شعر در مورد هفشجان ، شعر کوتاه و زیبا در مورد شهر هفشجان شهرکرد

شعر در مورد هفشجان

شعر در مورد هفشجان ، شعر کوتاه و زیبا در مورد شهر هفشجان شهرکرد

شعر در مورد هفشجان ، شعر کوتاه و زیبا در مورد شهر هفشجان شهرکرد همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد هفشجان

روزهفشجان،روزآب و خاک من روزشهرپاک من

ای سرای من،ای سرای من

گشته جاودان نقش لاله های تو آن حماسه های تو

ای سرای من،ای سرای من

چشمه های تو عشق جاودان من کوه های تو روح سربلند من لاله های

بخون خفته شهید تو درحریم کبریا

افتخار من،افتخارمن

راست قامتان جاودانه ی زمان سلام سرزمین شیرهای سنگی کهن سلام

هفشجان سلام،هفشجان سلام

مردمت در ره دین و دانش وشرف پرتلاش وپرازکوشش و سوی هدف

عزم جزمشان بودپاکی و شکوه تو پرتوان زان همه نام پر غرور تو

هفشجان من،ای سرای من

پور ایرانی وخطه پرافتخار صنعتت در همه کوی و مرز و رهگذار

علم و دانش بود اولین قدوم تو حرفه و کار باشد پس, علوم تو

ای سرای من،ای سرای من

جان فدای تو و خاک پر بهای تو بردلم ماند این نقش پر صفای تو

گرکنم یاد تو هرزمان شوم بسی مفتخرازتو این،جان من فدای تو

ای سرای من،ای سرای من

هفشجان من ،وطن من

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر هفشجان

عشق ار چه با منش سر جنگ و ستیز داشت
در بر برای کشتن من تیغ تیز داشت

گفتم به التماس که باشم کنیز او
دیدم شبیه حوریه صدها کنیز داشت

رسوای شهر کرد و مرا آبرو ببرد
گاهی ولی هوای مرا آن عزیز داشت

دیشب دمی حجاب ز سر برکشید و باز
عاشق بشد هرآنکه درونی تمیز داشت

نزدم بماند لختی و دستی به سر کشید
بهر فرار گرچه هزاران گریز داشت

دادم برای دیدن او کیسه های زر
گشتم فقیر و باز طمع زیر میز داشت

دست مرا اگرچه گرفت آن زمان ولی
در سر برای زخم زدن هربه نیز داشت

دنیا و هرچه هست در آن جمله ملک اوست
اما چرا به روی مژه اشک ریز داشت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد یاسوج ، شعر زیبا و کوتاه و غمگین در مورد سقوط هواپیمای یاسوج

شعر درباره ی هفشجان

هفشجان شهریست زیبا و خموش

دشت و کوه اش با صفا و سبز پوش

بر لب چشمه زنه بنشین دمی

کز وجودت دور گردد هر غمی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره هفشجان

من تنها شدم در این دنیای غریب
همه عمر گشتم دنبال یک رفیق
هر که با ما گشت شد رفیق نیمه راه
ما چه کردیم ؟جز خوبی و وفا
تک رفیقم مرا کرده فراموش
حتی نمیگیره مرا در اغوش
اون که ادعای دوستی با ما میکرد
روزی ما را رسوای شهر کرد
در رفاقت اعتدال حرف اول است
ازمودن رفیق شرط اول است
همیشه در باغ گل با خارش است
رفیق بی عیب محال است وبس
روز اول نشو هم چو برادر
گام اول را کمی ارام بردار
با رفیقت چو عهد بستی وفاکن
هرچند او بی وفا باشد تو وفا کن
دنیا با بزرگیش وفا ندارد
اخر رفاقت جدایی داره
جز خدا را ندان رفیق واقعی
جز اون نداره تو دنیا لنگه ای

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد هفشجان

جامه ی سبز طبیعت را  به تن دارد بهار

در کف باد صبا٬  مشک ختن دارد بهار

با گهر افشانی ابر  و   نسیمی دل گشا

بس گل خندان  به هر دشت و دمن دارد بهار

گوش جان را می نوازد نغمه ی کبک دری

بر سر هر صخره٬ صدها  نغمه زن  دارد بهار

هر پگاهی  در گلستان٬ شور و آهنگ  طرب

از نوای بلبل شیرین سخن  دارد بهار

می دهد جان بر تن صحرا   و   می روید چمن

تا دم  عیسی دمی  را  در دهن دارد بهار

در نفیر باد جان افزا  و دلکش٬ هر سحر

غنچه ی رقصان  به دوش یاسمن  دارد بهار

رقص گل ها در نسیم  و   شور  مرغان  در چمن

مجلس بزمی  به هر باغ و چمن   دارد بهار

دامن صحرا نشین و دیده بگشا٬  از یقین!

کاین همه  پند و سخن  با مرد و زن دارد بهار

عمر کوته را   مشو  غافل “بیاتی” از بهار!

ور نه فردا  کی خبر  از  نسترن  دارد  بهار

بیشتر بخوانید : شعر در مورد استانبول ، شعر شاعران ترکیه با ترجمه و اشعار ترکی

شعر در مورد شهر هفشجان

ها هیوا !
انگار این باران
به هیچ صراطى مستقیم نیست .
بگذار ببارد !
شاید از دور دست ها ى دور
قاصدى باشد ؛
برای این دل نا مراد !
پیش تر
گفته بودم
اندوهت را
به سر انگشتان باد بسپار و
اینهمه گلایه مکن !
به گمانم
• هوا ذِکُمى کم حوصله
در حوالى ما پرسه مى زند.
عجله کن!
که صبح را
چوب حراج زده اند و
بازار بورس
هنگ کرده است.

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی هفشجان

بارها ذکر تو آرامش جانم گردید کرمت شامل و مفتاح زبانم گردید
رحمتت می‌طلبیدم مکرّر شب و روز ذرّه‌ی مهر تو دریای بیانم گردید
جام زرّین تو نوشیدم از آن باده‌ی غیر که خریدار رخت روح و روانم گردید
لایق خوان تو کی بودم ایا خوان کرم! که چنین سفره‌ی رنگین از آنم گردید
نکته‌پردازی من از دم رحمانی توست که عجایب سخنش ورد زبانم گردید
شوکت و شأن تو در اوج کلامم آورد در بر عالمیان فرّ و کیانم گردید
به جلالی، چه جلالی ز جلالت بخشی که پس از پیری دل، روح جوانم گردید
شادم از این همه جود و کرم و احسانت که بهار دگری فصل خزانم گردید

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره هفشجان

بی کمترین فشارو گزندی سقوط کرد
از روی ارتفاع بلندی سقوط کرد
در عمق جنگلی که تبر لانه کرده بود
سرو هزار ساله و اندی سقوط کرد
آری شبی که پای تبر باز شد به دِه
حتی خدا غضب زده با دهر قهر کرد
ای جنگل قشنگ گناه من و تو نیست
اقای شهردار تو را وقف شهر کرد
***
حالا از هزار درختی که مرده اند
تنها درخت زنده ،چنار پیاده روست
او مانده با تمام خوشی های رفته –آه
تنها نشسته است کنار پیاده رو
***
هر شب دوان پیاده رو میگشت گرد شهر
شاید گذار جغد نیفتد به این درخت
اما شبی پیاده رو افتاد و بر نخواست
گویا که یک تبر تنه ای زد به این درخت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بندر کنگ ، شعر در مورد بستک و شعر های کوتاه بندری

شعر در مورد هفشجان

خوش آن نامه که با نامت شود باز               خوش آن قلبی که با تو می‌کند راز
خوش آن پیکر که در پایت دهد جان             خوش آن جانی که چون جانش کشی ناز

خوش آن دستی که گیرد دامن تو                خوش آن خاری که گردد گلشن تو
خوش آن چشمی که گردد خاک کویَت          بروید گل، شود پیراهن تو

دوباره دل زعشقت می‌زند پر                     به امواج می ِ الله اکبر
مرا کن مست جامی کز خروشش                بجوشد خون دل تا صبح محشر

قلم را مهر و خوی دل‌بری ده                     زبانم قدرت نام آوری ده
به هر عنوان مرا یاری بفرما                     به جمع عارفانم سروری ده

مسیر عشق را کوبنده‌تر کن                      مرا در بند عشقت بنده‌تر کن
شدم شرمنده‌ات از روز اوّل                      بیا لطفی کن و شرمنده‌تر کن

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر هفشجان

بلداجی شهری سپید وشیرین
همچون گزهایش…
شعر بانویش سبز و گلچین
همچون سبزه هایش..
شعرش روان وجاری در احساس
همچون رودهایش..
سبزی انسان وتولد احساس
همچون مردمانش…
همه پاک وخوب وبا احساس
چون ابرهایش…
پرواز خیالم به سوی بلداجی
همچون پروانه هایش….
ایمان مردمش ،کعبه نرفته حاجی
همچون کوه هایش….
گل شعرش از طبیعت زیبا
همچون غزل هایش..
دل مردمش یکرنگ و بی همتا
همچون نقطه چین هایش..
همه هستند از عشق سرشار
همچون عاشق هایش..
هیچ دلی نیست در آن بیمار
همچون صفا هایش…
عاشق ومعشوق همه یک رنگ
همچون وفا هایش…
چهره همه خوب وخوش رنگ
همچون گل هایش…
سپیدی شعرش با کلامی صادق
همچون برف هایش…
می کند با شعرش همه را عاشق
همچون شالیزار هایش…
در آخر همه چیز زیبا و لایق
همچون شاعر هایش….

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی هفشجان

غیر مهر مهر خاتم در رگ و در ریشه نیست‏
پیش ارباب خرد، آری به از این پیشه نیست‏
کی شود چون کوهکن اندر همه عالم سمر
آن که را بر سر، ز شور عشق شیرین، تیشه نیست
ساغر دور چهارم، ساخت مجلس را خراب‏
ساقیا غیر از زبان، سودی عیان زین پیشه نیست‏
مرز ایران، جنگل مولا اگر نبود، چرا؟
نیست از درندگان، جنسی که در این بیشه نیست‏
کس نگوید تازه معماران این ویرانه را
کاین بنای کهنه، محتاج زدن بر ریشه نیست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بندر گناوه ، شعر ایرج شمسی زاده در مورد گناوه و شعر طنز گناوه ای

شعر درباره هفشجان

لُر وطنخواه است و ایرانی نژاد

چون زلال چشمه ساران پاکزاد

در وجود لُر سر تسلیم نیست

در دل او جای ترس و بیم نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد هفشجان

آب در استان ما روی زبان یخ می زند

لقمه را نابرده نزدیک دهان یخ می زند

نیست در اینجا برای یخ به یخ سازی نیاز

آب را بگذار بیرون رایگان یخ می زند

دستها را  چون سحر گاهی بگیری زیر آب

از برودت تا به مغز استخوان یخ می زند

گر برای میهمان ریزی ز قوری چای را

در مسیر آمدن تا استکان یخ می زند

خوب شد آرش در اینجا نیست کز سرمای سخت

تیر را تا می گذاری در کمان یخ می زند

نامرادی بین که حتی نازنین زاینده رود

گر نخواهد پا نهد در اصفهان یخ می زند

گربه را گوغم مخور شامت فراهم می شود

شب که شد گنجشک خود در آشیان یخ میزند

در زمستان با هواپیما سفر کردن خطاست

چون هواپیما نرفته آسمان یخ می زند

شهر کرد اصلا ندارد فرق با قطب جنوب

هم در اینجا هم در آنجا انس  وجان یخ می زند

شعر گفتن کار دشواریست در اقلیم ما

چون قلم وقت نوشتن ناگهان یخ می زند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر هفشجان

داغُمـه تازه نکُـن کُـر , کــــه سَراپــــا دَردُم
هیشکی تی بـــه رَهُــم نــی کـــه بِخوام وُرگردُم

ای دُوَر تـون بـــه خُدایی کـه بــدادت تیه کـال
مَر نیبینی کـــه زِ عشق تــــو مریضُـــم , زَردُم

تـــا بـــه تی کـال تو وُستـه سر و کارُم هر شَو
خَو ایبینـوم کــه ز دیفـار تـو مـــو وُرچَــردُم

دوش رَهدُم بـه چُغـــاخور کـــه دلُــم وا وابــو
همـــه وا یَک خَش و خــوش بیدِن و گشتـــن مـردُم

هـــرکـــسی دست هُمیلایی بــه دستـــس بید و مو
حَــرس ایـرِهدُم زِ تیـــــام , حسرت دل ایخَردُم

مــو نـدارُم گِلـه از بخت بــد و طالــع شـــوم
گِلـه دارُم مُــو از ای عشق جُنـــون پــــروردُم

جــان *شهرو * تــو ز دست مُــو نکــش دامنتـه
پــا زِ عشق تو مُو ار پس بِکَشُم نــامـــــردُم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بندر امام ، و شعر محلی ماهشهری و بندری زیبا و طنز

شعر درباره ی هفشجان

باز مى‏ خواند غزل، در گوشه ‏ى بارانى ‏اش
با دلى «بابیله»اى، از جان «تَهْـلیجانى»اش {۱,۲}

اشک ِ تاریخى ‏ترین ققنوس ِ شهرى سوخته {۳}
مى ‏تراود از دل ِ خاکستر ِ اشکانى ‏اش

مى‏چکد بر شاخ ِ ارژن ‏هاى غَرْیازى چه دور {۴}
بر حنایى‏ هاى پاییزانه‏ ى عریانى ‏اش

مى ‏پرد از خواب ِ شب ‏در، تا سپیداران ِ صبح
تا صداى دشت ‏بانان ِ سحرگاهانى ‏اش

مى ‏گریزد تا تهِ چشمان ِ سبز ِ «پابلند» {۵}
در خیالى از «دوتو» با هى‏هى ِ چوپانى ‏اش {۶}

کوزه بر سر مى‏ رود تا دخترى آن سوى «شط» {۷}
زیر ِ یاقوتى ِ آبى، خامه‏ ى مرجانى ‏اش {۸}

شاپرک‏ها در ترنج ِ نقشه ‏اش گل مى ‏کنند
روى خشتى مى ‏خرامد آهوى حیرانى ‏اش {۹}

بر سرانگشتان سردش، یادگارى مى‏ زند
هر پلى، هر آجرى، هر کوچه‏ ى بارانى‏ اش {۱۰}

باز خاتونى، پرى ‏زادى به خوابش آمده است
از همان معصومه ‏هاى لاله و ریحانى ‏اش {۱۱}

عاقبت برفى ‏ترین خوابش به پایان مى ‏رسد
در غزل ‏باران شب ‏هاى شرابستانى ‏اش!

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.