شعر در مورد بندر ، چند بیت شعر بندری و اشعار زیبا و کوتاه محلی و بندری

شعر در مورد بندر

شعر در مورد بندر ، چند بیت شعر بندری و اشعار زیبا و کوتاه محلی و بندری

شعر در مورد بندر ، چند بیت شعر بندری و اشعار زیبا و کوتاه محلی و بندری همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد بندرعباس

آسمان یکریز می بارد

روی بندرگاه.

روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه

روی « آیش» ها که « شاخک» خوشه اش را می دواند.

روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر

تا سرش امشب

مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند.

همچنین بر روی بالاخانه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی

که او را میشناسی)

خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهیست.

ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست

و عروق زخمدار من ازین

حرفم که با تو در میان می آید از درد درون

خالی است.

و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!

هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز

چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.

وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.

بچه ها،

زنها،

مردها، آنها که در خانه بودند،

دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد طراحی ، شعر درباره طراحی لباس و هنر طراحی

شعر در مورد بندر لنگه

در تلاش شب که ابر تیره می بارد

روی دریای هراس انگیز

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز

و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان

گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرائی موج

و عبوس ظلمت خیس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، –

می کشد دیوانه واری

در چنین هنگامه

روی گام های کند و سنگینش

پیکری افسرده را خاموش.

مرغ باران می کشد فریاد دائم:

– عابر! ای

عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران؟ …

ابر می گرید

باد می گردد

و به زیر لب چنین می گوید عابر:

– آه!

رفته اند از من همه بیگانه خو بامن…

من به هذیان تب رؤیای خود دارم

گفت و گو با یار دیگر سان

کاین عطش جز با تلاش

بوسه خونین او درمان نمی گیرد.

***

اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب

باد می غلتد درون بستر ظلمت

ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،

مرغ باران می زند فریاد:

– عابر!

درشبی این گونه توفانی

گوشه گرمی نمی جوئی؟

یا بدین پرسنده دلسوز

پاسخ سردی نمی

گوئی؟

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:

– خانه ام، افسوس!

بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

***

رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین

و پس نجوای آرامش

سرد خندی غمزده، دزدانه از

او بر لب شب می گریزد

می زند شب با غمش لبخند…

مرغ باران می دهد آواز:

– ای شبگرد!

از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه نجوا می کند عابر:

– با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،

در شبی که وهم از پستان چونان قیر

نوشد زهر

رهگذار مقصد فردای خویشم من…

ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکین! زندگی زیباست

خورد و خفتی نیست بی مقصود.

می توان هر گونه کشتی راند بر دریا:

می توان مستانه در مهتاب با یاری

بلم بر خلوت آرام دریا راند

می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.

لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر

که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی خود را

در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا

تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،

مانده با دندانش

آیا طعم دیگر سان

از تلاش بوسه ئی خونین

که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد

بر لبان زندگی داده ست؟

مرغ مسکین! زندگی زیباست …

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.

مرغ مسکین! زندگی،

بی گوهری این گونه، نازیباست!

***

اندر سرمای تاریکی

که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند

و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس

و زملالی گنگ

دریا

در تب هذیانیش

با خویش می پیچد،

وز هراسی کور

پنهان می شود

در بستر شب

باد،

و ز نشاطی

مست

رعد

از خنده می ترکد

و ز نهیبی سخت

ابر خسته

می گرید،-

در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،

بین جمعی گفت و گوشان گرم،

شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

ابر می گرید

باد می گردد

وندر این هنگام

روی گام های کند و سنگینش

باز می استد ز

راهش مرد،

و ز گلو می خواند آوازی که

ماهیخوار می خواند

شباهنگام

آن آواز

بر دریا

پس به زیر قایق وارون

با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.

***

می زند باران به انگشت بلورین

ضرب

با وارون شده قایق

می کشد دریا غریو خشم

می کشد

دریا غریو خشم

می خورد شب

بر تن

از توفان

به تسلیمی که دارد

مشت

می گزد بندر

با غمی انگشت.

تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد.

ابر می گرید

باد می گردد…

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کفن ، و بی کفنی امام حسین و متن و عکس پروفایل کفن

شعر در مورد بندر

از رطوبت بندر بی کسی رها می شوم

من مهاجرم

می خواهم در جنگل سرسبز و نارنجی خورشید مأوا گیرم

تا در گوشه‌ ی دنج درخت سالخورده ی شهرم، لانه کنم.

زنی با چکمه ای آبی و روسری بنفش، زیر باران می رقصد.

پس از سالهای بی بارانی!

از آن چه شادی است، دور نیستم.

دختری در بندر، با نقابی نارنجی

نی های باریک را کنار می زند و در نور حل می شود.

تا به ابری ترین نقطه ی آسمان، نزدیک شود.

و من روی نوک بلندترین قله،

چون عشقی والا

در امن ترین مکان استواری،

جا خوش می کنم.

باران، ادامه ی گیسوی سبزم را حاصلخیز می کند.

چه هوای دل انگیزی!

دختر بندری، هوای شرجی را در خطوط پیراهن اش قدم می زند.

و من

زیر نور ماه، خیس رویش بهاری دشت می شوم.

این جا یک نفر قبل از من لبخند زده است.

تمام حاشیه دشت، پر از گل نیلوفری فریاد است.

قایق سبزی روی شادی آب ها، موج به موج می رقصد

دختر بندری، نی لبک های باریک را کنار می زند و در نور حل می شود.

و آرام، در ابری ترین نقطه آسمان،

سبز و بارانی

تمام زندگی به رقص نیلوفری در می آید.

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد بندرعباس

روزی که با تو آشنا بودُم

مِه عاشق تو بی فا بودُم

بی مه ول اِتکـِه و رفتی دُمبال چوک تاجرون

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بندر کنگ

از جنوب کشورم نویسم

از خلیج فارسم این نویسم

بندری بلندای وجودش

با قامت پاک آن گنویش

از دریای نیلگون خدایی

از گرمی و شرجی و صفایی

عطر بوی خوش سید مظفر

گلدسته و روی سید مظفر

نخلهای بلند و برکت و نون

ایثار و زخود گذشته از جون

اینجا هوایش گرم و شرجی

دلها همه عاشقند به گرمی

مردم همه در کار و تلاشند

محتاج کسی دگر نباشند

از نعمت دریای زلالش

از ماهی و روزی حلالش

از نسیم و موج رویا یی

از جزر و مد اون خدایی

از بوسه موج روی سنگچین

از زوزه باد و خاک رنگین

اینجا همه دست ناکسان بود

کوچه ها قدوم دشمنان بود

یک روز همه شدند دلاور

رفتند همگی به جنگ کافر

از خون شهید و جان گذشتن

بر اهل و عیال خود گذشتن

تک تک جزایرش شده امن

پرچم سه رنگش همه جا صحن

هر روز شود به قله رشد

آباد شود به رتبه خود

با جنگ و جهاد و غیرت و پاس

گشته خلیجم همیشگی فارس

بیشتر بخوانید : شعر در مورد صبحانه ، شعر عاشقانه و طنز و نو و کودکانه درباره صبحانه سالم عشق

شعر در مورد بندر انزلی

اون روز که شعر عاشقی تَخوند

هر روز پسینون تو سایه گـزُن

یادت بیار ای بی وفا سر راه تو مَهُند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بندر گناوه

ازجنگل ستاره درختان سبز ابریشم

تا ساحل نجیب دل عریانی

ازصبح مه گرفته ی دریای عاشقان

تا مشرق طلائی زیبای بی بدیل

؛

شب را ؛چو هر شبی

دریا دوباره برده به ساحل نماز عشق

جا پای این هزار دل اینک

بر ماسه های بکر صبح می موجد

؛

تا پهن میشویم

بر مشرق طلائی بندر به قصد عشق

خورشید می رباید؛باد عقاب چشم

گل می پراکند بر موجهای عاشق بی تاب آب لطف

؛

از دور دست چشم

تا بی قرار موج

در گرگ و میش صبح

آهنگ دلگشای صخره های هرمز و قشم

آوای کولیان غریب آب می زنند

و باد سرد

فریاد موج را

در سینه های عاشق جان نور می کشد

برماسه های بکر مد

دلشادو گرم و عارف

آرام می نشینیم

یک چشم دل به موج

چشمی دگر به قایق دریا دل

نرم و لطیف می گذرد بر کران آب

پروانه های جان

؛

بر ماسه های ذهن؛آیینه می نویسیم:

بدرود روح پاک

بدرود فلات موج

بدرود دشت آزاد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره بندرعباس

اون روز که مثل دو تا کفتر

مانِها دست نَ دست مارفتـَه از در

تـَگو بی تو مَوا ای بی وفا تا روز محشر

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کار ، تلاش و کار خیر و نیک و کارگر و کار بیهوده گروهی

شعر در مورد بندر ماهشهر

روی بندرگاه که من تنها نشسته بودم

(به دور از جایگاه صیادان)

روی بندر

همچنان هر کسی بود تنها

موج های دریا خوابیده

زلال صاف چون آیینه

…..

در دور دست ها که افق سنگینیش در چشم من بود

مرغ خاکستری منقارش را به صید فرو کرد

لرزه ای در دریا افکند

آه من خسته همچنان از دردی که در سر دارم

و همچنان از دور دست ها که افقش سنگین بود

می خواند مردی غمگین

آوازش میاورد غربت را روی بندر

کودکی عریان می شتابد در دریا

هر کسی می کند شادی از ترس

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بندر امام

مغرور بودی با عشق بی فردا

اَتـِرسُم که بشی تک و تنها

مال عشق مه زی پا اِتکـِه و بی مه زجر اِتدا

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد بندرعباس

خاتونم، اهل بندرعباس هستم

نسبت به آب و خاک خود من وسواس هستم

نسبت به عنوان خلیج تا ابد فارس

من هم شبیه دیگران حساس هستم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بندر ریگ

لبخند گرم‌ات را دوست دارم

تو که باشی، تمام روز من گرم است

تو که باشی، سرمای هیچ شهری مرا آزار نمی‌دهد.

اصلأ من حوصله‌ی کوچ کردن ندارم.

می‌شود در همین جا،

در شهر گرم تو بمانم؟!!

در بندر آرام وجودت، پر از احساس زیستن‌ام.

در گلخانه‌ی پر از نیلوفری وجودت،

تمام من،

با تمام تو،

گرم می‌رقصد.

می‌شود در شهر گرم تو، بمانم و با مرغان دریایی همنوا شوم؟!!

در شهر بیگانه مدام سردم می‌شود

نمی‌دانم چرا همیشه سردم می‌شود؟!!

با این که مدام شنل قرمز رنگ روزهای آرامش را بر تن دارم.

با این که سرخ، تکلم می‎کنم تو را!

کاش قلبم بال‌هایی به رنگ پرواز داشت،

همچون مرغان دریایی دیار تو.

تا بندر آبی آرامش، بال می گشودم.

افق‌های روشنایی را نظاره،

من باید در بندر زندگی کنم.

حس می کنم در بندر،

غزل‌هایم چند صد کیلومتر به تو نزدیک‌تر است.

در بندر می‌شود تا صبح طلوع،

در گرمای آرامش تو رقصید.

هر صبح دوباره متولد شد

و طلوع زندگی را با غزلی تازه سرود.

دیار دیگری را نمی‌خواهم.

هوای تن باد، سردم می‌کنم.

فکر کنم در بندر بشود با یک زندگی خیلی کوچک در کنار توِ بزرگ، سر کرد!

اصلأ من زاده شدم تا در بندر آرام وجودت نغمه‌سرایی کنم.

به عاشقانم، لبخند هدیه دهم.

من باید در شهر گرم تو بمانم.

در جانِ گرم و آفتابی بندری‎ات.

من باید در بندر زندگی کنم.

در بندر، همیشه مرداد است.

در بندر همه عاشقند.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سبزوار ، شعر مولانا در مورد شهر سبزوار از مولوی

شعر در مورد بندر پل

من دختر بندر، علی جاشوی دریاست

من واضحم اما علی مثل معماست

فکر عروسی کردن با او برایم

بالاتر از یه خواب شیرین است، رویاست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر بندرعباس

سرمست ها بوی سبو را می شناسند

باآبرویان آبرو را می شناسند

هرچند در شهر شما شکل غریبه است

اینجا همه در بندر او را می شناسند

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره بندر انزلی

خم کن علی قلاب ماهیگیری ات را

این بیمه تلخ زمان پیری ات را

عمری است دریا می روی هرصبح اما

یکبار در عمرم ندیدم سیریت را

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره بندر گناوه

لبخند گرم‌ات را دوست دارم

تو که باشی، تمام روز من گرم است

تو که باشی، سرمای هیچ شهری مرا آزار نمی‌دهد.

اصلأ من حوصله‌ی کوچ کردن ندارم.

می‌شود در همین جا،

در شهر گرم تو بمانم؟!!

در بندر آرام وجودت، پر از احساس زیستن‌ام.

در گلخانه‌ی پر از نیلوفری وجودت،

تمام من،

با تمام تو،

گرم می‌رقصد.

می‌شود در شهر گرم تو، بمانم و با مرغان دریایی همنوا شوم؟!!

در شهر بیگانه مدام سردم می‌شود

نمی‌دانم چرا همیشه سردم می‌شود؟!!

با این که مدام شنل قرمز رنگ روزهای آرامش را بر تن دارم.

با این که سرخ، تکلم می‎کنم تو را!

کاش قلبم بال‌هایی به رنگ پرواز داشت،

همچون مرغان دریایی دیار تو.

تا بندر آبی آرامش، بال می گشودم.

افق‌های روشنایی را نظاره،

من باید در بندر زندگی کنم.

حس می کنم در بندر،

غزل‌هایم چند صد کیلومتر به تو نزدیک‌تر است.

در بندر می‌شود تا صبح طلوع،

در گرمای آرامش تو رقصید.

هر صبح دوباره متولد شد

و طلوع زندگی را با غزلی تازه سرود.

دیار دیگری را نمی‌خواهم.

هوای تن باد، سردم می‌کنم.

فکر کنم در بندر بشود با یک زندگی خیلی کوچک در کنار توِ بزرگ، سر کرد!

اصلأ من زاده شدم تا در بندر آرام وجودت نغمه‌سرایی کنم.

به عاشقانم، لبخند هدیه دهم.

من باید در شهر گرم تو بمانم.

در جانِ گرم و آفتابی بندری‎ات.

من باید در بندر زندگی کنم.

در بندر، همیشه مرداد است.

در بندر همه عاشقند.

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.