شعر در مورد بندر امام ، و شعر محلی ماهشهری و بندری زیبا و طنز

شعر در مورد بندر امام

شعر در مورد بندر امام ، و شعر محلی ماهشهری و بندری زیبا و طنز

شعر در مورد بندر امام ، و شعر محلی ماهشهری و بندری زیبا و طنز همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد بندر امام

این گلستانی که هستم ساکنش                                     در لسان ماهشهر زیبا خواننش

بندری زیبا پر از لطف و صفا                                               وصف بلبل را کنم یا سوسنش

در بهاران طیفی از سرسبزی و ریحان و گل                              چون کمربندی بود پیرامنش

شهر آب شور و جوی باز و خور                                             میمنت بادت چنین پیراهنش

شهر کار و صنعت و رزق حلال                                              رازق پیر و جوان هر مخزنش

منشا نان است و تولید و سخا                                             جان نثارم بهر حفظ و بودنش

لاله هایش وقت قلتیدن به خون                                           عطر جنت آورند در گلشنش

جمله ی مسئولین این دارالعبا                                                 مهربانند در سرای ایمنش

صنعتش ورد زبان خاص و عام                                                پتک دوران هم نکوبد آهنش

⇔⇔⇔⇔

ز دیلم، گناوه و هندوی جــان

رسیدم به شهری که بودم نشان

به آن شهر مشهور مهشوریان

به مهشور زیبای ام الخزان

به شهری که بوده برایم عزیز

همان نازنینی که بد بس تمیز

منش گفتم آیم به پیشوازشان

که تا هم بینم رخ نازشان

بخندید و بگشاده آغوش او

خدایا جهان شــد برایم نکــو

به سان قمر میدرخشید و من

شدم در هوایش برون از وطن

به سمت دگر سوی زهره نگر

که ام الخزانی بود چون گوهر

همان فـْره زیبای مهشورمان

همان شاعر خوب آوا دلان

زبندر و پتروشیمی پاک

ز رفتارمردان صد سینه چاک

غزال غزل را به مستی دواند

می ارغوان را به کامم نشاند

یکایک سرود امد اشعار ناب

ندانم چسان شد زمانم شتاب

چنان شور و حالی بشد انجمن

زساعت برون شد زمان بهرتن

در این گوشه ی از خاک ایران زمین

کنم بر چنان مردمی آفرین

ز پولاد و آهن بنا ساختند

به صد کار شایسته پرداختند

شاهد بگفت از چنین همتی

که بیگانه دارد از آن وحشتی

بگفت از توانایی کارشان

که الله بُوَد دم به دم یارشان

زهی درگهش بوسه گاه سپهر

غبار درش سرمه ی ماه و مهر

تو بینی چنان هاله بر دور ماه

ز بزم شعر و لطفِ شهرماه

ضمیرش پر از جمله ی معنوی است

تو گویی که صورتگر مانوی است

ردیفش هنوز است در خاطرم

سخن بس دراز است و کوته برم…

شاعر: استادجعفر سرخی-

بااندکی ویرایش و تخلص

بیشتر بخوانید : شعر در مورد درد ، دل و عشق و تنهایی و غم و رنج و جدایی

آسمان یکریز می بارد

روی بندرگاه.

روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه

روی « آیش» ها که « شاخک» خوشه اش را می دواند.

روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر

تا سرش امشب

مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند.

همچنین بر روی بالاخانه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی

که او را میشناسی)

خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهیست.

ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست

و عروق زخمدار من ازین

حرفم که با تو در میان می آید از درد درون

خالی است.

و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!

هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز

چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.

وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.

بچه ها،

زنها،

مردها، آنها که در خانه بودند،

دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.

⇔⇔⇔⇔

از رطوبت بندر بی کسی رها می شوم

من مهاجرم

می خواهم در جنگل سرسبز و نارنجی خورشید مأوا گیرم

تا در گوشه‌ ی دنج درخت سالخورده ی شهرم، لانه کنم.

زنی با چکمه ای آبی و روسری بنفش، زیر باران می رقصد.

پس از سالهای بی بارانی!

از آن چه شادی است، دور نیستم.

دختری در بندر، با نقابی نارنجی

نی های باریک را کنار می زند و در نور حل می شود.

تا به ابری ترین نقطه ی آسمان، نزدیک شود.

و من روی نوک بلندترین قله،

چون عشقی والا

در امن ترین مکان استواری،

جا خوش می کنم.

باران، ادامه ی گیسوی سبزم را حاصلخیز می کند.

چه هوای دل انگیزی!

دختر بندری، هوای شرجی را در خطوط پیراهن اش قدم می زند.

و من

زیر نور ماه، خیس رویش بهاری دشت می شوم.

این جا یک نفر قبل از من لبخند زده است.

تمام حاشیه دشت، پر از گل نیلوفری فریاد است.

قایق سبزی روی شادی آب ها، موج به موج می رقصد

دختر بندری، نی لبک های باریک را کنار می زند و در نور حل می شود.

و آرام، در ابری ترین نقطه آسمان،

سبز و بارانی

تمام زندگی به رقص نیلوفری در می آید.

⇔⇔⇔⇔

روزی که با تو آشنا بودُم

مِه عاشق تو بی فا بودُم

بی مه ول اِتکـِه و رفتی دُمبال چوک تاجرون

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دخترم ، تاج سرم با تو سخن می گویم و دنیا محل گذر است

شعر درباره بندر امام

از جنوب کشورم نویسم

از خلیج فارسم این نویسم

بندری بلندای وجودش

با قامت پاک آن گنویش

از دریای نیلگون خدایی

از گرمی و شرجی و صفایی

عطر بوی خوش سید مظفر

گلدسته و روی سید مظفر

نخلهای بلند و برکت و نون

ایثار و زخود گذشته از جون

اینجا هوایش گرم و شرجی

دلها همه عاشقند به گرمی

مردم همه در کار و تلاشند

محتاج کسی دگر نباشند

از نعمت دریای زلالش

از ماهی و روزی حلالش

از نسیم و موج رویا یی

از جزر و مد اون خدایی

از بوسه موج روی سنگچین

از زوزه باد و خاک رنگین

اینجا همه دست ناکسان بود

کوچه ها قدوم دشمنان بود

یک روز همه شدند دلاور

رفتند همگی به جنگ کافر

از خون شهید و جان گذشتن

بر اهل و عیال خود گذشتن

تک تک جزایرش شده امن

پرچم سه رنگش همه جا صحن

هر روز شود به قله رشد

آباد شود به رتبه خود

با جنگ و جهاد و غیرت و پاس

گشته خلیجم همیشگی فارس

⇔⇔⇔⇔

اون روز که شعر عاشقی تَخوند

هر روز پسینون تو سایه گـزُن

یادت بیار ای بی وفا سر راه تو مَهُند

⇔⇔⇔⇔

اون روز که مثل دو تا کفتر

مانِها دست نَ دست مارفتـَه از در

تـَگو بی تو مَوا ای بی وفا تا روز محشر

بیشتر بخوانید : شعر در مورد رفتن ، دوست و یار و سفر و کربلا و عشق و رفتن از دنیا

روی بندرگاه که من تنها نشسته بودم

(به دور از جایگاه صیادان)

روی بندر

همچنان هر کسی بود تنها

موج های دریا خوابیده

زلال صاف چون آیینه

…..

در دور دست ها که افق سنگینیش در چشم من بود

مرغ خاکستری منقارش را به صید فرو کرد

لرزه ای در دریا افکند

آه من خسته همچنان از دردی که در سر دارم

و همچنان از دور دست ها که افقش سنگین بود

می خواند مردی غمگین

آوازش میاورد غربت را روی بندر

کودکی عریان می شتابد در دریا

هر کسی می کند شادی از ترس

⇔⇔⇔⇔

مغرور بودی با عشق بی فردا

اَتـِرسُم که بشی تک و تنها

مال عشق مه زی پا اِتکـِه و بی مه زجر اِتدا

⇔⇔⇔⇔

خاتونم، اهل بندرعباس هستم

نسبت به آب و خاک خود من وسواس هستم

نسبت به عنوان خلیج تا ابد فارس

من هم شبیه دیگران حساس هستم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سکوت ، در برابر ظلم و ظالم و سکوت عشق و شب و عاشقانه

شعر در مورد بندر امام

لبخند گرم‌ات را دوست دارم

تو که باشی، تمام روز من گرم است

تو که باشی، سرمای هیچ شهری مرا آزار نمی‌دهد.

اصلأ من حوصله‌ی کوچ کردن ندارم.

می‌شود در همین جا،

در شهر گرم تو بمانم؟!!

در بندر آرام وجودت، پر از احساس زیستن‌ام.

در گلخانه‌ی پر از نیلوفری وجودت،

تمام من،

با تمام تو،

گرم می‌رقصد.

می‌شود در شهر گرم تو، بمانم و با مرغان دریایی همنوا شوم؟!!

در شهر بیگانه مدام سردم می‌شود

نمی‌دانم چرا همیشه سردم می‌شود؟!!

با این که مدام شنل قرمز رنگ روزهای آرامش را بر تن دارم.

با این که سرخ، تکلم می‎کنم تو را!

کاش قلبم بال‌هایی به رنگ پرواز داشت،

همچون مرغان دریایی دیار تو.

تا بندر آبی آرامش، بال می گشودم.

افق‌های روشنایی را نظاره،

من باید در بندر زندگی کنم.

حس می کنم در بندر،

غزل‌هایم چند صد کیلومتر به تو نزدیک‌تر است.

در بندر می‌شود تا صبح طلوع،

در گرمای آرامش تو رقصید.

هر صبح دوباره متولد شد

و طلوع زندگی را با غزلی تازه سرود.

دیار دیگری را نمی‌خواهم.

هوای تن باد، سردم می‌کنم.

فکر کنم در بندر بشود با یک زندگی خیلی کوچک در کنار توِ بزرگ، سر کرد!

اصلأ من زاده شدم تا در بندر آرام وجودت نغمه‌سرایی کنم.

به عاشقانم، لبخند هدیه دهم.

من باید در شهر گرم تو بمانم.

در جانِ گرم و آفتابی بندری‎ات.

من باید در بندر زندگی کنم.

در بندر، همیشه مرداد است.

در بندر همه عاشقند.

⇔⇔⇔⇔

من دختر بندر، علی جاشوی دریاست

من واضحم اما علی مثل معماست

فکر عروسی کردن با او برایم

بالاتر از یه خواب شیرین است، رویاست

⇔⇔⇔⇔

سرمست ها بوی سبو را می شناسند

باآبرویان آبرو را می شناسند

هرچند در شهر شما شکل غریبه است

اینجا همه در بندر او را می شناسند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ذات خراب و بد و لعنت بر ذات خراب از حافظ و سعدی و مولانا

خم کن علی قلاب ماهیگیری ات را

این بیمه تلخ زمان پیری ات را

عمری است دریا می روی هرصبح اما

یکبار در عمرم ندیدم سیریت را

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.