شعر در مورد شهر فرنگ ، شعر شهر شهر فرنگه از همه رنگه مرتضی احمدی

شعر در مورد شهر فرنگ

شعر در مورد شهر فرنگ ، شعر شهر شهر فرنگه از همه رنگه مرتضی احمدی

شعر در مورد شهر فرنگ ، شعر شهر شهر فرنگه از همه رنگه مرتضی احمدی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهر فرنگ

اوه..نگا مشدی ممدلی

همونی که ماشین اون

نه بوق داشت و نه صندلی

چقدر کوپل موپل شده

سوار یه ب ام وی تپل شده

اونکه تا دیروز اه نداشت

با ناله ای سودا کنه

حالا انگار میخواد که

با یه ملتی دعوا کنه

شهر فرنگ اینجا

از همه رنگ اینجا

به به اقا دکترمون

همسایهء محلمون

همون که درس میخوندش

چراغ گردسوز تو شبا

چشماشو میسوزوندش

حالا شده امپول زنه

بخیه به ابدوغ میزنه

شهر فرنگ اینجا

از همه رنگ اینجا

سلام اقا مهندس

توهم که هستی مفلس

تو که عمران میخوندی

تا صبح بیدار میموندی

حالا شدی راننده

رفیق گازو دنده

کرایه دانشگاه چنده؟

شهر فرنگ اینجا

از همه رنگ اینجا

اهای..حسن کشاورز

بله اقا فرامرز

زمینارو او دادی؟نه نه

گاوارو جو دادی؟نه نه

زمینارو خشک ساختوم

گاو و تو قمار باختوم

بابات کجاس؟

مردش بردوم قبرستون

ننت کجاس؟

شوهر کرد به حاج قربون

شهر فرنگ اینجا

از همه رنگ اینجا

میون این ادما

بدجوری جنگ اینجا

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شهر فرنگ

باز هم

مرا ببر

به تماشای جنگلها

و داستانهای دیو وپری

کوچه های خاکی وسادگی

ونقطه ای

که از ان هرکس شروع میکند.

از دریا

وگذشتن از هفت تای ان بگو.

از شهر ها

شهر های فرنگ و رنگهایش

که در جعبه ی فلزیت جای داده ای.

جعبه ای که احساس کودکیم را

پر میکرد.

واکنون

در خاطره خاک میخورد.

شهر شهر فرنگه

از همه رنگه

خوب تماشا کنید.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد گراش ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر گراش استان فارس

شعر درباره شهر فرنگ

آهای شهر فرنگه

که فقط فقط یه رنگه

نداریم از همه رنگا

دل ما هَمَش یه رنگه

اونی که از همه رنگه

واسه هر کسی یه رنگه

دل که نه سنگ خدایی

زندگیش رنگ و بارنگه

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی شهر فرنگ

به رویم باز میخندی چرا مثل عروسکها

که آنها بیخبر هستند از اندوه کودکها

زپیشم میروی اما نمیدانی که تافردا

عذابم میدهد کابوس لولوها مترسکها

تویی زیباتر از شهر فرنگ مش علی اصغر

که روزی آمد اینجا و زمین خوردند قلکها

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر فرنگ

وقتی دل تو سینه تنگه

وقتی دنیا رنگارنگه

غصه های همه عالم

برا من ببین قشنگه

دل میاد ز سینه بیرون

آخه اون شهر فرنگه

بی بی میگه بسه دختر

دل یار تو که سنگه

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دیزیچه ، شعر در مورد شهر دیزیچه استان اصفهان

شعری در مورد شهر فرنگ

بهانه هایم را ببین

ببین چه رنگارنگه

همچون شهر فرنگه

از همه رنگه

مثل اقیانوس بی انتها

مثل فانوس رو دریا

کوچه های پر از سیاهی

کوچه های پر از سپیدی

دل نگو یک گلوله آتش

مثل آتش توی تنوره

همچون شمع پر از نور

به ره پروانه می شینه

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر فرنگ

خانه ی تو

خانه ی احساس و ساز

شهر تو شهر فرنگ

من ولی‌ بی‌ خانمان

هرزه گرد کوچه‌های سوت و کور و بی‌ صدا

لا به لای مردگان شهر منگ

دست تو

بوم نقّاشی و رنگ

دست من زنجیر و بند

در میان صورتک‌های پلید_ حقه و نیرنگ و ننگ

روی بالین تو آواز خدا

من اسیر لای لای نغمه‌های بنگ بنگ

راه تو

کوچه باغی‌ پر گل و بی‌ انتها

کوله بارت

آسمان پر ستاره

من ولی‌ با پای لنگ

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی شهر فرنگ

مشکی که نه باور بکن دنیای رنگ است

چشمان تو دروازه ی شهر فرنگ است

از این دریچه پاکی روح تو پیداست

از این دریچه هرچه می بینم قشنگ است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد غیبت ، و بدگویی یار و گناه غیبت و تهمت از حافظ و مولانا و سعدی

شعر در مورد شهر فرنگ

چندِ روزِ پیش یاری از فرنگ

گشت عازم، سوی این شهر قشنگ

آمد او تهران که مهمانم شود

شادیِ دل، نور چشمانم شود

شب که شد، دیدم که ویران است او

گوئیا مست است، حیران است او

گفتمش: چونی؟ بگفتا: در عجب!

گفتمش: آخر چرا مشتی رجب؟

گفت: دیدم در میان شهرتان

بس عجایب، بوالعجب از خلقتان!

این طرف شیخی میان کوچه بود

آن طرف مردی که تاتو کرده بود

این طرف ژیلا و ساپورتِ فَشِن

آن طرف روبنده و خلقی خشن

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شهر فرنگ

شهر من شهر فرنگ

شهر بی رنگی و رنگ

هر مکانش رنگی

مردمانش بی‌رنگ.

چشمه‌هایش از مِهر

جاری‌اند از تهِ دل

همه مردم انسان

دستشان باز به خیر.

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر فرنگ

در من‌ نشسته است به تخت ِ حکومت این _

_تمیور لنگِ در پِی ِ جنگی که مرده است

حالا سفر مکن که بیایی به دیدن ِ_

_اقصی نقاط ِ شهر فرنگی که مرده است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد عمر ، شعر در مورد گذر عمر از سعدی و حافظ و مولانا و سهراب سپهری

شعر درباره ی شهر فرنگ

تویی تو باغ آرزوم

دلیل بی تابی من

ترانه های جور واجور

نقاشی های رنگ وارنگ

بادبادکهای کاغذی

شهر چشات، شهر فرنگ

تویی که قبله منی

تویی تو فریاد دلم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر فرنگ

من دوست دارم

چهارفصل سال را هم

در میوه ، تابستان

ولی شهرِ فرنگه

هر چند پاییز است ،

تنها ، با انارش

اما شبیهَش

حال  روزم ، زرد رنگه

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شهر فرنگ

مثل یک کودک

که دائم در پی سرگرمی است

می روی از خانه

تا دروازه ی “شهر فرنگ”

روی میز کار من

در لابه لای برگه ها

همچنان دنباله دارد

قصه ی موهوم جنگ!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد غربت ، و تنهایی و دوری از خانواده و وطن از مولانا و حافظ

شعر درباره شهر فرنگ

شهر در زمزمه ای بی روح است

مردمان خسته زِ بی روحی ِ شهر

مردمان خسته زِ این شهر فرنگ

شهر هم خسته زِ این مردم منگ .

شعر در مورد شهر فرنگ ، شعر شهر شهر فرنگه از همه رنگه مرتضی احمدی شعر در مورد شهر فرنگ ، شعر شهر شهر فرنگه از همه رنگه مرتضی احمدی شعر در مورد شهر فرنگ ، شعر شهر شهر فرنگه از همه رنگه مرتضی احمدی شعر در مورد شهر فرنگ ، شعر شهر شهر فرنگه از همه رنگه مرتضی احمدی

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.