گرفته ای
در انتظار آمدن تو رباب ها

امّا چه زود صحنه به هم خورد و می شوند
شرمنده ی زلال نگاه تو … آب ها

(علیرضا لک)

⇔⇔⇔⇔

اشعار میلاد حضرت ابوالفضل العباس

جنگاوری عباس است چون پهلوان دلاور

شمشیر می زند او با عشق یار کوثر

عباس چشمی او گشته شهیر و معروف

چون که بود همیشه شاگرد رزم حیدر

⇔⇔⇔⇔

وقتی برای نام تو تصویر می کشم
باور نمی کنم که فقط شیر می کشم

تو شیر بیشه ای و برای جواب خلق
عباس را به صفحه ی تفسیر می کشم

دائم نگاه مهر تو با دوستان بوَد
چون دشمن است دست تو شمشیر می کشم

تنها به لطف چشم تو باید اگر شبی
یک یا حسین از ته دل سیر می کشم

از خاطرات کودکی ام عکس یک علم
با حلقه های کوچک زنجیر می کشم

سر تا سر وجود من اشک است، آفتاب
پای تو هرچه مانده به تبخیر می کشم

وقتی زبان اشک تو را درک می کنم
مشک و لبان تشنه و یک تیر می کشم

آن صحنه ای که از روی زین واژگون شدی
مثل غروب واقعه دلگیر می کشم

(محسن عرب خالقی)

⇔⇔⇔⇔

اشعار درمدح حضرت ابوالفضل العباس

آب در حسرت آن است ببوسد لب او

ورنه عباس نبود تشنه و شرمنده او

آب از خجلت خود تا به ابد گریه کند

باورش کن! ببین چشمه بگرید سرکوه

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از علی اکبر لطیفیان

دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت
لبی به وسعت مهریه ­های زهرا داشت

کنار علقمه در سجده گاه چشمانش
نداشت هیچ کسی را فقط خدا را داشت

اگر چه قطره آبی میان مشک نبود
ولی کرانه­ی چشمش هزار دریا داشت

هدر نرفت ز پرتاب چله ها، تیری
امیر علقمه از بس که قدّ و بالا داشت

همین که در وسط گیر و دار، گیر افتاد
عمودی آمد و فرقش شکست تا جا داشت

درست وقت نزولش؛ همه نگاه شدند
رشید بود و زمین خوردنش تماشا داشت

حسین بود و علی اصغر شهید شده
کنار علقمه اما هنوز سقا، داشت…

(علی اکبر لطیفیان)

⇔⇔⇔⇔

اشعار شجاعت حضرت عباس ترکی

هرچند ز غربتت گزند آمده بود

زخمت به روان دردمند آمده بود

گویند که از هیبت دریای دلت

آن روز زبان آب ، بند آمده بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از مصطفی متولی

دریا به موج زلف کمندش اسیر بود
آب شریعه تشنه ی کام امیر بود

مشکی به عمق دید حرم روی دوش داشت
حتّی فرات پیش نگاهش حقیر بود

یک آبگیر غلغله از روبهان پست
پیش یلی که اصل و تبارش ز شیر بود

با آرزوی خنده ی اصغر به آب زد
ساقی نبود منجی طفل صغیر بود

دریا عقب کشید و تلاطم فرو نشست
مثل همیشه هیبت او بی نظیر بود

نوحانه پا به عرصه ی طوفان خون نهاد
موسای نیل علقمه خود موج گیر بود

مردانه دست بیعت سرخی به مشک داد
او از نژاد برکه ی سبز غدیر بود

همراه آب جان به کف مشک می سپرد
با آب مشک، چشم و دلش هم مسیر بود

باید به داد تشنه ی ششماهه می رسید
فرصت نمانده بود و زمان دیرِ دیر بود

مرد رشید علقمه با عزم راسخش
می تاخت سوی خیمه ولی سر به زیر بود

از آن طرف نگاه سه ساله به شوق آب
در انتظار مشک عموی دلیر بود

لبهای دخترک چو لب کودک رباب
مجروح زخم دشنه ی خشک کویر بود

(مصطفی متولی)

⇔⇔⇔⇔

اشعار شهادت حضرت ابوالفضل ترکی

ذکر دل و جان عاشقان، مردی توست

ورد لب مردان جهان، مردی توست

تاریخ عطشناک ، دل شیعه هنور

سیراب شریعه جوانمردی توست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از سید محمد جوادی

دستی افتاد ز تن، دست دگر یاری کن
گرچه بی تاب شدی خوب علمداری کن

مشک! نومید مشو، تا به حرم راهی نیست
تو در این معرکه ی درد مرا یاری کن

تیر! در چشم برو، لیک سوی مشک میا
به هوای سر زلفش تو هواداری کن

تیر بر مشک نه، بر این جگر تشنه نشست
عشق! ساکت منشین با دل من زاری کن

چشم! دیدی علم و مشک به خاک افتادند
قطره ی اشک تو در غربت من جاری کن

بانوی تشنه لبان! دست روی سینه مَنِه
لااقل بهر من سوخته دل کاری کن

آب را تا به در خیمۀ اصغر برسان
بعد آن بر من بی دست عزاداری کن

(سید محمد جوادی)

⇔⇔⇔⇔

اشعار ترکی میلاد حضرت ابوالفضل

من از تو شرم دارم دست خود را

تو دادی هم دل و هم دست خود را

علم از دست تو افتاد اما

علم کرده به عالم دست خود را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از سعید توفیقی

امشب شب توسّل ما بر دو دست توست
در عشق حرف اوّل دفتر دو دست توست

تا مشک خالی تو شود پر ز اشک ما
رزق تمام گریه کنان بر دو دست توست

ای دست انبیاء و ملائک دخیلتان
باب المراد تا خود محشر دو دست توست

ای مستجار حضرت ارباب، الدّخیل
زیبا قمر، پناه برادر دو دست توست

ای مسجدی که وقف شدی بر حسینیه
گلدسته های نذری مادر دو دست توست

مشکی که داد بر تو سکینه گواه ماست
باب الحوائج لب اصغر دو دست توست

شمشیر زن بیا و به نیزه بسنده کن
چون ذوالفقار حضرت حیدر دو دست توست

معجر نمی کشد احدی از سر کسی
وقتی دخیل گوشه ی معجر دو دست توست

حتماً در علقمه پدر مشک می شوی
با لشگری همیشه برابر دو دست توست

مشکت به دست راست و نیزه به دست چپ
مبهوت کار جنگی ات آخر دو دست توست

وقتی که از بدن شود این دست ها جدا
باید که خواند فاتحه ی طفل خیمه را

(سعید توفیقی)

⇔⇔⇔⇔

شعر حضرت عباس روضه

قامتش اوج قیام است ، قیامت کرده است

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از قاسم نعمتی

خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکست
اصلی ترین ستون خیام حرم شکست

فریاد های «انکسری» بی دلیل نیست
در اوج درد تکیه گه آخرم شکست

از ناله های «یا ولدی» در کنار تو
معلوم شد که باز دل مادرم شکست

درد مرا فقط پدرم درک می کند
دیدم چگونه بال و پر جعفرم شکست

ساق عمود در سر تو گیر کرده است
نعره زنم که وای سر حیدرم شکست

تو در میان علقمه از پا نشستی و
در بین خیمه ها سپر خواهرم شکست

وقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت:
دیدی غرور ساقی آب آورم شکست

آن شب که سوخته ها همه دور زینب اند
گوید عمو کجاست ببیند سرم شکست

وقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدند
هر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست

(قاسم نعمتی)

⇔⇔⇔⇔

متن روضه و شعر حضرت عباس

گفت قصد جنگ ندارم ، فقط آب !

باور ندارید ؟ این دو دست باشد پیش شما ، فقط آب !

تیرهایتان به روی دیده ، فقط آب !

و بعد صدای حسین بلند شد ، فقط آه …

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از محمد سهرابی

شرم مرا به خیمۀ طفلان که می ‌برد؟
مشک مرا به خیمۀ سوزان که می ‌برد؟

ادرک اخا سرودم و نالیده ‌ام ز دل
این ناله را به محضر سلطان که می‌ برد؟

سقا به خون نشست و علم بر زمین فتاد
با دختران خبر ز مغیلان که می ‌برد؟

دستم فتاد و پنجۀ دشمن گشوده شد
این قصه را به موی پریشان که می‌برد؟

دشمن به فکر غارت و معجر کِشی فتاد
این شرح را به طفل هراسان که می ‌برد؟

این غصه سوخت جان مرا صد هزار بار
سادات را به ناقۀ عریان که می ‌برد؟

(محمد سهرابی)

⇔⇔⇔⇔

شعر روضه سنگین حضرت عباس

الحق که به تو ، نام قمر می آید

ای ماه ترین عموی دنیا عباس

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دوست داشتن ، واقعی یا یک طرفه همسر و فرزند خود

شعر در مورد حضرت عباس ولی الله کلامی زنجانی

اهل عالم هنر ار خصلت عباس من است
عشق در سایه شخصیت عباس من است

منم آن یار امین حامی دین ام بنین
هرچه دارم همه از دولت عباس من است

همسرم شیر خدا و پسرانم همه شیر
شیر مردان وله از صولت عباس من است

در شب چاردهم، ماه که پرنورتر است
عکسی از نیم رخ صورت عباس من است

هنر آن نیست که لب تشنه بمیری به کویر
هنر آن است که در طینت عباس من است

تشنه لب داخل دریا شد و عطشان برگشت
این همان قطره ای از همت عباس من است

غیرت الله علی بی بدل است، اما گفت
بدل غیرت من غیرت عباس من است

نه فقط یثرب و شامات و نه ایران و عراق
کرده کاری همه جا صخبت عباس من است

هر کسی را نتوان باب الحوائج گفتن
به حقیقت قسم این شهرت عباس من است

کوهها شد متحیر به ثبات قدمش
سروها در عجب از قامت عباس من است

جثه اش گر چه ز شمشیر جفا کوچک شد
این بزرگی است، که از عزت عباس من است

قدرت آن نیست به یک حمله سپاهی بکشی
قدرت لم یزلی قدرت عباس من است

یا علی گفت و امان نامه ز دشمن نگرفت
دین فروشی بری از ساخت عباس من است

هی نگویید چرا ام بنین پیر شده
سبب حالت من حالت عباس من است

دستهای پسرم گشته قلم در لب آب
صفحه سینه پر از محنت عباس من است

این شنیدم زده فریاد، غریبم مولا
غصه قلب حسین غربت عباس من است

(ولی الله کلامی زنجانی)

⇔⇔⇔⇔

شعر روضه حضرت عباس لطیفیان

کَس پیش تو دم ز زور و بازو نزند

کو آنکه برابر تو زانو نزند ؟

لب تشنه ز علقمه گذشتی ، آری

دریا که به رودخانه ها رو نزند ؟!!!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از مهدی حسینی

پیچیده در فضای حرم بانگ آب، آب
بسته چو خصم بر حرم بوتراب، آب

در وادی عطش‌زده، دریا خروش داشت
اما به چشم تشنه ‌لبان شد سراب، آب

آوای العطش به ثریا رسیده بود
از سوز قصه آمده در پیچ‌ وتاب، آب

فریاد استغاثه‌ی طفلان بلند بود
از روی تشنگان ز خجالت شد آب، آب!

عباس، این شرار عطش را کند خموش
در خیمه‌ها رساند اگر با شتاب، آب

آن ماه هاشمی چو به دریا نهاد پای
الماس نور سفت از آن ماهتاب، آب

در التهاب داغ عطش بر لب فرات
از حنجری فسرده شنید این خطاب، آب:

ای روسیاه! حنجر خشکیده‌ی حسین
می‌سوزد از برای تو و، شد کباب آب!

پژمرده نوگلان حسینی ز تشنگی
از روی تشنگان حرم رخ متاب، آب!

این خیل تشنگان همه از آل کوثرند
فردا چه می‌دهی تو به زهرا جواب، آب!؟

بیرون شد از فرات، ابوالفضل با شتاب
رو سوی خیمه‌هاست، بر او همرکاب، آب

آنجا که تیر خصم، تن مشگ را درید
ساقی فسرده گشت و گرفت اضطراب، آب

با آنهمه امید، دگر ناامید شد
ساقی چو دید ریخت از آن مشگ آب، آب

با یاد کام تشنه‌ی طفلان در حرم
لب تشنه داد جان و نخورد آن جناب، آب

در دشت کربلا گذری کن، هنوز هم
پیچیده در فضای حرم بانگ آب، آب

(مهدی حسینی)

⇔⇔⇔⇔

شعر روضه احساسی حضرت عباس

یاد تو که میافتم ،

می افتم !

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از جودی خراسانی

عشاق چون به درگه معشوق رو کنند
با آب دیدگان، تن خود شستشو کنند

قربان عاشقی که شهیدان کوی عشق
در روز حشر رتبۀ او آرزو کنند

عباسِ نامدار که شاهان روزگار
از خاک کوی او طلب آبرو کنند

سقای آب بود و لب تشنه جان سپرد
می خواست آب کوثرش اندر گلو کنند

بی دست ماند و داد خدا دست خود به او
آنانکه منکرند بگو روبرو کنند

گردست او نه دست خدائی است پس چرا
از شاه تا گدا همه رو سوی به او کنند

درگاه او چو قبله ی ارباب حاجت است
باب الحوائجش همه جا گفتگو کنند

(جودی خراسانی)

⇔⇔⇔⇔

شعر روضه حضرت عباس سهیل عرب

آب میخواهد چه کار ؟ آب آورش را پس دهید

آی مردم ! زود عموی دخترش را پس دهید

دست هایش را چرا در زیر پا انداختید ؟

زودتر آن سایه بان خواهرش را پس دهید

لشگر بی آبرو ، این آبروریزی بس است

مشک یعنی آبروی مادرش را پس دهید

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از غلامرضا سازگار

چو دید تشنه ی لب های خشک او دریاست
به آب خیره شد و ناله اش زدل برخواست

که آب! از چه نگر دیدی ازخجالت آب؟
تو موج می زنی و تشنه یوسف زهراست

ز یک طرف تو زنی نعره از جگر در بحر
ز یک طرف به حرم بانگ العطش بر پاست

قسم به فاطمه هرگز تو را نمی نوشم
که در تو عکس لب خشک سید الشهداست

ز خون دیده ی من روی موج بنویسید
که از تمامی اطفال تشنه تر سقّاست

خدا گواست که با چشم خویشتن دیدم
سکینه را که لبش خشک و دیده اش دریاست

درون بحر همه ماهیان به هم گویند
حسین تشنه و سیراب وحشی صحراست

نوشته اند به لب­های خشک من ز ازل
که تشنه کام گذشتن ز بحر شیوه ی ماست

ز شیر خواره برایت پیام آوردم
پیام داده که: ای آب غیرت تو کجاست؟

صدای نعره ی دریا به گوش جان بشنو
که موج آب هم این طرفه بیت را گویاست

سلام خالق منّان سلام خیرالنّاس
سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

(غلام رضا سازگار)

⇔⇔⇔⇔

شعر روضه برای حضرت عباس

از علقمه آمدی بگو یاس کجاست ؟

گلواژه عشق و شور و احساس کجاست ؟

دستت به کمر گرفته ای لب بگشا

بابا تو بگو عمویم عباس کجاست ؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس برقعی

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی‌اش آب کـند دریا را

آب روشن شد و عکـس قمر افتاد در آب
ماه می‌خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می‌خواست ببیند لـب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تـا خجالت بکشد، سرخ شود چهره آب
زخم می‌خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریّه ی گل بود والّا خـورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

روی دست تو ندیده است کسی دریا را
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

(سید حمید رضا برقعی)

⇔⇔⇔⇔

شعر روضه ترکی حضرت عباس

خدا به نام عزیزی همیشه حساس است

به نام مرد رشیدی که رب الاحساس است

صدای زنگ “باب الحسین” در جنت

به جان مادر سادات نام عباس است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از علی انسانی

در این غوغای بی آبی، که خشکیده همه گل ها
به اَمر تو شدم، سقّا، منم عبد و تویی مولا

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
علمدارم چه غم دارم، که از دستم علم افتد

مباد از دفتر عشقت، به نام من قلم افتد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

خدای کعبه جز رویت، نداده قبله ای یادم
نماز آخرم بود، و به سر بر سجده افتادم

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
ببین از بادۀ عشقت، به میدان مستی افتاده

مگر دامان تو گیرد، به راهت دستی افتاده
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

امیر لشگرت بی دست، میان لشگری مانده
بیا بنگر ز پروانه، فقط خاکستری مانده

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
به تو شرط وفاداری اگر بر جا نیاوردم

کمک کن تا که برخیزم، به دور مادرت گردم
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

ببین احسان یک بانو، سرم بگرفته بر زانو
به چشمِ پر ز خون دیدم، گرفته دست بر پهلو

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
گل ام البنین عباس، به دریا تشنه لب پا زد

به دریا پا نهاد اما، لبش آتش به دریا زد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

(علی انسانی)

⇔⇔⇔⇔

شعر روضه درباره حضرت عباس

عباس ثابت کرد که برای دفاع ار ولایت ،

تا دست هست نیازی به سپر نیست !

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از مرتضی امیری اسفندقه

اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست

حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست

زلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزد
کنار آبی و لب‌های تفته ‌ات، تر نیست

به زیر سایه ‌ی دست تو می‌نشست، حسین
چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟

حدیث غیرتت آری شگفت‌آور بود
که گفته ‌است که دست تو، آب‌آور نیست؟

شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست

حسین مانده و قنداقه‌ ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ‌ای که دیگر نیست

نمانده است به دست حسین از گل‌ها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست

هزار سال از آن ظهر داغ می‌گذرد
هنوز روضه‌ی جانبازیَت، مکرّر نیست

قسم به مادرت امّ‌ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست

(مرتضی امیری اسفندقه)

⇔⇔⇔⇔

دانلود شعر روضه حضرت عباس

یک عباس است و یک دنیا عاشقی

یک عباس است و یک دنیا مردانگی

یک عباس است و یک دنیا دل های عاشق

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از محسن کاویانی

شعرم شده سرشار شمیم حرم تو
با خاطره ها دلخوشم و با کرم تو

با خاطره هایی که شده دار و ندارم
دارد همه ی کودکیم بوی غم تو

انگار که از کوچه ی ما می گذرد باز
سنج و کتل و پرچم و طبل و علم تو

این بوی خوش کندر و اسفند و گلاب است
از آه دم دسته ی لبریز دم تو

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

رد شد همه ی دسته از این کوچه و انگار
یک عمر شدم عاشق و بیمار و گرفتار

برسینه زنان، مویه کنان رد شد و، کارم
افتاد به دستان ابالفضلِ علمدار

غیر از من و هم دین من و ایل و تبارم
عالم همه محتاج نگاهش شده بسیار

دیوار حسینیه شده محتشم او
اصلاً شده انگار طنین در و دیوار:

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

گلواژه ی اشعار خدا بود ابالفضل
اسطوره ی احسان و وفا بود ابالفضل

چشمان نجیبش حرم پاک دلان شد
شاه ادب و حجب و حیا بود ابالفضل

میدان همه در سیطرۀ چشم علی بود
در کشمکش معرکه تا بود ابالفضل

وقتی که پدر آمد و دستش به کمر بود
در قلب حرم هروله ها بود: ابالفضل

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

دریا شده دیوانه و محو ادب او
ای جان به فدای ترک روی لب او

فهمیده ام از شور همه ارمنیان که
افتاده به دل های جهان تاب و تب او

فرزندِ علی، جانِ علی، ماهِ قبیله
پنهان شده در برق نگاهش نَسَب او

شرمنده شده و دخترکی… آه بمیرم
آب آوریش کاش نمی شد لقب او

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

این آخر دلداده گی و آخر دین است
یک مشک و دوتا دست که بر روی زمین است

حالا همه ی دشت شده قبضه ی عباس
یک دشت که نه، قبضه ی او عرش برین است

حالا منم و نیمه شب و دفتر شعرم
شعری که اگر خوب، اگر بد همه این است

حالا منم و نیمه شب و عطر گل یاس
حالا منم و نم نم باران که چنین است

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

(محسن کاویانی)

⇔⇔⇔⇔

شعر حضرت عباس شاهین نجفی

هرچند تیر ، مشک و دلم را دریده است

ای آب همتی کن و تا خیمه ها مریز

⇔⇔⇔⇔

متن شعر حضرت عباس شاهین نجفی

بسیار گریست تا که بی تاب شد آب

خون ریخت ز دیدگان ، خوناب شد آب

از شدت تشنه کامی ات ای سقا

آن روز ز شرم روی تو ، آب شد آب

⇔⇔⇔⇔

شعر توهین شاهین نجفی به حضرت عباس

هیچ دانی که امید همه عالم شده ای ؟

در نفس های همه سینه زنان دم شده ای ؟

همه دم ذکر تو بر روی منابر برپاست

نه فقط شورش شب های محرم شده ای

من از این بوی گل علقمه هم دانستم

تو پسر خوانده نبوده که پسر هم شده ای

⇔⇔⇔⇔

شعر اهانت به حضرت عباس شاهین نجفی

آنجا که صحبت از ادب اولیا کنند

اول حکایت از پسر مرتضی کنند

محفل فروز زهره جبینان فاطمی

کز مه مثل بر آن قمر دلربا کنند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد استقلال ، قهرمان تهران و پرسپولیس + استقلال و آزادی کشور

شعر جدید شاهین نجفی حضرت عباس

یا حسین امشب شب دیدار اوست

او که عالم نقطه پرگار اوست

یا حسین خونت گواهی بر جلالش میدهد

خود نهاد این نام بر تو نام تو تکرار اوست

⇔⇔⇔⇔

شاهین نجفی و شعر حضرت عباس

دستانش را بریدند تا از حسین دست بکشد !

می دانستند دلش لبریز از عشق حسین است ، هدف تیرها کردند قلبش را …

گفتند در سرش هوای حسین است ، چه کنیم ؟

اینجا بود که پای عمود آهن به میان آمد …

⇔⇔⇔⇔

شعر شاهین نجفی راجب حضرت عباس

دیگر رهایم کن برادر آخر راه است

باید تو را در بر بگیرم وقت کوتاه است

من می روم اما چرا اینقدر سنگین است

دلشوره ای که در ضمیر ناخود آگاه است

بر من بدم از بازدم های شفابخشت

آیینه ی خشنودی ام لب تشنه ی “آه” است

گفتم چرا نامردی این قوم بسیار است ؟

دیدم جواب تو فقط “الحمدالله” است

افتادن بی دست از مرکب چه آسان بود

اما جدایی از برادر سخت جانکاه است

⇔⇔⇔⇔

شعر شاهین نجفی دوباره حضرت عباس

هرچه داریم همه از کرَم عباس است

خلقت جنت حق ، لطفِ کرمِ عباس است

نه فقط خلق زمین عبد و غلامش باشند

به خدا خیل ملایک حَشَم عباس است

شیعه از کینه دشمن نهراسد هرگز

دین ما تحت لوای علم عباس است

در صف حشر علمدار شفاعت زهراست

علم فاطمه دستِ قلم عباس است

نام معشوق نبر نزد من از عشق نگو

عشق دیریست که در پیچ و خم عباس است

⇔⇔⇔⇔

شعر حضرت عباس و امام زمان

ای که نام تو کلید همه درها عباس

ای که یاد تو دوا هست و مداوا عباس

ای گل باغ علی ای پسر ام بنین

ای که هستی تو عزیز دل زهرا عباس

ای مه هاشمیان میر و علمدار سپاه

ای ز رخسار تو روشن شده صحرا عباس

ای کریمان جهان جمله گدای در تو

همه حاجات شود از تو روا یا عباس

ای دو دستت بهره دوست ز تن گشته جدا

دست گیری بنما از من تنها عباس

روز محشر تو به حالم نظری کن مولا

دارم امید شفاعت به تو فردا عباس

⇔⇔⇔⇔

شعر حضرت عباس حماسی

همه آباد نشینان ز خرابی ترسند

من خرابت شدم و دم به دم آبادترم

⇔⇔⇔⇔

شعر حماسی درباره حضرت عباس

دو دست دادی و

دست دو عالم به سوی توست

یا ابالفضل

⇔⇔⇔⇔

شعر حماسی برای حضرت عباس

جایی برای آدمِ کشتی شکسته هست ،

در عرشه سفینه ات ای نوح کربلا

⇔⇔⇔⇔

شعر حماسی در مدح حضرت عباس

ابروی ترک خورده عباس خدایا !

شق القمر از لشگر ابلیس بعید است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس

فرقی نمی کند در کجای قرن چندم ایستاده باشم !

مهم این است که من همچنان رعیتم و تو اربابی یا حسین

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباسع

تبارم به فدایت یا اباالفضل

فدای یا اخایت یا اباالفضل

امان نامه برایت دشمن آورد

به قربان  وفایت یا ابالفضل

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت ابوالفضل ترکی

معـــرفت زاده نمیشد اگــر عبــــــاس نبــود

عشــق، آماده نمے شد، اگر عبـــــاس نبود

رتبه ی مـــردے و آقـــایے و غیـــــرت مندے

به کسے داده نمے شد، اگر عبـــــاس نبود

⇔⇔⇔⇔

شعر آغاسی در مورد حضرت عباس

کلید قفل مشکل هاست عباس

به مردی شهره ی دنیاست عباس

به دشت کربلا آرامش دل

 برای زینب کبری ست عباس

بود بدر منیر هاشمیون

که زیباتر ز هر زیباست عباس

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره حضرت عباس ع

گرفتارم گرفتارم اباالفضل

گره افتاده در کارم اباالفضل

دعایی کن، دوباره چند وقتی ست

هوای کربلا دارم اباالفضل

اللهم الرزقنا الکربلا…

یا اباالفضل العباس

⇔⇔⇔⇔

شعری در باره حضرت عباس

برسر نعش گل ام بنین غوغا شد

همه گفتند:حسین بن علی تنها شد

تاکه حیرت زده دردشت دودستت دیدم

گفتم ازیوسف من یک اثری پیدا شد

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد حضرت عباس

مشک تشنه به روی دوشش بود

بی امان سوی علقمه می‌رفت

در نگاهش خروش دریا داشت

آسمان سوی علقمه می‌رفت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد میلاد حضرت عباس

به خوشبوئی زگلها یاس برده

به رخشیدن فقط الماس برده

خدا بر چهره ها قرعه کشی کرد

همه گفتند فقط عباس برده

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه ترکی در مورد حضرت ابوالفضل

از دو چشم یاس می خوانم بیا

شعری از احساس می خوانم بیا

نیستم لایق به دیدارت ولی

روضه ی عباس می خوانم بیا

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی در مورد شجاعت حضرت ابوالفضل

این دلم را غرق بوی یاس کن

سینه را لبریز از احساس کن

خوب می دانم نیم قابل ولی

تا ابد من را سگ عباس کن

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی در مورد میلاد حضرت ابوالفضل

چون ببارد ابر دریا می کند

چون بنالد سینه غوغا می کند

در کلاس درس عشق و عاشقی

عشق را عباس معنا می کند

⇔⇔⇔⇔

اشعار در باره حضرت عباس ع

با خدا عباس وقتی دست داد

هر دو دست خویش را از دست داد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حضرت عباس علیه السلام

خدا وقتی که احساس آفریده،

نشسته نسبتی خاص آفریده!

حسین بن علی را داده زینب(س)،

برای زینب(س)، عباس(ع) آفریده..!

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره حضرت عباس ع

مهتاب  قبیله است وبالا قدم است…

فرزند على ست روى دوشش علم است…

حاشا که به چشم هاى اوخیره شوید…

این چشم که نیست ذوالفقار دو دم است

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی حضرت عباس ع

نگاهش کهکشان را تاب می داد

شب تاریک را مهتاب می داد

اگر یک دست در تن داشت عباس

تمام کربلا را آب می داد

⇔⇔⇔⇔

شعر عربی در مورد حضرت عباس

تو ماهی و از نور و صفا لبریزی

دریایی و در کام عطش می ریزی

دستان تو هر روز اگر قطع شوند

با نام علی “ع” دوباره بر می خیزی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد علم حضرت عباس

امواج خروشنده بین الحرمین !

 ای حلقه عشّاق قطیع الکفین !

جانم بلب آمده ست از زخم و عطش

ما را بسپارید به سقای حسین”ع”

⇔⇔⇔⇔

شعر عربی درباره حضرت عباس

چشم های تو به مستی شراب افتاده ست

در خماری دو چشمان تو خواب افتاده ست

بس که گیسوی پریشان تو آشفته شده ست

باد هم از هیجان در تب و تاب افتاده ست

باز هم عهد شکستند و کمر خم کردی

باز از چهره ی این قوم نقاب افتاده ست

خواستی در دل شب ها بدرخشی اما

اشک از چشم تو مانند شهاب افتاده ست

نیزه هم تا به طواف تو بیاید انگار

از سر شوق دویده به شتاب افتاده ست

باز هم برکه چه دیده ست که مجنون شده است !؟

آه شاید رخ ماه تو در آب افتاده ست

⇔⇔⇔⇔

شعرهای در باره حضرت عباس

وقتی که جهان زعشق و احساس افتاد

گلبرگ گلی زشاخه ی یـــــــاس افتاد

شد بال صعود جمله ی عــــــــالمیان

آن دست که از پیکر عبــــــــــاس افتاد

⇔⇔⇔⇔

شعرهای در مورد حضرت عباس

فردای قیامت که گرفتار ترینیم

وحشت زده و بی کس و بی یار ترینیم

آنقدر طرفدار من و توست ابالفضل

انگار نه انگار گنهکار ترینیم

⇔⇔⇔⇔

شعری در باره حضرت ابوالفضل

وقتی گدایی را پناهی نیست دیگر

جز کوچه ی چشم تو راهی نیست دیگر

جز تو به حاجت ها الهی نیست دیگر

این جذبه ها خواهی نخواهی نیست دیگر

⇔⇔⇔⇔

شعرهای کوتاه در مورد حضرت عباس

گر چه بی دستم ولی من دستگیر دست هایم

نام من عباس و  مفتاح در باب الشفایم

مادرم قنداقه ام را دور بیرق تاب داده

من ابوالفضلم دوای درد های بی دوایم

⇔⇔⇔⇔

شعری کوتاه درباره حضرت عباس

دل من فدای دو دست ابوالفضل

به قربان چشمان مست ابوالفضل

ربود از همه ساقیان گوی سبقت

به چوگان دل ناز شصت ابوالفضل

⇔⇔⇔⇔

شعرهای کوتاه درباره حضرت عباس

شب آیینه داران را سپیده

حسین ابن علی را نور دیده

تمام عمر را یا ایهاالناس

تپش های دلم می گوید عباس

⇔⇔⇔⇔

اشعار کوتاه درباره حضرت عباس

منم یک عمر پابست ابوالفضل

اسیر دیده مست ابوالفضل

بود کار دل من با ابوالفضل

نوشته روی قلبم یا ابوالفضل

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره ی حضرت عباس

افتاد اگر چه دست عباس

هرگز نبود شکست عباس

از پرچم کربلا بلند است

آوازه ضرب شصت عباس

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره میلاد حضرت عباس

گرفتارم گرفتارم ابالفضل

گره افتاده در کارم ابالفضل

دعایی کن ، دوباره چند وقتی ست

هوای کربلا دارم ابالفضل

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره ولادت حضرت عباس

تمام کربلا در خون نشسته

نگاه خیمه ها در خون نشسته

زمین و آسمان از ناله پر شد

تن خون خدا در خون نشسته

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ولادت حضرت ابوالفضل

امان از ماجرای پیکر او

امان از سرگذشت حنجر او

تنی ماند و سری بر نیزه ها رفت

بماند قصه ی انگشتر او

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد تولد حضرت عباس

سخت است بی تو بودن در جستجوی دریا

ای بی نیازِ  از آب ای آرزوی دریا

تا ریخت موج بوسه بر ساحل دو دستت

یک لحظه توی خانه پیچید بوی دریا

امروز از لب تو سیراب شد حسینت

یک روز هم می آیی با مشک سوی دریا

دستت به شط تشنه آن روز اگر نمیخورد

می رفت تا قیامت هی آبروی دریا

بر دوش تو رقیه آرام آرمیده

مثل شقایقی که خوابیده روی دریا

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد ولادت حضرت عباس

اگر در خاک آذربایجان جانان اباالفضل است

دلیل جان به اسم شهر زنجان، جان ابالفضل است

ستون خیمه‌ی کرب و بلا در باد و در طوفان

نمی‌افتد یقین تا تکیه‌گاه آن اباالفضل است

اذا الشمس است چشمانش، لبش در اصل والصبح است

مراد از سورۀ تکویر در قرآن اباالفضل است

نماز و روزه و اسلام خیلی‌هاست یعنی که

امام کربلا بالقوه در ایران اباالفضل است

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد ولادت حضرت ابوالفضل

دلهای عاشق حلقه بر در دارد امشب

باران لطافت مثل کوثر دارد امشب

حیدر میان خانه حیدر دارد امشب

عباس می آید علم بر دارد امشب

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از محمد سعید میرزایی

دیگر نداشت ساقی لب تشنه مست، دست
یعنی که شسته بود وفا را، ز دست، دست

آن مشک تیر خورده به دندان چنان گرفت
انگار نیست زخمی و انگار هست، دست

از رود و چشمه ناله روان شد که آب! آب!
از سنگ و صخره بانگ برآمد که دست! دست!

هر دست او به گوشه‌ای افتاد و مرد را
حتی به دست دیگر خود دل نبست، دست

می‌گفت داغ خجلت این مشک پاره را
بر تن اگر که بود کنون، می‌شکست، دست

عمری به روی سینه به نزد حسین بود
حالا به خاک پای برادر نشست، دست

در کار عشق، عرض طلب، بی‌وسیله است
کز دست شسته بود، به بزم الست، دست

بی‌دست، خوش‌تر است شهید ره وفا
در عاشقی مگر که ز پا کمتر است، دست؟

در بزم عشق، محرم ساقی نمی‌شود
از هست و نیست تا نکشد می‌پرست، دست

دستی طلب که بال بهشتی شود تو را
آسان به راه عشق نیاید به دست، دست

سقای کربلایی و ساقی است، نام تو
تا آب هست و آینه باقی است نام تو

(محمد سعید میرزایی)

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حضرت عباس از هادی جانفدا

چند آسمان ورای تمنای ابرها
فریاد میزنند که مولای ابرها

بی تو قرار نیست ببارند غیر خون
این سرنوشت حتمی فردای ابرها

باران! که چون نرفتن تو غیر ممکن است
لختی بمان به روی حرم جای ابرها

اطفال صف کشیده که بر شانه ات روند
چون دیدنیست دشت زبالای ابرها

از شرم آب شد بدنت تا بخار شد
از جسم توست تک تک اجزای ابرها

اینگونه شد که راز فراوانی غمت
پیوند میخورد به معمای ابرها

یک ماه گمشده! به تمنای آب نیست
منظور خواهرت ز تماشای ابرها

در امتداد آبی سیر نگاه تو
پا میگذاشت قافله جا پای ابرها

برخیز چون به علقمه مه گرفته ات
خیره شده خدای تو از لای ابرها

(هادی جانفدا)

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.