شعر در مورد ذات خراب و بد و لعنت بر ذات خراب از حافظ و سعدی و مولانا

شعر در مورد ذات خراب و بد

شعر در مورد ذات خراب ، شعر در مورد ذات بد ، شعر در مورد لعنت بر ذات خرابت

شعر در مورد ذات خراب ، شعر در مورد ذات بد ، شعر در مورد لعنت بر ذات خرابت همگی در سایت پارسی زی. این مطلب نتیجه تلاش گروه شعر و فرهنگ سایت است و امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد ذات بد و خراب

ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز

وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو

در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را

از فرشته بازگیری آنگهی بخشی به دیو

حافظ

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذات بد و خوب

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

حافظ

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذات داشتن

به سلامتی گرگی که فهمید چوپان خواب است

اما زوزه اش را کشید

تا از پشت خنجر نزند…

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذات پلید

میوهٔ جنت سوی چشمش شتافت

معدهٔ چون دوزخش آرام یافت

ذات ایمان نعمت و لوتیست هول

ای قناعت کرده از ایمان به قول

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذات خراب

اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است

تربیت نا اهلان چون گردکان بر گنبد است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذات نیکو

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن

ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای

ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی

ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان

چند و چند از غم ایام جگرخون باشی

حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است

هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد عشق ، اول به خدا و یک طرفه و زمستان و واقعی و به فرزند

شعر در مورد ذات بد

گر که بینی ناکسان بالا نشینند عیب نیست

روی دریا خیس نشیند قعر دریا گوهر است

⇔⇔⇔⇔

ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا

که بامداد عنایت خجسته باد مرا

به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش

که بامداد سعادت دری گشاد مرا

مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت

ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا

فتاده دیدم دل را خراب در راهش

ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا

میان عشق و دلم پیش کارها بوده‌ست

که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا

اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من

همی‌بدان به حقیقت که عشق زاد مرا

ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت

به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا

همی‌رسد ز توام بوسه و نمی‌بینم

ز پرده‌های طبیعت که این کی داد مرا

مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم

فغان برآورم آن جا که داد داد مرا

به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام

خوشم که حادثه کردست اوستاد مرا

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ذات خراب

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد هرچه او بالاتر است

⇔⇔⇔⇔

حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا

صدنا عنکم ظباء حسدونا فابینا

و تلاقینا ملاحا فی فناکم خفرات

فتعاشقنا بغنج فسبونا و سبینا

عذل العاذل یوما عن هواکم ناصحیا

ان یخافوا عن هواکم فسمعنا و عصینا

و رایناکم بدورا فی سماوات المعالی

فاستترنا کنجوم بضیاکم و اهتدینا

بدرنا مثل خطیب امنا فی یوم عید

فاصطفینا حول بدر فی صلوه اقتدینا

فدهشنا من جمال یوسف ثم افقنا

فاذا کاسات راح کدماء بیدینا

فبلا فم شربنا و بلا روح سکرنا

فبلا راس فخرنا و بلا رجل سرینا

فبلا انف شممنا و بلا عقل فهمنا

و بلا شدق ضحکنا و بلا عین بکینا

نور الله زمانا حازنا الوصل امانا

و سقی الله مکانا بحبیب التقینا

و شربنا من مدام سکر ذات قوام

فی قعود و قیام فظهرنا و اختفینا

فهززنا غصن مجد فنثرنا تمر وجد

فاذا نحن سکاری فطفقنا و اجتبینا

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ذات بد

هر خرابی رو میشه درست کرد

جز ذات خراب

⇔⇔⇔⇔

سبق الجد الینا نزل الحب علینا

سکن العشق لدینا فسکنا و ثوینا

زمن الصحو ندامه زمن السکر کرامه

خطر العشق سلامه ففتنا و فنینا

فسقانا و سبانا و کلانا و رعانا

و من الغیب اتانا فدعانا و اتینا

فوجدناه رفیقا و مناصا و طریقا

و شرابا و رحیقا فسقانا و سقینا

صدق العشق مقالا کرم الغیب توالی

و من الخلف تعالی فوفانا و وفینا

ملاء الطارق کاسا طرد الکاس نعاسا

مهد السکر اساسا و علی ذاک بنینا

فراینا خفرات و مغان حسنات

سرجا فی ظلمات فدهشنا و هوینا

فالهین نظرنا فشکرنا و سکرنا

و من السکر عبرنا کفت العبره زینا

فرحعنا بیسار و ربی ذات قرار

و حکینا لمشاه و شهدنا و الینا

⇔⇔⇔⇔

شعر ذات خراب

بعضی آدما

فقط ادای کمک کردن به شما رو درمیارن

⇔⇔⇔⇔

گویم سخن شکرنباتت

یا قصه چشمه حیاتت

رخ بر رخ من نهی بگویم

کز بهر چه شاه کرد ماتت

در خرمنت آتشی درانداخت

کز خرمن خود دهد زکاتت

سرسبز کند چو تره زارت

تا بازخرد ز ترهاتت

در آتش عشق چون خلیلی

خوش باش که می‌دهد نجاتت

عقلت شب قدر دید و صد عید

کز عشق دریده شد براتت

سوگند به سایه لطیفت

سوگند نمی‌خورم به ذاتت

در ذات تو کی رسند جان‌ها

چون غرقه شدند در صفاتت

چون جوی روان و ساجدت کرد

تا پاک کند ز سیئاتت

از هر جهتی تو را بلا داد

تا بازکشد به بی‌جهاتت

گفتی که خمش کنم نکردی

می‌خندد عشق بر ثباتت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذات خراب

من ترسم از گرگ ها نیست ، میدانم کارشان دریدن است ،

اما با ماهیت روباه ها چه کنم

وقتی مدام لباس عوض می کنند ؟ !

بیشتر بخوانید : شعر در مورد باران ، عاشقانه و پاییزی و دلتنگی و تنهایی از شاعران بزرگ

جانا جمال روح بسی خوب و بافرست

لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست

ای آنک سال‌ها صفت روح می‌کنی

بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست

در دیده می‌فزاید نور از خیال او

با این همه به پیش وصالش مکدرست

ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال

هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست

دل یافت دیده‌ای که مقیم هوای توست

آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست

از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن

کان‌ها به او نماند او چیز دیگرست

چاکرنوازیست که کردست عشق تو

ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست

هر دل که او نخفت شبی در هوای تو

چون روز روشنست و هوا زو منورست

هر کس که بی‌مراد شد او چون مرید توست

بی صورت مراد مرادش میسرست

هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد

در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست

پایم نمی‌رسد به زمین از امید وصل

هر چند از فراق توم دست بر سرست

غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان

اندیشه کن در این که دلارام داورست

از روی زعفران من ار شاد شد عدو

نی روی زعفران من از ورد احمرست

چون برترست خوبی معشوقم از صفت

دردم چه فربه‌ست و مدیحم چه لاغرست

آری چو قاعده‌ست که رنجور زار را

هر چند رنج بیش بود ناله کمترست

همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین

نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست

⇔⇔⇔⇔

شعر لعنت به تو ذات خرابت

گرگ عاشق شده بود

عاشق طعمه اش …

نزدیکش شد

بوییدش

بوسیدش و

با دندان گلویش را درید …

افسوس …

ذات احساس نمی شناسد…!!

⇔⇔⇔⇔

طرب ای بحر اصل آب حیات

ای تو ذات و دگر مهان چو صفات

اه چه گفتم کجاست تا به کجا

کو یکی وصف لایق چو تو ذات

هر که در عشق روت غوطی خورد

ریش خندی زند به هست و فوات

شرق تا غرب شکرین گردد

گر نماید بدو شکرت نبات

جان من جام عشق دلبر دید

لعل چون خون خویش گفت که‌هات

جان بنوشید و از سرش تا پای

آتشی برفروخت از شررات

مست شد جان چنان که نشناسد

خویشتن را ز می جز از طاعات

بانگ آمد ز عرش مژده تو را

که ز من درگذشت نور عطات

مژده از بخششی که نتوان یافت

به دو صد سال خون چشم و عنات

که به هر قطره از پیاله او

مرده زنده شود عجوز فتات

گرش از عشق دوست بو بودی

کی نگوسار گشتی هرگز لات

چون شدی مست او کجا دانی

تو رکوع و سجود در صلوات

چونک بیخود شدی ز پرتو عشق

جسم آن شاه ماست جان صلات

چو بمردی به پای شمس الدین

زنده گشتی تو ایمنی ز ممات

داد مخدوم از خداوندیش

بهر ملک ابد مثال و برات

⇔⇔⇔⇔

شعر برای ذات خراب

شیرها ادعا میکنند سلطان جنگلند!

ببر را قوی ترین حیوان دنیا میدانند!

اما خنده ام میگیرد وقتی میبینم به دستور یک انســـان در سیرک بالا و پایین میپرند!

ولی گرگ رام نمیشد!

برای کسی عوض نمیشود و …

همه میدانند بازی کردن با گرگ حکمش مرگ است

⇔⇔⇔⇔

جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود

گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود

چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو

چون همه رو گرفته‌ای روی دگر کجا بود

آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد

گنج که در زمین بود ماه که در سما بود

با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم

تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود

ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد

وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود

هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش

عشق تو چون زمردی گر چه که اژدها بود

هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود

گر چه که بنده‌ای بود خاصه که در هوا بود

این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم

گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود

چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود

شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود

از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد

جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد برادر ، فوت شده و مسافر و خوب و نامرد و از دست رفته

شعر در وصف ذات خراب

نیکی چو از حد بگذرد

نادان خیال بد کند

⇔⇔⇔⇔

خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد

که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد

ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش او

شه شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد

اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زاید

که عالم را فروگیرد رز و جنات من گردد

وگر مصحف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستم

رخش سرعشر من خواند لبش آیات من گردد

جهان طورست و من موسی که من بی‌هوش و او رقصان

ولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد

برآمد آفتاب جان که خیزید ای گران جانان

که گر بر کوه برتابم کمین ذرات من گردد

خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالم

در این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد ذات بد

ذات او با حق یکی بد در صفت
پر بد از ادراک و علم و معرفت

⇔⇔⇔⇔

ساقی بیار باده که ایام بس خوشست

امروز روز باده و خرگاه و آتش است

ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف

مجلس چو چرخ روشن و دلدار مه وشست

بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست

درکش شراب لعل که غم در کشاکش است

امروز غیر توبه نبینی شکسته‌ای

امروز زلف دوست بود کان مشوش است

هفتاد بار توبه کند شب رسول حق

توبه شکن حق است که توبه مخمش است

آن صورت نهان که جهان در هوای او است

بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است

امروز جان بیابد هر جا که مرده‌ای است

چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است

شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است

از تیر غم ندارد سغری که ترکش است

در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است

منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است

بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر

بس دانه زیر خاک درختش منعش است

در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است

دلتنگ کی بود که دلارام در کش است

ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت

زیرا که بی‌دهان دل و جانم شکرچش است

خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست

ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است

⇔⇔⇔⇔

شعر لعنت به تو و ذات خرابت

چو میدانست ذات و دیده بد آن
حقیقت یافته بد سر جانان
چرا اندیشه کرد و ناتوان شد
در اینجاگاه رسوای جهان شد

⇔⇔⇔⇔

سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد

ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد

مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهد

دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد

ز بدحالی نمی‌نالد دو چشم از غم نمی‌مالد

که او خواهد که هر لحظه ز حال بد بتر باشد

نه روز بخت می‌خواهد نه شب آرام می‌جوید

میان روز و شب پنهان دلش همچون سحر باشد

دو کاشانه‌ست در عالم یکی دولت یکی محنت

به ذات حق که آن عاشق از این هر دو به درباشد

ز دریا نیست جوش او که در بس یتیمست او

از این کان نیست روی او اگر چه همچو زر باشد

دل از سودای شاه جان شهنشاهی کجا جوید

قبا کی جوید آن جانی که کشته آن کمر باشد

اگر عالم هما گیرد نجوید سایه‌اش عاشق

که او سرمست عشق آن همای نام ور باشد

اگر عالم شکر گیرد دلش نالان چو نی باشد

وگر معشوق نی گوید گدازان چون شکر باشد

ز شمس الدین تبریزی مقیم عشق می‌گویم

خداوندا چرا چندین شهی اندر سفر باشد

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد ذات خراب

دادی انصاف و رهیدی از بلا
تو عدو بودی شدی ز اهل ولا
خوی بد در ذات تو اصلی نبود
کز بد اصلی نیاید جز جحود

⇔⇔⇔⇔

ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد

خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد

ای باغ توی خوشتر یا گلشن گل در تو

یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد

ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش

یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد

ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی

چیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد

بیخود شده آنم سرگشته و حیرانم

گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد

دریای دل از لطفش پرخسرو و پرشیرین

وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد

آن جمله گهرها را اندرشکند در عشق

وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد

شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را

در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف ذات بد

حق ذات پاک الله الصمد
که بود به مار بد از یار بد
مار بد جانی ستاند از سلیم
یار بد آرد سوی نار مقیم

⇔⇔⇔⇔

خوش باش که هر که راز داند

داند که خوشی خوشی کشاند

شیرین چو شکر تو باش شاکر

شاکر هر دم شکر ستاند

شکر از شکرست آستین پر

تا بر سر شاکران فشاند

تلخش چو بنوشی و بخندی

در ذات تو تلخیی نماند

گویی که چگونه‌ام خوشم من

گویم ترشم دلت بماند

گوید که نهان مکن ولیکن

در گوشم گو که کس نداند

در گوش تو حلقه وفا نیست

گوش تو به گوش‌ها رساند

⇔⇔⇔⇔

شعری لعنت به تو ذات خرابت

ز گنج ذات بد آدم حقیقت
سپرده راه کل اندر طریقت

⇔⇔⇔⇔

پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد

مژده که آن بوطرب داد طرب‌ها بداد

بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش

آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد

عشق همایون پیست خطبه به نام ویست

از سر ما کم مباد سایه این کیقباد

روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار

وان دگرش زینهار او هو رب العباد

ز اول روز این خمار کرد مرا بی‌قرار

می‌کشدم ابروار عشق تو چون تندباد

دست دل از رنج رست گر چه دلارام مست

بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد

می‌کشدم موکشان من ترش و سرگران

رو که مراد جهان می‌کشدم بی‌مراد

عقل بر آن عقل ساز ناز همی‌کرد ناز

شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد

پای به گل بوده‌ام زانک دودل بوده‌ام

شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد

لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان

بگسلم این ریسمان بازروم در معاد

دلبر روز الست چیز دگر گفت پست

هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد

گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم

ساخته خویش را من ندهم در مزاد

گفتم تو کیستی گفت مراد همه

گفتم من کیستم گفت مراد مراد

مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات

محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد

داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان

از مدد این سه داد یافت زمانه سداد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد برف ، باران و زمستان + برف باریدن پاییزی و زمستانی از شاملو

شعری برای ذات خراب

حقیقت حق شد و اندر صفا ذات

خبر کرد از نبوت جمله ذرات

چنان بد در صفا دیدار اسرار

که بد خود جان و دل اندر یقین یار

⇔⇔⇔⇔

هم‌چو قومی که تحری می‌کنند

بر خیال قبله سویی می‌تنند

چونک کعبه رو نماید صبحگاه

کشف گردد که کی گم کردست راه

یا چو غواصان به زیر قعر آب

هر کسی چیزی همی‌چیند شتاب

بر امید گوهر و در ثمین

توبره پر می‌کنند از آن و این

چون بر آیند از تگ دریای ژرف

کشف گردد صاحب در شگرف

وآن دگر که برد مروارید خرد

وآن دگر که سنگ‌ریزه و شبه برد

هکذی یبلوهم بالساهره

فتنه ذات افتضاح قاهره

هم‌چنین هر قوم چون پروانگان

گرد شمعی پرزنان اندر جهان

خویشتن بر آتشی برمی‌زنند

گرد شمع خود طوافی می‌کنند

بر امید آتش موسی بخت

کز لهیبش سبزتر گردد درخت

فضل آن آتش شنیده هر رمه

هر شرر را آن گمان برده همه

چون برآید صبحدم نور خلود

وا نماید هر یکی چه شمع بود

هر کرا پر سوخت زان شمع ظفر

بدهدش آن شمع خوش هشتاد پر

جوق پروانهٔ دو دیده دوخته

مانده زیر شمع بد پر سوخته

می‌تپد اندر پشیمانی و سوز

می‌کند آه از هوای چشم‌دوز

شمع او گوید که چون من سوختم

کی ترا برهانم از سوز و ستم

شمع او گریان که من سرسوخته

چون کنم مر غیر را افروخته

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف ذات خراب

یقین اندر صفاتش کل بپرداخت

طلسم گنج ذات خویشتن کرد

در او پیدا حقیقت نیک و بد کرد

طلسم ذات گنج اوست بنگر

⇔⇔⇔⇔

این سخن پایان ندارد مصطفی

عرضه کرد ایمان و پذرفت آن فتی

آن شهادت را که فرخ بوده است

بندهای بسته را بگشوده است

گشت مؤمن گفت او را مصطفی

که امشبان هم باش تو مهمان ما

گفت والله تا ابد ضیف توم

هر کجا باشم بهر جا که روم

زنده کرده و معتق و دربان تو

این جهان و آن جهان بر خوان تو

هر که بگزیند جزین بگزیده خوان

عاقبت درد گلویش ز استخوان

هر که سوی خوان غیر تو رود

دیو با او دان که هم‌کاسه بود

هر که از همسایگی تو رود

دیو بی‌شکی که همسایه‌ش شود

ور رود بی‌تو سفر او دوردست

دیو بد همراه و هم‌سفرهٔ ویست

ور نشیند بر سر اسپ شریف

حاسد ماهست دیو او را ردیف

ور بچه گیرد ازو شهناز او

دیو در نسلش بود انباز او

در نبی شارکهم گفتست حق

هم در اموال و در اولاد ای شفق

گفت پیغامبر ز غیب این را جلی

در مقالات نوادر با علی

یا رسول‌الله رسالت را تمام

تو نمودی هم‌چو شمس بی‌غمام

این که تو کردی دو صد مادر نکرد

عیسی از افسونش با عازر نکرد

از تو جانم از اجل نک جان ببرد

عازر ار شد زنده زان دم باز مرد

گشت مهمان رسول آن شب عرب

شیر یک بز نیمه خورد و بست لب

کرد الحاحش بخور شیر و رقاق

گفت گشتم سیر والله بی‌نفاق

این تکلف نیست نی ناموس و فن

سیرتر گشتم از آنک دوش من

در عجب ماندند جمله اهل بیت

پر شد این قندیل زین یک قطره زیت

آنچ قوت مرغ بابیلی بود

سیری معدهٔ چنین پیلی شود

فجفجه افتاد اندر مرد و زن

قدر پشه می‌خورد آن پیل‌تن

حرص و وهم کافری سرزیر شد

اژدها از قوت موری سیر شد

آن گدا چشمی کفر از وی برفت

لوت ایمانیش لمتر کرد و زفت

آنک از جوع البقر او می‌طپید

هم‌چو مریم میوهٔ جنت بدید

میوهٔ جنت سوی چشمش شتافت

معدهٔ چون دوزخش آرام یافت

ذات ایمان نعمت و لوتیست هول

ای قناعت کرده از ایمان به قول

⇔⇔⇔⇔

شعری درمورد ذات بد

رو فنا شو از صفات و ذات خود

تا ز تو با تو نماند نیک و بد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد آدم بد ذات

این سخن پایان ندارد موسیا

هین رها کن آن خران را در گیا

تا همه زان خوش علف فربه شوند

هین که گرگانند ما را خشم‌مند

نالهٔ گرگان خود را موقنیم

این خران را طعمهٔ ایشان کنیم

این خران را کیمیای خوش دمی

از لب تو خواست کردن آدمی

تو بسی کردی به دعوت لطف و جود

آن خران را طالع و روزی نبود

پس فرو پوشان لحاف نعمتی

تا بردشان زود خواب غفلتی

تا چو بجهند از چنین خواب این رده

شمع مرده باشد و ساقی شده

داشت طغیانشان ترا در حیرتی

پس بنوشند از جزا هم حسرتی

تا که عدل ما قدم بیرون نهد

در جزا هر زشت را درخور دهد

که آن شهی که می‌ندیدندیش فاش

بود با ایشان نهان اندر معاش

چون خرد با تست مشرف بر تنت

گر چه زو قاصر بود این دیدنت

نیست قاصر دیدن او ای فلان

از سکون و جنبشت در امتحان

چه عجب گر خالق آن عقل نیز

با تو باشد چون نه‌ای تو مستجیز

از خرد غافل شود بر بد تند

بعد آن عقلش ملامت می‌کند

تو شدی غافل ز عقلت عقل نی

کز حضورستش ملامت کردنی

گر نبودی حاضر و غافل بدی

در ملامت کی ترا سیلی زدی

ور ازو غافل نبودی نفس تو

کی چنان کردی جنون و تفس تو

پس تو و عقلت چو اصطرلاب بود

زین بدانی قرب خورشید وجود

قرب بی‌چونست عقلت را به تو

نیست چپ و راست و پس یا پیش رو

قرب بی‌چون چون نباشد شاه را

که نیابد بحث عقل آن راه را

نیست آن جنبش که در اصبع تراست

پیش اصبع یا پسش یا چپ و راست

وقت خواب و مرگ از وی می‌رود

وقت بیداری قرینش می‌شود

از چه ره می‌آید اندر اصبعت

که اصبعت بی او ندارد منفعت

نور چشم و مردمک در دیده‌ات

از چه ره آمد به غیر شش جهت

عالم خلقست با سوی و جهات

بی‌جهت دان عالم امر و صفات

بی‌جهت دان عالم امر ای صنم

بی‌جهت‌تر باشد آمر لاجرم

بی‌جهت بد عقل و علام البیان

عقل‌تر از عقل و جان‌تر هم ز جان

بی‌تعلق نیست مخلوقی بدو

آن تعلق هست بی‌چون ای عمو

زانک فصل و وصل نبود در روان

غیر فصل و وصل نندیشد گمان

غیر فصل و وصل پی بر از دلیل

لیک پی بردن بننشاند غلیل

پی پیاپی می‌بر ار دوری ز اصل

تا رگ مردیت آرد سوی وصل

این تعلق را خرد چون ره برد

بستهٔ فصلست و وصلست این خرد

زین وصیت کرد ما را مصطفی

بحث کم جویید در ذات خدا

آنک در ذاتش تفکر کردنیست

در حقیقت آن نظر در ذات نیست

هست آن پندار او زیرا به راه

صد هزاران پرده آمد تا اله

هر یکی در پرده‌ای موصول خوست

وهم او آنست که آن خود عین هوست

پس پیمبر دفع کرد این وهم از او

تا نباشد در غلط سوداپز او

وانکه اندر وهم او ترک ادب

بی‌ادب را سرنگونی داد رب

سرنگونی آن بود کو سوی زیر

می‌رود پندارد او کو هست چیر

زانک حد مست باشد این چنین

کو نداند آسمان را از زمین

در عجبهااش به فکر اندر روید

از عظیمی وز مهابت گم شوید

چون ز صنعش ریش و سبلت گم کند

حد خود داند ز صانع تن زند

جز که لا احصی نگوید او ز جان

کز شمار و حد برونست آن بیان

بیشتر بخوانید : شعر در مورد مادر , اشعار کوتاه ، زیبا و عاشقانه در مورد مادر فوت شده

شعر در مورد ذات خراب انسان ها

گفت استر راست گفتی ای شتر

این بگفت و چشم کرد از اشک پر

ساعتی بگریست و در پایش فتاد

گفت ای بگزیدهٔ رب العباد

چه زیان دارد گر از فرخندگی

در پذیری تو مرا دربندگی

گفت چون اقرار کردی پیش من

رو که رستی تو ز آفات زمن

دادی انصاف و رهیدی از بلا

تو عدو بودی شدی ز اهل ولا

خوی بد در ذات تو اصلی نبود

کز بد اصلی نیاید جز جحود

آن بد عاریتی باشد که او

آرد اقرار و شود او توبه‌جو

هم‌چو آدم زلتش عاریه بود

لاجرم اندر زمان توبه نمود

چونک اصلی بود جرم آن بلیس

ره نبودش جانب توبهٔ نفیس

رو که رستی از خود و از خوی بد

واز زبانهٔ نار و از دندان دد

رو که اکنون دست در دولت زدی

در فکندی خود به بخت سرمدی

ادخلی تو فی عبادی یافتی

ادخلی فی جنتی در بافتی

در عبادش راه کردی خویش را

رفتی اندر خلد از راه خفا

اهدنا گفتی صراط مستقیم

دست تو بگرفت و بردت تا نعیم

نار بودی نور گشتی ای عزیز

غوره بودی گشتی انگور و مویز

اختری بودی شدی تو آفتاب

شاد باشد الله اعلم بالصواب

ای ضیاء الحق حسام‌الدین بگیر

شهد خویش اندر فکن در حوض شیر

تا رهد آن شیر از تغییر طعم

یابد از بحر مزه تکثیر طعم

متصل گردد بدان بحر الست

چونک شد دریا ز هر تغییر رست

منفذی یابد در آن بحر عسل

آفتی را نبود اندر وی عمل

غره‌ای کن شیروار ای شیر حق

تا رود آن غره بر هفتم طبق

چه خبر جان ملول سیر را

کی شناسد موش غرهٔ شیر را

برنویس احولا خود با آب زر

بهر هر دریادلی نیکوگهر

آب نیلست این حدیث جان‌فزا

یا ربش در چشم قبطی خون نما

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.