شعر در مورد نگار ، من و شعر کوتاه و عاشقانه در مورد اسم نگار

شعر در مورد نگار

شعر در مورد نگار ، من و شعر کوتاه و عاشقانه در مورد اسم نگار

شعر در مورد نگار ، من و شعر کوتاه و عاشقانه در مورد اسم نگار همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد نگار

دیده خیره ،

در انتهای جاده ی خیال

شهسوار می آید،

رقص علف های سبز

هلهله ی برگ ها

شاید سوار بر اسب سفید

در غبار می آید،

قاصدک نشان خوش خبری ست،

نشسته بر شانه های من،

از اندام نازکش

شمیم یار می آید،

سینه پُر می کنم از هوای او

تا سر کنم شبی،

نفس به سینه،

چه بی قرار می آید،

می مانم در انتظار همه وقت

به امید دیدارش

روز ها،شب ها

به آغوش این دشت شوره زار

آن نگار ،آن نگار می آید.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد نگار من

سلام تنها کسی که

همیشه در شبانه هایم جا داری

تو را ندیده ام

همیشه همراهم هستی

میان نگفته هایم

درون سکوتم

بین لب هایم فقط نام توست

تمام واژه هایم که شکفته می شوند از آن توست

شعر هایم برای توست

من تو هستم

همیشه در رویاهایم با تو هستم

میان سکوت یک ساله ات

به دنبال نوای دلت بودم

در حال شناختن خود هستم

چون تو را شناختم

اما نه

نمی دانم

هنوز در خودم غرق هستم

آهسته آمدی

و خواهی رفت

با آمدنت من خود را شناختم

با رفتنت نمی دانم

چه کسی را خواهم شناخت؟

شاید باز هم خود را فراموش کنم

اما این را خوب می دانم

که هیچ گاه فراموشت نمی کنم

در رویاهایم

بوده ای

هستی

و خواهی ماندای بهترینم

نگارمن

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کبوتر ، بازی و حرم امام رضا و کبوتر سفید عشق و طوقی و پلاکی

شعر در مورد نگارا

مه گشته آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

شب رخوت است و من هم بنشسته ام به کویت

چه نشسته ام در این گِل، گُل من کجاست بویی؟

سر صبح به عجز و زاری به طواف نور رفتم

طرف نگاه باران، دل من به شست و شویی

شب جمعه خوش نوازان، به نوای دست باران

بنواز خشکِ دل را که بدون او نرویی

قدمی به کوی دل، بین، همه فرش انتظارم

برسان به عرش فرشم، من این یتیم سویی

تو همیشه رخ نمودی من بینوا ندیدم

به امید فجر جمعه لب من شکر بگویی

نفسی نمانده باید برسد به آسمان دل

لب داغدار ظلمت بکند چه وای و وویی

دهم اَر دو دست خود را به حریم سبز یک مرگ

به خدا نمانم آنجا، چو نگار دارم اویی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد نگارگری

نگار من سر زلفت چه خوش کشیده به بندم

خوشم که از همه خوبان تو را اسیر کمندم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد نگارم

دلا دیدی نگار با ما چه ها کرد

به دیدارش چه جانها را فدا کرد

بدو گفتم چه خواهی ازدل و جان

به لبخندی بگفت کی جان فدا کرد؟

**************************

به گرد عارض چون ماه دلدار

هزاران عاشق شیدا چو پرگار

بگردند تا ببینند گوشه چشمی

شوند حیران ومست ازماه دیدار

****************************

جان فدای خم ابروی نگارم آمد

دل بسوی ماه شبهای وصالم آمد

سالهای پر ز اندوه و فراق یارم

با طلوع رخ مجذوب نگارسرآمد

***************************

عزیزم دست مو کوتاه ز ابروت

نمی بینم یکی زلفون جادوت

چه می شد واکنی زلفون بسته

رها سازی تو ساقی ازدو گیسوت

*****************************

نگاری که نگاهش مثل ماهه

رسیدن بر دو زلفونش محاله

به گوش دل چقدراندرز خونم

که دیدار نگارم پر عذابه

************************

دریغا ناز چشمونش مرا کشت

فسون و سحر ابرویش مرا کشت

اگر دستم رسد بر ناز گیسوش

به او گویم که زلفونش مرا کشت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بندر ، چند بیت شعر بندری و اشعار زیبا و کوتاه محلی و بندری

شعر در مورد نگارستان

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار

به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد نگار

کجا بینم دوباره روی ماهت

برم دستی به زلفون سیاهت

بخوانم از برایت شعر دیدار

ببینم خنده های شاد و نازت

**************************

جانا ز فراق تو دل کاسه خون گشته

از دوری روی تو سودای جنون گشته

ساقی مشو رنجورازبدعهدی مهرویان

هرچند که صبر دل تا مرز جنون گشته

*********************************
ای کمان ابرو نگار خوش نشان

ای به عارض همچو ماه درآسمان

کاش می شد که شبی نوری شوی

در شب تاریک ما سوته دلان

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد نگارش

من در کنار تو،تو در کنار من

بی تو همیشه خزانم؛ای نگار من

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بندر انزلی ، متن شعر زیبا در مورد انزلی و تالاب انزلی و ملوان

شعری در مورد نگارش

نگاری داشتم از شهرخدایی

فغان دیدم از این دیرآشنایی

همه گویند به چه دل بسته ای تو

که دادی عمر خود بهرگدایی

***************************

شنیدم که نگار همدل گرفته

به بازارش همی سوگل گرفته

خدایا خوش نما بازار او را

که مهرش با رقیب دردل گرفته

***************************

به هردیده که جای تو نباشد

برون از دل سرای تو نباشد

کسی داند کمال و ارزش تو

که داند هیچ نگار چون تو نباشد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم نگار

دل تنگ خویشتن را به تو می‌دهم، نگارا

بپذیر تحفهٔ من، که عظیم تنگ دستم.

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره نگار من

باز پندار لبانت ز سر یار گذشت

خم ابروی هلالت به دل یار نشست

گیسوانت مکن افشان پری خانه ی من

تیر برنده ی عشقت سپر یار شکست

اشک رخشنده ی چشمان تو دریای من است

منم آن کشتی گمگشته .که به دریای تو هست

چهره ات ای گل زیبای بهاری نشئه از شهد دل است

تو نگار از ازل هستی که به همراه من است

خسرو و عشق به شیرین که بیان است هنوز

به فدای سر زلفت که مرا جام شکست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بندر ماهشهر ، شعر زیبا و کوتاه در مورد ماهشهر و مردم آن

شعر درباره نگارا

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بندِ سر زلفِ نگاری بوده است!

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی است که در گردن یاری بوده است

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه در مورد نگار

« نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت» // سریع رفت به نهضت و ثبت نام نمود

ز نهضت آمد و شد ساکن بهارستان// و اسب سرکش قدرت چه زود رام نمود

لمید راحت و آرام روی صندلی اش// جهان و هرچه در او هست را به کام نمود

برای شهر خودش همچو یک کدوتنبل // برای خویش ولی جهد را تمام نمود

اگر که خانۀ مردم نمود چکه چه غم// چراکه بام خودش، خوب ایزوگام نمود

چو حض وافری از کرسی وکالت بُرد// دعا به جان همه صبح وظهر و شام نمود

و گاه رأی سفیدی به طرح ولایحه داد// اگرچه رأی طرف وضع را درام نمود

اگر که عطسۀ تندی زخویش صادر کرد// گمان مبر که نماینده ات زکام نمود

صدور عطسه به معنای اینکه ما هستیم// و این چنین به شما عرض احترام نمود

به چُرت و گفتن احسنت و سرتکان دادن // خلاصه دور وکالت چه خوش تمام نمود

و جالب است که « جاوید» عاشق قدرت// سریع رفت به نهضت و ثبت نام نمود

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره اسم نگار

چون صید به دام تو به هرلحظه شکارم / ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب نیارم / رفته ست قرارم

چون آهوی گم گشته به هر سوی دوانم / رهایی نتوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم / آه از دل زارم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آبادان ، شعر کوتاه نو در مورد سینما رکس آبادان و شکست حصر

شعر کوتاه درباره اسم نگار

باز دیشب چشمهایش را شرابی کرد ورفت

ظلمت شب را برایم آفتابی کرد ورفت

باز هم با یک بغل امید آمد در برم

چشم های خشک من را باز آبی کرد ورفت

شوق دیدارش سرشک آورد از چشمان من

آسمان ابری ام را باز آبی کرد ورفت

کیست او کین گونه حالم را دگرگون می کند؟

مرغک دل را زکنج سینه بیرون می کند

با گل لبخند خود حس قشنگی می دهد

نرگس چشم خمارش کار افیون می کند

او که شادی آورد با خود برایم ارمغان

لیک غم هایم به گاه رفتن افزون می کند

با طلوع ماه نو از پرده می آید برون

در مصاف خرج و بَرجم می شود خوار و زبون

ضربه فنی می شود در ابتدای کارزار

می روم از این شکست تلخ تا حد جنون

این نگار بی وفا فیش حقوق بنده است

اوشود فانی ولی «جاوید» می ماند دیون

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد اسم نگار

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی / بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی / وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسه مویم / خلاص از تو نجویم

از دیده ره کوی تو با اشک بشویم / با حال نزارم

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.