شعر در مورد استانبول ، شعر شاعران ترکیه با ترجمه و اشعار ترکی

شعر در مورد استانبول

شعر در مورد استانبول ، شعر شاعران ترکیه با ترجمه و اشعار ترکی

شعر در مورد استانبول ، شعر شاعران ترکیه با ترجمه و اشعار ترکی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد استانبول

تو و یک دامن پرگل،
من و جادوی استانبول،
تو و کشتی از شب پر،
من و فیروزه ی “بسفر”،

تو و نیمه شب و خورشید،
من و بیداری و تردید،
تو و روز و شکار ماه،
من و یک سایه ی کوتاه،

تو و نقش “آیا سوفیا”،
من و تاریخ یک رویا،
تو و یک ردپا در گل،
من و دلتنگی ساحل،

تو و بازار رنگارنگ،
من و سرباز و ترس و جنگ،
تو و ساز و گل و مترو،
من و یک موزه پر از تو،

تو و شیرینی و لبخند،
من و قهوه، بدون قند،
تو و شنبه شب زیبا،
من و “تاکسیم”، تک و تنها،

تو و پاسپورت و اشک و مهر،
من و شیشه، سکوت ظهر،
تو و یک بوسه ی قرمز،
من و شهر و خداحافظ!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خواب ، و رویای شیرین دیدن معشوق و یار و خواب غفلت

شعر درباره استانبول

بعضی انسان‌ها

به عده‌ای دیگر از انسان‌ها

انسان‌های دیگری را یادآور می‌شوند

آن‌ها که به یاد آورده‌اند: غمگین‌اند

آن‌ها که یادآور شده‌اند، بی‌خبر.

آن‌هایی هم که در یاد آمده‌‌اند

به احتمال زیاد در شهری دور

هیچ‌چیز را به یاد نمی‌آورند.

یاشار کمال

یک شهر باش

مثال استانبول

و بگو

تا روزی که گلویم خشک شود

تو را دوست خواهم داشت

الیف شافاک

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر استانبول

ای بچه ها خبر خبر حسنی داره می ره سفر

بازم بگو کجا بره کدوم وره دنیا بره

حسنی برو ترکیه زبونشون ترکیِ

مردوم اون مسلمان دریاچه ی اون جا، وان

دو رود دجله، فرات بیا بگم من برات

مرکز اون آنکارا حتما برو اون ورا

کشوری کوهستانی حتما خودت می دانی

رود دیگر اونجا قزل ایرماق زیبا

بندرهاشو یاد بگیر آدنا هست و اَزمیر

استانبول قشنگش مثل شهر فرنگش

بندر آنتالیا هستش کنار دریا

دریاهاشو نام ببر بعدش برو به سفر

سیاه، مدیترانه ،اژه مرمره بی کرانه

دامپروری زیاده کشاورزی چه ساده

پنبه، انگور و توتون مرکبات و زیتون

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خانواده ، خوب و شاد و سالم + خانواده شوهر و زن

شعر در مورد شهر استانبول

چهارمین کشور هستم

روشن و تیره هستم

یک چندتایی رود دارم

فرات و دجله دارم

یکی هم قزل ایرماق

از اون تشکیل میشه باغ

مرکز من آنکارا

مردمش هستند دارا

دور و برم هست دریا

مرمره و اژه و سیاه

دارای دو دریاچم

دوست دارید براتون بگم

یکی توز گل و یکی وان

میوه دارم فراوان

یک شهر دارم استانبول

که پر شده توش از گل

مردم من مسلمان

که هستند ترکی زبان

همکاری دارم با ایران

یک کشور با ایمان

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد استانبول

این همسایه ترکیه در شمالِ غربیه

پایتختش آنکارا با اون مردمِ دارا

اونا هستند مسلمان همه هستند ترک زبان

چون اون جا هست کوهستان زیادند دامپروران

تولیداتِ پوست و چرم رونق داره فراوان

کشاورزی زیاده انگور ، توتونُ پنبه

مرکباتُ زیتون هست براشون پر فایده

بنادرِ مهمّش استانبول و ازمیرِ

رود مهم اون جا رود قزل ایرماغِ

دو رود دیگرش هم هستند دجله و فرات از کشور بیرون میرن میرن کشورِ عراق

بیشتر بخوانید :  شعر در مورد خانه ، کاهگلی و قدیمی پدری و مادربزرگ و دوست

شعر استانبولی

استانبول،

شهری که هم تو هستی

هم من

ولی ما نیستیم

جنال ثریا

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره استانبول

در لابلای داستانی از گل های شب
به بهای خستگی اسب ها
انگار ، کسی به نام او بود
که دهانی زیبا داشت

پس از ساعت ها عشق بازی
پشت تلفن
می‌رفت و صدایش را می‌شست

در گریبانش
دکمه‌ای بزرگ و گیسوان بلندی داشت
آن هنگام که لیوان شراب را سر می‌کشید
ازدحام و وحشت غریبی میان انگشتانش بود

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر استانبول

هربار که
هوای رفتن به سرم می زند
می روم
در گوشه ای
تنها می نشینم

تا این سودا
از خیالم
بگذرد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره استانبول

زیر نور ماه نشستیم
از دستانت بوسیدم تو را
برخاستیم از زمین
از لبانت بوسیدم تو را
ایستادی در چارچوب درب
از نفس هایت بوسیدم تو را
کودکانی بودند در حیاط
از کودک ات بوسیدم تو را
به خانه ام بردم به تخت خوابم
از ظرافت پاهایت بوسیدم تو را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد استانبول

باران هم اگر می‌شدی ، در بین هزاران قطره
تو را با جام بلورینی می‌گرفتم
می‌ترسیدم
چرا که
خاک هر آنچه را که بگیرد پس نمی‌دهد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حرف بیهوده ، حرف مفت مردم + حرف زدن و عمل نکردن

شعر در مورد شهر استانبول

خم شدم آرام
دم گوش قلمم
و به او گفتم
اگر یکبار دیگر اسم او را بنویسی
تو را هم می شکنم

⇔⇔⇔⇔

شعر استانبولی

پسرم
ستاره‌ها را به خوبی بنگر
شاید دیگر نبینیشان.
شاید دیگر
در نور ستار‌ه‌ها نتوانی آغوشت را به بی‌انتهایی افق باز کنی

پسرم
افکارت
به اندازه‌ی تاریکی‌های روشن شده با ستاره‌ها
زیبا، دهشتناک، قدرتمند و خوب است.
ستاره‌ها و افکارت
کامل‌ترین کائنات‌ند.

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر استانبو

سرم ابری پاره پاره،
ظاهر و باطنم دریا،
من درخت گردکانی‌ام در پارک گلخانه،
جوانه جوانه، شاخه شاخه، گردویی کهنسال.
نه تو این را میدانی، نه پلیس می‌داند.

من درخت گردکانی‌ام در پارک گلخانه،
برگ‌هایم در آب، چون ماهی غوطه ور.
برگ‌هایم چون دستمال ابریشم، در اهتزاز.
برچین و اشکت را، ای شکوفه من، پاک کن.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد استانبول

تو بودی آیا؟ یا که تنهائیم بود؟
در دل تاریکی چشمان قی آلودمان را می‌گشودیم
بر زبانمان ناسزایی از شامگاه مانده
سالن‌ها، نمایشنامه‌ها، عاشقان هنر…
دغدغه هر روز من تو را به میان آدم‌ها آوردن بود
بر سینه‌ات شکوفه‌ای با بوی آمونیاک
تنهایی من؛ ای شاهدخت بدکاره من!
هر چه فرومایه‌تر باشیم بهتر!

از میخانه‌های “کوم کاپی” کامی گرفتیم
پیش رویمان “آلتین باش”، “آلتین زینجیر”، خوراک لوبیا
و افسران و تیم‌های گشت و میر غضب‌ها در پی‌مان
سحرگاهان تن لشم را در کوی و برزن می‌یافتند
چه گرم است دستان رفتگران!
با دست رفتگران تو را نوازش می‌کردم
تنهایی من؛ ای گیسو جاروی من!
هر چه کثیف و بدبوتر باشیم بهتر!

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر استانبول

اسیرمان کردند
به زندان‌مان افکندند
من میان حصارها
تو بیرون‌ آن
بی‌آنکه کاری از دستم برآید
تنها کار این است که انسان
دانسته یا ندانسته
زندان را در خودش تاب بیاورد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خیانت ، به عشق و وطن و دوست و نامردی یار

شعر درباره استانبول

بر درختانِ چناراش تاب خوردم ،
در زندان‌هایش خوابیدم
هیچ چیز نمی‌تواند احساسِ فلاکت و نکبت مرا بکاهد
جز ترانه‌ها و توتونِ مملکت‌ام

میهنم :
شیخ بدرالدین ،سینان،یونس امره و ذکریا،
گنبدهای سُربی و دودکش کارخانه‌هایش ،
جایی که من خویشتنِ خود را
حتا از خود پنهان می‌ساختم.
خنده‌ی مردم ، زیرِ سبیل‌های آویخته ،
دست آوردِ خلق ماست .

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.