شعر در مورد روزگار ، بد و نامرد و کودکی و قدیم و سخت و تلخ

شعر در مورد روزگار

شعر در مورد روزگار ، شعر در مورد روزگار بد و نامرد و تلخ ، شعر در مورد نامردی روزگار

شعر در مورد روزگار ، شعر در مورد روزگار بد و نامرد و تلخ ، شعر در مورد نامردی روزگار همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

برخیز و مخور غم جهان گذران

خوشباش و به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفائی بودی

نوبت بتو خود نیامدی از دگران

⇔⇔⇔⇔

سعدیا دی رفت

و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن ،

فرصت شمار امروز را

⇔⇔⇔⇔

با من حرف بزن

که روزگارم نه که نمی گذرد

که تمام دنیای من بی‌ تو جمعه می‌‌گذرد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد مادر , اشعار کوتاه ، زیبا و عاشقانه در مورد مادر فوت شده

ز آسمان آغاز کارم

سخت شیرین می نمود

کی گمان بردم

که شهد آلوده زهر ناب داشت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد روزگار

روزگاری‌ست که سودازده روی توام

خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام

⇔⇔⇔⇔

 هر آن طفل کو جور آموزگار

نبیند، جفا بیند از روزگار

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد روزگار نامرد

با همه حسرت خوشم به گوشه چشمی

چشم بد روزگار اگر بگذار

⇔⇔⇔⇔

 طفل ما خون خود چرا نخورد؟

دایه روزگار کم شیرست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد روزگار کودکی

دیگر نه هراسانم نه ناامید

روزگارانم را عوض کردم

با آنچه که برایم دادی

روزگارانی که در خورت نبودند

و دور انداختم هر چه را که لایقت نبود

اکنون بادهایند

که جای آن تیرگی ها می وزند

تو به تعریف دوباره‌ی آموخته های مقدسم آمدی

سرزمینم را در نگاهی به زیبایی ات پیوند زدی

دست‌هایم را به دوردست‌ها رساندی

پنهان‌ترین دریاها را به کشتی هایم گشودی

تنها تویی که می توانی

رفتگان عادی را

به شعری بخوانی که

کلماتش نمی میرند.

⇔⇔⇔⇔

 فریب کارگشایان روزگار مخور

ببر زآه چراغی به آستانه دل

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد روزگار بد

و من چه تابانم با دیدار تو

بعد از قرن ها که در میان اعصار و زنان

گم شده بودی …

نخستین دیدار ما، در روزگاران گذشته بود

ما در آن روزگاران، ساده بودیم

⇔⇔⇔⇔

 ز خاکبازی طفلانه عمارت کرد

مرا خلاص درین روزگار، خودسازی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد روزگار تلخ

ای همدم روزگار، چونی بی من

ای مونس غم‌گسار، چونی بی من

من با رخ چون خزان، زردم بی‌تو

تو با رخ چون بهار، چونی بی من

⇔⇔⇔⇔

 خود مادر روزگار گویی

کز بهر فراق زاد ما را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد روزگار سخت

ای در دل من میل و تمنا همه تو

وندر سر من مایه سودا همه تو

هرچند به روزگار در می‌نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو

⇔⇔⇔⇔

از مجلسیان خروش برخاست

کان فتنه روزگار بنشست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد روزگار بی وفا

از چرخ به هر گونه همی‌ دار امید

وز گردش روزگار می‌لرز چو بید

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

⇔⇔⇔⇔

 بر مراد دلم نمی گردد

گردش روزگار چتوان کرد؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پاییز ، اشعار زیبا در مورد پاییز و باران و انار و عشق و عاشقی

شعر در مورد روزگار قدیم

کبریت های سوخته هم،

روزی درخت های شادابی بوده اند

مثل ما،

که روزگاری می خندیدیم

قبل از اینکه عشق روشنمان کند

⇔⇔⇔⇔

کارهایی که چشم یار کند

نه زیاری روزگار بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد روزگار جوانی

این روزها

از بلندی موهایت فهمیده ام

چند وقت است

تو را نوازش نکرده ام!

گناه

از کوتاهی انگشتان من است

که بشکنند

که بند بند با دیوار این سلول بر سرم بریزند

که قلم شوند و

روزگارم را سیاه کنند.

⇔⇔⇔⇔

 شکرانه بده، که از در تو

چون محنت روزگار رفتم

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد چرخش روزگار

سر بگذار بر درد بازوان من،

دست نگاهم را بگیر،

مرا دچار حادثهای کن که با عشق نسبت دارد،

من عجیب از روزگار رنجیده ام

⇔⇔⇔⇔

 ز جور روزگار ناموافق

جدا گشتم ز یاران وفاقی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد نامردی روزگار

کلاغ،

پـــــر…

گنجشک،

پــــر ….

این روزگار درختی است

که دل به پرنده بسته بود…

⇔⇔⇔⇔

 روزگارم شد، ار نه عاقلمی

ماتم روزگار داشتمی

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد نامردی روزگار

این که باید

فراموش ات می کردم را هم

فراموش کردم

تو تکراری ترین حضور روزگار منی

و من عجیب

به آغوش تو

از آن سوی فاصله ها

خو گرفته ام

⇔⇔⇔⇔

 دل برهید از دغل روزگار

در بغل عشق خزیدن گرفت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره روزگار نامرد

تنهایی

ذره ذره خودی نشان می‌دهد

وقتی تو آن قدر کم پیدایی که

سنگینی روزگارم را

مورچه‌ها به کول می‌کشند

و من تماشایشان می‌کنم.

⇔⇔⇔⇔

 ای یوسف روزگار ما یعقوبیم

پیراهن تست چشم را بینائی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره نامردی روزگار

آرزو می کردم

تو را

در روزگاری دیگر می دیدم

در روزگاری که گنجشکان حاکم بودند

پریان دریایی

شاعران

کودکان

و یا دیوانگان

آرزو می کردم

که تو از آن من بودی

در روزگاری که بر گل ستم نبود

⇔⇔⇔⇔

 به هرزه در سر او روزگار کردم و او

فراغت از من و از روزگار من دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درمورد نامردی روزگار

به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست

کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

⇔⇔⇔⇔

 سیه تر از سر زلف تو روزگار من است

دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره روزگار بد

بر من و تو روزگاری رفت و عشقی‌ پا گرفت

عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد افغانستان ، جنگ و وطن دوستی و شعر کوتاه در مورد کابل

صد روز و روزگار دگر گر دهی مرا

بادا فدای عشق و فریب و ولای تو

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بدی روزگار

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

⇔⇔⇔⇔

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد بدی روزگار

رفتنش یک شب دمار از روزگار من کشید

می کشم روزی که برگردد دمار از روزگار

⇔⇔⇔⇔

به آب دیده بشوییم خرقه ها از می

که موسم ورع و روزگار پرهیز است

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره بدی روزگار

از فریب روزگار ایمن مشو کاین بو الهوس

بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت…

⇔⇔⇔⇔

 پیوند عمر بسته به موییست هوش دار

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد روزگار تلخ

به یادِ روی تو ای خوشترین حکایتِ عشق

تمام ِ تلخی ِ این روزگار، شیرین است

⇔⇔⇔⇔

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

کنایتیست که از روزگار هجران گفت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره روزگار تلخ

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم

تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

⇔⇔⇔⇔

 بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ

که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تلخی روزگار

درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار! سیلیِ محکمتری بزن

⇔⇔⇔⇔

 از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تلخی روزگار

 هم بدهد دور روزگار مرادت

ور ندهد دور روزگار نماند

⇔⇔⇔⇔

 کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره روزگار تلخ

 روزگار وصال چون بگذشت

گویی آن روزگار خوابی بود

⇔⇔⇔⇔

 برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور

که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سختی روزگار

 دولت روزگار درگذرست

پرتو آفتاب دربدرست

⇔⇔⇔⇔

 از چرخ به هر گونه همی دار امید

وز گردش روزگار می لرز چو بید

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد سختی روزگار

 عبرت روزگار بسیارست

چشم عبرت، هزار بایستی

⇔⇔⇔⇔

 به پای بید بن اندر، دمید اسپرغم

بیار باده که شد روزگار غم سپری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خواهر ، برادر و خواهر زن و خواهر زاده و خواهر شوهر

شعر در باره سختی روزگار

 چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشت

به عمر مهلتی از روزگار بایستی

⇔⇔⇔⇔

 یک سر به سوی طره سنبل نظر فکن

کاشفته است، لیک، نه چون روزگار ما

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد سختی روزگار

 به روزگار عزیزان که روزگار عزیز

دریغ باشد بی دوستان به سر بردن

⇔⇔⇔⇔

 از سبک روحی، گران آیم به طبع روزگار

در سرای اهل ماتم، خنده مستانه ام

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره روزگار سخت

 چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد

ضرورتست که با روزگار درسازی

⇔⇔⇔⇔

 طی نگشته روزگار کودکی، پیری رسید

از کتاب عمر ما، فصل شباب افتاده است

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره روزگار قدیم

 مهی به روز سیاهم نشاند و می خواهم

که روزگار نشاند به روزگار منش

⇔⇔⇔⇔

 از ما به روزگار، حدیث وفا بس است

نگذاشتیم گر اثری، یا گذاشتیم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چرخش روزگار

 شاگردی روزگار کردم بسیار

در کار جهان هنوز استاد نیم

⇔⇔⇔⇔

با من حرف بزن

من تنها تنهایی هستم

که جز تو

کسی‌ نمی تواند شریک تنهاییم باشد

با من حرف بزن

که من تنها صدایی هستم

که بی‌ تو در سکوت خود خیره می‌‌شوم

با من حرف بزن

که روزگارم نه که نمی گذرد

که تمام دنیای من بی‌ تو جمعه می‌‌گذرد.

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره چرخش روزگار

 سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست

تحفه روزگار اهل شناخت

⇔⇔⇔⇔

اگر دانی که دنیا غم نیرزد

بروی ِ دوستان خوشباش و خرّم

غنیمت دان ، اگر دانی که هر روز

ز عمر مانده روزی می شود کم

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف روزگار

 ای مونس روزگار سعدی

رفتی و نرفتی از ضمیرم

⇔⇔⇔⇔

منه دل بر سرای عمر سعدی

که بنیادش نه بنیادیست محکم

برو شادی کن ، ای یار ِ دل افروز

چو خاکت می خورد ، چندین مخور غم

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف روزگار بد

 مرا با روزگار خویش بگذار

نگیرد سرزنش در لاابالی

⇔⇔⇔⇔

عقلم بدزد لختی

چند اختیار دانش ؟

هوشم ببر زمانی

تا کی غم زمانه ؟

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف روزگار

 به ناکردن شکر پروردگار

شنیدم که برگشت از او روزگار

⇔⇔⇔⇔

ﺗﻠﺦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ، ﺗﻠﺦ

ﻣﺜﻞ ﺯﻫﺮﯼ ﮐﻪ ﭼﮑﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻇﻠﻤﺎﻧﯽ ﺷﻬﺮ

ﻣﺜﻞ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺗﻮ

ﻣﺜﻞ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ

ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻃﻮﻓﺎﻥ

ﭘﺮﭘﺮ ﺷﺪ

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خدا ، کودکانه از حافظ و سعدی و مولانا و قیصر امین پور

شعر در وصف نامردی روزگار

 وگر قیمتی گوهری غم مدار

که ضایع نگرداندت روزگار

⇔⇔⇔⇔

نهان در ابر دایم آفتاب زندگی باشد

سیاهی نیل چشم زخم آب زندگی باشد

ز اوقات گرامی آنچه صرف عشق می گردد

به دیوان قیامت در حساب زندگی باشد

⇔⇔⇔⇔

گریه تلخ است صهبای ایاغ زندگی

آه باشد سرو پا برجای باغ زندگی

سرخ رو از باده می گردد ایاغ زندگی

کار روغن می کند می با چراغ زندگی

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.