شعر در مورد تبریز ، اشعار زیبا و کوتاه و ترکی در مورد تبریز از شهریار

شعر در مورد تبریز

شعر در مورد تبریز ، اشعار زیبا و کوتاه و ترکی در مورد تبریز از شهریار

شعر در مورد تبریز ، اشعار زیبا و کوتاه و ترکی در مورد تبریز از شهریار همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

بود محال مرا داشتن امید محال

به عالمی‌ که نباشد همیشه در یک حال

از آن زمان که جهان بود حال زین سان بود

جهان بگردد لیک نگردد این احوال

نبود شهر در آفاق بهتر از تبریز

به ایمنی و به مال به نکویی و جمال

زناز و نوش همه خلق بود نوشانوش

ز خلق و مال همه شهر بود مالامال

خدا پدید نیاورد شهر بهتر از آن

فلک به نعمت آن شهر برگماشت زوال

فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز

رمال گشت رماد و جبال گشت رمال

قطران تبریزی

⇔⇔⇔⇔

حاشا که من از وصل به هجران آیم

سوی سقر از روضۀ رضوان آیم

بر هشت بهشت دوزخی بگزینیم؟

تبریز رها کنم به شروان آیم؟

خاقانی

⇔⇔⇔⇔

بود محال مرا داشتن امید محال

به عالمی‌که نباشد همیشه در یک حال

از آن زمان که جهان بود حال زین سان بود

جهان بگردد لیک نگردد این احوال

نبود شهر در آفاق بهتر از تبریز

به ایمنی و به مال به نکویی و جمال

زناز و نوش همه خلق بود نوشانوش

ز خلق و مال همه شهر بود مالامال

خدا پدید نیاورد شهر بهتر از آن

فلک به نعمت آن شهر برگماشت زوال

فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز

رمال گشت رماد و جبال گشت رمال

بیشتر بخوانید : شعر در مورد استاد ، دانشگاه و شاگرد و معلم و استاد خوب و بد

تبریز مرا راحت جان خواهد بود

پیوسته مرا ورد زبان خواهد بود

تا در نشکم آب چرنداب و گجیل

سرخاب زچشم من روان خواهد بود

کمال الدین خجندی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تبریز

شهر تبریز است و جان قربان جانان میکند

سرمه چشم از غبار کفش میهمان میکند

⇔⇔⇔⇔

دانش از تبریز و حسن از گرج خیزد

حبذا شهری که دارد دین و دانش توامان

کی گمان کردم که در یک جا تواند گشت جمع

دانش تبریزیان با حسن گرجستانیان

حسن گرجستانیان را مایه از مریم بود

دانش تبریزیان از شمس دین دارد نشان

منوچهر شیبانی

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد تبریز

تبریز مرا به جای جان خواهد بود

همواره مرا ورد زبان خواهد بود

⇔⇔⇔⇔

صائب از خاک پاک تبریز است

هست سعدی گر از گل شیراز

ز حسن طبع تو صائب که در ترقی باد

بلند نام شد از جمله شهرها تبریز

صائب تبریزی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تبریز

شهر تبریز است کوی دلبران

ساربانا بار بگشا زاشتران

⇔⇔⇔⇔

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیزست

به بانگ و چنگ مخورمی‌که محتسب تیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خود حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

بار دوم در غزلی به مناسبت کور شدن امیر مبارزالدین سروده:

دل منه بر دینی و اسباب او

زانکه از وی کس وفاداری ندید

شاه غازی خسرو گیتی ستان

آنکه از شمشیر او خون می‌چکید

عاقبت شیراز و تبریز و عراق

چون مسخر کرد وقتش در رسید

آنکه روشن بد جهان بینش بدو

میل در چشم جهان بینش کشید

حافظ شیرازی

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی در مورد تبریز

شمس تبریز شوربایی بپخت

صوفیان الصلای پنهانی

⇔⇔⇔⇔

تبریز نگو هر آنچه آنجاست نکوست

مغزاند همه مپندار تو ایشان را پوست

با طبع مخالفان موافق نشود

هرگز نشود فرشته با دیوان دوست

مولانا همام تبریزی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر تبریز

شد سعادت طلایه بر تبریز

تا فگندی تو سایه بر تبریز

⇔⇔⇔⇔

ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا

هم محرم عشق تو هم محرم تو جانا

هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو

هم شسته به نظاره بر طارم تو جانا

تو جان سلیمانی آرامگه جانی

ای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا

ای بیخودی جان‌ها در طلعت خوب تو

ای روشنی دل‌ها اندر دم تو جانا

در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارم

از حسن جمالات پرخرم تو جانا

تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزی

زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد تبریز

مال تبریز خرج خوان تو نیست

بال سرخاب را توان تو نیست

⇔⇔⇔⇔

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا

هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا

چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش

تا جامه نیالایی از خون جگر جانا

ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان

ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا

زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر

آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا

گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم

دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا

چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته

امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا

شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی

ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شهر تبریز

پس چون رکاب او ز نشابور در رسید
تبریز شد هزار نشابور ز احتشام

⇔⇔⇔⇔

شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

⇔⇔⇔⇔

شعر استاد شهریار در مورد تبریز

من خاک خاک او که ز تبریز کوفه ساخت

خاکی است کاندر او اسد الله کند کنام

⇔⇔⇔⇔

ساربانا بار بگشا زاشتران

شهر تبریز است و کوی دلبران

شعشع عرشی است این تبریز را

فرّ فردوسی است این پالیز را

هر زمانی موج روح انگیز جان

از فراز عرش بر تبریزیان

مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تبریز

تب ریزهای بدعت تبریز برگرفت

تبریز شد ز رتبت او روضه السلام

⇔⇔⇔⇔

هر آنکس که چو من آشنای تبریز است

به هرکجا که رود در هوای تبریز است

کجا روم به تفرج که روح عاشق من

اسیر این همه لطف و صفای تبریز است

فراز کوه دل انگیز ارغوانی رنگ

جهان گمشده زیر لوای تبریز است

چراغهای شب از دور چون جزیره نور

نشان روشن آتش سرای تبریز است

نسیم باغ گلستان صفای شاه گلی

مدام باد که عشرت فزای تبریز است

چه حالت است در آن ابر سرخ فام غروب

که چون کبوتر دل در فضای تبریز است

قسم به خرمن گلهای زرد دشت مغان

که خار حادثه دائم به پای تبریز است

چه حسنها که نهان مانده در غبار سیاه

چه غنچه‌ها که به گل خانه‌های تبریز است

عروس شهر توئی ای بهشت روی بخند

که خنده‌های تو خاطرگشای تبریز است

چه خوش بود که شبی از شراب خانه تو

چنان خورم که ندانم کجای تبریز است

تو گاه گاه سفر کن که فتنه بنشیند

که حسن روی تو دائم بلای تبریز است

نگاه چشم تو تنها نه دل ز مفتون برد

که این کرشمۀ خوش دل ربای تبریز است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آب ، زلال و روان و آتش و خاک کودکانه

شعر ترکی در مورد شهر تبریز

سجده تبریز را خم درشده سرو سهی

غاشیه تبریز را برداشته جان سها

⇔⇔⇔⇔

خسرو تبریز تویی شمس دین

سرور شاهان جهان علا

⇔⇔⇔⇔

شعر مولانا در مورد سگ و تبریز

ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن

در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا

ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو

تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا

⇔⇔⇔⇔

مفخر تبریز توی شمس دین

حسرت روزی و تمنای شب

⇔⇔⇔⇔

شعری زیبا در مورد تبریز

شهر تبریز است و پیــر روزگار

شهر تبریز این بهشت ماندگار

شـــــهر تبریز این دیـــــار بی مثال

خوار و کوچک گشتنش باشد محال

سرزمین صائب و شمس این دیار

سرزمیـــــن و آرمـــان شـــــهریار

شهر ستارخان سالار زمین

شهر مردان و زنان اهل دین

در تـــــــواریخ جـــــــهان بنوشته اند

مردم تبریز با خونهای خود آغشته اند

از همه سرتاسر ایران زمین

ماند تنها از یسار و از یمـین

یکه تنها ســـرزمین آذرین

سرزمین کوه های آتشین

از همه اســــتان آذربایـــــجان

ماند تبریز کهن با عشق و جان

بعد آن تبریز اســــــتانی بشد

سرزمین و حاکم و خانی بشد

بعد آن ایــــــــران دوبـــــاره زنــــــده شد

کشور ایران پر از شادی و قند و خنده شد

بخشی از تاریخ و سهم این دیار

می بـندد برحــق دهان روزگـــار

جان ما بر شهر ما وابـــسته است

شهر ما از هر جهت وارسته است

شهر ما با دوستان است مهربان

دوست می دارد رفیقان،هم دلان

چشــــم ما بر زیـــر پای میــــهمان

میهمان بر ما عزیز است همچو جان

⇔⇔⇔⇔

شهر تبریز مرا غافل از این عالم کرد

همچو دسداس دلم خرد و به غربالم کرد

عشق افسانه ایم تن به غریبی نسپرد

زد به پرواز و زهجرش همه بی بالم کرد

خود رهید و دل من در کــــف صیاد سپرد

کشت با دست خود و زود همی چالم کرد

شهریارا تو ز هجران پری رنج به رخسار شدی

لیک من را غم دوری ز رخت مست و بد احوالم کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تبریز

حاشا که من از وصل به هجران آیم

سوی سقر از روضۀ رضوان آیم

بر هشت بهشت دوزخی بگزینیم؟

تبریز رها کنم به شروان آیم؟

⇔⇔⇔⇔

تبریز نگو هر آنچه آنجاست نکوست

مغزاند همه مپندار تو ایشان را پوست

با طبع مخالفان موافق نشود

هرگز نشود فرشته با دیوان دوست

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تبریز

شهرتبریز است کوی دلبران

ساربانا بار بگشا زاشتران

⇔⇔⇔⇔

خداوندی شمس الدین تبریز

ورای هفت چرخ نیلگونست

⇔⇔⇔⇔

شعر فارسی در مورد تبریز

تا در نکشم آب چرنداب و گجیل

سرخاب ز چشمم روان خواهد بود

شهر تبریز است و جان قربان جانان می کند

سرمه ی چشم از غبار کفش میهمان می کند

⇔⇔⇔⇔

ایا تبریز خاک توست کحلم

که در خاکت عجایب ها فنونست

⇔⇔⇔⇔

شعر هایی در مورد تبریز

شهر تبریز است و مشکین مرز و بوم

مهد شمس و کعبه ملای روم

کاورانا خوش فرود آی و درآی

ای بتار قلب ما بسته در آی

⇔⇔⇔⇔

شمس تبریز از خیالت خواب

چون خطاییست کز صواب گریخت

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد تبریز

دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را

بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را

⇔⇔⇔⇔

تبریز را آورده است.

ساربانا بار بگشا زاشتران

شهر تبریز است و کوی دلبران

شعشع عرشی است این تبریز را

فرّ فردوسی است این پالیز را

هر زمانی موج روح انگیز جان

از فراز عرش بر تبریزیان

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی درباره تبریز

هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف

می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را

⇔⇔⇔⇔

مفخر تبریز تویی شمس دین

گفتن اسرار تو دستور نیست

⇔⇔⇔⇔

اشعار ترکی در مورد تبریز

چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو

پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را

⇔⇔⇔⇔

خداوندی شمس الدین تبریز

که بوی خالق جبار دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی شهریار در مورد تبریز

چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند
چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را

⇔⇔⇔⇔

روزگاری از خوشی لبریز بودم

مستأجر شهر پاک تبریز بودم

ایّام خوشی بود و بهشت بود سرایش

من عشوه‌گر صحنه‌ی پاییز بودم

فاش گویم که دست تقدیر بگرفت دستم

لیک خشنودم اگربا تو گلاویز بودم

با غنچه‌ی نورسته باغچه‌ی نگاهت

هردم چشم به راه روز رستاخیز بودم

تا اوج وصال به عرصه‌ی عشق

با کوه بزرگ اندوه بی چیز بودم

تا اوج وصال به عرصه‌ی عشق

با کوه بزرگ اندوه بی‌چیز بودم

⇔⇔⇔⇔

شعر های ترکی شهریار در مورد تبریز

گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال

جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را

⇔⇔⇔⇔

هر آنکس که چو من آشنای تبریز است

به هرکجا که رود در هوای تبریز است

کجا روم به تفرج که روح عاشق من

اسیر این همه لطف و صفای تبریز است

فراز کوه دل انگیز ارغوانی رنگ

جهان گمشده زیر لوای تبریز است

چراغهای شب از دور چون جزیره نور

نشان روشن آتش سرای تبریز است

نسیم باغ گلستان صفای شاه گلی

مدام باد که عشرت فزای تبریز است

چه حالت است در آن ابر سرخ فام غروب

که چون کبوتر دل در فضای تبریز است

قسم به خرمن گلهای زرد دشت مغان

که خار حادثه دائم به پای تبریز است

چه حسنها که نهان مانده در غبار سیاه

چه غنچه‌ها که به گل خانه‌های تبریز است

عروس شهر توئی ای بهشت روی بخند

که خنده‌های تو خاطرگشای تبریز است

چه خوش بود که شبی از شراب خانه تو

چنان خورم که ندانم کجای تبریز است

تو گاه گاه سفر کن که فتنه بنشیند

که حسن روی تو دائم بلای تبریز است

نگاه چشم تو تنها نه دل ز مفتون برد

که این کرشمۀ خوش دل ربای تبریز است

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر تبریز

گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن
وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را

⇔⇔⇔⇔

شمس تبریز کم سخن بود

شاهان همه صابر و امینند

⇔⇔⇔⇔

شعر هایی در مورد شهر تبریز

همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز درر

چشم درناید دو صد در ثمین تبریز را

⇔⇔⇔⇔

ز عشق حسن شمس الدین تبریز

میان عاشقان آثار برگو

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تبریز

تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین

از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را

⇔⇔⇔⇔

شمس تبریز بشکند خم را

که ز نامش فلک بلرزیده

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره شهر تبریز

روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر

با همین دیده دلا بینی همین تبریز را

⇔⇔⇔⇔

شمس تبریز صدقه جانت

بوسه ای یا کنار پوشیده

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی درباره شهر تبریز

پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ

گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را

بیشتر بخوانید : شعر در مورد هیچ ، هیچی و هیچ و پوچ بودن دنیا از مولانا

آید آن روز که من نیز به تبریز روم

با دلی از شعف و هلهله لبریز روم

شهر استاد غزل شاعر شیرین گفتار

شهریارم که به کویش فرح انگیز روم

آید آنروز که با جان به سر کوی نگار

همچو برگی که فراریست ز پاییز روم

نیست آرام دلم، بهر هوایش ،چکنم

که از این بادیه ی مفسده انگیز روم

زیر پا توسن عشقیست که با نیم لگام

بفشارم دل و با ضربه ی مهمیز روم

خسرو عشق مدد کرد که با توسن عشق

بال و پر گیرم و با شهپر شبدیز روم

چون چکاوک که به سرشوق چمن میدارد

جان رها کرده به عشق سر جالیز روم

دارم امید که تا زنده کنم عهد قدیم

سوی تبریز خوش خاطره انگیز روم

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره تبریز

برو تو دختر تاتی که عشق آسان نیست

دلم هنوز گرفتار ترک تبریز است

⇔⇔⇔⇔

کیست آن مه خداوند شمس تبریز

خداخلقی عجیبی نامداری

⇔⇔⇔⇔

شعری زیبا درباره تبریز

تبریز مرا راحت جان خواهد بود

پیوسته مرا ورد زبان خواهد بود

تا در نشکم آب چرنداب و گجیل

سرخاب زچشم من روان خواهد بود

⇔⇔⇔⇔

آی تبریزیم سن هارای و من هارا

سن شانلی بیر قیزیل دامار من قارا

قار یاغیش آغلیر هاوامیز گل آچاق

پنجره نی سن یاغیشا من قارا

⇔⇔⇔⇔

شعر استاد شهریار درباره تبریز

شهر ما از شور لبریز آمده است

وه که مولانا به تبریز آمده است

امشب آن دلبر میان شهر ما است

آنچه بخت دولت است از بهر ما است

⇔⇔⇔⇔

صادره از تبریز

زاده شده با غمهایش

این مولود دوم که نامش را مادر نهاد

شهره اش ارث پدری است

مختوم به همین نام و تمام

صادره از تبریز

با دوپای خسته از جستجو

با غباری از دلتنگی های زمانه

در روزگار تیرگی های ژرف

و گستاخی های ذهن های تب دار و مریض

صادره از همین دیار

با خنده های صورتی

نشسته روبرویم دخترکی در آینه

نه یارای رفتن دارد

نه توان ماندن….

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره ی تبریز

اصبحت تبریز عندی قبله او مشرقا

ساعه اضحی لنور ساعه ابغی الصلا

⇔⇔⇔⇔

آی تبریزیم گل بیر باخاق داغلارا

قاردا بوغولموش بولاغا باغلارا

گل بو قیشین آق بوزونا باخمیاق

آچاق قارا پنجره نی آقلارا

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی شهر تبریز

عین بحر فجرت من ارض تبریز لها

ارض تبریز فداک روحنا نعم الثری

⇔⇔⇔⇔

دل منه بر دنیی و اسباب او

زانکه از وی کس وفاداری ندید

کس عسل بی‌نیش از این دکان نخورد

کس رطب بی‌خار از این بستان نچید

هر به ایامی چراغی بر فروخت

چون تمام افروخت بادش دردمید

بی تکلف هر که دل بر وی نهاد

چون بدیدی خصم خود می‌پرورید

شاه غازی خسرو گیتی‌ستان

آنکه از شمشیر او خون می‌چکید

گه به یک حمله سپاهی می‌شکست

گه به هویی قلبگاهی می‌درید

از نهیبش پنجه می‌افکند شیر

در بیابان نام او چون می‌شنید

سروران را بی‌سبب می‌کرد حبس

گردنان را بی‌خطر سر می‌برید

عاقبت شیراز و تبریز و عراق

چون مسخر کرد وقتش در رسید

آنکه روشن بد جهان‌بینش بدو

میل در چشم جهان‌بینش کشید

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره تبریز

خواجو کنار دجله بغداد جنتست

لیکن میان خطه تبریز خوشترست

⇔⇔⇔⇔

مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او

گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را

عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین

پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را

⇔⇔⇔⇔

شعر تبریز،شعر تبریزی

ساحل آرامشم رنگ خدا دارد عجب

شاخه ی گل هم کتابی از صفا دارد عجب!

تبریز

اینجا بهشتی بوده و من سرنوشتی دیگرم

از سر نوشتن جرم و من در سرشتی دیگرم

در شهر مهرِ مادر و آغوش این تبریز هم

حتی برای گفته ها من در نوشتی دیگرم!

⇔⇔⇔⇔

ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن

در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا

ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو

تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بی معرفتی ، دوستان و یار و عشق و فامیل و رفیق و روزگار عاشقانه

شعر تبریز شهریار

دانش از تبریز و حسن از گرج خیزد

حبذا شهری که دارد دین و دانش توامان

کی گمان کردم که در یک جا تواند گشت جمع

دانش تبریزیان با حسن گرجستانیان

حسن گرجستانیان را مایه از مریم بود

دانش تبریزیان از شمس دین دارد نشان

⇔⇔⇔⇔

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها

بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش

در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها

بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی

تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها

با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند

کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها

گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان

آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها

چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها

اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می‌شود

هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ‌ها

زین رو همی‌بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی

زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها

زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان

زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ‌ها

اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو

تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر

پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها

وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود

هر ذره انگیزنده‌ای هر موی چون سرهنگ‌ها

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تبریز

یوسف مصر عالمش خوانم

شاه تبریز و میر اوجان است

⇔⇔⇔⇔

ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا

ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا

مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین

تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا

⇔⇔⇔⇔

شعر تبریز ترکی

پسری داشت شحنه تبریز

حسن او دلفریب و شورانگیز

⇔⇔⇔⇔

هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن

با کس نیارم گفت من آن‌ها که می‌گویی مرا

ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو

بی حرف و صوت و رنگ و بو بی‌شمس کی تابد ضیا

⇔⇔⇔⇔

شعر تبریز

آن یکی درویش ز اطراف دیار

جانب تبریز آمد وامدار

⇔⇔⇔⇔

اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است

به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می

که موسم ورع و روزگار پرهیز است

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر

که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است

سپهر برشده پرویزنیست خون افشان

که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

⇔⇔⇔⇔

شعری تبریز

نه هزارش وام بد از زر مگر

بود در تبریز بدرالدین عمر

⇔⇔⇔⇔

جهانی را کشان کرده بدن‌هاشان چو جان کرده

برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را

چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم

از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را

⇔⇔⇔⇔

شعر صائب تبریزی

شد سوی تبریز و کوی گلستان
خفته اومیدش فراز گل ستان
زد ز دارالملک تبریز سنی

بر امیدش روشنی بر روشنی

⇔⇔⇔⇔

که جان‌ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد

ببین کز جمله دولت‌ها کدام آورد مستان را

ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت

به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را

⇔⇔⇔⇔

شعر شمس تبریزی

می خـــوام سکانس آخر و تــــو شهر تبریز بگیره

بـــــاور حــــسّ شـیــشُـمــو از دلـــــــ پـاییز بگیره

⇔⇔⇔⇔

چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آرد

که از جانش همی‌تابد به هر زخمی حکایت‌ها

تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقش

که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت‌ها

⇔⇔⇔⇔

شعر تبریزی با معنی

صائب از خاک پاک تبریز است

هست سعدی گر از گل شیراز

ز حسن طبع تو صائب که در ترقی باد

بلند نام شد از جمله شهرها تبریز

⇔⇔⇔⇔

به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو

چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را

ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی

که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را

⇔⇔⇔⇔

شعر تبریزی

شمس تبریز جو روان کن

گردان کن سنگ آسیا را

⇔⇔⇔⇔

اصل حقیقت وفا سر خلاصه رضا

خواجه روح شمس دین بود صفای نفس ما

در عوض عبیر جان در بدن هزار سنگ

از تبریز خاک را کحل ضیای نفس ما

⇔⇔⇔⇔

شعر نیر تبریزی

اندر تبریز بد فلانی

اقبال دل فلانه ما

⇔⇔⇔⇔

ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما

تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما

خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب

آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما

جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او

جمله کو گرفته بو از جگر کباب ما

شکر باکرانه را شکر بی‌کرانه گفت

غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما

روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو

از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما

تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا

چونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما

از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان

ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی تبریزیم

شمس تبریز لطف فرمود

چون رفت ببرد لطف ها را

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آفتاب ، پاییزی و زمستان + غروب و طلوع آفتاب

در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی‌ها

گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را

به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوانست

کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تبریز

زمستان رفت و آری شد بهار اینجا

عجب تبریز بارانیست !

بهار شهر شیدائیست

هزاری دیگر آمد

گوئیا وقت است

می آیند

سپاه صلح سرمست است

بیداریست

و مردم خیل رسوایان چه مجنون وار می جویند

شکنج زلف مه رویان

ز خوشاب خمار هوش می بویند

و دوشاب گوار نوش می دوشند

چه عاشق وار می گویند

که بادا هر چه بادا باد

بهشت نقد را دیدیم

دل از غمها چه روبیدیم

و این پیمانه ها را از صبا آری پسندیدم

و چون میرفت از آبادگان شهر آذر

به او دستی تکان دادیم و گفتیمش

سرت خوش باد

دلت دلشاد از سرمستی دوران

و دستت پر ز موسی و مسیح و مصطفی و مهدی جانان

و او میرفت و باران همچنان تبریز می بارید

و محصولش صداقت بود وپاکیها

روزی نو و روزیها

که اینجا در شراب شاهدان پیداست

و در پستوی دلها میکند بیداد

و در شبهای یلدائی

نقل مجلس خوش مشربان شوخ و طناز است

و اینجا اسمان دلشاد از تصویر بینائیست

چه بارانیست شهر ما …

چه نورانیست شهر ما …

سوارانی که می ایند سند ها از خزین هفت شهر عشق می ارند

عدم را باغ حوری ها و قلمانها نمی دانند

می گویند

حوری ها و قلمانها به آنجا ره نمی یابند

شاید هم بزک چون نیست در آنجا

دگر این شاهدان بی خود

قلندر وار می ایند

و اینجا سخت بارانیست

تبریز است

شهر مردمان رک و رویائیست

خلایق

نور می بارد !!!

بگو تبریز نورانیست

⇔⇔⇔⇔

چو از تیغ حیات انگیز زد مر مرگ را گردن

فروآمد ز اسپ اقبال و می‌بوسید دستش را

در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حق

بده تبریز از اول بلی گویان الستش را

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه تبریزی

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیزست

به بانگ و چنگ مخورمی‌که محتسب تیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خود حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

بار دوم در غزلی به مناسبت کور شدن امیر مبارزالدین سروده:

دل منه بر دینی و اسباب او

زانکه از وی کس وفاداری ندید

شاه غازی خسرو گیتی ستان

آنکه از شمشیر او خون می‌چکید

عاقبت شیراز و تبریز و عراق

چون مسخر کرد وقتش در رسید

آنکه روشن بد جهان بینش بدو

میل در چشم جهان بینش کشید

⇔⇔⇔⇔

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا

شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا

تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت

نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا

چو ابرو را چنین کردی چه صورت‌های چین کردی

مرا بی‌عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا

مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست این

چه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا

ایا معشوق هر قدسی چو می‌دانی چه می‌پرسی

که سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا

زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرش

که تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تا

فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی را

که از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبا

بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدین

به تبریز نکوآیین ببر این نکته غرا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تبریز

چون نامه رسید سجده ای کن

شمس تبریز درفشان را

⇔⇔⇔⇔

چون خانه روی ز خانه ما

با آتش و با زبانه ما

با رستم زال تا نگویی

از رخش و ز تازیانه ما

زیرا جز صادقان ندانند

مکر و دغل و بهانه ما

اندر دل هیچ کس نگنجیم

چون در سر اوست شانه ما

هر جا پر تیر او ببینی

آن جاست یقین نشانه ما

از عشق بگو که عشق دامست

زنهار مگو ز دانه ما

با خاطر خویش تا نگویی

ای محرم دل فسانه ما

گر تو به چنینه‌ای بگویی

والله که تویی چنانه ما

اندر تبریز بد فلانی

اقبال دل فلانه ما

⇔⇔⇔⇔

متن شعر تبریزیم

شمس تبریز موسی عهدی

در فراقت مدارهارون را

⇔⇔⇔⇔

از دور بدیده شمس دین را

فخر تبریز و رشک چین را

آن چشم و چراغ آسمان را

آن زنده کننده زمین را

ای گشته چنان و آن چنانتر

هر جان که بدیده او چنین را

گفتا که که را کشم به زاری

گفتمش که بنده کمین را

این گفتن بود و ناگهانی

از غیب گشاد او کمین را

آتش درزد به هست بنده

وز بیخ بکند کبر و کین را

بی دل سیهی لاله زان می

سرمست بکرد یاسمین را

در دامن اوست عین مقصود

بر ما بفشاند آستین را

شاهی که چو رخ نمود مه را

بر اسب فلک نهاد زین را

بنشین کژ و راست گو که نبود

همتا شه روح راستین را

والله که از او خبر نباشد

جبریل مقدس امین را

حالی چه زند به قال آورد

او چرخ بلند هفتمین را

چون چشم دگر در او گشادیم

یک جو نخریم ما یقین را

آوه که بکرد بازگونه

آن دولت وصل پوستین را

ای مطرب عشق شمس دینم

جان تو که بازگو همین را

چون می‌نرسم به دستبوسش

بر خاک همی‌زنم جبین را

⇔⇔⇔⇔

شهر تبریز است و مشگین مرز و بوم

کوی شمس و کعبه ملای روم

گر هوای کعبه داری یا که دیر

کاروانا رو که آبشخور بخیر

شهر تبریز است و پیر روزگار

سرگذشت او بهین آموزگار

ای که رخت از خانه ات بیرون فتاد

همت پاکان به همراه تو باد

شهر تبریز است و مهد انقلاب

آشیان شیر و شاهین و عقاب

به مهر از قدم می‌نهی یا به خشم

برو ای مسافر قدم روی چشم

شهر تبریز است و جان قربان جانان می‌کند

سرمه ی چشم از غبار پای مهمان می‌کند

ای که بار از شهر جانان بسته ای

بار خود با رشته ی جان بسته ای

شهریار

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.