شعر در مورد محرم و نامحرم ، شعر کودکانه در مورد محرم و نامحرم و نگاه به نامحرم

شعر در مورد محرم و نامحرم

شعر در مورد محرم و نامحرم ، شعر کودکانه در مورد محرم و نامحرم و نگاه به نامحرم

شعر در مورد محرم و نامحرم ، شعر کودکانه در مورد محرم و نامحرم و نگاه به نامحرم همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر درباره محرم و نامحرم

سلام سلام آى بچه ها آى بچه ها آى غنچه ها فرشته ها
گوشاتونو خوب تیز کنید به من بگین بلند بگین
کى محرمه کى نامحرمه عموى من برادر باباى من محرم یا نامحرمه؟
محرمه محرمه پسر خاله که اومده به مهمونى محرم یا نامحرمه
نامحرمه نامحرمه شوهر خواهر پشت دره مى خوام در و باز بکنم
چادر بپوشم یا نپوشم؟ چادر بپوش، چادر بپوش
پسر عمو که اومده خونه ما به مهمونى محرمه یا نامحرمه؟
نامحرمه نامحرمه پدر بزرگ قصه میگه قصه هاى خوب و قشنگ
محرمه یا نامحرمه؟ محرمه محرمه
مى خوام برم به بقالى تا بخرم یک سیر پنیر چادر بپوشم یا نپوشم؟
چادر بپوش چادر بپوش راستى کیه در مى زنه؟ پسر دایى پشت درِ
چادر بپوشم یا نپوشم؟ چادر بپوش چادر بپوش

⇔⇔⇔⇔

جشن تکلیف منه چون خدا یار منه

جشن تکلیف منه

می خونم دیگر نماز می کنم راز و نیاز

با خدای بی نیاز با خدای بی نیاز

جشن تکلیف منه چون خدا یار منه

سرور و سالار منه خالق یکتای منه

کرده امر من به دین گشته ام شاد از این دین

جشن تکلیفه منه چون خدا یار منه

می پوشم از این به بعد گردن و موی کمند

تا نبیند دیگری کند از بد نظری

جشن تکلیف منه چون خدا یار منه (۲)

چادر سفید من مثل بال قو سپید

تاج سرخ رو سرم توی عالم بی نظیر

جشن تکلیف منه چون خدا یار منه

سرور و سالار منه خالق یکتای منه

جشن تکلیف منه چون خدا یار منه (۳)

سرور و سالار منه خالق یکتای منه

بیشتر بخوانید : شعر در مورد صدا ، صدای زیبا و صدای باران و صدای یار و آب و خوش

نه نارا! باز با نگاه با من سخن مگو؛
پافشاری مکن نارا؛ نمی توانم!
نارا مرا شکستند…
من سپید بودم نارا…
سرو بودم… مرا از ریشه سوزاندند.
تو بهتر میدانی نارا؛ که گناه را که کرد.
تو دیدی نارا… تو هم شکستی…
تو طعم اشک را میدانی… پافشاری مکن نارا.
نارا دیگر گذشت. تمام شد. روزهای خورشید؛
شبهای ستاره؛ نفسهای عمیق…
همه باران شدند نارا.
و باریدند؛ از چشمهامان.
دستها نارا…دستهای غریبه…دستهای خیانت…
لحظه گناه… چشمهای حریص…
و حریم نازک خاطره ها.
پرده ها را دریدند نارا…
دیوارها را هم.
دیگر این خانه عریان است.
نه پرده ای؛ نه دیواری؛ نه حصاری… همه را دزدیدند.
تو میدانی نارا… تو میدانی که مرا شکستند.
همانها که وجدان
برایشان تنها واژه ای قاب شده بر دیوار است و بس.
همانها که دزدیدند… که نامحرم بودند…
همانها نارا… که لبخندشان سیاه بود.
تو میدانی نارا.
کاغذها را محرم راز میدانستیم. چه خوش خیال!
چه ساده! همین کاغذ ها نارا…
همین ها بودند که سفره دل را پیش آنها باز کردند.
نارا از من مخواه که بگذرم.
نخواه که ببخشم.
این کینه در وجودم ریشه دوانده نارا.
باید در مرگ شرف؛ در عزای وجدان گریست.
این دستها قاتل روح پرواز من بودند نارا.
دریغ!
قفلها باز میشوند… دستها ورق میزنند…
چشمها خیانت می کنند…
واژه ها سیاه میشوند…
یادت باشد نارا،
دیگر به کاغذ ها هم اعتماد نکن…هرگز…
حتی اگر با دفترچه معصوم خاطراتت پیوند خورده باشند…
بوی خیانت می آید.
خائن را خوب میشناسم…
خوب میشناسی نارا…
فریاد بزن که دریغ!

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه درباره محرم و نامحرم

خالی شده ام نارا.
خالی از تو. از درون میپوکم…
باکی نیست!
دیر کرده ای نارا… قرارمان این نبود…
قرار نبود پنجره زیر نگاه انتظارم خرد شود…
قرار نبود این دیوارها به دلواپسی من بخندند…
آه…نارا…نارا…
اینجا صدای آینه می آید…
صدای برگ…
دخترک آواز میخواند نارا….میشنوی؟
رویاهایم خراش برداشته اند…
تصویری نمانده… اینجا کجاست نارا؟
قطار ایستگاه ما را رد کرد
و ما خواب ماندیم… دریغ!
به خدا آتش میگیرم اگر باران ببارد باز…
آب را میخواهم چکار؟
تا اشک هست باران به چه کار می آید؟…
این بود نارا؟ این بود آنهمه دایره کشیدن؟
حالا دیگر راهی نیست… دایره بسته است…
باید چرخید…
بگذار گوش کنم …دخترک آواز میخواند
هنوز…بوی چوب سوخته می آید…
گرمم میشود… فقیر میشوم…
فقیر از غریزه…
و به قعرترین آسمانِ زمین اوج میگیرم نارا…
قرارمان این نبود… یاسها چه گناهی داشتند؟
نفس نارا…. نفس را باید زنجیر کرد…
والا میرود… همه میروند. هیچ میماند و من.
هیچ هم میرود نارا… قرارمان این نبود…
اینجا آفتاب هم از من رو میگیرد…
اینجا من نامحرم میشوم…
اینجا بابا آب نمیدهد…
پری توپ را با پا نمیزند…
پری ها همه خوابند نارا…
من و تو مانده ایم هنوز…
من بی تو و تو با تو…
دیر کرده ای نارا… خیلی دیر…
آنقدر که حتی اگر بیایی باید بازگردی…
مگر نمیبینی؟ آسمان هم میخواهد خاک را ببوسد…
بوسه های خاکی آسمانی میشوند نارا…
ما را چه میشود؟
دیگر دایره نمیکشیم…
مرکزش را گم میکنیم… فایده اش چیست؟
نارا…بگذار ببویم…بوی یاس می آید…
می آید اما نمیماند…
قرارمان این نبود نارا…
دیر کرده ای…

⇔⇔⇔⇔

باورم نیست که آن کوزه گر ماهر دست
هم مرا ساخت و هم خشت تو را دست گرفت
باورم نیست خدا ظلم کند
حتم دارم که در این کار بهجز حکمت نیست
باورم نیست کسی هست هنوز
که به امید رهانید ما دست به شمشیر برد
باورم نیست زمین رام شود
و به انسانهایی مزدور
که برای خودشان
در زمین می کاوند
باز تسلیم شود
باورم نیست کبوتر نتواند بپرد
باورم نیست که انسان بتواند به ستم دست رفاقت بدهد
باورم نیست خدایی باشد
که نداند من غمگین هستم
باورم نیست هنوز
دستهایی نامحرم
به تو سیلی بزند
باورم نیست شکوهی بتواند پنهان باشد
قدرتی باشد اما
نتواند کاری بکند
باورم نیست که خورشید محبت نکند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد عجب ، و خود پسندی و عجب صبری خدا دارد و قافله عمر

من ، از تو بهاران
من، از تو با درختان
من ، از تو با نسیم سخن گفتم
من ، از تو دور بودم
من ، بی تو کور بودم
من ، چون تو ، راز
شیفتگی را
در تنگنای سینه نهفتم
رازی که خواندنش نتوانستی
رازی که گفتنش نتوانستم
وز بیم آنکه در کف نامحرم اوفتد
بس شب که تا سپیده نخفتم
امروز ، چون دو آینه ی روبروی هم
برق نگاه خود را در هم فکنده ایم
تا بوته ی گناه نروید ز باغ دل
بنیاد هر هوس را
از سینه کنده ایم

⇔⇔⇔⇔

با بالهای رنگین ، در نور صبحگاه
بر گل نشست و عکسش در شبنم اوفتاد
نداشت چشمه ای است
سر را درون چشمه فرو برد
آنگاه ،
وزن پرتو خورشید را
بر کفه ی دو بال خود احساس کرد
شاهین شاخکش به تکان آمد
چشمش به روشنایی نامحرم اوفتاد
خود را به خواب زد
گل را به کاهواره بدل کرده بود باد
ز تاب گاهواره و لالایی نسیم
کم کم به خواب رفت
در لحظه ی میان دو خفتن
واز سایه ای
را با لکه های نور
ر گرد گاهواره ی گل دید
ترسید
برخاست تا به نقطه ی دوری سفر کند
آوار سایه ، تند فرود آمد
نگذاشت
با بالهای رنگین ، بر کاغذی نشست
عکسش بر آن سپیدی لغزنده اوفتاد
این بار ، وزن پرتو خورشید را
بر بال خود نیافت
در سایه ی
کبود دو انگشت
سنجاق مغز کوچک پروانه را شکافت

⇔⇔⇔⇔

میروم هر روز صبح بر بوستان
دوستان با مهر ورزش می کنند

مرد و زن با هم در حال تلاش
مشغول ورزشی هستند پر ثمر

خانمی جوان که اندامش سهی است
قد بلند و خوش اندام ورزشی است

هر روز او هم مشغو ل ورزش باشد
تا که اندا م زیبا یش زیباتر باشد

وزن و قدش هست مناسب مثل هم
رخسارش چون ماه باشد این صنم

آنقدر زیباست این ما ه منیر
ماه هم از دیدنش هست سر به زیر

چشمهایش بسکه خوشرنگ و زیباست
مثل دو اختر تابنا ک با صفا است

آنقدر زیبا است دو چشما ن قشنگ
انگاری سو سو زند همچون فشنگ

مژه های نرم او بر روی پلک
پوشش نرم حریری که بر ملک

تک تک اندام صورت موزون است
در کنار هم که چون زیبا رخ است

بینی اش انگا ر که نقاش ساخته
بس که زیبا نموده آن صورتش

لبها ی زیبا ی او بس دل گشاست
هنگا م صحبت به سان غنچه است

هر چه گویم زیباییش هست بی نظیر
بین خانمها ی بوستان هست سفیر

وقت خنده چهره اش خندان شود
رخسارش خندان بی همتا شود

دوست داشتم تا بگو یم من بر ا و
حیف این زیبا یی نامحرم بر ا و

حالا فهمیدی که چه زیبا تو ای
شکر یزدان کن از این زیبا رویی

شکر یزدان اجرای دستور اوست
تا نبیند نامحرم زیبا یی روح بخش تو

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کفتار ، متن زیبا و جملات شیر و کفتارها و آدم کفتار صفت

شعر کودکانه در مورد محرم و نامحرم

امشب صدای بغض من در آسمان پیچیده است
نجوای پردرد دلم ، جز تو کسی نشنیده است

جز اشک و دل باور کنید حتی خدای آسمان
راز میان من و تو بر هر کسی پوشیده است

هرگز نکردم باور گل در جهان دیگری
از شوق تو شاید گلی در آسمان روییده است

هرگز کسی چون من نشد ناکرده بو شیدای تو
حتی اگر دیگر کسی گلبرگ تو بوییده است

بر جای جای پیکرم ، زخم است و درد خستگی
گو بر تبر ای باغبان ،این تن دگر پوسیده است

هرگز ندیدم لحظه ای ، عشق تو را جانا ولی
هرکس که میپرسد بگو دیوانه ای گو دیده است

فرزین دگر نامحرمی ، از عشق رسوایت نگو
شیرین لبش را دیده اند،نامحرمی بوسیده است

⇔⇔⇔⇔

در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

“حافظ”

⇔⇔⇔⇔

تا نگاهش که چـو جمشید، به جــام جــم زد
بمــن افتــاد وجهـانـــم ، همه یک سر،هـم زد

تـا کــه درحیــرت او بـــودم و حیـــران خـودم
جلوه گــر گشت و،دراین سینه ی پُرماتـم زد

عقــل ودیــن ،در هــوس داشتنش رخ بنمود
غیــرت از دل بشـد و ،نقــشِ دل پُـــر غــم زد

مــن چنــان، مدعــی روی چو مـاهش بودم
کــه چنـــین آمـــده وُ ، زخم دلـم، مرهـم زد

چون که جان در گرویِ روی ِ چو جانانش بود
دست رد برهمــه وُ ،بــر همـــه ی عــالـم زد

فال ما قـرعه ی نو بخت تــو بـود ای ساقــی
که درایـــن معـــرکه، درگیــر ِ تـــو بـــر آدم زد

راسخ از دولت عشقش بخدا، نیست نصیب
آنچــه بـــر سیطــره ی نام تـــو، نامحــرم زد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قنوت ، نماز و متن و شعر کودکانه در مورد قنوت

شعر کودکانه در مورد محرم و نامحرم

چه غریبه اسلام
چه غریبه اسلام
از زمانیکه در این شهر بزرگ
حرمت محرم رو نامحرم ریخت
از زمانیکه پیرمرد خسته
که پر از چین است صورت و سیرت او
چرت همراه با پک سیگار را
به نماز اول وقت فروخت
از زمانیکه سخنگوی خدا <<قران>>
پی شرط بندی مرد میانسال
در خانه های تخت نردش گم شد
از زمانیکه مرد جوان
عطای ذکر خدا را به لقی چت روم بخشید
از زمانیکه علم دین فرض شد و
تکنولوژی دین انسان بگرفت
از زمانیکه سحر
وقت دیدار
گاه گناه آدم شد
از زمانیکه حجاب ضد آزادی فرد معنا شد
یا که غرب مجتهد آدمها
از زمانیکه لباس مظهر معرفت انسانها
و نگاه قاضی پرونده ی آدمها
از زمانیکه پدر
بی توکل به خدا قصد یک لقمه ی نان کرد
از زمانیکه پزشک شافی فرد مریض شد
از زمانیکه عشق
هوس شخص مریض معنا شد
یا که دوستیه دو تا بچه
از زمانیکه خدا
یا علی
ذکر همه لق لق فک ها گردید
از زمانیکه اسباب تظاهر تسبیح
از زمانیکه اسلام منتقل شد به شناسنامه ها
سند عقد درون محضر ها
مهر غربت به اسلام زدیم
مهر غربت به اسلام زدیم
گر نکوشیم همین آش همین کاسه ی ماست
این گلستان که ما ساخته ایم هست سراب
گل نرگس نروید به سراب
گل نرگس نروید به سراب

⇔⇔⇔⇔

در خانه دل مارا جز یار نمی گنـــــــــــــــجد
چون خلوت یار اینجاست اغیار نمی گنجد
در کار دو عالم ما چون دل بیکی دادیــــــــــــم
جزدست یکی مارا در کار نمی گنجد
مستیم و دراین مستی بیخود شده از هستی
در محفل مامستان هوشیار نمی گنجد
اسرار دل پاکان با پاک دلان گوییــــــــــــــــد
کاندر دل نامحرم اسرار نمی گنجد
گر عاشق دلداری باغیر چه دل داری
کاندل که دراو غیر است دلدار نمی گنجد
از بخل وحسد بگذر در ما وتویی منگر

با مسئله توحید این چار نمیگنجد…

⇔⇔⇔⇔

نمی گذرم از تو و از خاطره هایم
هرچند که به اجابت نرسد دست دعایم

دلتنگی یاد تو مجنون و شاعرم کرد
کاش بگذرد خورشید نگاهت از پنجره هایم

از دوری تو دلگیر شدم و چیزی نگفتم
تا نشنود گوش نامحرم این بغض رهایم

دلخوش به یادتم و نیست غمی چون غم من
بی بال و پرم و چه بد هواییست هوایم

زخم قدیمی چه سری باز نموده
چه صبورست دل به این رنج و بلایم

با هیچ کسی هیچ نگویم از دل
راز عشق است در این قصه بی حرف و صدایم

تقدیر چنین است که بسوزم و بسازم
شاید به اجابت برسد دست دعایم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قبر ، و قیامت و قبر مخفی حضرت زهرا و سنگ قبر

شعر در مورد محرم نامحرم

عشق حوا هوس امشب آدم شده است
و بساط غزلم باز فراهم شده است

گرچه عمریست عزادار سکوت خودمم
گریه هایم عَلَم کوچه ماتم شده است

مثل سرباز دلم روی خطر دیده ، ولی
فاتح شب زده خط مقدّم شده است

من و خوش باوری ام باز به هم می خندیم
باز نامحرم من آمده محرم شده است

درد طوفان زدگی بود و من و مرگ ، ولی
چشمِ دریایی تو ناجی قلبم شده است

خواب دیدم که شبی شعر مرا دزدیدند
و یکی از غزلیات غمم کم شده است

و تو بودی که زدی بوسه به نعش غزلم
و خدایی که خودش شاهد دردم شده است

زود برگرد و بیا ، ظلّه ام از رنگ سیاه
روزهایم همه از جنس محرّم شده است

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.