شعر در مورد دیزیچه ، شعر در مورد شهر دیزیچه استان اصفهان

شعر در مورد دیزیچه

شعر در مورد دیزیچه ، شعر در مورد شهر دیزیچه استان اصفهان

شعر در مورد دیزیچه ، شعر در مورد شهر دیزیچه استان اصفهان همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد دیزیچه

شهر دیزیچه اگر چه با صفاست
هر صفایی هست از لطف شماست

در کنار ساحل زاینده رود
وصف آن را هر چه می گویم رواست

مردمانش پر تلاش و سخت کوش
خود بیا بنگر مگو این ادعاست

آهن و فولاد و سیمان سر به سر
حاصل جمعی ز همت های ماست

وینچه و قلعه، حسن آباد آن
تا نکو آباد جمعی با صفاست

از شهیدانش نمی گویم سخن
لاله هایش رنگشان۱خون خداست

مرده هرگز نیستند ای دوستان
باغبان، خود، آبیار لاله هاست

گر ببینی عاشقان علم را
خود بگویی این سرا دانشسراست

روزی از نامش کسی پرسید و گفت:
ریشه و پیشینه ی آن در کجاست؟

گفتم: اینجا قلعه یی بود استوار
خشت خشتش حاکی از عزم و وفاست

قلعه باشد دژ اگر کوچک شود
دژچه خواهد شد که تعبیری رساست

دژچه در طول زمان دیزیچه شد
هر که جز این را بگوید بر خطاست

شهر من، ای مهد دانش، مهد دین
دیر زی، زیرا نگهدارت خداست

دانشا بس کن که ترسم مدعی
با خودش گوید که دانش خودستاست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر دیزیچه

روان شد دامداری سوی بازار           که شیرش را فروشد بر خریدار

تمام هستییش می بوده یک گاو     خداوندا تو گاوش را نگهدار

به زحمت شیر از گاوش یدوشید       که بفروشد چو می بودش گرفتار

اگر گاوش بمیرد ناگهانی                 شود این زندگانی سخت دشوار

مشقتها ببرده بهر گاوش                کشیده سوی صحرا بسکه افسار

زبس زحمت کشیده در طویله         تنش بیمار گردیده به ناچار

نمانده طاقت و صبر و قرارش            شده از زندگانی سخت بیزار

چرانیده به صحرا گاو خود را             ندارد  گاو همچون صاحبش یار

خلاصه شیر خود ناچار بفروخت        به نصف قیمت دوغ زیان بار

زشیر او کره با خامه گیرند              پنیر از شیر می گردد پدیدار

ز دوغ ارزانتر آخر شیر بفروخت         که  (ایزو نه هزار ) آید به بازار

چو آب ، دوغ را هم می فروشند      نباشد اینچنین ارزان سزاوار

بود از شیر ، دوغ و کشک وخامه      مکن ارباب حاجت خوار بسیار

زپستان  ، شیر آید قطره قطره         تو کبلوئی دهی ، اورا میازار

اگر خواستی که باز (ایزو) بگیری      بده نقدی تو پول هر طلبکار

مکن کاری که مانند قدیما               بیاید شیر و هندو  بر سر کار

نباید نا سپاسی کرد با شیر           که دارد شیر ویتامین سرشار

اگر ناید لبن در کارخانه                   شوی با کارگر یکباره بیکار

مکن این ظلم در حق کشاورز          خدا کوته کند دست ستمکار

مشو غافل که دنیا سخت گیر است  (چراغی بهر تاریکی نگهدار)

بگفتا طالب گلپایگانی                    برای خنده این طنز گهر بار

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهرهای ایران ، شعر در مورد شهر من از سعدی و حافظ

شعر درباره دیزیچه

دیدى تو اصفهان را آن شهر خلد پیکر

آن سدره مقدس و آن عدن حور پرور

آن بارگاه ملت و آن تخت‌گاه دولت

آن روى هفت عالم و آن چشم هفت کشور

شهرى چه خلد اکبر هم میوه‌هایش باقى

هم فرش‏هاى مشکین هم تربتش معطر

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر دیزیچه

گر نماینده شوم، این شهر را استان کنم
صنعتش را مثل ژاپن بنده در ایران کنم

چاه نفتی می زنم ، نزدیک کوه “حاج قارا”
با فروش نفت خام،این شهر ، آبادان کنم

“کوچری”را با هواداران کنم گردشگری
با چنین طرحی لب اطرافیان خندان کنم

در درون “سد” بریزم بچه ماهی های ریز
تاکه “تیروئید ” را با خوردنش درمان کنم

می کشم ریل قطار و یک فرودگاهی عظیم
نام خود با طرح خود همواره جاویدان کنم

کوه ها را می کنم ، مانند کوه بیستون
تا که چون “فرهاد”، شهرت هرکجا عنوان کنم

جای هر کوهی بکارم پرتقال و سیب و موز
از لحاظ میوه اینجا را چنان گیلان کنم

چاربانده می نمایم راه موته – خمین
قول صد در صد دهم، دلهایتان شادان کنم

همچو شهر اصفهان ، شهرم کنم گردشگری
تا که گردشگر در این شهر کهن مهمان کنم

ورزش شهرم جهانی می نمایم با سه سوت
تا جهان ورزشی را با هدف حیران کنم

تیم فوتبالی بسازم تک رقیب ” آرسنال”
هر لب بی خنده را چون پسته ی خندان کنم

ابرها را آورم در آسمان شهر خود
تا که تولید، ای عزیزان ، برف و هم باران کنم

خواب راحت را کنم بر هر دو چشمانم حرام
تا که گلپایگان را همچنان ” کرمان ” کنم

بانک خون می آورم در شهر خود گلپایگان
تا که با اهداء خون ، بیمار را درمان کنم

بنده با شورای شهرستان بسازم شهر خود
شهر را با همت شورا، چو رفسنجان کنم

هر که دارد مشکل شخصی و کار دولتی
مشکلاتش را در آن قدتوان آسان کنم

هر جوانی که ندارد کارو ، دارد اعتیاد
سالم و کارآفرین، اجماع معتادان کنم

آنچه را گفته ، شبی در خواب دیده ،”طالبی”!
من کجا شرکت توان در مجلس ایران کنم؟

کار من اشعار اهل البیت و گاهی شعر طنز
گاه گریان چشم خود ، گاهی لبی خندان کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دیزیچه

باشد ز بسکه روحفزا اصفهان ما

پیوسته شاد باشد از آن جسم و جان ما

تنها نه باغ و بیشه ما سبز و خرم است

پر از گل است باغچه و بوستان ما

یک لکه ابر دیده نبیند به روى شهر

آئینه وار جلوه کند آسمان ما

یک عمر در نظر بودش خاطرات خوش

روزى مسافرى شد اگر می‌ه‌مان ما

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ورامین ، شعر کوتاه و زیبا در مورد شهر ورامین

شعر در مورد شهر دیزیچه

ای عزیزان ژ منم یاد کنید

دلم اژ، بندِ غم آژاد کنید

هی ژدم بش هروئین و شیره

شورتم گشته شیاه و تیره

بهر وافور دلم تنگ شده

عاشق منقل بی رنگ شده

چون مریژم شده ام افیونی

مرژم اژ تو چشام می خونی

روژ من گشته به مانند ژغال

کو همه قامت و آن حُشن و جمال

بش که بی حال شدم می لرژم

شب ز شایه ی خودم می ترشم

بوده شابق بدنم ورژش کار

شده ام بنگی و هشتم بیکار

دوشتی کرد مرا معتادم

هشتی ام داد چو گل بر بادم

عشقِ من چایی پررنگ شده

نفشم ای رفقا تنگ شده

ژندگی شخت شده در برِ من

رفته نژدِ پدرش همشر من

به خود و همشرِ خود بد کردم

راه هموار به خود شد کردم

حالیا بی کش و بی یار شدم

نزد هرکش به خدا خوار شدم

کش در این دور ژمان یارم نیشت

کش دگر مونش و غمخوارم نیشت

گر که مُردم ژ منم یاد کنید

وشط قبر دلم شاد کنید

عوژ گریه ژ جا برخیژید

چای پر رنگ به قبرم ریژید

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دیزیچه

برند گوى لطف و ملاحت به روزگار

از گلرخان روى زمین گلرخان ما

در کام خضر خون شود آب بقا

اگر در زنده رود بنگرد آب روان ما

می ‏گویم این کلام و برآیم ز عهده ‏اش

باشد عروس کشور ما اصفهان ما

جمشیدى از هواى فرح بخش اصفهان

چون زنده رود صاف و روان شد بیان ما

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر دیزیچه

گر به بنده رای دهی ، این شهر آبادان کنم
هر وزیری را در این گلپایگان مهمان کنم

میکشم ریل قطار ازشرق و غرب و ازجنوب
مردمان شهر را با فکر خود حیران کنم

از برای هر جوان ، شغلی فراهم میکنم
زن ستانم بهرشان ، هر درد را درمان کنم

می رسانم جمعیت را همچو تهران برزگ
رونق گلپایگان را همچنان تهران کنم

می کنم گردشگری این شهر پر آوازه را
نام خود را چون (منار) شهر جاویدان کنم

گر که بنویسید نام بنده را در تعرفه
هر زپا افتاده را با عزم خود شادان کنم

برج میلادی بسازم دوقلو در یک محل
پوستر عکسم به روی هردو آویزان کنم

مشکل روستائیان فوری نمایم بر طرف
هر لب بی خنده را چون پسته ی خندان کنم

کل روستاها ، به شهرستان مبدل میکنم
بعد ، این شهر کهن را ، مرکز استان کنم

(وارنیان و) (وانشان و) ( اسفاجرد و) غرقه را
(غرقن و)(ماکوله و)( غرقاب)،شهرستان کنم

خط مترو می کشم از (وانشان) تا (فاویان)
اهل گلشهر و وداغ و هنده را شادان کنم

بنده پنجاه و دو روستا را کنم گردشگری
(مزرعه)با(قالقان)را همچنان شمران کنم

آب سد کوچری را آورم در مزرعه
شادمان جمع کشاورزان و دلالان کنم

بهر آن چوپان بیکار و فقیر و آس و پاس
فکر بکری کرده و لعل لبش خندان کنم

چون ( MRI ) ما نداریم و طبیبان زیاد
هر مریضی را به تهران برده و درمان کنم

حاجی ارزونی تمام منطقه می آورم
میوه و اجناس دیگر را به کل ارزان کنم

کوچه ای گر تنگ باشد، می کنم آنرا گشاد
چاله ها پر کرده و آباد ، شهرستان کنم

می نمایم هر خیابان را چراغانی به شهر
کوچه ها را بهرتان، یکباره نورافشان کنم

گر که ( ابر ) آید به زیر آسمان منطقه
(ابر) را تبدیل برف و گاه هم باران کنم

چونکه بنشستم به پشت میز شورا ، بازهم
با سیاست بر شما نیکی و هم احسان کنم

(طالبا ) این وعده ها چون حرف مفتی بیش نیست
گر تو هم باشی بگویی این کنم یا آن کنم !!!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد نهاوند ، شعر زیبا و کوتاه و لری در مورد شهر نهاوند استان همدان

شعر در مورد دیزیچه

اى صفاهان چقدر زیبائى چه فرح بخشى و روح افزایى

چشم ما خیره به زیبائى تست دل ما محو دل آرائى تست

مظهر لطف و صفائى اى شهر مایه عشرت مائى اى شهر

سبز و خرم همه سرتاسر تست پر زگل خاک نشاط آور تست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر دیزیچه

«فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم»

گرچه بر گوش مدیران نرسد فریادم

تا کشیدم پی روزی چو خری بار کتاب

آخر الامر من از چاله به چاه افتادم

سر و کارم شده با نشر جراید شب و روز

اخر این شغل ، مسلم بکَنَد بنیادم

من ندانم به چه ترتیب شوم صاحب زر

چکنم کار دگر یاد نداد، استادم

گشتم آواره و مسکین چو شدم شاعر شهر

من از این حرفه و این شغل بسی نا شادم

این سه شغلی که نصیب من نالان شده است

ترسم این آخر عمری بدهد بر بادم

کس خریدار کتاب و هنر و شعر چو نیست

رفته امرار معیشت به خدا از یادم

گاه در فکر زن و بچه و امرار معاش

گاه در فکر عروسم من و گه دامادم

به رفیقم که شده صاحب زر گفتم دوش

راه آن چیست مراهم بنما ارشادم

گفت باید که شوی دزد و خوری مال حرام

غیر از این راه نداد او ره دیگر یادم

گفتم این راه که گفتی نبود راه خدا

چونکه در صدق و صفا بنده ی مادر زادم

طالبا گفته ی حافظ مبر از یاد که گفت
«بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم»

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دیزیچه

بس هوایت ز صفا معتدل است خرم از نکهت آنجان و دل است

آسمان تو ز بس صاف بود همچو آئینه شفاف بود

گشته تاریخى و پر قدر و بها هر بنائى که شده در تو بنا

زنده رودت بود از بسکه زلال شوید از چهره جان گرد ملال

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ملایر ،شعر در مورد شهرستان ملایر و کشمش به زبان ملایری

شعر درباره شهر دیزیچه

منم یک شاعر گلپایگانی
همان شاعر که اشعارم بخوانی

به شعر حود بخندانم شما را
ز دلهاتان زدایم غصه ها را

گه از اوضاع شهرستان سرودم
گهی از میوه و از نان سرودم

گهی گفتم ز بازار گرانی
گهی از پیری و از ناتوانی

گهی گفتم ز دعواهای شورا
که دعواهای آنان کرده غوغا

گهی گفتم ز راه و از اتوبان
گهی گفتم ز پیچ هر خیابان

گهی از آن خیابانی که دانی
که بردش در مسیر خود فلانی!

گهی گفتم ز دارو ، هم ز درمان
گه از وضع اسفبار اتوبان

بگفتم از موتور ، از گاز دادن
موتور را در هوا پرواز دادن

سپس در خاک رفتن ، بعد مردن
به فصل نوجوانی جان سپردن

بدادم شرح از میدان میوه
که دلها سوزد از هجران میوه

گهی گفتم ز وضع انتخابات
که دارم ماجراها و حکایات

گه از وضع هنرمندان نوشتم
گه از اوضاع محرومان نوشتم

گه از وضع طلاق نوعروسان
که شوهرها فرستادند زندان

گهی گفتم ز بیکاری مردم
ندارد چون خری از کره گی دم

به دل راز نگفته بیش دارم
دلی پرخون ز بداندیش دارم

ولی اشعار من بی یال و دم شد
درون بایگانی رفت و گم شد

چو گوشی نیست از بهر شنیدن
بباید زیپ لبها را کشیدن

پس آن بهتر که بنمایم خموشی
بگویم گفته هایم بیخ گوشی

بیا طالب به فکر آب و نان باش
مخور اندوه و فکر این و آن باش

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دیزیچه

بس نسیمش فرح ‏انگیز بود عشرت افزا و طرب خیز بود

پل خواجوى تو از بس زیباست خوش‌ترین منظره اهل صفاست

ساکنینت همگى رنجبرند صاحب علم و کمال و هنرند

مرکز و مهد هنرمندانى مایه آبروى ایرانى

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر دیزیچه

چرا ای مرغ ، تخم تو گران شد؟
به مثل سکه ، مشهور جهان شد؟

تو از تخم خودت ارزانتر هستی !
چرا تو قدر و جاهت را شکستی؟

تو هم باید گران گردی به زودی
چرا؟، چون کمتر از تخمت نبودی

از آن روزی که تخم تو گران شد
خوراک عده ای هم دنبلان شد

الهی منهدم ، تخم تو گردد
بگیری روز و شب ای مرغ، سردرد

الهی بیوه گردی در زمانه
شود تخمت به موزه ، جاودانه

الهی تا ابد تخمت نیاید
دمار از روزگار تو درآید

تو املت را زخوان ما گرفتی
گمان دارم که جان ما گرفتی

زمانی بوده تخمت صادراتی
ولی اکنون بگشته وارداتی

خروسان با تو جمله قهر کردند
به کام ما ضعیفان ، زهر کردند

تو را هر روز من میخوردم ای تخم
تو کردی معده ی ما را دگر شخم

تو گشتی بی وفا با عاشقانت
بگو با من تو از راز نهانت

تو میدانی که در سال گذشته
شده هر مرغداری ورشکسته

چو آنان جمله با هم ورشکستند
در هر مرغ داری را ببستند

بخور طالب از این پس تخم اردک
ویا تخم خروس و تخم لک لک

بیشتر بخوانید : شعر در مورد لاهیجان ، شعر زیبا و کوتاه و گیلکی در مورد لاهیجان استان گیلان

شعر درباره دیزیچه

از پى دیدنت اى شهر قشنگ خلق آیند ز صد‌ها فرسنگ

گویم از وصف تو هر چند کم است وصف افزون ز بیان و قلم است

اى صفاهان چقدر دلشادم که به دامان تو مادر زادم

هست جمشیدى از آنرو سرشار کز هواى تو بود بر خوردار

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.